تبلیغات
داستان های کوتاه منصور

دوست دارم صدای خاص خود باشم چرا که می دانم هرگز چخوف نخواهم شد.

جوک های قشنگ

تاریخ:پنجشنبه 18 شهریور 1395-09:56 ب.ظ



سلام علیک گرمی کرد یهو گفت : آقا نوید ، این خانومه که هر روز از خونه مرتضی میاد میره واسه من  شده دردسر، چون خانومم هی می پرسه این دیگه کیه ! گفتم از شما که دوست صمیمیش هستی بپرسم، شما چیزی می دونی؟  گفتم : متاسفانه نفهمیدم ، خودم اولین بار تو راهرو دیدمش، چمدون بزرگی داشت خودتون بهتر می دونید آسانسور این روزا خرابه ، گفتم خانوم کمک لازم دارید.  گفت : نه ، اما اولین پله به دومین پله که رسید گفت :  براتون زحمت میشه که دور ازجون شما که می شنفید مثل خر چهار طبقه بردم بالا

-        مطمئنی ؟

-        اینه که مثل خر بردم بالا

-        نه آقا خواهش می کنم، منظورم ورود اون خانوم به این ساختمون بود.

-        خب دروغم چیه ، خودم دیدم ! حالا ممکنه خواهرش باشه چون به من گفت قرار بیاد پیشش

-        خواهرش باشه چیه اقا ،  تازه راحت شده بودیم مثل اینکه دوباره شروع کرده،  هرچی می خوام هیچی نگم انگار نمیشه ، به محض اینکه  ببینمش ازش می پرسم این که نمیشه مرتیکه هرشب دوست رفیق بیاره !

... ادامه ندادم و به بهانه ای دور شدم با این تفاوت که رفتم تو فکر، خدا نکنه آدم کم شانس باشه ، از هیچی شانس نیاورد حتی از زنش ، نمی دونم شاید بی مبالاتی خودش باشه چون خیلی دوست ورفیق باز بود بعد از اتفاقی که برای همسرش افتاد حتی تا مرز خود کشی پیش رفت و دیگه به شرکتی که کار می کرد نرفت ویه جورایی قاطی کرده بود و شروع به دستفروشی سی دی فیلم های روز تا امورروزمره گی خود را ببینه حالا هم حضور نابهنگام این مسافر جدید ناخوداگاه ذهن همه رو منحرف و البته ذهن منو بیشتر ازهمه درگیرخودش کرده همین که پاگرد طبقه دوم چمدون رو گذاشتم  زمین گفت:

-        اگه اجازه بدید بقیه رو خودم ببرم

-        شما ؟

که با لبخند جواب داد :

-        خب مگه چیه !

-        شما خیلی جوونید و این خیلی سنگینه ، موندم چه جوری آوردید تا اینجا

-        من نیاوردم آژانس آورد

-        اهان  !  درسته ، خندیدیم بعد  فرصت رو غنیمت شمردم وسریع گفتم ، اجازه می دید سیگار روشن کنم

-        خواهش می کنم

-        شما که سیگار نمی کشید

-        اتفاقا چرا اونم چقد زیاد روزی یه پاکت

پاکت سیگاررو تعارف کردم یه نخ بر داشت ومنتظرآتیش بود . بعد پک جانانه ای به سیگار زد خوشم اومد فهمیدم وارده،  پرسیدم می طلبه بشینم روی پله اشکالی نداره؟ گفت: نه تازه  مزاحم وقت وکار شما هم شدم ، بهش اشاره کردم امروز نوبت شیفت کاریم نیست که  یهو دیدم دوتا پله پایین تر جلوام چمباتمه زد ازخیرگی چشمان من یکه خورد و گفت : چی شده اذیت شدید  گفتم ، نه ! بعد سریع پرسید راستی مرتضی رو می شناسید؟  جا خوردم گفتم چی! دوباره تکرار کرد

-        سوال کردم مرتضی رو می شناسید؟

هاج واج مونده بودم، سرم رو پایین انداختم ولال شدم اما اون ول کن نبود سعی کردم موضوع رو با یه جوک آبداری که از گوشیم خوندم عوض کنم با اینکه از خنده ریسه رفت ولی هنوزمنتظرجوابش بود که مجبور شدم به طور مختصر بگم

-        آره می شناسمش ، مرد خیلی خوبیه و طبقه چهارم همین ساختمون می شینه چطور مگه ؟ گیج منگ گفت هیچی همین جوری پرسیدم  

بهش با دقت بیشتری نگاه کردم و نفهمیدم منظورش از این سوال چی بود.  اندام متوسطی داشت با مانتوی به رنگ  طوسی و روسری وشلوار مشکی و کفش پاشنه بلند نمی دونم چند سانتی شاید ده سانتی ، وچهره ای که زیبا نبوداما زشت هم نبود.  ونگاهی که نگاه شوکه ام رابه شعله های آتیش نزدیک می کرد.  یه لحظه اومد روسری رو شل که دوباره سفت کنه ناخوداگاه موج نگاهم را از موهای کوتاه به گردن ظریفش گذر داد . حالا من بودم که سوال داشتم اما امان از این کمرویی که مثل خوره آدم رو می خوره ،  فقط نمی دونم چطور شد بهش گفتم : طبقه اول می شینم ودوست صمیمی مرتضی هستم لبخند زد وگفت : خیلی خوبه ! دوباره چمدون رو بلند کردم... فقط یه پاگرد بیشتر نمونده ، دیگه به هن هن افتاده بودم،  بدون اینکه اینقد زرنگ باشم که بفهمم چه نسبتی با مرتضی داره رسیدیم وچمدون رو جلوی در ورودی تحویل دادم ، بدنم خیس عرق شده بود. خیلی تشکر کرد و اشاره کرد لطفا سلام منو به خانم وبچه ها برسونید با لبخند جواب  دادم : خانوم ندارم تا چه برسه به بچه،  نگاه چسبناکی به سرتاپام کرد بعد خندید گفت : جدی می گید ؟!  گفتم : خب دروغم چیه  دعا کنید برام پیدا بشه، گفت : باشه ، باشه حتما براتون دعا می کنم ، دلیلش برام واضح نیست احساس صمیمت زیادی کردم  شاید بخاطر تنهاییم بود حالا هرچی بود سریع بر گشتم اما بی خیال نبودم ومثل اینکه با خودم می جنگیدم و یه جورایی احساس خستگی مفرط داشتم که بعد از چند روز یهو دیدم نزدیک غروب مرتضی خودش اومد پایین، با چشمای ریز وکتف های افتاده  و وارفته یه جورایی آدم بازنده له پاره پوره ، همین جوری که زل زده بود به من گفت:

-          تازه بعداظهراز زبون محمد اقا  فهمیدم چند روز پیش آسانسور خراب بود وتو زحمت کشیدی چهار طبقه چمدون رو آوردی بالا، باور کن خونه محمد رضا خوابم برد وقتی بیدار شدم که دیر شده بود. اما ایول خوش تیپ  دستت درد نکنه، خیلی مردی، بی خود نیست ازت خوشم میاد ان شالله جبران کنم ، وانمود کردم :  چیزمهمی نبود. وبا رندی پرسیدم  حالا کی بود. خواهرت بود ؟

-        نه بابا ، حقیقتش می خوام باهاش ازدواج کنم البته حالا هم بی عقد نیستم

-        متوجه نمیشم !

-        منظورم عقد موقت اونم بخاطر اینه که بیشتر همدیگرو بشناسیم

-         اهان ! مبارک باشه  ولی مگه نگفتی  خواهرت میخواد یه مدتی باهات زندگی کنه که مراقبت باشه

-         چرا گفته بودم ولی دیدم خونه یه خوابه جای مانور نداره هم او اذیت میشه هم من بالاخره خونه ست دیگه یکی میاد یکی میره پس بی خیال شدم  به این نتیجه رسیدم که باید فکرآینده ام باشم که با همسر جدیدم اشنا شدم ناگفته نباشه  اونم مثل من یه بار تلخی زندگی مشترک رو چشیده و واقعا تنهاست  ودلش پر از غصه ست خب منم سعی می کنم از دستم هر کاری بر میاد کوتاهی نکنم  واتفاقا  صادقانه همه چی رو بابت زن اولم  هم بهش گفتم که چه جوری تو یه شرکت همکار بودیم که اون اتفاق لعنتی افتاد. بعضی چیزا گفتن نداره خودت دیدی که  چه جوری دوستم با زنم روهم ریخت و باهاش ازدواج کرد . دیدم مرتضی ول کن نیست وداره یه ریزبابت اون اتفاقات حرف می زنه و تازه مابین حرفش گفت اگه عاشق باشی می فهمی چی دارم بهت میگم ، راستی عاشق شدی؟ نگاه ش کردم هیچی نگفتم هیچی فقط یاد اون روز وحمل اون چمدون تا طبقه چهارم بودم که یهو گفت : ببین یه خبر برات داشتم زود بگم تا یادم نرفته، امشب یه جشن کوچکی گرفتیم ، بخاطر همین دوسه تا از رفقا هم هستن و اینکه خانومم خواسته تو هم حتما بیایی ، تو رو خدا بیا  دور همی خوش می گذره ، وقتی که داشت می رفت مثل همیشه یه سی دی گذاشت کف دستم  که برو ببین وحال کن،  بعد رفت.  برگشتم به اتاقم در حالیکه مثل کاغذ مچاله شده بودم  من از کجا می دونستم اون خواهرش نیست وگرنه هرگز بخاطر خوندن جوک های گوشیم  شماره های ما رد بدل نمی شد که پیام بده ، نوید جان ، خیلی غصه دارم بخاطر همین همیشه منتظر جوک های قشنگت هستم که شاید کمی بخندم !... 





داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

انتخاب

تاریخ:یکشنبه 10 مرداد 1395-05:48 ق.ظ


 هنوز کرکره های مغازه ها بالا نرفته بود که یهویی بدون هیچ سلام علیکی

-        اقا کارگر نمی خوای

-        نه

-        مغازه رو جارو می زنم مراقب مغازه هستم

-        نه

-        اقا به کار نیاز دارم قول میدم هرچی بگی ، بگم چشم

اوس احمد کفاش، پسر بچه ای دید  نحیف لاغر با چشمان زاغ و پیشانی که زیر موهای نامرتبش پنهان بود و چهره اش ازنگرانی موج می زد ،  دوباره سرش رو انداخت پایین وتکرار کرد

-        گفتم که کارگر نمی خوام ، مگه زن بچه داری که اینقد کار، کار می کنی، مرد زن بچه دار اینقد کار، کار نمی کنه

-        اقا ، مادرم ، نباید سختی ببینه 

-        عجب پسر خوبی ، آفرین به بابات که همچی بچه ای داره

-        بابا ندارم تصادف کرده ، مرده

-        ای وای !  گفتی چند سالته ، خواهر وبرادری هم داری؟

-        ده  سالمه خواهر وبرادر هم ندارم

-        عجب ! خب بگو مادرت بیاد اینجا ببینم با کی طرف هستم

-        یعنی بیاد اینجا تمومه

-        قول نمیدم اول باید ببینمش ، تازه باید ضامن هم داشته باشی

-        ضامن چیه اقا

-        اونارو با مادرت حرف می زنم بیارش اینجا بقیه ش با مادرت

فردا صبح  اول وقت داخل کفاشی شدند که بوسیله دیواری گچی که لکه های سیاه و گچ های ریخته شده ، سدی بود بین کارگاه ودفتر که سر صدای چند کارگر از پشت دیوار گچی به سختی شنیده می شد. زن سلامی کرد و منتظر جواب بود

اوس احمد سرش پایین بود و آخرین فاکتور فروش را نگاه می کرد یه جورایی نصفه نیمه گفت : بفرمایید کاری داشتید ؟ زن بی مقدمه رفت سر اصل مطلب

-        دیروز به پسرم گفته بودید با مادرت بیا ، اومدم

یهو توجه اش به سمت صدا رفت.  خوب که براندازکرد دید . زنی جوان ولاغر اندام با پوست صورت طبیعی یک دست صاف بدون جوش یا کک مک و با چشمانی نافذ که زیر چادر پنهان شده بود. ناخوداگاه  صدارو در گلو صاف کرد.

-        درسته ، درسته ، پس شما  مادرش هستید. عجب ! عجب ! خانوم این بچه شما خیلی کار، کار، می کنه گفتم با مادرت بیاد ببینم می تونم براش کاری بکنم یا نه حالا که شمارو دیدم خیالم راحت شد بفرمایید بنشینید روی صندلی اینجوری خسته می شید

-        خیلی ممنونم ، خدا شمارو از برادری کم نکنه ،  باید برم خونه پس پسرم می تونه از فردا بیاد اینجا

-        اره می تونه ، اتفاقا دنبال یه پسر فرز وزرنگ بودم ، فکر کنم پیدا کردم خیالت راحت باشه

که یهو چشمش به پسر بچه  افتاد که هاج واج اونارو نگاه می کرد سریع گفت :  پسرم ! چرا اینجا واستادی و داری بر بر مارو نگاه می کنی برو تو کارگاه پیش حسین اقا بگو منو اوس احمد فرستاده تا بعدا بهش بگم کجا مشغول باشی ، همینکه پسر بچه دور شد اوس احمد از جای خود بلند طوری که  به خوبی می شد قد او را دید . بلند بالا وچهارشونه که سیبلش صورت او را جا افتاده می کرد در حالی که نمی توانست چشم از صورت زن بردارد ادامه داد :

-        ببخشید خانوم ، باعث زحمت شما شدم مجبورم یه چیزایی رو برای گرفتن کارگر رعایت کنم

-        درسته از نظر من هم اشکالی نداره، حقیقتش پسرم تابستون نمیخواد بیکار باشه اینه که دوست داره بیاد اینجا البته اینجور که به من گفت دوجای قبلی قبولش نکردن یه جوری که فقط می خوام سرگرم باشه تا مهر ماه که بره مدرسه و منم با خیال راحت زیر دار باشم

-        درست متوجه نشدم ، زیر دار!

-        بله قالی می بافم البته تابلو فرش ،  بعد که قاب کردم می فروشم ، درآمدم از همین طریقه

-        عجب ! پس معلوم شد جوهر این بچه به کی رفته چون میگن بچه یا به پدر میره یا به مادر  

-        بدبختی اینه که پدرش رودر  تصادف از دست دادم

-        عجب ! عجب ! خدا رحمتش کنه، عمر دست خداست هرکی رو یه جور می بره که عزرائیل رو کسی شناسایی نکنه، شما باید  فکر اساسی کنید چون با این اوضاع واحوال برای شما خیلی سخت می گذره

-        می دونم ولی کاری از دستم بر نمیاد

-        نگید این حرفو خیلی ها حاضرن با شما ازدواج کنن مگه شما چندسالتونه

-        امسال رفتم تو بیست هشت سال

-        ای خاک همه عالم تو سرم

-        اوا خدا نکنه ! این چه حرفیه!

-        خب دلم می سوزه . شما تو این سن وسال تنها شدید اونم با داشتن چنین پسر نازنینی ، می تونم بپرسم اسم شما چیه ؟

-        سمیه  ، در مورد تنها شدن خب چی بگم ، تقدیر من اینجوری نوشته شده

-        درسته، سمیه خانوم ، حالا یه سوال از شما داشتم اجازه دارم بپرسم

-        خواهش می کنم بفرمایید

-         ازدواج نمی کنید؟

با لبخند که توام با تعجب بود گفت:

-        ازدواج ! چرا نمی کنم ،  اگه ببینم طرف قابل اعتماد باشه حتما ، ولی هنوز پیدا نکردم

-        خب درست ، اما اگه شخص مورد طرف من باشم چی!!

-        شما ؟!

-        بله خود بنده ، حقیقتش من بخاطر اختلاف از همسرم جدا شدم الان شدیدا دنبال ازدواج مجدد هستم

-        ولی سن شما خیلی بالاست  یه جورایی جای پدرم هستید و باید بچه های بزرگی داشته باشید بچه هایی به سن من

-        درسته که پنجاه سال از خدا سن گرفتم اما مطمئن باشید بچه ای به سن شما ندارم دروغ نگفته باشم دوتا دختر بچه دارم که پیش مادرم هستن واونا رو داره تر خشک می کنه  ولی هیچ کدوم از اینا عاملی نمیشه که نتونم شمارو خوشبخت کنم وحتی به شما قول میدم به راحتی برای شما خونه وزندگی مناسب تهیه کنم ، آیا بازهم قبول نمی کنید. فراموش نکنید باید به فکر آینده آقا زاده تون باشید . من آدم آبروداری هستم واینجا هم که می بینید کارگاه تولید کفش های زنونه ست باور کنید هرگز اینجوری به کسی رو نینداخته بودم نمی دونم امروزِچم شده شاید قسمت زندگی من شما باشید  

... سمیه گیج ویج شده بود . فقط با تبسم ادامه داد: اومدم برای پسرم کاری پیدا کنم می بینم برای خودم کار پیش اومده،  فقط اجازه بدید خیلی فکر کنم اما نگفتید چراطلاق گرفتید ؟

-        فقط بخاطر دروغ گویی وبی توجهی بیش از حدش، کلافم کرده بود. باور کنید با همه میشه سر کرد غیر از آدم بی توجه ودروغگو، دیوونه می کنه آدمو

-        درسته ،  اما حقیقتش خیلی سخته بخوام جایگزینی به نام شوهر انتخاب کنم چون عاشقش بودم که از دستش دادم ... یکهو اشک از چشماش ریخت

-        اوه ! متاسفم سمیه خانوم نمی دونستم علاقه شمارو تا این حد بهرصورت شما جوون هستید باید به فکر آینده آقا زاده تون باشید . من قول میدم شما رو خوشبخت کنم  خواهش می کنم جواب رد ندید . به سن وسال من نگاه نکنید . هنوز نیروی جوونی دارم ،  ما می تونیم کنار هم خوشبخت باشیم فقط کافی قبول کنی بعد می بینی برات چکارمیکنم فقط کافی قبول کنی و خواهش می کنم جواب رد ندید. خواهش می کنم 

... همین که رسید چادرش را آویزان و بلوزش را از دو طرف بالا آورد واز سرش بیرون وبه گوشه ای پرتاب کرد وروی کاناپه دراز کشید وبه سقف نگاه کرد وبی اختیار وناخوداگاه تا پاسی از شب فکرش به پی آمدهای انتخاب  بود.  ودر نهایت با وجود تعریف وتمجید پسرش از محیط کار ونحو رسیدگی به او  فردای آن روزمانع حضور پسرش در کارگاه کفاشی شد .  دوست داشت هر چه سریعتر بتواند با فروش تابلو فرش خود اجاره سه ماه عقب مانده را پرداخت کند با این که خوب می دانست صاحب خانه برای منظوری برای گرفتن اجاره تلاشی ندارد.!




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

خورشت قورمه سبزی

تاریخ:جمعه 11 تیر 1395-05:51 ق.ظ



مرتیکه جفنگ هر وقت صدای پای منو از پاگرد راه پله منتهی به حیاط می شنفه، زود درخراب شده اش روباز و بعد ازاحوالپرسی مسخره دستورخرید نون صادرمی کنه، انگارنوکربی جیره مواجب آقا هستم! حالا گلی به جمال خانومش بیشتر رعایت سن سال منو داره چون بعد از دستور آقا، بلند داد می زنه " صادق ، تو رو خدا اینقد اقا طهمورث رو اذیت نکن درست نیست " که در جواب می شنوم: " خانوم  بی خیال ! با آقا طهمورث این حرفارو نداریم با هم داداشیم خودش می دونه که از راه رفتن عاجزم، راستی  ماست داریم " که صدای عیالش در میاد "  نه ، نداریم خوب شد گفتی ناهار عدس پلو کشمش داریم حتما بخر" که دوباره علاوه بر نون سنگگ، سفارش یه دبه هم ماست میده که بعدا حساب کنه و من هم مثل بز سرم رو پایین وبا " چشم ، چشم  خواهش می کنم اتفاقا داشتم می رفتم نون بخرم برای شما هم می خرم " راهی بیرون می شوم.

... از اینکه می گفت عاجزم دروغ نیست چون قلبش با باتری کار می کرد و حتی مغازه هم داده بود اجاره وهمیشه تو خونه ولوبود من هم بازنشسته دولت  یه جورایی شده بودم آچار فرانسه طوری که تمام تعمیرات خونه کلنگی دو طبقه با من بود از ابگرمکن بگیر تا باز شدن لوله فاضلاب ، خب اولا سرگرم می شدم و گذشت زمان رو حس نمی کردم وثانیا بخاطر حال خرابش ازش مراقبت می کردم، ازوقتی  که همسرم این یار با وفایم به علت تصادف از دست دادم تنها شدم ، و بچه هام  به بهانه اینکه نباید تنها باشم سرپناه منو که با کلی قرض قوله خریده بودم از من گرفتن  انقد که خونه رو فروختم و سهم بچه هارا دادم حالا خودم اسیر و سرگردونم ، تنها یکی دوسال اول خوب بودند . بعد شاهد جنگ اعصاب و حرف حدیث ویا اینکه هر برنامه ای دوست داشتم از این جعبه انگوری ببینم نمی شد چون نوه هام هر کدام به میل وسلیقه کانال تلویزیون  رو عوض وبعضی وقتا هم بهانه درس ، خاموش ! بخاطر همین،  برای حفظ احترامم  تصمیم گرفتم حتی یک اتاق هم شده برای خودم پیدا تا این چند صباح رو مستقل زندگی کنم که اینجا نصیبم شد. یهو از پایین سر وصدا بلند شد. سر صدا چه عرض کنم بیشتر شیون وناله بود که باباجون باباجون می کردن، نگران شدم و گوش هارو تیز، متوجه شدم ای وای ، باتری قلب صادق خان از کار افتاد و به رحمت خدا رفت . به همین راحتی ، منم  سعی کردم با پیراهن مشکی در تمام مراسم حضور داشته باشم ولی از اون جائیکه خاک مرده سرده دیدم بعد از چهل روز تقریبا همه چی عادی شد الا یه چیز و آن هم گیر دادن به من بود ! باید خونه را تخلیه می کردم ،  چرا که غیرتشان اجازه نمی داد یه مرد اجنبی تو این خونه باشه ، یکی نیست به اونا حالی کنه ، سال دوازده ماه که نبودید خرده فرمایش پدرتون رو انجام می دادم و تو این دو، سه ساله مادرتون جز عزت واحترام از من چیزی ندیده حالا چطور ندای غیرتتان بلند شده تا اینکه از زبون پروین خانوم عیال مرحوم شنیدم که " اقا طهمورث نگرون نباش تا سر سال به بچه هام اجازه نمی دم کسی شما رو بلند کنه وبا خیال راحت این چند ماه آخر رو اینجا باشید ولی خودتونو برای بلند شدن سر سال آماده کنید چون من حریف پسرام نمیشم " و خلاصه یه جورایی با زبون بی زبونی جوابم داد حالا خوبه تا سر سال این اجازه رو داد که اینجا بنشینم ، از اون روز به بعد بدبختی من شروع شد چون تنها وقتی بیرون می رفتم که می دیدم سر وصدای پسراش نیست ولی از بخت بد من واز اون جائیکه پیرو خرفت شدم  بنا به عادت یه روز که نون سنگگ اضافه گرفته بودم لای روزنامه پشت در اتاق پروین خانوم گذاشتم  که بعد از مدت کوتاهی دیدم بابک پسر بزرگش نون سنگگ روبدوبدو آورد بالا  و همین طور که زل زده بود به چشمام گفت : اولا دیگه نون برای پایین نگیرید ! دوما مگه بهت نگفته بودم از این خونه برید بیرون !  هاج واج نگاش کردم ومونده بودم این چه طرز حرف زدن با من بود .  فقط نگاش کردم وبا این حرف " مگه کار بدی کردم، نون داغ آوردم  "  دیدم با عصبانیت زیاد طوری که به داد و فریاد نزدیک بود گفت :

-  لازم نکرده مرتیکه نون داغ بگیری، مگه ما مردیم! زودتر ردیف کن از این خونه بروبیرون ، دارم برای بار آخر دارم بهت میگم بابا به چه زبونی  باید بهت حالی کنم !

فهمیدم این پسر نر خر اصلا به هیچ صراطی مستقیم نیست بهتر دیدم بخاطر شادی روح پدرش واینکه پروین خانوم نگران نباشه واز همه مهمتر حفظ احترامم سکوت و تنها اشاره به اینکه  " باشه حتما بلند میشم ! " تمام کنم  وسعی کردم مثل یه زخم چاک خورده لای بخیه و پانسمان ،  خودم رو پانسمان کنم تا اینکه یه روزی از خوش شانسی با پروین خانوم روبرو شدم وبهترین وقت رو دیدم که  گپی باهاش داشته باشم پس سریع گفتم : " پروین خانوم خدا رحمت کنه صادق خان رو نور به قبرش بباره من طبق همیشه خواستم نون سنگگ تازه برای شما بگیرم که آقا زاده ... دیدم یهو پروین خانوم ازپشت چادر گل منگلی قشنگش لبخندی زد وحرفمو قطع کردو گفت : مثل اینکه عادت کردید ! خندیدم وگفتم : خب عادتم دادید. غش غش خندید وگفت : واقعا باید ببخشید .خیلی اذیتتون کردیم ولی حقیقتش پسرام همه چی می خرن ومیارن نیازی به زحمت شما نیست ببخشید تو این سه ، چهار ماه که صادق خان به رحمت خدا رفته نتونستم  غذایی برای شما تهیه کنم،  می دونید که پسرام باشن هیچ کاری نمی تونم بکنم  ولی الان دیگه یه مقدار راحتر شدم  سعی می کنم خورشتی برای شما بپزم اتفاقا اون چند نوبتی که خورشت قورمه سبزی داشتم مرحوم صادق خان هی سفارش شمارو می کرد که  " خانوم یه بشقاب بریز ببرم بالا چون خورشت قورمه سبزی رو خیلی دوست داره " عرق شرم  شر شر از سر وصورتم می ریخت ، مونده بودم چی بگم فقط از ترس سریع تشکر کردم واینکه  " خدا صادق خان رو رحمت کنه ، خدا صادق خان رو رحمت کنه  " دور شدم ، خونه ست دیگه  یهو دیدی سر کله پسرزبون نفهمش پیدا شد و ماجرا درست کرد که اصلا به چه حقی با مادرم حرف زدی حالا بیا ودرستش کن ، خانوم خوب ومهربونی بود نه چاق بود ونه لاغر قدش هم متوسط درست اندازه قد خودم  و خیلی هم خوش برخورد البته دست پختش حرف نداشت و از اون روز به بعد هروقت از نبود پسراش مطمئن  می شد منو صدا می زد و یه سینی که دوتا بشقاب خورشت و برنجی که بوی عطرش به مشام می رسید و یه کاسه ماست خوری یه نفره ویه پیش دستی سبزی که یه پیاز کوچک خرد شده هم کنارش بود می داد که ببرم اتاقم و سعی می کرد در این میان چادرش هم از سرش جدا نشه هرچند بعضی وقتا جدا می شد که با گفتن " وای خدا مرگم بده " که بیشتر برای دیدنش تحریک می شدم سریع جمع می کرد من هم با گفتن خدا نکنه اتفاق بدی برای شما بیفته فعلا من اول خدا بعد شما رو دارم وبعد از تشکر زیاد سینی غذا رومی بردم بالا و از لقمه لقمه خوردنش لذت می بردم  حالا چرا وبه چه منظوری متحمل هزینه وزحمت می شد معلوم نبود، شاید خیراتی برای شادی روح شوهرش ویا اینکه ترحم و دلسوزی برای من ! حالا هرچی که می خواد باشه برای من که  خورشت خوشمزه ای بود.  که این بار از زبون پروین خانوم با خبر شدم  پسراش قصد تخریب خونه وساختن چند طبقه رو دارند وبدنبال کارهای شهرداری وپیمانکار بودن ، دیگه فهمیدم کارم تمومه باید به فکر بلند شدن باشم  بیکار ننشستم ، چند ایستگاه پایین تر جایی  رو برای خودم پیدا کردم  با این تفاوت که به صابخونه حالی کردم که بچه هام به من سر می زنند. غافل از اینکه بچه هام  برام تره هم خورد نمی کردن و تنها این پروین خانوم بود که گاهی برای من  خورشت قورمه سبزی درست می کرد و می اومد به من سر می زد . حالا هم بعد از چند سال  بدون اینکه بچه هاش بویی ببرن.  مخفیانه محرم شدیم وچند ساعتی خلوت می کنیم  البته خودش اینجوری می خواست چون به من گفت:

-  اقا طهمورث حقیقتش دوست ندارم  سر آخر عمری به اسم ازدواج مجدد اون عزت واحترامی که پیش بچه هام داشتم کم بشه ! ....





داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

ام اس

تاریخ:جمعه 7 خرداد 1395-06:47 ق.ظ

چطور شروع کنم چون مطلب بسیار سخت ودشوار، فقط دوست داشتم بهش ثابت کنم که هنوز هم غرور دارم، گفتم  " خانوم خودتو اذیت نکن بهتر از من جدا بشی " کدام مردی رو می شناسید که عاشق همسرش باشه بعد اینجوری بهش بگه! چنان بی اختیار این جمله رو گفتم که تموم استخونم درد گرفت، با چشمان درشت نگاه خیره خود ش رو به من دوخت و به حد غیر طبیعی رنگش پرید. بعد روی لباش تبسم تلخی نشست و یهو اشک از چشماش چکید . فکر کرد که نزدیک به خواب هستم ودارم بهش هذیان می گم، متقاعد کرد که بخوابیم ولی من اصلا خوابم نمیاد فقط می خوام پا سوز من نشه و باید حرف سردی می زدم که یه جورایی دلسرد بشه! درست نیست  این چند سال هم خوب تحمل کرد.  بلند شد رفت و لباس خوابش رو پوشید و اومد می دونست عاشق دیدن لباس خوابش هستم ، یه لباس خواب توری قشنگ وشیک صورتی رنگ ، کنارم زانو زد و مثل هر شب سرش را بلند کرد تا بهتر قیافه خسته ام رو نگاه کنه ، گفت : " خب کاری نداری " واقعا، چکار می تونستم انجام بدم ، با اشاره سرگفتم نه ، بعد شب بخیر گفت ورفت. نگاش کردم  دوری او حتی برای لحظه ای  هم برای من سخت ودشواربود. و نتونستم تحمل کنم نمی دونم ازترس بود یا ملایمت بیش از حد که بتونم دلش رو به نوعی بدست بیارم بعد از مدت کوتاهی داخل اتاق خواب شدم وبه سمت تختخواب رفتم  تختخواب دونفری که بابتش دویست ده هزار تومان داده بودم ، او خوابیده بود زنی سی وپنج ساله لاغراندام و گوشی اش هم کنارش با آهنگ صدای ملایم در حال نواختن ، سعی کردم دوباره همین طور آروم از اتاق خواب بیام بیرون، هر دو در یک شرکت کار حسابداری می کردیم  که بالاخره با عشق ازدواج کردیم،  چهار سال اول زندگی ما عالی پیش می رفت که یکهو بی حسی رو در پاهام دیدم واین بی حسی به حدی جلو رفت که قادر به هیچ عمل یا عکس العملی نبودم  و فهمیدم به بیماری ام اس مبتلا شدم بیماری که کم کم داشت تمام سلول های درون نخاعی ام  رو خرد وداغان می کرد. خب چاره ای نیست باید قبولش کرد بیدار شدن ژن در آدم ها متفاوته ولی خوشبختانه هنوز خوب می شنوم وخوب می بینم و روی صندلی ویلچربرقی جابجا می شم و کاملا فلج وناتوان نشدم و کنترلی در دستام هنوزدارم  پس  به زندگی امیدوارم و به آن لبخند می زنم شاید سهم من از زندگی همین باشه اما سهم او نباید این شکلی تموم بشه. سه سال کم زمانی نیست که به خوبی از من پذیرایی کرد وحالا باید واقعیت رو قبول کنم. با اینکه منتظر فردا بودم که ببینمش دیگه ندیدمش و تنها شدم ، سکوت می کنم ونگاه به آینده مبهم ، چقد سخته  اینجوری زندگی کردن ، شنیدم که می گفتن، فراموشی هم از نعمت های الهیست  پس چرا نمی تونم اونو فراموش کنم ، با امروز دومین روزی می شه که ازش دورم و کم کم دارم دیوونه می شم ، آیا مستحق عذاب الهی بالاتری هم هستم، زندگی ام رو مرور می کنم که چطوربه علت عدم کارایی حکم زود هنگام بازنشستگی پیش از موعد رو برام صادر کردن و دارم با چندر غاز حقوق زندگی می کنم ، اجاره خونه سر سام آور بالاست وخرج دارو هم مزید بر علت !  و حقوق همسرم کمک خرج ما که با رفتنش قوز بالا قوز شد. باید به حرفی که  بهش زدم دوباره فکر کنم ، البته بی دلیل نبود چون حس می کردم رفتارش عوض شده و تازه شب ها هم دیر به خونه می اومد.  مثل آن شب که می گفت " اضافه‌کاری‌شرکت مانع می شه که زودتر برسم " ولی تعداد اضافه‌کاری‌شرکت داشت زیاد می شد ومن نگرون ! هرچه می گفتم : " ممکنه دیگه ‌اضافه‌کاری‌قبول نکنی " امّا گوشش بدهکار نبود می گفت : " باید سرگرم باشم تا درد رو کمتر حس کنم تازه این مخارج ها رو کی باید پرداخت کنه ، تو؟ !! " بعد از این حرف ها بود که با خودم کلنجار رفتم و با اینکه  سختی زیاد دیده بودم ولی در همه حال غرور روهنوز از دست ندادم ، این شد که تصمیم گرفتم اونو از خودم دور کنم و حالا هم  نمی شه کاری کرد واو دیگه رفته . در حال حاضر میل دارم از همه کس فاصله  بگیرم چون از همه بیزار شدم و البته سعی دارم به نوعی خودم رو سرگرم کنم ، گاهی سرخوش بیرون از خونه می رم ، همین نزدیکی ها پارک کوچکی به نام پارک غازها ست که غاز سفید زنده  با جفت خود در ابگیرنمایشی که برای همین منظور تعبیه شده در کنار هم عاشقونه زندگی می کنند.  وقتی به بالهای بزرگشون نگاه می کنم از تعجب می مونم چطور خودشونو اینجا حبس کردند.  بالی که برای پرواز نباشه بال نیست  وباله  درست مانند پایی که برای راه رفتن نباشه.

... یک روز دیگه شروع شد و دیگه کسی  به من سلام صبح بخیر نمی گه. چون او همیشه قبل از رفتن  سر کارش با گفتن " سلام صبح بخیر " شروع به توصیه های لازم رومی کرد ودر اخر این جمله " عزیزم لطفا لبخند یادت نره وتو رو خدا امروز  شاد باش"   با امروز سومین روزی که  از دستش دادم بهتر  واقعیت رو دیگه قبول کنم ، و طبق معمول برنامه غروب ها برای دیدن پارک ، خوشبختانه با اینکه طبقه سوم مجتمع می نشینم آسانسوری هست ، هر وقت که می رسم به سختی درب ورودی خونه رو باز می کنم و اولین چیزی که نظرم رو جلب میکنه  عکس های یاد گاری اون روزاست که با قاب های کوچک و بزرگ دور برم رو شلوغ کرده ، عکس های اون روزها که سرمور گنده بودم فقط  همین عکس ها ازش برام باقی مونده، عجیبه بوی غذا حس می کنم و صدا یی از تو آشپزخونه ، پشت به من بود برگشت و دید . واقعا هاج واج شده بودم باورم نمی شد بعد از سه روز برگشته بود . می دونست بدون او نمی تونم زندگی کنم حالا اشک امونمو بریده ، فقط نمی دونم از درد بود یا از شادی !...




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

خانه هنرمندان

تاریخ:سه شنبه 7 اردیبهشت 1395-07:13 ق.ظ

آپارتمان طبقه دوم بود. بعد از پاگرد مرد شکم گنده ملبس به جلیقه سریع کلید را داخل کرد ودرب باز شد. پشت سرش مردی بود. لاغر اندام وبلند بالا به ظاهر بسیار مودب، کت وشلوار تیره و پیراهن سفید با عینک دودی که او را همراهی می کرد.  ورودی سمت راست فضای آپارتمان به دستشویی و حمام محدود می شد وبعد وارد پذیرایی شدند

-        اینجا پذیرایی ، ببینید نور گیر هم هست  خب خونه ای که نور گیر نباشه خونه نیست و البته ویوی خوبی هم به اطراف داره  بعد یه اتاق خواب هم اینجاست تشریف بیارید ببینید. اینم حمومش ، دوتا اتاق مجاورهم اینجاست، رنگ روغنی هم که گفتنی نیست دیدنیه  یه دست جلای خاصی داده ، گرمایی اینجا با پکیج دیواری وکولر گازی هم اینجا رو می کنه مث یخچال پس فکر تابستون نباشید. خواهش می کنم هر سوالی دارید بپرسید، قرار که اینجا زندگی کنید خودتون  که بهتر می دونید یه روز خودش کلی چه برسه به یه سال، دوست داشتم خانوم شما هم اینجا بود ومی دید ونظر می داد باید با رضایت خاطرایشون هم باشه شما خیلی ساکتید برای اجاره هم باید خیلی پرسید.

-        درسته فرمایش شما ولی به نظرم اتاقاش زیاد بزرگ نیست یه آپارتمان صد پنجاه متری باید لااقل اتاقاش بزرگتر از اینا باشه

-        بینید بیشترین فضارو به پذیرایی و آشپزخونه داده بالاخره دوره زمونه ای شده که برای مهمون وآبروداری همه کار می کنیم ، آشپزخونه ش هم رو به طرف خیابون و اصلا هیچ بوی غذایی شما ندارید. اخ چقد بده اگه بوی غذا تو اتاقا بپیچه من که سر گیجه می گیرم بهرصورت مبارکتون باشه، راستی عیال کی برای دیدن میاد؟ این خیلی مهمه که خانوم خونه هم نظر خود را بگه  چون خیلی از معامله های ما سر این موضوع بهم خورد

که با لبخند تلخی روبرو شد وآرام شنید " ندارم"

-        متوجه نشدم !!

-        عرض کردم ، عیال ندارم

-        عجب ! می تونم بپرسم چن سالتونه

-        پنجاه سال

-        خدای من ! ببخشید فضول نیستم ولی چطور اقدامی نکردید ؟ هرچن که هنوز ماشالله جوون موندید حقیقتش یه جوری گفتید آپارتمانی حدود صد وپنجاه متر باشه که فکر کردم چند نفر هستید حالا اگه بگم  شش سر عائله هستیم که تو یه آپارتمان شصت متری زندگی می کنیم شاید باورش سخت باشه اما باور کنید عین حقیقت میگم اتفاقا دختر بزرگم الان حدود چهل سال داره خیلی سعی می کنه به ما بقبولونه که به مکان بزرگتری برویم و با اینکه بنگاه دار سر شناسی هستم اما متاسفانه جای مانور ندارم و شرمنده شم واونم یه پارچه خانوم با سکوت ومتانت تحمل می کنه

-        اکوستیک هم داره ؟!

-        متوجه نمیشم ، کجاش باید اکوستیک داشته باشه؟

-        خب دیواراتاقا

-        اهان ! بله ، بله ، جوری عایق کاری کردن که هیچ صدایی از اتاقا بیرون نمیره اینو مطمئن باشید این گرفتاری رو ما داریم  ومی فهمم منظورتونو، هرشب این بغل دستی ما طوری فحش فحش کاری راه میندازه که آدم پیش زن وبچه شرمنده میشه و بعضی شب ها آه و ناله ، میگم خوبه حالا شما سر صدایی ندارید

-        دوست ندارم مزاحم کسی باشم

-        مزاحم کسی!؟

-        چون علاوه بر شرکت در خونه هم سعی می کنم کار تدریس داشته باشم

-        تدریس چی ؟

-        پیانو

-        وای! چقد عالی ، دخترم عاشق پیانوست ، اگه کلاسی بود خواهش می کنم اجازه بدید دخترم در کلاس شما حضور داشته باشه چون فارغ التحصیل دانشگاست وبعد از کار سعی می کنه کلاسی برای یاد گیری پیانو پیدا کنه

-        حتما ، اما فعلا نه، بعدا خبر می دم

-        ممنونم ، ممنونم ، خودم به موسیقی خیلی علاقمندم شاید خودم هم اومدم یاد بگیرم ، البته من بیشتر طالب  ویولن هستم

-        خیلی عالیه ، آیا می زنید؟

-        بله می زنم

-        پس شما هم هنرمندید

-        خواهش می کنم، اتفاقا دخترم بلد بزنه ، تازه مادرش هم بلد بزنه

-        راست میگید؟

-        باور کنید

-        خب ، حالا چی میزنه؟

-        دخترم یا مادرش ؟

-        مادرش

-        اهان ، دنبک

-        عالیه شما خونواده هنرمند هستید

-        هنرمند که نه ولی بلدیم بزنیم، تازه خبر نداری،  دخترگلم به سنتور مسلط است از خدا می خوام طوری بشه بیاییم اینجا ودر کنار شما بزنیم

-        امیدوارم ، واقعا خیلی جالب شد با یک خونواده هنرمند روبرو شدم

 بعد در حالی که داشت به در دیوار نگاه می کرد گفت : " مشکلی ندارم "

بنگاه دار با تته پته پرسید:

-        ببخشید در مورد چی مشکلی ندارید؟

-        خب! در مورد خونه ، لطفا هر چه سریعتر با صابخونه تماس بگیرید و البته کمی در مورد قیمت اختلاف نظر دارم  

-        اهان ، بله، بله، فهمیدم مبارک باشه خیلی خوشحال شدم با شما آشنا شدم من که هنرمند نیستم ولی یه قاعده کلی هست هنرمند وقتی که یه هنرمند رو می بینه خوشش میاد من از شما خیلی خوشم اومده وسعی می کنم حتما ازایشون تخفیف ویژه بگیرم باید هوای یک هنرمند بزرگ مثل شما رو داشت .

... آشنایی بیشتر بعد از اجاره خانه شروع شد وزمان بسرعت می گذشت از آن روز به بعد هروقت که به دلایلی  دورهم جمع می شدند آهنگی می نواختند که در آن آهنگ می شد به راحتی سازهای مختلفی شنید از دنبک تا ساز ویلون وسنتور و پیانو، تنها دختر بچه  سه ساله ای برای این جمع  مزاحمت هایی ایجاد می کرد . او تنها خواهان شنیدن صدای پیانو پدرش  بود.

 

 




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

پرواز

تاریخ:پنجشنبه 5 فروردین 1395-09:31 ب.ظ

سرتا پا خیس عرق بود و چشماش حکایتی از اتفاق تازه داشت . انگاری چیزی دیده بود که اونو حسابی ذوق زده کرده بود. چی بود نمی دونم فقط همین قدر می دونم بقدری وهم داشت که نگو نپرس ، لام تا کام حرفی نمی زد واین سبب بیشتر کنجکاوی دیگران می شد وهر کسی  یه چیزی می گفت یکی می گفت " دعایی شده بهتر سر کتاب باز کنید  که ارواح شریر و جن ازش دور بشه " دیگری می گفت " ای وای ، گمونم عاشق شده شما نمی دونید عشق با آدم چکار می کنه ، یه بار عاشق شدم مزه شو چشیدم ، آدمو بیچاره  ورسوامی کنه " خلاصه  هرکسی یه نسخه ای می پیچید وتنها غمخوار واقعی همون مادر بیچارش بود که نمی دونست چکار باید بکنه ، پسرش یه جورایی مالیخولیایی شده بود. می گفت پرواز کردم وبا اونا رفتم واومدم ، خب قبول این حرف  خیلی مشکل بود چون هیچ کسی انتظار چنین مهملاتی ازش نداشت  وقتی  پرسیدم ، به کجا پرواز کردی ؟ میگفت  به یه دنیای دیگه ، جایی که مثل زمین نبود واز کینه ودورویی خبری نبود. سوال کردم : اونجا غذا هم می خوردی ؟ خیلی خونسرد جواب داد :

-         آره همه چی

با تعجب پرسیدم :

-        خب ! چی بهت دادن ؟

-        ببین نمی تونم بهت درست حالی کنم بیشتر شبیه آب میوه خودمون بود.

-        آب میوه !

-        دقیقا آب میوه ای که تمام مزه وطعم میوه ها توش بود ومنم می نوشیدم، جات خالی نمی دونی چه مزه ای داشت حساب کن آب انار آب پرتقال آب خربزه آب انگور و طعم خیلی میوه های دیگه من که از نوشیدنش لذت می بردم ویا خوراکی هایی که اصلا لای دندون حس نمی کردی ولی طعم ومزه اونارودرک می کردی

مونده بودم به حال بیچاره اش گریه کنم یا بخندم دیگه پاک کس خل شده بود. مات مبهوت نگاش کردم چون حرف از یک تجربه ماورایی  رو برام زنده می کرد که درک نمی کردم ، یهویی غلغلکم گرفت که بپرسم " ببینم اونجا زن هم بود . بخواهی باهاش دوست بشی  ویا چه جوری بگم بخواهی باهاش ، باهاش"

-        منظورت اینه که با اونا کشش وجاذبه جنسی داشته باشم ؟

-        آره ، آره،  قربون آدم چیز فهم بعضی حرفارو نمیشه صریح گفت صریح که بگی میگن چقد بی ادبه وچقد بی تربیته

-        گرفتم منظورتو رو ببین   اونجا این حرفا نیست و راحت با هرکی که دوست داری می تونی دوست باشی وحرف بزنی و فکر شهوت اون شکلی که اینجا هست اونجا نیست من با خیلیا حرف زدم ، باید برگردم درست سه روز دیگه

-        چی گفتی ! سه روز دیگه ! کجا برگردی؟

-        همون جایی که بودم ، گفتن تا سه روز دیگه می آییم و تو رو با خودمون می بریم این بار برای همیشه

-        کیا گفتن ؟

-        همونایی که منو آوردن به زمین

هاج واج نگاش کردم... ای خدا ، ای کاش دروغگو بود ای کاش مردم آزار بود . زود حالشو جا می آوردم واونو یه جوری می پیچوندم  ولی بدبختی اینجاست که تا حالا یه دروغ ازش نشنیده بودم وتا حالا هیچ کسی آزاری از او ندیده بود.  شاید اگه زن بچه داشت از این لاطائلات نمی بافت وبه روزمرگی  زندگی خودش ادامه می داد درست عین خود من اما یهو به این فکر افتادم خیلی مهیج میشه اگه باهاش  پرواز کنم ،  یا راست میگه یا دروغ اگه دروغ بگه ، خودم اولین نفری هستم که رسواش می کنم واگه راست بگه خب خودم اولین نفری هستم که آویزونش شدم ،  پس سریع بهش گفتم

-        ببینم نعیم ، می تونم ازت یه خواهشی کنم که منو سفارش کنی با خودشون ببرن ، بخدا اینجا من هم آرامش ندارم

نگاهی به من کرد وگفت :

-        واقعا میگی ؟!

-        بخدا ، دروغ نمی گم بعد گفت :

-        پس همسرت چی ! بچه هات چی !

-        ببین من هم مثل تو فقط می خوام ببینم چه خبر وبر گردم درست مثل خودت

-        عجب ! باشه حتما این کار رو می کنم اگه قبول کردن تو رو هم با خودم می برم  سه روز دیگه ساعت هفت صبح

... وقتی منتظر شنیدن ویا دیدن چیزی هستی زمان هم بازی در میاره ودیر میگذره که بالاخره روز موعود رسید، ولی من زرنگی کردم و شب قبل رفتم خونه نعیم،  مادرش تا دید ناله کنان گفت : داره می میره جونی نداره، خواهش می کنم تورو خدا کاری کنید که نعیم حالش بهتر بشه،  سه روزی میشه  که  بچه م هیچی نخورده شما دوست چندین ساله اش هستید. اگه اتفاقی براش بیفته چه خاکی به سرم بریزم ، سرم رو مثل بز انداختم پایین دیگه روم نشد بهش بگم خودم اومدم که باهاش پرواز کنم، به محض اینکه وارد اتاقش شدم گفت : چرا الان اومدی  گفتم فردا صبح؟ به دروغ گفتم زن بچه ام رفتن خونه مادر خانومم خب دیدم تنها هستم گفتم چه بهتر که بیام اینجا تا فردا ساعت هفت صبح مشکلی پیش نیاد . سکوت کرد .

...  مادربیچاره اش راست می گفت لاغررنجور شده بود. پیراشکی که خریده بودم دادم بهش ،  تشکر کرد گذاشت روی طاقچه ونشست روی قالی و نور ماه رو از پنجره نگاه می کرد در جوابم که پرسیدم ببینم اونایی که میگی از پنجره میان تو اتاق ، هیچی نگفت ،  حقیقتش درک درستی از پرواز نداشتم و یه جورایی دلم مثل سیر وسرکه می جوشید. دیدم  نعیم روکرد به من و گفت :

-        هر وقت خوابت اومد برو رو تختم بگیر بخواب من خوابم نمی بره  مطمئن باش من به اونا خواهم گفت که تو رو هم ببرن

منم راحت رفتم رو تختش دراز کشیدم و سخت منتظردیدن اونا بودم که ببینم چه شکلی هستند. ولی چشمام سنگین شد . سنگین وسنگین تر تا خوابم برد. صدای موتور سیکلت منو از خواب پروند . ساعت بیخ دیوار هفت بیست دقیقه رو نشون می داد یعنی درست بیست دقیقه از وقت معلوم گذشته بود.  دیدم نعیم روی قالی گل منگلی دراز به دراز خوابیده ، فهمیدم  مسخره کرده مارو راست می گفتن دوستان ونزدیکان که این بیچاره دیوونه شده حالا می فهمم دیوونگی چه عالمی داره ، صداش زدم نعیم..نعیم.. پس ساعت هفت چی شد ؟ تو گفتی که میان مارو می برن به یه دنیای بهتر، دنیایی که مثل اینجا نیست.  نعیم ... نعیم... ولی صدایی از نعیم شنیده نمی شد . مثل اینکه سالیان سال اونو از زمین برده بودن به کجا نمی دونم فقط می دونم نعیم مرده بود. مادرش زار می زد ومن تو کف این قضیه هنوز موندم که نعیم به کجا پرواز کرد و آیا گفت که من هم با خودشون ببرن ! ...




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

حالم اصلا خوب نیست

تاریخ:شنبه 24 بهمن 1394-09:07 ب.ظ


خونه که می رسم زود ناهار می خورم یه چرتی می زنم بعد به دنبال دوزار دهشایی راه می اوفتم بیرون ، صبح یه جور بعدازظهر جور دیگه ، وقتی عائله مند باشی باید مثل لاستیک چرخ دور خودت بچرخی که بتونی دخل خرج رو بهم برسونی وگرنه اوضاع زندگیت پس معرکه س وتازه باید برای این زندگی مشقت بار با هزار جور آدم هم کنار بیایی، خانوم مانتویی رنگ رو پریده ونگرونی بود ویه جورایی بین زمین وآسمان معلق ، می خواست هرچه زودتر به آدرس مورد نظرش برسه

-         اینجا پیاده میشید

-        نه یه کمی جلوتر

-        ببخشید خانوم ما از میدون گمرک خیلی رد شدیم

-        می دونم لطفا کمی جلوتر

... گاهی با آینه براندازش می کنم طوری که جلب توجه نکنه و البته کمی بهش شک کردم رفتارش عادی نیست و نگرونی رو در چهره اش می بینم ، دربستی خواست تا بعد ازمیدون گمرک ولی حالاخیلی از میدون دور شده بودیم،  دیدم اینجوری نمیشه از بی حوصلگی کنار خیابون نگه داشتم و گفتم :

-        خانوم شما مارو گرفتی ! تکلیف خودتونو روشن کنید کجا می خواید برید من که نمی تونم تا شب با یه کرایه دنبال شما تو این کوچه پس کوچه ها بیام

گفت : ببخشید آدرس رو گم کردم ودارم به یاد میارم ولی هنوز پیدا نکردم!

-        چی! متوجه نشدم دارید به یاد میارید، ای بابا  اینجوری که نمیشه آدرس پیدا کرد.  بفرمایید!  پیاده شید البته پول کرایه رو پرداخت کنید از خیر اضافه ش هم گذشتم همون پونزده تومنی که گفتید

-        باشه مشکلی نیست جوری حرف می زنید انگار من خیلی کودن هستم اصلا اینطور نیست بالاخره خونه قبلی خودمو پیدا می کنم

-        خونه قبلی؟

-        بله، دقیقا خونه سابقم همین جاها بود

-        ببخشید خانوم،  فکر کنم هم شما سرکارید هم منو سر کار می زارید. مثل شما هارو هرروز می بینم والله زن وبچه دارم!

با صدای بلند وعصبانی، طوری که می خواست تمام دق دلی خودش رو سر من خالی کنه گفت:

-        با این سن سال قباحت داره واقعا که شما خیلی بی تربیت وبی ادب هستید.  حالا خوبه کرایه میگیری

-        کرایه چی چیه خانوم ! یه ساعت منو علاف خودتون کردید اینجوری که نمیشه آدرس پیدا کرد بفرمایید پایین خانوم بفرمایید پایین

-        روبروی بانک نگه دارید

-        روبروی بانک !

-        بله چون هیچ پولی در کیف پولم نیست

-        خانوم محترم این چه مصیبتی که دارید درمیارید بانک دیگه چه صیغه ای

-        گفتم که هیچ پولی در کیف پولم نیست منظورم ازبانک ، یه عابر بانک که بتونم پول بگیرم بدم به شما، چون الان پونزده تومن ندارم

بعد زیر لب شروع کرد به غرولند کردن وحرفای بی سرته که چرا مردم اینجوری شدن نه تربیت درست حسابی دارن ونه حوصله ، منم با دلخوری وناراحتی دقیقا سمت راست خیابون روداشتم زل میزدم وبه دنبال عابر بانک بودم که از روی ترحم گفتم:

-        خانوم ببخشید اصلا منظور بدی نداشتم و به من  ربطی نداره وبه گذشته شما هم کاری ندارم ولی تاکید می کنم اینجوری تا شب هم بگردید پیدا نمی کنید. حالا باز هم خود دانید وتنها سفارش من به شما اینه که با تلفون از کس کاری کمک بگیرید . شهر مشکلات خودش رو داره از شهرستان یا جایی اومدید که نمی تونید پیدا کنید ؟

دیدم حرفی نمی زنه، فهمیدم دوست نداره حرفی بزنه ، مستاصل درمونده  فقط دنده جابجا می کردم، یکهو شنیدم گفت : نگه دارید نگه دارید پیدا کردم ، درسته! همینجا باید باشه، بالاخره پیدا کردم، دیدم سر کوچه اش یه سمتش سبزی فروشی بود و سمت دیگه اش  نونوایی سنگگی بعد بلافاصله حرفش را خورد واشاره کرد: اما نه ، اولین عابربانک نگه دارید که کرایه  شما رو پرداخت کنم ، خوشحال شده بودم که بالاخره پیدا شد فقط نمی دونم چطور شد پرسیدم،  ببخشید خواهرمن فضول نیستم می خواستم بدونم مگه چن سال نیومده بودید اینجا ؟

-        خیلی وقته یه چیزی نزدیک بیست سال

-        اهان! درسته ، بیست سال زیاد، مخصوصا با ساخت سازای این روزا که مثل قارچ دارن زیادتر هم میشن، حالا حتما همسایه های قدیم شما را کشوندن اینجا

-        نه اصلا اینطور نیست بخاطر شوهرسابقم اومدم ، بیست سال پیش باهاش تو همین خونه ای که می خوام پیدا کنم زندگی می کردم،  دیشب به خوابم اومد که گفت " حالم اصلا خوب نیست "

-        عجب ! بحق چیزای ندیده ونشنیده ، بعد صبح بلند شدید گفتید برید ببینید حالش چطوره ، فکر نمی کنید بعد ازبیست سال کمی دیر باشه برای احوالپرسی

-        می دونم ولی اصلا برای احوالپرسی هم نمیرم فقط می خوام کمی به خاطرات گذشته ام بر گردم

-        ببخشید، شما تو این بیست سال تنها بودید ؟

-        نه شوهر کردم ودوتا بچه هم دارم

بعضی وقتا دوزاریم بد جوری کج می اوفته که اگه نمی پرسیدم دق مرگ می شدم ، پرسیدم

-        اصلا متوجه نمیشم چی میگید. شوهر کردید بچه هم دارید بعد اومدید دنبال شوهرسابقتون چون خوابشو دیدید !!

یهودیدم  شروع کرد به هق هق گریه کردن ودر حالی که داشت اشکاشو پاک می کرد گفت:

-        چیزی که نمی دونید اینه که شوهر سابقم بعد از پنج سال زندگی کردن سکته قلبی کرد ومرد، و من بعد از فوت او ازدواج کردم فقط دیشب به من نگفت چرا حالش خوب نیست!

 ...ازهق هق گریه اش درک درستی نداشتم، و متعجب بود از اینکه چرا حالش خوب نیست ،  راست راستی آدم چه چیزهایی می بینه ومی شنوه. بعد از دیدن عابر بانک  سریع پا روی پدال ترمز گذاشتم ومنتظر کرایه نشستم، خوبی بخاری ماشین مانع می شد که سوز سرمای بیرون رو حس کنم وموج رادیو همچنان روی آهنگ ملایم بود.





داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

حرفای مردونه

تاریخ:جمعه 25 دی 1394-02:22 ق.ظ

بچه ست دیگه، یهو یه چیزی می پرونه ، مثل یه لحظه قبل که پرسید : باباجون چطوری شدی پدرم ! متوجه نشدم منظورش چی بود. گفتم چی بابا ! گفت : می خواستم بدونم چطوری شدم پسر تو

 دروغ چرا بعضی وقتا بعضی حرفارو درست متوجه نمیشم مخصوصا پسربچه تخس فسقلی  چهار ساله بپرسه ، باید خیلی مراقب باشم که سوتی ندم، رفتم تو عوالمات این بچه که چی می خواد بدونه،  با خنده گفتم،  لک لک ها تو رو آوردن ، دیدم  مسخرم کرد که " دروغ نگو چون هم کارتونشو دیدم وهم کتابشو مامان صدف برام خونده "  مثل مونگولا نگاش کردم ، طفلک با لپ های درشت ومژه های بلند و موهای پرپشت فرشونه نخورده ، طوری زل زده به چشمام و منتظر جواب بود که توصیف آن ممکن نیست و سوالی از من پرسیده بود که انتظار نداشتم و یه جورایی شبیه خری که توی گل مونده باشه مونده بودم ، سعی کردم با رندی ، تنها آشنایی خودم رو با مادرش مطرح کنم شاید از خر مراد بیاد پایین که ادامه دادم ببین  پسرم ، داستانش کمی طولانی ولی خوب گوش کن، اون موقع ها تنها سرگرمی من  نگاه کردن به پنجره  روبروی بود که شاید صدف جان رو بتونم از پشت پنجره ببینم پرسید:

- مامان صدف  ؟ گفتم : خب آره دیگه، منظور مامان صدفه، حالا خوب گوش بده بقیه رو بگم ، آره داشتم می گفتم اون موقعه مامان صدف چهارده ساله بود که دوباره پرید تو حرفم " بابا ! شما چن سال داشتی " با شرمندگی خاطر گفتم : شونزده سال "  دیدم صدای صدف از آشپزخونه در اومد "  محمود داری چی تعریف می کنی " که این طفلک نذاشت  به مادرش توضیح بدم، داد زد : مامان هیچی، تو چهارده سال داشتی و بابا شونزده سال،  که دوباره صدف پرسید:  - چهارده سال! شونزده سال،  یعنی چی  محمود؟!

جست زدم دهن خسرو رو گرفتم  وآهسته گفتم " هیس !هیس ! ساکت، حرفای مردونه رو کسی نباید بفهمه " چشماش گشاد شد پرسید : حرفای مردونه یعنی چی ؟

گفتم  : هیچی! فقط باید این حرفا پیش خودمون بمونه

با تعجب نگام کرد بعد طفلک با ترس آهسته گفت " خب بعد بگو مامان پشت پنجره چکار می کرد ؟ اینجا رو روم نشد بگم داشت می رقصید، گفتم : داشت درس می خوند آره داشت درس می خوند. زبون بسته گفت : مثل الان که برام کتاب می خونه گفتم : آره،  درست مثل الان که شبا برات کتاب می خونه ، یه نفس راحتی کشیدم که تونستم اونو از اصل ماجرا دور کنم وفکر می کردم قسر در رفتم که بلافاصله پرسید : خب بعد چی شد؟

-        چی بعد چی شد؟

-        خب بعد از اینکه از پشت پنجره دیدیش چی شد؟

 دیدم اشتباه فکر می کردم، این داستان ادامه داره و این پسر بچه ول کن این ماجرا نیست فقط اشاره کردم  " هیچی دیگه ، فهمیدم مامان صدف بچه درس خونی هست درست مثل تو" گفت: من که هنوز مدرسه نرفتم، گفتم ، میری اونجا هم درس یاد می گیری وهم خیلی چیزای دیگه ، داشتم نفس راحتی می کشیدم که دوباره سوالش رو تکرار کرد : خب حالا چه جوری شدی پدرم؟ بخدا از صدتا فحش بدتر،  وقتی فکر می کنی به نحوه احسن کارت پیش رفته بعد بفهمی اشتباه کردی تازه اول راهی، مجبور شدم ادامه بدم که  " آره بابا بعدها بزرگ وبزرگتر شدیم آنقد بزرگ که با هم ازدواج کردیم وتورو آوردیم  " با حیرت پرسید : منو از کجا آوردین ؟

... ای وای ! فهمیدم وارد فاز جدیدی از سوالش شدم که ازش می ترسیدم ولی ناخوداگاه خودم رو دست دستی انداختم به چاه که دیگه دراومدنش با کرام الکاتبین است ولی از خوش شانسی همین موقعه صدف از آشپزخونه اومد بیرون در حالی که دستاش به پشت کمرش بود.  این روزها درد کمر وپشتش واقعا کلافه اش کرده طوری که تا حالا به این حال راه نمی رفت زود بهش گفتم  " صدف وقتش رسیده پس چرا نمیری پیش دکتر "  اونم برحسب اقتضای روحیه خرابش جواب داد ، لطفا تو کاردکترا دخالت نکن گفتن تا ده روز دیگه من هم می خوام سر وقت برم که دوباره برنگردم خونه ، یادت نیست اون دفعه ای منوبه زور بردی دکتر، اونم گفت زود اومدین الان وقتش نیست ، دیگه حوصله ندارم برم وبرگردم در این گیردار تا چشم بچه به حال واحوال مادرش افتاد یه سوال بزرگتری پرسید:

 -  مامانی یه سوال دارم خیلی دلم می خواد بدونم چه جوری شکمت اومد بالا؟  یهویی دیدم سگرمه های صدف درهم رفت و یه جوری بهش خیره شد که دیدم طفلک لال شد و بعد بدون اینکه حتی به من نگاهی کنه منو ِمن کنان  گفت:

- ساکت باش ! بازم بی ادب شدی،  حالا زود برو تو اتاقت ، به بابات میگم بهت بگه

هاج واج به صدف نگاه کردم  واقعا دیگه گیج منگ شدم هم از شرایط این روزهای بدعنقی صدف وهم از سوال های بی جواب  این بچه، کم طاقتی باعث شد  زود بهش بگم " بچه رو ول کن جواب منو بده  بهت میگم زود برو دکتر مثل قبلی نشه که از روی بی مبالاتی ، بند ناف دورگردنش حلقه بزنه وزبون بسته هنوز نیومده به دنیا به خاطر وجودش به دارمجازات آویزونش کنی وکلی دردسر دیگه تو بیمارستان برام بزاری، در این حیص بیص دوباره خسرو روکرد به من وپرسید " بابا چرا شکم مامان مث بادکنک باد می کنه کی داره فوت می کند تو شکمش!؟ " یه لحظه فشار عصبی مانع از کنترلم شد . دادزدم " خفه شو! مگه مادرت نگفت برو تو اتاقت "  اونم همین طور که با چشمای درشتش زل زده بود به چشمام آهسته طوری که دوست نداشت مادرش بفهمه  گفت: بابا این هم  جز حرفای مردونست ؟ " موندم چی بگم فقط گفتم : آره ، حالا زود برو تو اتاقت و اونم بدورفت ، اینجا قیافه صدف دیدنی بود عینهو قیافه خسروشده بود . با ناراحتی گفت : چرا سر بچه داد زدی نگفتی تاثیر بد رو بچه میزاره بعدش هم حرفای مردونه دیگه چه صیغه ای که داری به این بچه از حالا یاد میدی ، منم بهش فقط یه جمله گفتم : نمی دونم واقعا نمی دونم...




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

اختلاس

تاریخ:جمعه 27 آذر 1394-03:26 ق.ظ

... ذهنم دیگر جوابگوی حساب کتاب نیست ، خستگی ودرماندگی را با تمام وجود حس می کنم ، سعی میکنم برای خودم چایی درست کنم چای داغ در این هوای سرد می چسبد. بی صدا داشتم کارهای خود را انجام می دادم که یهوبعد از این همه مدت وبدون برنامه ریزی قبلی زنگ زد که " دارم میام " صدای پای او را می شنوم، درست مانند رعد وبرق ، ناخوداگاه پنجره دفتر را بازمی کنم، صدای قیژ قیژ لولای آن که درست مثل من فرسوده شده بود. گوش نواز نبود. می خواهم باران را حس کنم، وبادهایی که از کم ویا زیاد شدن باران حاصل می شود. از شرکت ما که در طبقه چهارم ساختمان تجاری قرار دارد. به خیابان نگاه می کنم با خیابانی کاملا خلوت روبروهستم وسکوت حاکم بود. ودرختانی با شاخ برگ خیس، کنار پیاده رو جوی آبی راه افتاده بود. گربه ولگردی را می بینم که بدنبال طعمه ، پلاستیک زباله ای را تند تند چنگ می انداخت، از سوز سرما دوباره پنجره را می بندم و به فردا فکر می کنم ، زنگ گوشی ام دوباره هشدار می دهد. می دانم بازهم اوست! با اینکه دقیقا گرفتاری مرا می داند . سریع وتند می پرسم...

-        چی بگو؟!

-        چی بگو هم شد حرف !! میگم چرا تا دیر وقت اونجایی

-        چکار کنم خانوم کم آوردم، فردا هم حسابرس میاد وهیچ جای پر کردن ندارم، حرف صدها میلیون پوله ،  فقط دعا کن آبروریزی نشه

-        حالا بیا خونه بگیراستراحت کن تا فردا خدا بزرگه ، راستی قورمه سبزی هم برات درست کردم در ضمن، فیش آب و برق و گازو تلفن هم اومده

-        فیش مرگم نیومده ! چقد بگم، خوابم نمیبره بخدا وقتی فکر می کنم می بینم بد جوری قافیه رو باختم اولش زیاد نبود کم کم زیاد شد الان هم که سر به فلک زده هیچ کاری نمی تونم بکنم وفعلا هم حوصله حرف زدن ندارم ... قطع کردم اما زنگ گوشی ول کن نبود. مجبور شدم دوباره تکرار کنم

-        چی شد دیگه ؟

-        چرا قطع کردی ؟ تو الان کجا یی؟

-        خانوم حالت خوبه ؟ خب الان  تو دفتر خراب شده هستم ،

-        قطع کن الان زنگ می زنم به دفتر

-        باشه زنگ بزن

زنگ تلفن دفتربه صدا درآمد مجبور بودم جوابی بدهم

-        بله بفرمائید

-        عزیزم ! چقد زنگ بزنم؟ نمی خواهی بیایی خونه استراحت کنی؟ گفتم برات قورمه سبزی درست کردم

-        امشب معلوم هست چته ! میگم کم آوردم ، دست بردار از این پلیس بازی ، اعصابم خرابه مزاحمم نشو وسریع تلفن را قطع کردم  که اینبارصدای زنگ گوشی ام بلند شد

بقدری عصبانی شدم که حد نداشت از این برخورد  وعدم توجه ، بدون اینکه ملتفت باشم چه می گویم

-        زن تو چرا اصلا متوجه نیستی در چه شرایط بدی هستم، ولم کن دیگه، بدبختی که تو برام درست کردی بزار حالا به بدبختیم برسم، به چه زبونی بگم حساب کتاب کم آوردم فردا هم این حساب رس لعنتی میاد. می تونم ازت خواهش کنم لااقل امشبو دست از سر کچل من برداری، ببینم چه غلطی می تونم بکنم، میشه یا نه ؟!

از پشت گوشی یهو صدای مردانه ای یه لحظه میخکوبم کرد

-        اقای مرادی حال شما خوبه ؟ بنده چه جسارتی به شما کردم

-        ببخشید شما!

-        همون حساب رس لعنتی

با تته پته مجبور شدم  یه جور ماست مالی کنم

-        سلام اقای جمشیدی بزرگوارحالتون خوبه؟ بخدا شرمنده شدم از بس که مزاحم تلفنی دارم دوست دارن زندگی ادم رو حساب رسی کنن

با تعجب پرسید " این وقت شب وحساب رسی زندگی مردم! " خواستم یه جوری از خاطره اش پاک کنم حتی به دروغ

-        بله ! بله ! مزاحم تلفنی شب وروز نداره ،  شما خوب هستید انشالله کی حرکت می کنید

-        الان تازه رسیدم، پرواز به علت خرابی سیستم با تاخیر بود. قبلا گفته بودم که به محض رسیدن به شما اطلاع میدم

-        درسته جناب ، درسته جناب، فرموده بودید فراموش نکردم ، یه مخلص تو این دنیا داشته باشید اونم منم ، پس فرودگاه هستید ؟

-        بله چطور ؟

-        هیچی !هیچی !بمونید ، خودم میام شما را می برم منزل

-        نه ، مزاحم شما نمیشم یه مسافرخونه ای پیدا می کنم

-        چه مزاحمتی دوست عزیز، باعث افتخار بنده است یه شب  هم بد بگذره از دفتر تا فرودگاه راهی نیست

پرسید : دفتر !

با تته پته گفتم

-        بله ، بله ، داشتم دفاتر واسناد را آماده می کردم که فردا با مشکلی روبرو نشویم

-        اهان ، بسیار خوب الان مستقیم به دفتر کار میام هم دیداری باشه با شما و هم اینکه  شاید تا صبح ، کار فردا را امشب تموم کنیم 

-  عالیه،عالیه، افتخاری بالاتر از این نیست که از نزدیک با شما آشنا شوم، اتفاقا چای هم اماده ست...

یهو طپش قلبم زیاد شد. سعی کردم تند تند حساب های دفاتر را ببندم وتراز کلی را بدست آورم ولی به علت مشکلات سند ها نتوانستم کاری از پیش ببرم ، درست به فاصله بیست دقیقه دیدم صدای زنگ بلند  شد

-         بفرمایید شما ؟

-         جمشیدی ...

 صدای  پای اورا در سکوت شب در راهرو ونیز در پاگردها تعقیب می کنم ، تنها در این لحظه به هیولای زندگی ام فکر می کنم که چگونه آرام آرام از راه پله ها به من نزدیک می شود. حتی یک لحظه آرزوی مرگش را کردم و اگر می توانستم او را از بین ببرم که آب از آب تکان نخورد کوتاهی نمی کردم! ویا حتی تطمیع چرا که انسان بنده احسان نیست بنده پول است. صدای در ورودی شنیده شد . تق تق تق ، درب ورودی را باز کردم مردی با نیشی باز و کیفی در دست  در حالی که خودش را حسابی توی اورکتش پوشانده بود. دست او را به گرمی فشردم، حس کردم دستم ملتمسانه ازش کمک می خواهد. سریع چایی را که قبلا آماده کرده بودم برایش آوردم، دیدم روی صندلی کنار میز لمیده، چای داغ را بدون قند قورت قورت سرکشید. دومین چای را هم باز به همان صورت نوشید. بالاخره ایستاد واورکتش را درآورد. وبه جا لباسی چوبی آویخت، و کیفش هم روی میز باز کرد وپاکت سیگاری بیرون آورد پرسید: می کشی؟ گفتم : چی ؟ گفت : سیگار. گفتم : نه ممنونم دودی نیستم  گفت : خوبه، خوبه، سیگار مضرات بسیاری داره اما حقیقتش من عادت کردم خدا نکنه آدم به چیز بد عادت کنه اولش یه نخ در روز بود بعد کم کم شد دو تا حالا هم دو سه پاکت ، گفتم : درسته همیشه اولش کمه بعد زیاد میشه ، گفت : چی ؟ گفتم : سیگار، گفت بله ،  بله ، راستی دارید ؟  گفتم : چی ؟ گفت : چایی ، گفتم : آره تازه دم آماده ست بریزم، گفت : اگه زحمتی نیست . چایی را ریختم وکنار قندان جلویش روی میز گذاشتم پرسیدم : شام خوردی ؟

یه چیزایی بلغور کرد نفهمیدم، گفتم : چی ؟ گفت : کجایی؟ گفتم اینجا گفت : نیستی ؟  گفتم  : هستم فرمودید، فرمودید ، ببخشید درست متوجه نشدم اما شنیدم که... حرفموبا خنده قطع کرد گفت:

- منظورم این بود که شب رو باید سبک تر خورد تا راحتر خوابید من هم با نیشخند مصنوعی گفتم : بله بله درست می فرمائید ...

روبروی مردی بودم لاغر اندام با قامتی کوتاه و پیراهن آبی رنگ رو رفته ای برتن که می تواند به راحتی حکم اخراج مرا صادر کند. منتظر بودم راجع به حساب کتاب حرفی بزند که گفت:

-        منصرف شدم امشب حوصله ای برای  دیدن دفاتر واسناد ندارم چون فردا هم روز خداست و وقت بسیار، حالا هم  که دیر وقت است. به جای مسافرخونه همین جا روی صندلی ها دراز می کشم، خرج اضافه ای نباید برای شرکت درست کرد. با این حرف فهمیدم با این آدم نمی شود شوخی کرد . خونسرد بود بسیار خونسرد بعد صندلی هارو قطارکش چید وبه امید خاموش شدن لامپ  با گفتن شب بخیردراز به دراز خوابید ومن بدون اینکه تمرکزی داشته باشم درست مانند آدم های گیج منگ تنها به پیراهن آبی رنگ رو رفته اش خیره شدم،  دستم می لرزید سعی کردم در جیبم پنهان کنم، طپش قلب نامنظم  وسر صورت داغ وعرق تمام بدنم را گرفته بود. بی رحم وبی انصاف فرصت هیچ حرف تازه ای نداد. در این لحظه  فقط به حساب کتابم فکر می کنم که چطوربزودی به مانند چرکی سرباز شده ، بوی تعفنش میپیچد. کاپشن خود را برداشتم ، و برای آخرین بار لامپ دفتر را خاموش کردم...




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

فعلا مرا نخواستن

تاریخ:جمعه 29 آبان 1394-06:12 ق.ظ

وصیت هم شرایط خاص خودش روداره که متاسفانه برای ما بدترین نوعش اتفاق افتاد طوری که مرحوم می خواست طبق وصیت با اتوبوس به زادگاهش برده شود وهمین مسئله باعث درگیری بین اونا شده بود اینجورکه طالبی دیشب می گفت:

-        به چه زبونی باید حالی کنم، بردن جنازه با اتوبوس ممنوعه، وگرنه تو که منو می شناسی حرفی ندارم، تورو خدا یه جوری بیا به اینا حالی کن هرچی به فلور میگم گوشش به این حرفا بدهکار نیست، حالاهم که این بنده خدا دستش از دنیا کوتاهه درست نیست این حرفا ولی خدایی تو بگو چه خاطره خوبی برای ما گذاشته  که این همه توقع دارن ...

...  فهمیدم این وصیت کاری کرده که رابطه بینشون شکراب شده حالا هم تند تند میخواد بدون اینکه کسی بفهمه در پی رفع ورجوع آن باشم وازلابلای حرفاش فهمیدم کلا دل خوشی ازمرحوم نداره، خب من هم نداشتم اصلا کی داشت به مهربونیش یا به بذل بخشش ویا به حرف های ناروا که چشم می بست دهن باز می کرد وبه زمین زمان فحش های رکیک می داد. کاری کرده بود که هیچ کسی دل خوشی ازش نداشت، یه جورایی می خوام بگم همون بهتر که رفت حالاهم این وسط برای رفع این مسئله ناخوداگاه گرفتاراین معرکه شدم، هنگام ورود دیدم چطوردردیوارطبق معمول با نصب اگهی وپارچه های سیاه به مناسبت فوت مرحوم میزا تقی خان سیاه شده بود و بهمن هم سراپا مشکی وماتم گرفته با موهای ژولیده و سخت خواب آلود، منتظر اتوبوس ایستاده ، بربچه هارو داخل خونه کردم وبه بهونه ای خواستم ازاومدن آمبولانس با خبر باشم همین که فهمیدم آمبولانسی در کار نیست وقرارکه با اتوبوس جنازه رو به سوی زادگاهش حمل کنیم فرصت رو مناسب برای دلیل این کاردیدم درجواب خونسرد گفت:

-        دایی جان خودش اینجوری وصیت کرده، داریم طبق وصیت پدرعمل می کنیم وصیت کرده بود که وقتی از دار دنیا رفت با اتوبوس طالبی به زادگاهش برده واونجا دفن بشه خب ما هم داریم همین کارو می کنیم

هاج واج نگاش کردم  پرسیدم

-        خب حالا چرا با امبولانس نه؟ ما هم با اتوبوس دنبال آمبولانس حرکت می کنیم فکر کنم اینجوری تا زادگاهش کسی معذب نمی شه... که یهو وسط حرفم با چهره برافروخته ودرهم فشرده پرید و گفت:  

-        اصلا دایی جان معلوم هست شما طرف کی هستی ! گفتم که ما فقط داریم طبق وصیت عمل می کنیم تازه خوبی اتوبوس اینه که تا لب گورهمه با هم هستیم ! بعد بلافاصله سکوت معنا داری کرد و پرسید ببینم مگه طالبی چیزی بهتون گفته که اول صبحی اومدی این مطلب رو به ما میگی اگه چیزی گفته، بگو من از زیر سنگ هم شده یه اتوبوس پیدا واینکارو عملی کنم

شستم خبردارشد این مسئله به اندازه کافی تنش داره ومن نباید بدترش کنم ، با تته پته مجبور شدم تند تند ماله کشی کنم که یه وقت بو یی نبره چطوراز من خواسته بود. بردن جنازه روبا اتوبوس بهم بزنم، تازه وقتی بهمن رو می دیدم با دلواپسی هرازگاهی به انتهای خیابون سرک می کشید و منتظراومدن اتوبوس بود. سکوت رو ترجیح دادم و رفتم سراغ خواهرم که شاید بشه کاری کرد که اونم خیلی خلاصه وفشرده گفت : ببین داداش جان، چی بگم از شوخ طبعی که نداشت بگم از لطافت بی طبع اش بگم از خلق خوی خوشش که یک عمرندیدم بگم همش دعوا و مرافعه، ازدهن فحشش بگم توبگوداداش ازکدوم اینا بگم اینم از وصیت کردنش ولی می بینی که بهمن بهم ریخته ست هرچه باشه پدرشه، زیاد سربسرش نزاربزاردفنش کنیم راحت شیم من با فلورحرف زدم واونم طالبی رو قانع کرده، تا این حرفو شنیدم نفس راحتی کشیدم چون با این حرف ماموریت خود را تمام شده فرض کردم فقط یه جوری به طالبی رسوندم " متاسفم کاری از دست من بر نمیاد ، دیگه خودت می دونی ! "

... بیچاره اومد هرچه باشه، طالبی داماد بزرگ این خونواده بود ونمی خواست کدورتی بعدها به شکل یه خاطره بد باقی بمونه، امّا با لب لوچه آویزون و دمغ درست مثل برج زهرمار وبدون اینکه با کسی حرفی بزنه منتظرتحویل گرفتن جنازه وبردن داخل اتوبوس بود. یه لحظه برای من شبیه نگهبانان درب جهنم شده بود. یکی یکی بستگان وآشنایان دور نزدیک سواراتوبوس شدند. وسینی های حلوا وخرما ومیوه هم آوردیم تو اتوبوس. قیافه ها مغموم وگرفته توام با حزن وپریشانی خاطر، بعد هم جنازه روبردیم کف راهرواتوبوس خوابوندیم واتوبوس حرکت کرد بعد از حرکت اتوبوس سعی کردم کنارصندلی راننده بنشینم بیشتر می خواستم طالبی دمغ کرده ونگران رو دلداری دهم هرچه باشه جون چهل مسافردستش بود. ولی دریغ از یه کلمه، لام تا کام حرفی نمی زد فقط گاهی با کمکش اختلاط می کرد. کمک راننده اش هم بیچاره سرپا کنارم ایستاده بود . فضا، فضای مسافرت نبود اولین باری بودکه داشتم تجربه می کردم سعی می کردم بیشتر به جاده واطراف نگاه کنم تا به مرده، صدای قران ونوحه همچنان ادامه داشت گاهی هم می دیدم بستگان مادرمرده چه جوری مغموم و گرفته دو به دوآرام ونجوا گونه مشغول گفتگو و تنها گاه گاهی صدای گریه فلوردخترش که زبون می ریخت و داغ مارا تازه می کرد" الهی بمیرم برات بابا جون ، چطوری دلت اومد جلوی چشم ما زیر پای ما بخوابی که  ببریمت دفنت کنیم "

... اتوبوس به راه خود ادامه می داد و جاده حال هوای خود ش رو داشت، دو طرف جاده تماما دشت برهوت بود وکمتر آبادی پیدامی شد و تنها حرکت موجود سگ های ولگرد والبته گاه گاهی کلاغان سیاهی که بسوی نقطه نامعلوم در پرواز بودند. الحق طالبی راننده زبردستی بود که با سرعت متعادل به راه خود ادامه می داد که یهو برق سه فاز همه مارا گرفت طوری که در یک لحظه غافلگیر شدیم ، سر صدای مهین خانوم بود که بلند شد. اینجور که شنیدم می گفت دیده چه جور پای مرحوم میزا تقی خان تکون خورده. این حرف مثل بمب فضای اتوبوس رو بهم ریخت و همه نیم خیز شده بودن، مهین خانوم هم تند تند  قسم می خورد که

-         مرض ندارم که دروغ بگم والله بالله خودم دیدم یکی از پاهاش  تکون خورد

... سرصدای بیش ازحد باعث شک تردید طالبی شد وتصمیم گرفت کنارجاده توقف کند وگفت: با این شرایط نمی تونم رانندگی کنم اصلا شاید زنده باشه واتوبوس را درفضای مناسب نگه داشت و مجبور شدیم جنازه را پایین وروی پتویی قرار دهیم وهمگی حلقه وار روی جنازه خیمه زدیم یعنی چی، دکترکه جواز دفن رو صادر کرده مگه میشه مرده زنده شه ! هاج واج به مهین خانوم نگاه می کردیم، باد سردی می وزید وسرما تا مغز استخوان نفوذ می کرد.  برکه آبی در نزدیکی ما به سوی دشت روان بود و چنتا درخت ردیف کناربرکه آب داشتند ماروبا تعجب نگاه میکردند  وبه فاصله ای اندک تردد ماشین های عبوری تنها فضای موجود دور اطرافمان بود وازآبادی ودکتر هیچ خبری نبود. ودل گرمی ما تنها به حرفای مهین خانوم بود که یه ریزتکرار می کرد والله بالله خودم دیدم کورشم اگه دروغ بگم خودم دیدم چطوریکی ازپاهاش تکون خورد چرا حرف منوباورنمی کنید.حالا توی اون هیرویراصغراقا پرسید: دختر خاله درست دیدی، مطمئنی پاش تکون خورد؟ مهین خانوم هم با حالتی بهت زده گفت: یعنی چی این حرف پسرخاله ! پس کجاش تکون خورد؟ کور که نیستم مطمئنم که میگم پاش تکون خورد. یکی دیگه گفت: مرده که ترس نداره خب پتو رو از صورتش کنار بزنید ودیگری اشاره می کرد نه ، نه ، اینکارو نکنید روح مرده زنده ست ومعذب می شه! بساطی به پا شد تا اینکه فلور دختر بزرگش پتو رو کنار زد. دیدیم، چشم ها بسته ونفسی برای ادامه حیات نبود. مات مبهوت مونده بودیم وسط بیابون واگه کسی ما را از دور می دید فکر می کرد داریم بساط مارگیری می بینیم، زمانی از این ماجرا گذشت دیگه گیج ویج درمونده بودیم که چه غلطی کنیم هرکی یه چیزی می گفت وبزرگترو کوچکتری در کارنبود از طرفی هم طالبی تعطیل کرده بود ودر حالیکه تند تند پک جانانه ای به سیگار می زد ازلابلای دود سیگار می گفت هرکی می تونه  پشت فرمون بنشینه من یکی نیستم، آدم زنده رو که نمی تونیم ببریم دفنش کنیم، درهمین بگیر ببند بودیم که دوباره ولوله ای به پا شد. با کمال تعجب دیدیم بله مهین خانوم درست دیده بود چون یکی از پاهای مرحوم تکون آهسته ای خورد وچشمهایش را باز کرد. جیغ ویغ بستگان بلند شد فلور از هول درجا غش کرد. مرحوم  زنده شده بود. وبربر مارو نگاه می کرد. فضای ترس توام با شادی قاطی شده بود وبالاخره با کمک ما بسختی نشست از ترس چنتا از دختر بچه ها  فرار کردن، مادر مرده ها بد جوری ترسیده بودند . دیدم چطورمرحوم مغفور جنت مکان خلد اشیان میرزا تقی خان لحظات قبل ، اینک نشسته وداره یکی یکی ما روبا حیرت نگاه می کنه، در یک لحظه کوتاه  دو دختردیگرش پدر زنده خود را دریک ثانیه بغل گرفته وازخوشحالی شروع به گریه وزاری کردن فضا، فضای دیگری شد . میرزابعد از رها کردن گردن خود از دست دخترانش با صدای گنگ وبا کلمات بریده بریده وبا زبان شکسته بسته، در حالی که چانه اش را داده بود پایین  پرسید چی شده ؟ اینجا کجاست ؟ که به او حالی کردیم ، هیچی هیچی حال شما بهم خورده بود داشتیم می بردیم زادگاه تان پیش دکتر! تا اینکه بهمن راست حسینی همه ماجرای اتفاق افتاده رو تعریف کرد. یهومیرزا رفت تویه فکرعمیق وتنها گفت: عجب ! عجب ! پس اینطور، معلوم شد فعلا مرا نخواستن ، ودیگه ساکت شد روبوسی ها با میرزا  شروع شد انگار نه انگار که تا دیروز چشم دیدنش را نداشتن شاید از هول ناباوری و شوک بود بالاخره اتوبوس به خانه بازگشت واز قران ونوحه خبری نبود ودخترانش سعی می کردند بااهنگ شاد موزیک بخوانند ودرهمان راهرواتوبوس برقصند. صحنه عوض شده بود. حلوا تمام شد و نوبت به پوست کندن میوه ها بود. خواهرم کنار صندلی میرزا در حالیکه دست اورا می فشرد نشسته بود و طالبی هم از آینه به عقب فلور رونگاه می کرد شنیدم که بهش گفت " فلور خانوم من مخلص شما هستم ، عصبانی بودم ویه اختلاطی نا میزون با شما داشتم که امیدوارم منو ببخشی وحال مارو نگیری "  فلور می خندید ومی رقصید نزدیک ظهر شد و خواهرم دستور داد  در اولین توقفگاه به میمنت زندگی دوباره شوهرش برای صرف ناهار اتوبوس رو نگه داره ، جالب اینجاست از اون روز به بعد تغییر رفتار میرزا بود . چون اوکلا یه  آدم دیگه ای شده بود. گوشه گیر مهربان، پاک سخن و دست دل باز وتنها ذکری که از آن عوالمات می کرد بیشتر از یک جمله نبود " فعلا مرا نخواستن"  ! ...




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

آش نذری

تاریخ:جمعه 8 آبان 1394-09:45 ق.ظ

یهو درو باز کرد . در حالی که مثل همیشه مغموم وپریشان  درهم شکسته بود.  گفت :

-         سعید تصمیم گرفتم یه آش نذری درست کنم وپخش کنم بین همسایه ها ، شاید پای علیرضا  قبل از عمل خوب شد ،  تا احتیاج دوباره به عمل نباشه ، بخدا وقتی می بینم پاشو درست نمی تونه بلند کنه از دنیا سیر میشم  یه کمی فکر کن برای آدمای سالم کار نیست،  وای بحال بچه ات

 پرسیدم

-         بچه کی ؟!

 به چشمهایم خیره شدو گفت :

-        خوب بچه تو، پس بچه کی!

-         اهان یه جوری میگی،  فکر کردم بچه تو نیست خب بگو بچه ما چرا میگی بچه ات

مکثی کرد آروم گفت :

-         تو هم عجب حوصله ای داری من چی میگم تو چی میگی ،  با پوزخند گفتم : یعنی آش بدیم همه چی حله ! خب کاری نداره میدیم مگه تا حالا کم نذر نیاز کردیم تازه خدا به آدم عقل هم داده

یه لحظه سکوت کرد وهیچی نگفت ... تنها سعی من هاله ای ساختگی که  توام شده بود با لودگی ، پای علیرضا بزرگترین مشکل زندگی ما بود وبا وجود چندین عمل درست نمی توانست راه برود . می گفتند ریشه مادر زادی دارد کلمه ای که اصلا نمی فهمم ! اما تمام  سعی من این بود که رویا  کمتر راجع به این موضوع فکر کند ولی موفق نمی شدم 

که یهو امر کرد

-         حالا نشین حرفای سرد بزن، من تصمیم خودمو گرفتم ، بقیش دست خداست ،  پاشو برو دنبال سبزی می خوام آش شله قلمکار درست کنم تا صبح عاشورا پخش کنم

تا اسم این آش رو شنیدم نا خوداگاه لبخندی به لبم نشست که بد شد چون دید گفت : چرا می خندی ؟

-        خب نخندم ؟ شما سال دوازده ماه یه شله نمیدی که بخورم بعد چطور می خوای بدی به مردم! اصلا بلدی درست کنی ؟

نگاهی به کیف پولش کرد و یه یاداشت کوچک را برداشت وگفت اینارو باید بخری وخواند " چهل کیلو سبزی" حالا چشمهای من دیدنی بود با تعجب پرسیدم درست شنیدم  خانوم چهل کیلو سبزی! گفت : آره با همسایه ها قرار گذاشتیم پاک کنیم که همه در صواب ش سهیم باشیم تا اسم همسایه هارو شنیدم فهمیدم بهش یه قولی دادند

بعد ادامه داد ، سعی کن  یه شقه گوسفند هم بخری با چند کیلو قلم گوساله شکسته شده و ده دوازده کیلو برنج هم می خوام که جداگونه خریداری بشه بعد حبوبات از قبیل بلغور گندم و ... دیدم نه بابا داستان ادامه دارد بعد به طنز گفتم عجب آشی میشه این آش چقد دنگ فنگ داره  ولی خانوم می دونی اینا با قابلمه درست نمیشه  شما باید دیگ داشته باشی ، حالا از کجا دیگ تهیه کنیم ؟ که بعد از دوروز شنیدم اقا رضا وانتی می خواهد دیگ بزرگش را بابت این آش نذری امانت بدهد . اوهم نذر داشت ، بعد از چندین سال بچه نداشتن خدا به آنها بچه ای داد که متاسفانه مبتلا به تومور مغزی بود. وباید به زودی عمل می شد.  پس مسئله دیگ هم حل شد حالا مهم برپایی دیگ بود که کجا این دیگ رو به پا کنیم که پارکینگ بهترین جا بود . قبل ازبرپایی دیگ مجبور بودم با مدیر واحدها  تماس بگیرم بنده خدا حرفی نداشت تنها شرط به  جلسه بین دیگر همسایه ها کرد که هم تتمه حساب پرداخت نشده ماه های قبل رو بگیرد وهم اینکه نظر مابقی خانوارها را هم درنظر داشته باشد که در آن جلسه همه شش واحد رضایت خود را اعلام کردند پس جای دیگ هم مشخص شد ومن هزینه پرداخت فیش آب وگاز خودم را برای این امردوبرابر کردم که مدیون کسی نباشم، چون دیدم تقریباهمه نیشخند رضایت بر لبانشان نشست فهمیدم مشکل آب و گازهم حل شد حالا همه چی آماده برپایی آش نذری بود.

... پس از تهیه سبزی وگوشت و برپایی دیگ می دیدم چطور رویا دارد از دل جون کار می کند تازه علیرضا را برده کنار خودش روی زیر اندازانداخته  و پتویی هم روش که سرما اذیتش نکند  بعد نوحه اقا امام حسین هم گذاشته وهمه سخت مشغول درست کردن آش نذری بودند تا اینکه رسید به جایی که با ید با قاشق بزرگ چوبی هم می زدند تا ته نگیرد ویه نجوایی  هم با خودشان داشتند  که رویا تند تند سفارش می کرد

-         سعید بیکار نباش بیا جلو تو هم یه همی بزن ونیت کن که پای علیرضا خوب بشه

هرچی به او حالی کردم ، خانوم لطفا  تو به نیابت من هم بزن درست نیست تو جمع خانوما بیام وسط هم بزنم ، اصلا صلاح نیست ولی گوشش بدهکار نبود که رفتم آروم آروم سربزیر خجالتی مآب هم زدم حالا بیا ببین  کم کم چه جوری دارم هم می زنم که آشپز اینجوری هم نمی زد، خب بخاطر رویا بود که از من دلخور نباشد!  کمرویی مرضی است که مثل خوره می خورد. ولی اگر جای خود را باز کند به پرویی نزدیک می شود که قابل کنترل نیست وخطرناک می شود. فضا فضای خاصی شده بود می بینم چطور کنار دیگ شله قلمکار شمع هایی بود که روشن می کردند و بدنبال حاجتی بودند این وسط دلم واقعا برای اقا مرتضی وانتی سوخت بیچاره  کار وکاسبی را تعطیل کرده وکالسکه دختربچه اش را گذاشته یه گوشه ای دور از هیاهوی دیگ وکنارش چمباتمه زده که چند روز آینده باید عمل شود. و اصلا تکان نمی خورد وآروم آروم اشک هم می ریزد و با خودش حرف می زد وگاهی هم با نوحه سینه زنان که هرازگاهی از جلوی پارکینگ رد می شدند همراهی و خانومش هم آن وسط کنار دیگ نشسته تسبیح بالا پایین می کند .  بیچاره ها بعد از چندین سال خدا به آنها  یه بچه مریض احوال داده بود. دختر بچه نگو دسته گل ، ماه ، مثل عروسک ولی متاسفانه به علت سردرد وتهوع و استفراغ  زیاد تشخیص تومور مغزی دادند که باید عمل می شد خلاصه اینجور که معلوم بود بدجوری حال این خونه واده رو گرفته بود طوری که هرچه خرج دوا دکتر می کردند علاجی برایش پیدا نمی شد تازه جواب قطعی گرفته بودن که بعد از عمل هم زیاد امیدی به  بهبودی اش نیست  وآماده هر مسئله ای باشند .  اما برای من خوب عاملی بود چون هر وقت می دیدم رویا زیاد پاپیچ خوب شدن پای علیرضا می شد زود آنها را مثال می زدم که پس اونا چی باید بگن مادر مرده ها اصلا امیدی به زنده بودن بچه شان نیست.  حالا تو این هاگیرواگیر ماجرا متوجه شدم فقط من مریض ندارم همه یه جورایی دردمند گرفتارند که بعضی از بیماری ها مثل همین دختر بچه اقا مرتضی بد جوری داغ همه رو تازه می کرد. عبوردسته جات عزاداری هم با نوحه سینه زنی حال هوایی روحانی به این جمع می دادایام، ایام عاشوراست وهمه عزادار اقا ابا عبدالله الحسین که می شنیدم دسته ای از زبان حال ابولفضل عباس می خواندند   

حرمله آسمونو ،روی سرم خراب كرد

رباب با چه امیدی، رو قول من حساب كرد

پیكر من رو دور كن، از مشك پاره پاره

هركاری كردم نشد، یه چیكه آب بیآرم ...  یا حسین

بعد  دسته دیگر جواب دسته اول را از زبان اقا ابا عبدالله می داد

 قامت تو كه آب شد، تن رقیه لرزید

ببین نگاه دشمن، به سمت خیمه چرخید

اینها حیا ندارن، فكری واسه حرم كن

پاشو برو با زینب، گوشواره ها رو جم كن ... یا حسین

واین داستان سینه زنی ادامه داشت . قرار شده بود  صبح عاشورا آش بین همسایه ها تقسیم شود که شد وحالا ما منتظر حاجت به روا شدن بودیم که هرکاری می کنیم منتظر جواب می مانیم گویی کاری بدون جواب نیست. حالا هم خیلی وقته از عاشورا گذشته ، فقط خبر خوب برای دختر اقا مرتضی بود که شنیدیم دکترا به نتیجه آزمایشات امیدوار شدند آنها با کما ل تعجب دیدن بعد از عمل وبرداشتن تومور خوشبختانه بدخیم نیست و به دارو جواب مثبت داده. اینقد خوشحال بود که نگو نپرس طوری که از خوشحالی اشک می ریخت و ازنذر ونیازاین ایام  می دانست  ولی متاسفانه پای علیرضای من با وجود عمل انجام شده همچنان میلنگد ، قیافه رویا وقتی شنید حال دخترشان رو به بهبودی هست شادی پر از نومیدی به چهره اش نشست که توام با اشک از من می پرسد " پس پای علیرضای من چی" و من سعی درآرام کردن او دارم" چیز مهمی نیست حتما حکمتی درکار است فراموش نکن بزرگ بشه استخونا خودش جا باز می کنه ودرست میشه "  خب حرف دیگری نداشتم که بگویم تنها می خواهم نا امیدش نکنم و تنها عاملی هم که می توانستم  برای ساکت کردنش گاه بی گاه استفاده کنم همین  دختر اقا رضا بود که آن هم  برای همیشه از بین رفت...




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

پازل گمشده

تاریخ:پنجشنبه 16 مهر 1394-09:22 ب.ظ

درست پنج سال پیش در چنین روز های برگ ریزان ازدواج کردیم، انچه از او به یاد دارم آن چیزی نبود که می گفت ابتدا احساس می کردم که نیمه گمشده خود را پیدا کردم در حالی که اینطور نبود وبدتر اینکه  روز به روز فاصله بیشتر می شد وارتباط کمتر با توجه به اینکه هردو می دانستیم ارتباط بین دو نفر زیاد هم سخت نیست فقط کافی بود پازل ها ی مشترک خود را پیدا می کردیم ودر کنار هم می چیدیم آن وقت کار تمام بود که تمام نشد و تنها یک پازل گم شده بین ما باقی ماند و آن عدم درک متقابل بود. که هر چه کند وکاو کردیم واز احوال یکدیگر بیشترمی جستیم کمتر می یافتیم ودر آخر با وجود اینکه خاطرات زیادی از یکدیگر داشتیم بهتر دیدیم بعد از پنج سال  تمامش کنیم که همانطور هم شد. و همه چیز پایان یافت . حالا هم بعد ازجدایی دوباره ناخوداگاه در یک مهمانی خانوادگی، روبروی هم نشستیم با این تفاوت او به همراه مردک عوضی ومن یکه و تنها که تصمیم دارم امشب درس خوبی به این مردک عوضی  بدهم

 ... همهمه مهمانی براستی سخت وطاقت فرساست آنهم وقتی که باید شاهد دیدار کسی باشی که ازاو خاطراتی داری، اما باید خود را کنترل کنم و حقیقت را قبول، او مرا به بهانه احساسی بودن محکوم می کرد. و مرا یک انسان منطقی نمی دانست وتقریبا پنج سال آزگاری بود که از دست  منطق او خل شده بودم  و سعی می کردم خود را در هاله ساختگی از شادی قرار دهم در حالی که اصلا شاد نبودم تنها نمایشی از شادی داشتم آن هم شادی نومیدانه چون گفتگوی ما اصلا هیچ وقت نتیجه ای به همراه نداشت. چرا که همیشه می خواست حرف خود را به کرسی بنشاند و منطق خود را به زوربه  خورد من بدهد. یادم نمی رود در لابلای حرفاهایش مرا متهم و انگ می زد. می گفت: 

میلاد ، چرا با مسائل  منطقی برخورد نمی کنی و یک شب دیگر میلاد، تو باید متوقع باشی چون برای پیشرفت زندگی فاکتورهایی لازم هست که تو نداری یا میلاد، نمی خواستم بهت بگم  متاسفانه تو جربزه فراهم کردن یه زندگی خوب رو نداری هرکاری یک جنم خاصی می خواد که در تو نمی بینم واینکه میلاد ، کنجکاوی که هیچ  بعضی وقتا فیس افاده هم لازم است. انقد ساده برخورد می کنی که هرکی به خودش اجازه میدهد به تو توهین کند و من تحمل دیدن این چیزارو ندارم وبدتر از همه اینکه میلاد تو بعضی از مسائل خصوصی که نمی خواهم باز کنم موفق نیستی !

ومن هرشب در جوابش مات مبهوت نگاهش می کردم، چون درست درک نمی کردم این حرفا رومخصوصا این کلمه لعنتی افاده رو و چرا باید کنجکاو باشم چون کنجکاوی ازدیگران رافضولی ودوست داشتم سرم به کارخودم گرم ودخالتی دراموردیگران نداشته باشم یا توقع داشتن، نمی فهمم چرا بایداز کسی متوقع باشم و اصلا جنم چی هست، که باید داشته باشم، حتی متوجه به اینکه به من توهین می شود هم نیستم چون حس توهینی از کسی نمی بینم ویا مسئله خصوصی واقعا که، دیگر چکار باید می کردم که نکردم، اما بعدا فهمیدم این ها همه بهانه بود وحرف جفنگ ، ومنطق مسخره... دیر فهمیدم او مرا نمی خواست وبه نوعی جوابم کرده  و بدنبال منطق تازه بود که پیدا کرد . شوهرش را !

وحالا با منطق جدید آمده درست روبروی من روی مبل نشستند طوری که باید گارد بگیرم،  واقعا  دلش به چی این مردک خوش بود. قدش یا هیکلش اما می بینم  قدش از من بلندتر وهیکلش هم از من بهترکه لااقل شکم افتاده ندارد. و تا امروز فرصتی نبود که از فاصله نزدیک قیافه اش را ببینم که دیدم، خدایی باید قبول کرد لامصب قیافه خوبی هم دارد. آهان فهمیدم ، پس معلوم شد. منطق یعنی تیپ وظاهر! او از من جوانتر می خواست که رسید .

از روی علاقه می بینم چطور رزیتا طبق عادت همیشه خود هنگام حرف زدن دست هایش را تکان می دهد و نگاهی که سعی می کند به چشم های من گره نخورد او براحتی هنوزهم می تواند عشق وعلاقه ام را در چشمانم بخواند. و نیز هنوز هم لبخند هایی دارد که چاشنی حرف هایش  می کند درست مثل آن روزها که نمی توانم از ذهنم دور کنم. بهتر است به او نگاه نکنم ، چشم های قشنگش مرا جادو می کند. می توانم نگاهم را از او بدزدم ولی چگونه می توانم دست از خاطره اش بردارم ، او را می بینم احساسی از نومیدی در درونم تیر می کشد دستخط زیبایش هنوز در یاداشتی به یادگار که ازچند بیت شعر بیشتر نیست را  دارم او مانند شاعرانی کم مایه که آدمی را عصبی و شکنجه می کند نبود چون بخوبی می دانست از کلمات جلف وسبک بیزارم  او توانایی سرودن شعرهای زیبایی داشت که مانند بیشتر شاعران معاصر بر گرفته از عشق بود. به یاد دارم چگونه او را هنگام خروج پاگرد پلکان مجتمع ساختمانی ازدواج وطلاق،  تعقیب می کردم اما نمی دانستم تا امروز او را نخواهم دید آن هم بر حسب اتفاق ، براستی یاد آوری آن روز ها برای من حس دردناکی حاصل می کند که از گفتنش عاجزم و  با وجود اینکه رابطه ما تمام شده است ولی هنوز نگاهش می کنم، در شرع وعرف انرا هیزی نامشروع وهوسباز بی بند بار می دانند که  بگذار بدانند ایا آنها می دانند که در عرض پنج سالی که با او بودم چه خاطراتی از او دارم و این می تواند بدترین حالت روحی یک انسان بعد از جدایی باشدکه نمی تواند فراموش ویا قبول کند. با این تفاوت که می دانم  دیگر فاکتورهای قبلی مانند قیافه ام برایش مهم نیست که از رنج  پیر شکسته شده ام و کتف های شانه ام درهم فرو رفته وموهای سفید وعینک ذره بینی ام، عمر تمام شده مرا به خوبی نشانه می گیرد ولی هنوزخاطراتم جوان و شاداب باقی مانده است که با سن تطابق ندارد.

تنها یادگاری موجود از او دختر بچه ای هست که بین ما سرگردان شده که اینجا نمی بینم چون حضانت او را گرفته ، خیلی دوست دارم بپرسم آیا شوهرش با او منطقی برخورد می کند. از فیس وافاده اش بپرسم ویا اینکه چقد آدم متوقع ای بود. یا رزیتا، راست بگو، مسئله خصوصی رو بهتر از من عمل می کند ؟  کنجکاویش چطور، آیا جوابگوی تو هست ! باید این حرف رو حتمابه او بگویم اما نه باید کمی جدی بود و  بیهوده نباید دنبال چرندیات ذهنی ام اسیر باشم ونباید به او این فرصت را بدهم که بخواهد دوباره غرور مرا شکست دهد باید قبول کنم که تمام شد وچه تلخ تمام شد.  با یک جمله کوتاه وشکننده  روی ورقه یاداشت " تا ابد خداحافظ"  که اتفاقا انرا هم دارم ، مطمئن هستم اگر می دانست حضور دارم هرگزنمی آمد. باید هرچه زودتر اینجا را ترک کنم وبدنبال مشت زدن به صورت آن مردک  نباشم چون نباید مهمانی کسی را خراب کرد هنگام زد خورد من خیلی عصبانی می شوم وممکن است شیشه ای شکسته شود وخاطره بدی برای میزبان یک عمر باقی بماند. تازه معلوم نیست جواب مشت من چه خواهد بود اگر می دانستم حتما چاقوی ضامن دارخود را می اوردم ودرس خوبی به او می دادم اما بهتر که چاقوی خود را نیاوردم چون دخترم نباید احساس کند پدرش یک قاتل بالفطره خطرناک است. اما نمی شود بی دردسرهم رفت باید به این عوضی ثابت کنم ، فکر کنم همان مشت کافی است آن هم وقتی که دو سوراخ بینی اش پر از خون شود و این بهترین پاسخ دندان شکنی که بعدها پشت سر مرا به بی عرضگی متهم نکنند درسته حتما آنرا انجام خواهم داد...

...  برگ های پاییزی در کنار پیاده رو وخرد شدن انها را در زیر پاهایم حس می کنم، بازگشت غم انگیزی به خانه دارم باید قبول کنم همسر سابقم رزیتا  بدنبال منطقش بود ورفت وجست وپیدا کرد ومن تنها با آن خاطرات دلخوشم ، از درگیری هم پرهیز کردم روح من بزرگتر از این حرفاست تا امشب نمی دانستم ولی امشب خوب فهمیدم دیگر در زندگی ام یک تکه پازل برای همیشه گم شد ...






داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

سقاخانه

تاریخ:جمعه 20 شهریور 1394-04:52 ق.ظ

سقاخانه کوچک و محقری که درست چسبیده به دیوار بنای پشتی که بیشتر نمای یک تاقچه را  داشت. پنجره مشبک آهنی  با نوار های پارچه سبز گرفتارانش که گره خورده بود ومنبع آبی که می گفتند آبش متبرک و نشان مخصوص دست و پنجه مبارک آقا ابوالفضل عباس و پرچم کوچک سیاه به یاد شهدای کربلا و صفحه فلزی دایره شکل کوچکی  برای روشن کردن شمع ها ، دود شمع ها بقدری داخل محوطه سقاخانه را سیاه کرده بود که سیاهی آن به بیرون سرایت می کرد . هنگام روشن کردن شمع ها شاهد گریه ها و رازهای نجوا گونه ای بودم که برای من درکش مشکل بود وحتی بعضی وقتا خنده ام می گرفت،  می دیدم چطور نیازمندان می آمدند و شمعی روشن که در این میان نان پنیر سبزی و آجیل مشگل گشا، یا نان حلوای زعفرانی خوشمزه هنگام روشن کردن شمع بین رهگذران پخش می کردند و من هم با توپ پلاستیکی روبروی سقاخانه می نشستم که برای ادای نذرمردم حضوری داشته باشم، هم می خوردم وهم یواشکی شمع های که روشن می کردند ومی رفتند خاموش می کردم درست مانند وقتی که بی دلیل زنگ خانه های مردم را به صدا در می آوردم وفرار می کردم ، دلیل خاصی برای خاموش کردن شمع ها نداشتم فقط از این کار لذت می بردم وبرای من  نوعی تفریح بود. دوست داشتم فوت کنم وشمع ها را خاموش ببینم و البته این کار رو کسی نمی دید . بعد هم سر ساعت باید مرجان را به خانه می رساندم که با دوستش فائزه مشغول انجام تکالیف مدرسه بودند. اون روزها مثل الان نبود وسگ های ولگرد در کوچه وخیابان دیده می شد. و مرجان از سگ وحشت داشت تا اینکه بالاخره بوی گند کار بدماغ خورد چون تا چشم حاج خانوم مادر فائزه به من افتاد با عتاب گفت :

-        واقعا قباحت داره ، اگه یه بار دیگه ببینم شمع های مردم رو خاموش کنی یا زنگ خونه ها را به صدا در میاری گوش ات رو میگیرم وتحویل مادرت میدم فهمیدی یا نه ، بچه بی ادب وبی تربیت

سرافکنده ولب لوچ آویزون وقتی حساب کردم، متوجه شدم شاید از پنجره طبقه بالای اتاقشان که مشرف به سقاخانه است دیده باشد چون تمام سعی من در این بود که اینکارهارو را در خفای کامل انجام دهم ولی گویا لو رفتم  وتمام محاسباتم اشتباه از کار درآمد وفکر طبقه بالای خانه فائزه ومادرش  را نمی کردم اینجور شد که از آن روز هیچ شمعی را خاموش نمی کردم ولی حسابی دل سیر از ساندویچ نون پنیر سبزی همراه با خرمای بدون هسته و آجیل مشگل گشا در می آوردم  و تازه تعدادی از آجیل های مشگل گشا را هم به خانه می بردم که همراه با نان حلوای تازه خوشمزه بود . عمر آدمی به سرعت برق باد می گذرد  و هنوز هم سقاخانه به راه است با همان ساز برگ و گرفتاران هم با همان عقیده و تمایلات ، کم یا زیاد به آن متوسل می شوند. والبته تمایلات وتوسل من هم ،  روز به روز بیشتر شد آن هم  نه به سقاخانه ونذر اهالی وخاموش کردن شمع ها بلکه  به خود فائزه که هنوز هم خانه آنها درست روبروی همان سقاخانه است.  به وسیله مرجان این خبر به گوش فائزه رسید و وقتی میل او را در امر خیر دیدم  بیشترراغب شدم که با پدر ومادرم حضوری گرم بابت همین امر خیر داشته باشم که بعد از گذشت چند روز در عین ناباوری خواهرم یواشکی گفت :

-        داداش فعلا دست نگه دار اینجور که بوش میاد  فائزه فعلا نمی تونه راجع به این امر خیر اقدامی داشته باشه

این راز را درک نمی کردم در حالی که ما ساکن دوتا کوچه پایین تر بودیم  وتا حدودی همسایه ها نسبت به یکدیگر با اطلاع هستند وآنها بخوبی از وضعیت خانواده ام با خبر بودند . برای روشن شدن این وضعیت هر کاری کردم فائزه دلیل اصلی را  نمی گفت و تنها کبوتر نامه رسان من هم همین خواهرم بود و من جز مثل ماهی سرخ شده در روغن ماهیتابه که جلز ولزم وبوی آن پخش می شد کاری از دستم بر نمی آمد تا اینکه شنیدم مرجان اشاره ای به ثبت نام کلاس زبان انگلیسی فائزه کرد واین مقدمه خوبی شد که آدرس دقیق آنرا رندانه از مرجان بپرسم و سعی کردم  او را در مسیری تعقیب وبالاخره قبل از ایستگاه اتوبوس به نمایش اتفاقی با او ملاقاتی داشتم که برای او بسیار غیر منتظره بود. و آن قد ر از زیر زبانش حرف کشیدم که فهمیدم حقیقت مانع این امر خیر مادرپیرش بود او معتقد بود  کسی در کودکی شمع های مردم گرفتار را فوت وخاموش کند یا زنگ های خانه های مردم را به صدا در اورد نمی تواند در آینده مردی خوش طینتی باشد. گناه شمع های خاموش شده و زنگ زدن خانه های مردم آن روز وبال گردن بدبختم را امروز گرفت وحالا باید راه نجات آنرا پیدا می کردم و تنها راه نجات هم در فائزه یافتم و او نیز راه حل را به من نشان داد . که عشق آدمی را بعضی وقتا با هوش هم می کند.

شب جمعه شد  وطبق وعده سر ساعتی  با یک شمع جلوی سقاخانه ایستادم حالتی که اصلا به قیافه های آدم های مضطر شبیه نبود بلکه بیشتر به قیافه مردمان ریاکار و فاسق  زاهد نما نزدیک بود. خب چاره ای نداشتم تا اینکه مادر ودختر که همان فائزه ومادرش بود برای روشن شدن شمع آمدند تا چشم مادر پیرش به من افتاد گفت :

-        بمیرم برات پسرم تو شمع  هم روشن می کنی !؟ گفتم : بله از برکت وجود دختر خانوم شما من همه کار می کنم حتی شمع هم روشن می کنم که به دختر خانوم شما برسم که امیدوارم برسم... دیدم اشک در چشمانش حلقه زد وگفت:

-         پسرم خدا لعنت کنه کسی رو که باعث ناامیدی کسی می شه، من خواهان ناامیدی تو نیستم ، گذشته ها گذشته انشالله همیشه همین طور معتقد باشی در غیر این صورت چوب بدی خواهی خورد .

مات مبهوت نگاش کردم وهیچی نگفتم  و یه جورایی معذب شدم نفهمیدم نفرینم کرد یا دعا بعد از مراسم عروسی متاسفانه  عمر شمع مادر فائزه  تمام شد و دنیا را وداع کرد بدون اینکه من خاموش کرده باشم حالا هم مشکل اصلی مان پسرم شده  که تمام اهالی را به زله آورده ،  وباعث شده هرشب فائزه با همسایه های مجتمع ویا دیگر ساکنان محل  سر این ماجرا جر بحث داشته باشد. و حتی باعث شد  بارها مجبور به جابه جایی خانه شویم ، شبی نیست وقتی فائزه شستن ظرف ها را تمام  وکنارم روبروی تلویزیون روی کاناپه می نشیند این سوال را نپرسد  " تو فکر می کنی این کارهای پسرمان دلیل خاصی داره که زنگ خونه های مردم رو به صدا در میاره " !  ومن هم خونسرد جواب می دهم

-    فائزه حالا شانس آوردیم سقاخونه و شمع روشن این اطراف نیست ...






داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

واسطه خیر

تاریخ:جمعه 30 مرداد 1394-06:30 ق.ظ

عجیبه باور کن عجیبه، همین که اشاره می کنم تنها هستم، فکر میکنن با یه آدم  یه لا قبای یالقوز لاغر اندام بلند بالا طرف هستن  در حالی که این طور نیست  تو همین خونه کلنگی هرروز با یه  پدر هشتاد ساله که دو نوبت از سکته مغزی جان سالم بدر برده و یه خواهر با تحصیلات عالی بیکار وبدون ازدواج، خلوت گزیده که از حقوق بازنشستگی پدر استفاده می کنه و تازه چشم دیدنش رو نداره باید سر کله بزنم، نظرش اینه  اگه پدر کمی حواسش رو جمع وچشم هاشو روبه حلال وحرام می بست و اینقد از روز قیامت نمی ترسید  و پول بیشتری باقی می گذاشت خواستگار مورد نظر شو پیدا می کرد که چشم مردم برخلاف زبونشون به مادیات دنیاست ، یه طوری حرف می زنه  که انگار پدر هفت کفن پوسونده ولی با این وجود با زهم  خدا خیرش بده که غذایی درست می کنه که ما بخوریم ، البته پدر هر غذایی رو نمی تونه بخوره داشتم گفتگو روادامه می دادم که یهو  پرسید حالا چرا خودت سرسامون نمی گیری ، وتشکیل خونه واده نمی دی؟

زل زدم به چشمای سعید، چی بگم بهش ، یعنی نمی دونه " بی بی از بی چادری خونه نشینه  "چون تا پدر پیر فرتوت منو می بینن فرار می کنن ویا اینکه میخوان او رو به سالمندان ببرم که این یکی رو  نمی تونم قبول کنم ،  قبولش سخته و به مزاج من خوش نمی یاد تا زمانی مادر زنده بود پدرم سر حال وسرمر گنده بود ولی از بد شانسی همین که مادرم دار دنیا را رها کرد پدرم افتاد به دست انداز وهزار جور گرفتاری و اتفاقا همین نوبت اخری که داشتیم از مطب دکتر می اومدیم بیرون  طوری نگام کرد که مایه تاسف بود چون یه طوری حالیم کرد " پسر بگذار این چند روز آخر رو راحت  تموم کنم " حس می کنم خودش دیگه خسته شده ولی عمر دست خداست وهر وقت اراده کنه می گیره  الان هم خودم سنم رفته بالا وکمتر کسی حاضر می شه با من ازدواج کنه  بالاخره چهل چند سال نزدیک نیم قرن واسه خودش یه عمریه  همین که بفهمند دیگه بهم نگاه نمی کنند ولی هیچ وقت ناامید نبودم ، چون می دونم فردایی هست  فقط اشاره کردم

-       انشالله جور میشه انشالله ، خب منم آدمم ، مسلما اینو که نمی تونی انکار کنی هرچند می دونم که غریزه هام دارند میمیرند !

سکوتی بین ما حکم فرما شد.  به گوشه ای از اتاق خیره شد بعد  انگار چیزی به ذهنش رسیده باشه پرسید

-           برای رفع حوائج از شرکت های خدماتی کمک می گیری یا نه ؟

نمی دونم چه جوری باید بهش حالی کنم که از شرکت خدماتی خسته شدم یا وسط کار از ادامه کار می مونند ودیگه ادامه نمی دن و یا اینکه هرماه اضافه دریافتی می خوان وعلاوه بعضی از اونا هم هر شب کاسه گدایی به دستشون آویزونه و تقاضای خرت پرت دارند و بدتر از همه  کسانی هم هستن که  اصلا رعایت بهداشت رو نمی کنن با کفش از دستشویی تا اتاق خواب پدر بدون توجه در رفت وآمد هستن که برای من این یکی دیگه غیر قابل تحمل بود. فقط گفتم  : مشکلات خدماتی هم پابرجاست اینه که تصمیم گرفتم خودم ترخشکش کنم، با کوچکترین عطسه درمون اولیه را اغازمی کنم وعلاوه بر حموم چون پوشک مخصوص پاشه  باید تند تند اونو عوض کنم که  پیری و فراموشی وهزار درد ، و زمانی هم شرکت هستم کنترل از راه دور توسط خواهرم مراقبش هستیم... یهو یه چیزی گفت خدایی نفهمیدم منظورش چی بود

-        پسر تو خیلی سالمی ! حالا بگذریم ، ببینم حتما برادرات  بهت کمک می کنند

بیخود نیست دوست ندارم با کسی زیاد خاله خونده بشم یکیش همینه  چون الف رو بگی باید تا ی بری نمونه اش همین سعید از کدوم برادرام  سوال می کنه ، چه جوری بهش حالی کنم همه گرفتار زن و بچه هاشون هستن تا می خوام حرف بزنم زود ساکتم می کنن ویا هر وقت هم زنگ می زنند بیشتر از اینکه جویای حال ما باشند از حال پدر می پرسند که مبادا در امر پدر داری کوتاهی کرده باشیم که عیالوار هستند وگرفتار وهیچ اشکالی بر اونا نمی بینم  فقط گفتم " برادرا  بی خبر هم نیستن هراز گاهی سر می زنند" خواستم یه جوری تمومش کنم،  البته این یک گفتگوی ساده نیست یه جوری درددل کردن شده و تنها دل خوشی من  همین درد دل کردن های پیش پا افتادست که اگه نگم می ترکم بعد  دوست دارم مثل همیشه سعید هم فاز مثبت  نشون بده و با تکه کلامش آرومم کنه " فکر وخیال نکن ، درست میشه مجید ، درست میشه " فقط مشکل اینجاست کی درست میشه رو به من نمی گه ، می خواهد از ناراحتی وغم حرفی نزنم ولی ای کاش یک روز جای من بود تا می فهمید دنیا دست کیه، حدود ساعت هفت  بعدازظهر زنگ زد و آروم گفت: مجید خودتو برسون تا مرغ از قفس نرفته پرسیدم :

-        چی شده؟

    - یه نمونه عالی فقط  سریع ، خیلی ازش تعریف می کنه، یکی از همکاران خانومم اومده اینجا، و گفته بهت بگم بیایی که ببینیش

بعد من ساده ازش پرسیدم

-       چن سالشه ؟

-          بابا من  از کجا می دونم  چن سالشه، اول بیا خودشو ببین بعد کم کم آشنا میشی

... سعی کردم کت شلوار سرمه ای با پیراهن سفید وبا یه دسته گل خیلی با سلیقه و جعبه شیرینی تر حضوری گرمی داشته باشم هرچه باشه نگاه اول خیلی مهمه ، در ورودی تا منو با  یه جعبه شیرینی ویه دسته گل دید زد تو ذوقم وآهسته گفت:  چرا با یه دسته گل وجعبه شیرینی! مگه اومدی خواستگاری، گفتم فقط بیا ببینش واصلا خودتو به اون راه بزن که از هیچی  خبر نداری ، رفتیم تو هال دیدم خبری نیست. گفتم حالا کجا هستن؟ گفت:

-        کی ؟

-        خب دختره !

-        بابا هول نشو خونسرد باش اگه  آبروی مارو امشب نبردی الان تو اطاق پذیرایی منتظراقا داماد نشسته بعد برداطاق پذیرایی که ببینم،  یهو کاسه حدقه چشمم به سمت اش خشک شد چون هیچ کس نبود هیچ کس! گفتم

-        پس کو؟

در حالی که ازهرهر کرکرخنده، سیاه می شد گفت :

-          پسر، تنها بودم می دونستم  تو آدمی نیستی که یه لحظه پدرو رها کنی این شد به بهانه ای آوردمت اینجا که با هم یه دست شطرنج بازی کنیم

مثل پنیر وارفتم ، زبون نفهم منو کجا گرفتار کرد.  با چه ذوق وشوقی وارد شدم ولی حالا باید شطرنج بازی کنم تا خانومش بیاد که تنها نباشه با اینکه خودش می دونه  یه عمر تنها بودم، چشمم به عقربه ساعت بیخ دیوار مات موند که  خانومش اومد و بعد از خوش بش کوتاه  سریع رفع زحمت کردم همین که رسیدم خونه حالم بیشتر گرفته شد چون پدر بی حس دمر افتاده بود روی زمین ،  مجبور شدم سریع با اورژانس تماس بگیرم، در بیمارستان بعد از عکس ودستور العمل دکتر مشخص شد لگن خاصراش ضرب دیده باید جوش بخوره وگچی هم در کار نیست با بدبختی به منزل رسوندم  ومثل جنازه روی تختخوابم افتادم ، بعد از چند روز دوباره سعید زنگ زد در حالی که می خندید گفت:

-        مجید آب دستته بزار زمین بدو بیا که مادر ودختری اومدن اینجا تا  تو رو ببینن البته به یه شرط ، مادرش مال تو دخترش مال من !

از تعجب شاخ در آوردم، گفتم:

-        سعید این مزخرفات چیه که داری می بافی  مثل اینکه غلط کردم یه چیزی بهت گفتم ،

حس کردم فهمید حالم گرفته شده نیششو جمع کرد سریع گفت:  شوخی کردم خواستم تو رو از اون احوالات در بیارم فقط سریع خودتو برسون اینجا همکار خانومم اومده ... با شک تردید پرسیدم:

-        راست میگی یا دوباره سرکارم ، بخدا از همون روزی که اومدم اونجا پدرم از لگن خاصرش عیبناک شد وخلاصه کاری کردی که کار من  چند برابر شده

-        تو رو خدا منو ببخش، شرمنده اخلاق ورزشکاریت شدم ببین  حضرت عباسی دارم راستشو میگم اگه می خواهی ببینی  بدو بیا، دیر نکنی

تا اسم حضرت عباس شنیدم سریع کفش کلاه کردم رفتم، اما اینباربر خلاف قبلی ساده واسپرت ، پیراهن آبی راه راه وشلوار لی و با دست خالی، نه گلی ونه جعبه شرینی که دیدم برعکس  این دفعه راست گفته و در اتاق پذیرایی کنار خانوم سعید نشسته بود. سعی کردم طوری بشینم که درست روبروی همسر آینده ام باشم ، خانوم سعید  سعی می کرد لابلای حرفاش به میترا خانوم حالی کنه که  میترا جان ، اقا مجید همکار سعید در شرکت نقشه کشی ساختمونه، زن هم نداره وپسر خیلی خوبیه  وکلی تعریف دیگه  که در دل خنده م گرفت  چون از پسری دیگه چیزی نمونده و از خوبی هم اثری نیست حالا بماند هرچی نگاه می کنم ، می بینم خیلی با من تفاوت داره اولا رنگ پوستش برخلاف من که پوستم سبزه ست ،  پوستش سفید  و قدش هم بلند نبود حتی  خوشگل هم نبود. وسنش هم بنظر زیاد می اومد. با یه مانتوی قهوه ای ورفتاری ساده و کم حرف با اندامی متوسط، تنها گیرایی که داشت لبخندش بود . جور خاصی می خندید ریز و زیبا طوری که چشماش هم می خندید بخدا دوست داشتم فقط می خندید چون با هر لبخندش دلم هری می ریخت نمی خواستم شب به سرعت تمام شود. تا آخر شب اونجا بودیم و سعید هم با اصرار از بیرون شام تهیه کرد .

پدر بعد از اون اتفاق خوب نشد که نشد و بعد از چهل روز به رحمت خدا رفت. خونه را فروختیم با تمام خاطراتش وسهم الارث رو تقسیم کردیم  تمام سعی من این بود که لااقل برای خواهرم یه اپارتمان کوچک خریداری کنیم که با کمک برادرانم کردم  ومن نیز خوش نشین شدم ولی تنها نیستم چرا که  خانوم سعید مرا از بلاتکلیفی نجات داد  و در این امر واسطه خیر شد چون بعد از آشنایی با میترا خانوم ، دارای همسری شدم که  همه رقمه به من آرامش  داد. بعد از نه ماه از شب عروسی هم خدا یه دختر خوشگل نازسفیدروی تپل مپل  به من داد که الان بعد از ده سال می بینم قد وروجک به من رفته...  

 



داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

شک

تاریخ:پنجشنبه 1 مرداد 1394-09:38 ب.ظ

پنجره شیشه ای گرفتار در حصار نرده آهنی، بیشتر فضای یک سلول زندان را برایم مجسم می کند و زندگی ام شبیه یکی از ارواح سرگردان شده که به سرعت در تاریکی گم می شود.  همسرم مربی شنا ورقص و بقول خودش در هر رشته کارآمد در خانه نیست، البته بودن ونبودنش  به حال من فرقی ندارد و  هر وقت هم بود. انگار که نبود و همین عمل او باعث می شد که همیشه  دلتنگ وبهانه گیر شوم وتازه می پرسیدم این چه وضعی  که درست کردی وچرا باید این وقت شب از غریبه پیام داشته باشی شروع می کرد به وراجی کردن وقضاوتی که در نهایت به محکوم کردن من تمام می شد و وقتی به بن بست می رسیدم می گفتم: مریم، خدایی کجای کار هستیم بی تفاوت می گفت:

-         ته ته جهنم

-        جهنم؟

-        اره جهنم

-        چرا بهشت نه ؟

-        با تو نمیشه بهروز، چون تو اصلا فقط حرف خودتو می زنی و به همه چی، شک داری به زمین شک داری به زمان شک داری دیگه خسته شدم از دستت، می فهمی دیگه از دستت خسته شدم، حتی برای یک دقیقه هم عذاب آور شدی!

و منتظروقت بود که بهر بهانه ای دوباره خانه را ترک کند درست مانند نوبت آخری که  پرسیدم

-        کجا بودی ؟ گفت :

-        خونه مادرم شک داری زنگ بزن

درست یا به غلط ، زنگ زد م شنیدم  

" بله بهروزخان  اینجا بود چطور مگه ، نرسیده خونه ؟ "

و اونم  بلافاصله  گفت : پس اینطور بهروز،  تو به من هم شک داری!  

...سعی می کنم به او مشکوک نباشم ولی نمی شود پس خود را با خواندن کتاب وحل جدول و شنیدن اهنگ ملایم مشغول می کنم، اما بدون انگیزه و زندگی ام شبیه کولی ها شده،  کاشکی مثل پدر بزرگم  کم طاقت نبودم وعاشق نمی شدم، او چند سالی تنها بود آن هم بعد از فوت همسرش تا اینکه سرنوشت،  دخترکولی را برای گرفتن عکس سر راهش قرار داد.  کاملا بی پناه که فکر می کرد پناهی برای خود پیدا کرده غافل از اینکه به کسی پناه آورده بود که به همه چی و به همه کس شک داشت.  و زیبایی آن دختر کولی بیچاره باعث شد که عملا او را در خانه حبس وتا آنجا پیش رفت که زندگی آنها از هم پاشید . آن موقع هنوز نوجوان بودم و در محل کار عکاسی پدر بزرگم کار می کردم واز نزدیک با درس های اخلاقی او آشنا می شدم یادمه که همیشه می گفت:


- خوب گوش کن چی دارم بهت میگم ، ساده نباید باشی وزود به چیزی اعتماد نکن، باید به همه چی شک کنی  چون حقیقت اون چیزی نیست که می بینی یا می شنوی اگر زود اعتماد کنی در آینده تاوان بدی می بینی ،  فهمیدی چی گفتم؟ 

حتی کار به جایی رسید چند بار مرامامور تعقیب او کرد که به الاسکا یخی خوردن ویا با بچه ها فوتبال بازی کردن مشغول می شدم ودر بازگشت دروغی سرهم تحویل می دادم  تا اینکه رشته این زندگی پنبه شد و برای همیشه رفت وباز نگشت بدون هیچ کلامی ویا حتی طلاقی.  واز زمانی که رفت پدر بزرگم در حالی که چهره اش چروکیده شده بود فقط  روی صندلی در تاریکخانه عکاسی می نشست  ونگاتیوهای گرفته شده او را نگاه می کرد و حتم داشتم که  دیگر دیوانه شده ودروغ های من هم  دیگررنگی برای او نداشت. حالا بعد از گذشت آن سال ها و ازدواج می بینم مریم هم سرکش واز خانه گریزان است  درست مانند آن دختر کولی بیچاره که منتظر بود از خانه فرار کند. آن شب حدود ساعت دوازده شب روی تختخواب دراز کشیده بودم و خوابم نمی گرفت که اتفاقی پیامی آمد و او نبود پس خواندم

" مریم جان ، ضمن توافق با تصمیم تو که قبلن مفصلا حرف زدیم جلسات تمرین  طبق بخشنامه از روزهای زوج به روزهای فرد منتقل شد لطفا به شاگردا بگو در ضمن مریم جان ، بابت دستمزد کلاس های اضافی بعدا حرف می زنیم ، مریم جان اگه پیامی داری جواب میدم چون امشب خوابم نمی بره" 

 خب مطلب یه مطلب کاری بود اما چرا باید این وقت شب واین همه جان ، جان وبی خوابی ،  دیدم یهو داخل شد پرسید

-         بهروز،  پیامی دارم ؟

-        اره از طرف بهمن

-        بهمن کدوم خری ؟

-        فکر کنم مدیر باشگاهت باید باشه

-        اوهوم پس خوندی ؟

-        اره می خواستم ببینم چی برات ارسال کرده

-        خب چی ارسال کرده؟

-       چه می دونم ، در رابطه با جابجایی  روزای زوج  به روزای  فرد ، والبته گفته طبق توافق با تصمیم تو که قبلن مفصلا حرف زده ،  ولی هنوز برام روشن نیست شما مفصلا سر چه موضوع ای  با هم حرف می زنید که ادامه آن حتی تا این وقت شب با جان جان گفتن طول می کشه و تازه منتظر کسی او را بخواباند!

-        بهروز، یعنی چی این حرفا ، بخدا زشته بعیده از تو، خب معلومه

باید بابت کار حرف زد واون یه آدم مودب وشریفی که لق لقه زبانش  گفتن جان است

-        اها، اینطور! پس  فقط لق لقه زبان این اقا این وقت شب جان است وخواب، ببین مریم به من نگو چون بچه نیستم ، معلومه این مردک الواطی کردنش خوبه ولی نمی دونه در این جور حرف زدن ها من از او خبره ترم  بزار یه جور دیگه بهت بگم ،

 " چراغتو خاموش کن تا جونورا بیرون نیان " می فهمی چی دارم بهت میگم یا نه ؟

-         تو اصلا حالت خوبه بهروز؟ این حرفا  چیه که داری می زنی ، جونور دیگه چیه، چراغتو خاموش کن یعنی چی، بخدا هنوز نفهمیدم ریشه این بی اعتمادی تو چیه،  جهت اطلاع سرکار من خودم به خودم اعتماد دارم وتو هم جوش بیخودی نزن در این رابطه باید بگم، بهش گفته بودم روزای زوج نمی تونم بیام چون روزای زوج باید برم برای شاگردان کلاس ایروبیکم

-        خب کاری نداره می تونی به رضا مفصلا بگی که کلاس های روز زوج رو به روزای فرد منتقل کنه

-        رضا دیگه کدوم خری ؟ چرا اعصاب منو بهم می ریزی

-        نمی دونم،  حتما کلاس های رقصت زیر نظر رضا اداره میشه

-        بهروز خواهش می کنم چرت پرت نگو!  و چیزی رو که نمی دونی حرف نزن، اولا مدیریت کلاس های رقص زیر نظر یه زن اداره میشه ، ثانیا من سی تا شاگرد دارم که هرکدومشون یه سوال از من بپرسند کلی وقت منو میگیره که تماما زن هستن بعدش تو رو خدا اینقد در مورد من شکاک نباش ، راست میگن " مار پوست خودشو ول می کنه  اما خوی خودشو نه " یهو بگو بهت شک دارم خیالم رو راحت کن

حس کردم کلماتش جویده وکشدار توام با غیظ شده که من هم حرف آخر را به او زدم

-        ببین مریم مار نیستم وکسی رو نیش نمی زنم  ولی به این راحتی نمی تونم به حرفات اعتماد کنم و حتی نمی تونم بهت دروغ بگم آره به تو مشکوکم با این همه پیامای شب روز اگه مشکوک نباشم احمقم ، می فهمی چی دارم میگم یا نه؟

یهو بر بر نگاه کرد وسکوت ، اما همین که گفتم نفس راحتی کشیدم مثل این بود که بار سنگینی از روی سینه ام برداشته شد اما دیر فهمیدم بعضی حرفا مثل تیغ  سریع رگ حیاتی زندگی را قطع می کند چون از آن روز زندگی ما سرد شد و در برابر سوال من  سکوت می کرد و بعد از مدتی اصلا به خانه نیامد تا اینکه نامه جدایی از دادگاه را خواندم، فهمیدم همیشه سکوت علامت رضایت نیست بعضی وقتا علامت جدایست حالا هم در حالی که از فکر وخیال به او لاغر شده ام فقط عکس هایش را در تاریکخانه عکاسی هرروز می بینم  درست مثل پدر بزرگم  که عکس های آن کولی را می دید. با این تفاوت که اصلا دوست ندارم بخواهد مرا پیش هر کس وناکسی یک آدم شکاک معرفی کند!....




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 


  • تعداد صفحات :2
  • 1  
  • 2  


Admin Logo
themebox Logo