تبلیغات
داستان های کوتاه منصور

دوست دارم صدای خاص خود باشم چرا که می دانم هرگز چخوف نخواهم شد.

تغییر ادرس به سایت قدیمی

تاریخ:پنجشنبه 14 اردیبهشت 1396-09:32 ق.ظ

سلام متاسفانه ارسال نظر در میهن بلاگ بسیار سخت شده است بناچار به وبلاگ قدیمی خود رفته وبخش نظرات آن به مراتب راحتر از سایت میهن بلاگ است . جهت اطلاع می توانید از این پس تا اطلاع ثانوی به ادرس جدید انتقال دهید . با تشکر از محبت شما[گل]

mansourgholizadeh89.blogfa.com



داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

حق انتخاب نداشتم

تاریخ:جمعه 1 اردیبهشت 1396-09:30 ق.ظ

در قمار زندگی ام ، هیچ وقت برام روشنی نیومد، هیچ وقت ! هر چی اومد تاریکی بود. و به هرچی که دل بستم خراب شد . نمی دونم بازهم مثل همیشه بزارم تقصیر تقدیر در حالی که خودم  هم بی تقصیر نبودم ، بهتر سر بزارم تو کوه دشت، هم حالی عوض کنم هم یه هوایی بخورم البته تنها نه ، بلکه  با این دوتا  گنجشکی که تو دستم مونده ، اینا که تقصیر نداشتن ، بهشون گفتم : آماده شید ، دو سه روز میریم هوا خوری ،  فلک زده ها از شادی مثل اینکه از قفس می خواستن فرار کنند.  بعد الهام گفت: عمه رو با خودمون می بریم، گفتم نه ، مادر جون مریض شده عمه باید مراقبش باشه ، اینه که بدون عمه میریم ، یهو وروجکای بی انصاف چنان جلوی چشمان زل زده ام از خوشحالی رقصیدن که هاج واج شدم و بر بر اونا رو نگاه کردم ، یعنی چی ! حالا خوبه تموم کاراشونو خواهرم انجام میده ، بیخیالی طی کردم و از اتاق زدم بیرون وتو این فکر، حالا کجا اونارو ببرم، از الهام خاطر جمع بودم که مطیع بود بالاخره دوازده ساله ست ومی فهمد ولی آرزو نه ساله رو چکار کنم که هی بهانه مادرش رو می گیره ، ولی  باید مادرشون اینو بفهمه که با من لج نکنه چون خودش هم می دونه من زیر بار حرف زور نمیرم ، فکر کرده  نمی تونم از پس دوتا بچه بربیام ویا اینکه خیال کرده با التماس می افتم جلوی پاش !  نخیر پریسا خانوم این خبر ها نیست بخوای کل شقی کنی همینه ، تا تو باشی که با من کل کل نکنی ، همین که صبح شد راه افتادیم ، هیچکدوم نیومدن صندلی جلو کنار من ، هردو چپیدند صندلی عقب،  شدم راننده آژانس ، خوشم نیومد ، یاد پریسا افتادم ، می نشست کنارم و گاهی حرف می زد ومن بی خیال حرفش  سعی می کردم با اره ویا نه  تمومش کنم ، از حرف زدن زیادی خوشم نمیاد از اول هم این اخلاق گند رو داشتم و وقتی می دید حرف نمی زنم سکوت می کرد . حالا هم نباید اول سفر فکرم رو خسته کنم من تا آخرش هستم میخواد جدا هم بشه که چه بهتر ، از آینه دوتا دخترا رو دید زدم ،  حالشون کمی گرفته بود. اول سفر و چهره گرفته حال نمیده ، سفر باید شاد وبشاش بود. نه این حالت ، که  یهوآرزو گفت : بابا ما که هنوز صبحونه نخوردیم ، بلافاصله الهام گفت : من درست کردم با تعجب گفتم  : چی ؟ گفت : چنتا تخم مرغ آب پز کردم ونون پنیر ، تازه بابا ، فلاسک چای وچنتا  تی بگ  هم برای بین راه آوردم، خیالت راحت باشه ، هاج واج شدم وپیش خودم گفتم نه بابا این  دیگه برای خودش خانومی شده ، بچه نیست و یه چیزایی حالیشه ، گفتم بابا ماشالله خوب بلدی چکار کنی که گذاشت تو قابلمم که خب بابا مگه یادت نیست ،  همیشه قبل از حرکت مامان اینارو آماده می کرد تازه مامان خوشگلم میوه هم می آورد که من یادم رفت. همین که اسم مادرش روشنیدم دمغ شدم ، هیچی نگفتم ، فقط شنیدم که الهام پرسید :

-        آرزو این اولین سفری که بدون مامان داریم میریم  فکر می کنی به ما خوش می گذره ؟  اونم بلافاصله جواب داد :  نه !  بدون مامان اصلن خوش نمی گذره، ای کاش با ما بود.  یه جوری ما تنها شدیم مگه نه ؟ بعد الهام گفت : خب ما که تقریبن هر روز صداشو می شنویم

-        درسته ولی دیدن یه طور دیگه ست چه فایده هر روز صداشو بشنویم  من بعضی وقتا از اینکه مامان خونه نیست خوابم نمی بره ،  بعد شنیدم آروم گفت ، الهام  گوشتو بیار یه چیزی بگم ، که از آینه  دیدم الهام  چطورکشیده شد که ببینه چه می خواد بگه  ومن هم سعی کردم سرم رو عقب ببرم تا بهتر بشنوم که شنیدم گفت :

-        حتی بعضی شب ها از نبود مامان گریه میکنم  

... آهی از ته دلم کشیدم ، انتظار این حرف رو نداشتم تازه اول سفر وشنیدن این حرفا که دیدم چطور الهام ساکتش کرد که "  نه ،  آرزو گریه نه ، بزرگ میشیم میرم پیشش و هر روز می بینمش ! ناراحتی نکن " بعد آرزو شروع کرد که چرا باید دوستاش تو مدرسه مامان داشته باشند ومن نداشته باشم؟  چرا باید همیشه عمه رو ببرم مدرسه وجواب معلمم رو بده ، خب فکر کن ، اگه مامان داشتم که پیش عمه آبروم نمی رفت . این دفعه هم امتحان رو خراب کردم ، بار سوم که عمه رو می برم ، حالا خوبه کسی نمی دونه این مادرم نیست این عمه منه وسکوت حاکم شد. پیش خودم هیچ وقت اینجوری حلاجی نکرده بودم ومشکلات بی خوابی ویا مدرسه رو تشخیص نمی دادم وبدتر از همه گریه پیش از خواب برام سنگین  شد سعی کردم سی دی رو عوض کنم و یه آهنگ شاد بزارم ولی تاثیری نداشت چون یهو آرزو پقی زد زیر گریه ، هول شدم ، زدم کنار،  مضطرب ونگرون پرسیدم چیه آرزو! چرا گریه می کنی؟ تازه اول عید باید شاد باشی ، ببین دارم شمارو می برم مسافرت که جواب داد :

-        بابا جون من مامانم رو می خوام

واقعن درمونده شده بودم والهام هم هیچی نمی گفت ، فقط داشت بیرون رو نگاه می کرد . مونده بودم  چه غلطی کنم ، دوباره حرکت کردم ویاد حرف های همسرم افتادم که چطور گذاشت رفت پیش مادرش که هر وقت خواستی بیا اونجا منو ببین ، دیگه طاقت سردی تو رو ندارم خستم کردی ، بخدا مرد اینقد سرد نوبره ، هنوز برام روشن نشده این برخورد سردت برای چیه ؟ نه شوری ونه هیجانی ونه حتی احساسی ، حرف هم که حرف خودته ، چی می خواستی که بهت ندادم چی ! بگو ؟ ولی مثل خیار سردی،  همش داری تو گذشته زندگی می کنی چه جوری بگم ، گذشته ، گذشته، مرد حالا فکر بچه هات باش ،  خب من هم جوونیم رو از دست دادم ، دیگه تحمل ندارم ، انگار نه انگار که من هستم ، داره عید میاد، هیچ کاری نکردی ، خسته شدم ، پا به پای تو دارم  جون می ِکنم ،  دیگه باید برات چکار کنم وبعد رفت که رفت... نا خوداگاه چهارراه بعدی برای بچه هام آشنا شد . آرزو اشکاشو پاک می کرد ویهو گفت ِاِاِاِااینجا که خونه مامان بزرگیه! بابا نزدیک خونه مامان بزرگی  هستیم ، خوشحالی اونا رو می بینم ومحوخوشحالی اونا هستم و وقتی که رسیدیم ، الهام زود درماشین رو باز کرد. بعد هم آرزو پرید بیرون بدوبدو دنبال الهام وزنگ خونه رو زدن که دیدم پریسا به اتفاق مادر وپدرش اومدن دم در، از ماشین پیاده شدم رفتم به استقبال اونا وتبریک عید که بچه ها با پدر ومادرپریسا رفتن داخل خونه وما تنها شدیم ، همدیگر رو بر بر نگاه کردیم که گفت چی شد اومدی دنبالم ؟ گفتم : می خواستم ببرمشون مسافرت دیدم به بچه هام در غیاب تو خوش نمی گذره این شد که اومدم دنبالت ، بعد پرسید : خب پدر بچه ها چی ؟ بهش خوش می گذشت ؟ گفتم  : راحتت کنم ، اگه نمی خواستم ،  نمی اومدم ، پس می خواستم ، بهتر سال نو تمومش کنیم وزندگی کنیم ، دیدم سکوت معنا داری کرد . بعد گفت : باشه ، چکار کنم که بهت وابسته ام ،  حالا بگو چرا اینقد ژولیده هستی چرا موهاتو شونه نکردی ؟ چرا لباس معمولی تنت کردی؟  با این قیافه می خواستی بچه هامو ببری مسافرت ! باید به من قول بدی دست از این شلختگی هات برداری و کمی به خودت برسی ، عقل مردم تو چشمشونه ، نگاه نمی کنن تو خوبی یا بدی نگاه می کنن چی پوشیدی متوجه شدی ! فراموش نکن یه زمانی برای خودت خوش قد وقامتی بودی ولی حالا چی! دیدم دوباره شروع کرد که عادت های بی مزه ام رو تغییر دهد در حالی که اصل مطلب جای دیگه بود . سرم رو انداختم پایین و هیچی نگفتم ، بهش  نگفتم  دل خوشی ندارم ، اصلن به هیچی دل خوشی ندارم ، اشتباه از من بود نباید چیزی که به دلم نمی نشست انتخاب می کردم ولی ازاون جائیکه هیچ وقت در زندگیم  حق انتخاب نداشتم وتنها حرف ، حرف مادرم بود اینجا هم حق انتخاب همسر را از من گرفت و من احمق این  حق انتخاب رو بهش دادم وبا  خونواده پریسا  که همسایه ما بود .  نزدیک و انتخاب خودم  که فرد دیگری بود قربانی شد. واین بزرگترین اشتباه زندگی من بود . حالا هم وقتی تقدیرکسی بازگشت وتحمل ادامه این زندگی باشد  کاری نمی شود کرد. فقط خوشحالم آرزو هم به آرزویش رسید، ساعتی بعد در حالیکه هر دو دخترم شاد بودن  وپریسا هم کنارم نشسته بود سفر روادامه دادم ....


داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

صدای پا

تاریخ:جمعه 13 اسفند 1395-08:03 ق.ظ

هنوز خستگی کار از تنم بیرون نرفته بود ودراز به دراز افتاده بودم روی کاناپه که دیدم مجید زنگ زد " سید جان امشب دور همیم می تونی بیا ، دوست داشتم ، ولی منیر را چکار می کردم، منیر من مشکل قلبی داشت طوری که دریچه میترالش درست کار نمی کند و گاهی گداری به زحمت می اندازد و بخاطر همین  قضیه همیشه تحت نظر دکترش هست وبالطبع من هم گرفتارش هستم  که مشکلی پیش نیاد، با این وجود گفتم ، " منیر جان می تونم برم بیرون ؟ "  دیدم هیچی نگفت تنها اشاره ای که کرد این بود. " بلند شم شام برات داغ کنم "  گفتم :  نه الان میلی ندارم شاید اونجا خوردم ، دیدم اشاره کرد. " پس حتمن  کلید خونه یادت نره من حالم خوب نیست نمی تونم از جام بلند شم "  سرم را انداختم پایین وآمدم بیرون  ، نه ، یه کار دیگر هم کردم صورتش را بوسیدم و گفتم  "خیلی دوست دارم بیش تر از آنچه که تصور کنی " که بد جوری گذاشت تو کاسه ام چون یهو گفت: اگه دوسم داری نرو ومنو تنها نزار دوست داشتن به حرف نیست به عمل ، تو نباشی خونه می ترسم،  بعضی وقتا صدا هایی میاد صدای پای یه آدم ، باور کن دیوونه نیستم ، فکر می کنم میخوان بیان و منو با خودشون ببرن ، خندیدم گفتم تو رو خدا جوک نگو صدای پا چیه این حرفا کدومه ! گفت : باور نمی کنی ؟ شبا که نباشی صدای پا می شنوم برای اینکه به خیال پردازی متهمش نکنم زود حرفم را عوض کردم و گفتم مشکلی نیست دوس نداری نمیرم کنارت هستم ، نفهمیدم چی در قیافه بی ریخت واستخونی ام دید که منصرف شد. چون زل زد به تخم چشمام وگفت  : برو عزیزم، شوخی کردم ، فقط اونجا مراقب خودت باش و زود بیا ، منم راحت یه  یا حسین گفتم ورفتم  پیش دوستان که یه کمی از این احوالات بیام بیرون ، اولین کسی که متوجه حالم شد آقا مراد بود . بلافاصله گفت : چیه سید جان دوباره پکری ؟ غصه نخورو نگرون نباش  انشالله خوب میشه ،خوب شد اومدی اینجا برای تغییر روحیه بد نیست، یه تشکر نیم بند وبه دوستان دور برم نگاه کردم ، جمعی از رفقای قدیمی  روی کف قالی اتاق نسبتن بزرگ نشسته بودن که سعی می کردن با شوخی وسرگرم شدن تا حدودی بدور از گرفتاری روزمره گی خود باشند و با تعریف ازخاطرات گذشته زمان خودرا گم ویا به بهانه کمر درد وپا درد ودود کردن یه لول تریاک  وقت خود را پرکنند از دور منظره جالبی جز دود سیگار نیست و وقتی به حلقه های سیگار که نرسیده به سقف اتاق گم می شد، نگاه می کنم، یاد عمر آدمی می افتم که درست شبیه همین حلقه های سیگار ناپدید می شویم ! بی اختیارغصه ام می گیرد.  میزبان از دوستان قدیمی خودم که حواسش  به همه چی بود . زیرزمین خانه اش را برای این کار در نظر گرفته بود .  زن وبچه نداشت وهر وقت میلش می کشید زنگ می زد وپاتوق به راه می شد واینجوری ساعتی رو بی خبری طی می کردیم وحتی شام هم می داد.  امروز سعی کردم بیشتر شنونده خوبی باشم تا گوینده مزخرف برای این منظور به گوشه ای پناه بردم که مورد مخاطب قرار گرفتم  " چته سید اینقد امشب فاصله گرفتی ؟ مثل اینکه تو جمع نیستی ، چیزی برای گفتن نداشتم یه فکرم اینجا بود یه فکرم پیش همسرم ، چون هرچی فکر می کنم حرفش عادی نبود یعنی چی  " صدای پا می شنوم  " خب قبول ، مشکل دریچه قلبی چیز ساده ای نیست ولی این حرفش چه ربطی به قلبش داشت . کم کم  باید به فکر سلامت روح وروانش هم باشم که یهو متوجه هاج واج دیگران شدم که به من زل زده بودن به این نتیجه رسیدم آمدنم به اینجا اصلن اشتباه بود. ولی سرهم یه چیزی گفتم که

-        از توجه شما ها ممنونم حتمن می دونید زنم حالش خوب نیست ودکترا تقریبن هشدار دادن که بیش از حد مراقب باشم ومن نمی دونم دیگه باید چکار کنم چرا دروغ الان که اینجا هستم فکرم خونه ست که نکنه اتفاق بدی بیفته  "

که  یهو آقا بهرام شروع به داد سخن که :

-         دوستان متاسفانه حال خانوم آقا سید روبراه نیست سعی کنیم امشب برای شفای عاجلش دست به دعا بر داریم

همین باعث شد به خاطر احترام ، خنده ها محو شد ودل نگرانی هریک آشکارشد. اولیش پرویز خان بود . اینجوری خواست آرومم کند.

-          غصه نخور سید جان ، خدا شاهد الان که اینجا هستم بعضی وقتا قلبم سوزش داره ، نمی دونم شاید بخاطر خانومم هست که اینجوری شدم ، چون هر دو پای خانومم متاسفانه موتور بی مبالات زده شکونده  ودر گچ گرفتار شده ، منم از فرط خستگی اومدم اینجا که کمی از غم غصه بیام بیرون ، خدا مجید خان روخیر بده که مسبب خیر میشه که با دود ودم قلیون می تونم یه حالی عوض کنم ویا آن یکی که گفت :

-        آقا سید از چه می نالی که دیسک کمر خانومم امان مارو بریده ، مهره سومش میگن پریده بیرون ، این شد رفتم شکسته بند آوردم چون چاره ای جز عمل در بیمارستان نبود . گوش به حرف آشنایی دادم که گفت تا می تونی عمل نکن ، سعی کن یه شکسته بند پیدا کنی حالا که شکسته بند آوردم میگه کمرش رو خرما پیچ کن اونم سه چهار هفته تا بعدن بیاد جا بیندازه وآقا مراد هم که بتازگی همسرش فوت کرده میگه ،

-        خیالت رو راحت کنم ، ما همه ول معطلیم ، همه چی دست خودشه یا خوبش می کنه یا می بردش هر کاری هم کنی بیفایده است . ببین چقد خرج خانومم کردم ولی آخرش چی شد ؟ هیچی ! زبون بسته کبدش از کار افتاد با اینکه منتظرنوبت تعویضی  کبد بود ولی به تعویض نرسید رفت که رفت ، سید جان بهتربسپری دست خدا، بعد شنیدم آقا محسن داد زد

-         ببینم تو این خونه یه زیارت عاشورا پیدا نمیشه که بخونم برای رفع تمامی بیماران مخصوصن آقا سید ، تا گفت، مجید بلند شد از گنجه اش یه زیارت عاشورا داد به دستش ،

 صوت سوزناک ش رو دوست دارم  که البته به سرعت می خواند وهمگی به ساحت زیارت سکوت کرده بودیم ابتدااز همه خواسته بود رو به طرف قبله بنشینند بعد از تمام شدن حال قشنگی پیدا کردیم واشکی هم در تاریکی ریختیم و جلسه شادی مبدل به جلسه التیام خاطر بیماران وگرفتاران شد حال این وسط یه عده هم طبق معمول مراقب آتیش زغال قلیان بودن که روی فرش نریزد . همین که لامپ اتاق روشن شد سعی کردم بلند شوم چون دیگر قادر نبودم بنشینم ومنتظر شام باشم این شد که با احترام و تشکر بلند شدم تا رسیدم، تشویش خاطر داشتم  ونفهمیدم چه جوری راه پله رو طی و در ورودی را باز کردم تمام اتاق ها خاموش وبچه هام خواب بودن، لامپ راهروی اتاق  را روشن کردم یهو قلبم شروع به طپش افتاد نمی دانم چرا ، اینجوری نبودم قلبم مثل ساعت کار می کرد ولی حالا نه ،  سریع رفتم اتاق خواب ، دیدم  راحت خوابیده ، حتی نمی دانستم  در آن لحظه بایدلامپ اتاق را روشن می کردم یا نه ، با اینکه آروم چند بارصداش کردم  صدایی نشنیدم ، بیشترمضطرب ونگران شدم  یعنی چی ! سریع لامپ اتاق روا روشن کردم چشمها یش بسته بود. ترسیدم که نکند تمام  کرده باشد ومرا   برای همیشه تنها گذاشته باشد.  حالا با این دختر ودوتا پسر بدون مادرچکار باید می کردم ،  بی اراده دست به صورت قشنگش زدم یهو چشماش باز شد و با لحن خواب آلود گفت :  اومدی ؟ نفسی راحت کشیدم و خوشحال شدم گفتم ، آره ، آره ، دوباره تکرار کرد.  قبل از اینکه بیایی دوباره صدای پا شنیدم مثل اینکه اومده بودن منو با خودشون ببرن ،  قول بده دیگه منو تنها نزاری گفتم باشه قول میدم  دیگه نرم وهمیشه پیشت باشم ومطمئن باش اجازه نمیدم کسی تو رو ببره خیالت راحت ، خندید وگفت شام خوردی گفتم نه ولی سیرم ومیلی ندارم گفت : پس لامپ اتاق رو خاموش کن بیا کنارم بخواب خیلی خوابم میاد، سریع لباسامو در آوردم ولامپ اتاق را خاموش کردم وخوابیدم ، خیالش از بابت صدا راحت شد ومحکم بغلم کرد وخوابید . چقد خوبه آدم با خیال راحت بخوابد...  




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

راز

تاریخ:چهارشنبه 29 دی 1395-09:59 ب.ظ

مادرم روی تخت بیمارستان منتظربود. بخاطر همین شرکت رو به امون خدا رها کردم تا ببینیم می تونم ببرمش خونه ، آخرین باری که دکتر منو دید . آب پاکی رودستم ریخت که می تونید مادرتونو ببرید وهرچی هم خواست بهش بدید، دیگه منع غذایی نداره،  دلم هرّی ریخت وهاج واج نگاش کردم ، فهمیدم ته خط رسیدم حالا باید این چند روز آخر رو خودمون نگه داری کنیم ، ابتدا چیزی جز سوزش سر دل نبود بعد به مری رسید که عفونی شد ودیگه حتی دکترهم بخاطر کهولت سن جوابگوی مادرنیست جزقرص وشربت های مربوطه ویک معجزه ، تنها چیزی که هنوز درک نمی کنم اینه که مادر همون جا و تو اون حال می خواست چیزی بگه ونگفت ، ویه جورایی بین بگم و نگم گرفتار بود. یهو فکرم رفت که شاید می خواد سفارش خواهرم را دوباره تاکید کنه که مراقبش باشم البته نیازی به سفارش نیست . چون همچنان خوش اندام ومومشکی با چشمانی روشن منتظر خواستگارجدید بود نه اینکه نداشت اتفا قن داشت ولی نمی دونم چرا اینقد سختگیری می کنه،  با اینکه بارها ازش پرسیدم : مریم بالاخره برنامه آینده ات چیه ، چرا جواب نه میدی فراموش نکن ، عمر مثل برق باد میگذره متوجه هستی یا نه؟ و اونم مثل همیشه نگاه عاقل اندر سفیه میکرد ومی گفت:

-        آقا پسر! اینقد به فکر من ومادر هستی چرا فکر خودت نیستی ، سی پنج سالت شده، داره موهات میریزه و تنها یه قد دراز و یه چهارشونه برات مونده اگه فکر می کنی ، دروغ میگم کمی جلوی آینه وایسا و خودتو ببین ، فکر کردی زندگی به همین سادگی که انتخاب کنی وتموم بشه نه زندگی حرف یه عمر، باید دقت کنم ، حالا متوجه شدی آقا پسر! منم با تعجب زل می زنم به چشماش ومیگم هرجوری که صلاح می دونی ولی از یه چیزی سر در نمیارم ، نمیشه به من بگی داداش ، آقا پسر،  دیگه چه صیغه ای که همیشه منو با این عنوان صدا می کنی  و جالب اینکه می دیدم هیچی نمی گفت ، فقط می خندید ومی رفت ، البته  خودش بهتر می دونست  دل مشغولی ام در حال حاضربه جای ازدواج  سلامتی مادر بود ولی واقعیتی که هردو می دونیم و دوس نداریم  به روی خود مون بیاریم  اینه که دیگه حال مادرخوب شدنی نیست ومثل چشمهای مسافر بین راهی شدیم که هرلحظه باید منتظر یک خبر بد باشیم، امروز هم باید در غیاب خواهرم که می گفت کار درشرکت تلمبار شده وقادر نیست بماند باید بمانم واز مادر پذیرایی کنم ، چرا که زهرا خانوم پرستاری که  چندین وچند سال دور برمادرمان می چرخد. حالش خوب نیست ، زن خوب ومهربونی که تا چشم باز کردم اونو تو این خونه دیدم ، سن وسالی ازش گذشته و هرچه تقاضا داریم نه نمی گه و در ضمن خیلی مراقب احوال مادرهم هست ، اما تنها چیزی که هنوز درک نمی کنم اینه که خیلی با من راحت برخورد می کنه طوری که درست ملتفت حرکات وسکناتش نمیشوم،  وصمیمتی به من نشون میده که برای من قابل قبول نیست . اول صبحی وقتی وارد اتاق مادر شدم فضا رو تاریک دیدم ، رفتم سمت پنجره آسمان ابری بود ابری ابری، دلم گرفت. یهو شنیدم مادر گفت : بهمن تویی ؟ گفتم : سلام مامان ، اره منم ، گفت : پس زهرا خانوم کو ؟ گفتم : مریض احوال رفته دکتر ، دیگه الان باید سر کله اش پیدا بشه، جلو رفتم مادر هر روزنبود رنگ صورتش سفید  درست مثل موهای سفید قشنگش وتند تند سرفه می کرد. دلم هرّی ریخت سریع زنگ زدم به شرکت مریم ، گفتم بیا احساس می کنم مامان حالش خوب نیست من دست تنهام یه جورایی بو برد.  چون سریع گفت باشه ، باشه ، دیدم مادرصدام کرد " بیا کنارم " رفتم کنارش ، تو اون حال دستشو دراز کرد. دستشو گرفتم ، سرد بود. تند تند صورتشو بوسیدم ، آروم گفت :

-        بالاخره آفتاب لب بومم - هر لجظه ممکن تموم کنم - ولی خوب شد اومدی – چون باهات کار دارم - مکث می کرد وحرف می زد

طپش قلبش بالا رفته بود تا حالا اینجوری ندیده بودمش احساس کردم خبری در راه است نگران شدم گفتم بزار ببرمت بیمارستان گفت : نه همین جا بهتر، دوس دارم تو خونه خودم تموم کنم، بغضم گرفت نمی دونستم چه غلطی کنم بعد شنیدم که گفت: بهمن جان می خواستم ، یه رازی رو به ات بگم که تو گلوم سالیان سال گیر کرده ، گفتم: خب مامان موضوع چیه ، دوس داشتم مریم هم بود واونم می شنید گفت : مریم می دونه ! جا خوردم یعنی چی که مریم می دونه ، ومن نه !  بنای شوخی رو باز کردم وگفتم یهو بگو زهرا خانوم هم می دونه که با تعجب شنیدم گفت : اتفاقن، زهرا خانوم هم می دونه وحتی بعضی از فامیل های نزدیک ! دیگه خفه شدم واقعن خفه شدم ، این چه رازی که همه می دونن غیر از من ، سعی کرد از دلم در بیاره اول یه چکه آب خواست بهش دادم بعد یه نفسی کشید و با دستای سرد وبی جونش دستای منو گرفت ، صداش واضح نبود گنگ وگرفته بود تک سرفه هاش بیشتر شد. سعی کردم سرم رو نزدیکتر ببرم که بهتر بفهمم که شنیدم 

-        بهمن جان نمی دونم چه جوری باید به ات بگم واز کجا شروع کنم بزار از اول بگم ، یه روزی چله زمستون در خونه رو زدن رفتم درو باز کردم،  دیدم یه پسر نوزاد لای پتوپیچ شده پشت در افتاده بود بغلش کردم وآوردم خونه مرحوم رضایی شوهرم گفت ببین خانوم تو این چله زمستون معلوم نیست خدا چه جوری آدرس این خونه رو به دل مادر این بچه انداخته که درست آورده اینجا حالا هم وظیفه داریم بزرگش کنیم درست مثل مریم دختر سه سالمون ، بهمن جان اون پسر تو بودی بعد مادرت اومد گفت : من بودم که بچه رو پشت در خونه شما گذاشتم چون شوهرم رفته ودیگه بر نگشته ومن یه زن تنها وبی کسی هستم خواهش می کنم اجازه بدید بیام ، بخدا کنیزگی شما ها رو می کنم و هر روز هم پسرم رو ببینم میشه  به من رحم کنید من کسی رو ندارم این شد که شوهر مرحومم قبول کرد که از اونم پذیرایی کنیم در ازاء اونم کارهای خونه وتورو انجام بده ، خب من شیر نداشتم به یه نوزاد بدم بعد سعی کردم بعد از شش ماه تورو از شیر خوردن مادرت بگیرم وخودم کنترل تورو بدس بگیرم  ولی موفق نبودم چون گاهی می دیدم که چطور مخفیانه بهت شیر می داد نمی خواستم غیر از من مادری بالای سر تو باشه چون قبل از تو دوتا از پسرام مرده بودن وتورو جای اونا می دیدم بعد با لحنی غمزده ادامه داد.  پس بهمنم ، مادرحقیقی تو من نیستم مادر حقیقی تو همین زهرا خانوم که کارهای خونه رو انجام میده این رازی که می خواستم بهت بگم ، یهو یه نفس عمیقی کشید مثل اینکه یه خروار بار از دوشش برداشته بود. بعد دستاش شل شد و ودوتا تک سرفه کرد و قفسه سینه اش بالا پایین می شد ونفس بسختی می کشید. و گاه گاه پلکهایش سنگین می شد وبعد دوباره باز می کرد. یه دفعه یه نفسی عمیق کشید دیگه نکشید . دهانش باز موند و روحش پرواز کرد . هاج واج مونده بودم ومثل مشت زنی شده بودم که با هوک راست حریف به گوشه رینگ پرت شده باشم، بی حس وبی حرکت ، یه جورایی فلج شدم، فلج فکری ، خدای من یعنی چی این حرفا ، دارم دیوونه میشم که دیدم در اتاق باز شد وزهرا خانوم یا به گفته مادرم ، مادر حقیقی من وارد اتاق شد مات نگاش کردم در حالیکه از گوشه چشمام اشک سرازیر شده بود . نمی دونستم این گریه بخاطر این بود که مادرم رو از دست رفته می دیدم ویا اینکه دوباره مادر دار شدم ، سعی کردم خودم رو کنترل کنم  فقط گفتم : مادرم تو بودی، پس چرا این همه مدت  نگفتی؟ بغلم کرد وگفت :

-         تورو خدا تو دیگه هیچی نگو که بخاطر تو سی پنج سال کنیزگی کردم

اینجا بود که کنترل از دست دادم ودر بغلش زار زار گریستم  که  دیدم مریم وارد شد . فهمید که تموم کرده ، سریع رفت افتاد روش و بغلش کردو به پهنای صورتش اشک می ریخت بالای سرش رفتم ، سرش رو بلند کرد منو دید در میان هق هق گریه اش گفت:

-        آقا پسر! حالا تو مادر داری من ندارم،  دیدی چه جوری تنها شدم؟

 اینجا بود که خیلی چیزارو خوب درک کردم ، طاقت دیدن اشکاشو نداشتم، بلندش کردم وصورتشو بوسیدم طوری که طعم شوری اشک هاشو در دهنم حس کردم در حالی که حال من، کمتر از حال او نبود . گفتم :

-        مریم خیالت راحت فقط مرگم می تونه منو از تو جدا کنه  ومحکم بغلش کردم

 سرش روی سینه ام بود و نمی تونست جلوی هق هق گریه اش رو بگیره،  ومادرم  طبق برنامه هر روز در حالی که اشک می ریخت پنجره رو باز کرد وپرده رو کنار زد. نور به درون اتاق نفوذ ورگبار بارون شروع به باریدن کرد و هوای تازه میل به نفوذ اتاق داشت. 


داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

نرگس

تاریخ:پنجشنبه 11 آذر 1395-10:45 ب.ظ

حالم مساعد نیست ولی سعی می کنم خود را پیدا کنم ، برای این منظور گاهی بی هدف وسرگردان در خیابان ها پرسه می زنم، تا شاید با کسی حرفی بزنم ویا حتی جدلی داشته باشم ، هوا خوب روشن نشده و سوز سرما مانع می شد که شیشه را پایین تر بیاورم،  که یهو دستهای دختر بچه ای که گلی در دست داشت به شیشه چسبیده شد ونگاهم را به او نزدیک کرد. چقد نگاه او آشناست، شیشه را پایین کشیدم چراغ قرمز بود منتظر چراغ سبز بودم اما این چراغ سبز نمی شد.  قصد فروش گل را داشت با خنده گفتم می خرم به شرطی که سوار شوی با تعجب گفت : راست میگی وسوار شد وچراغ سبز شد . هاج واج نگاهش کردم بوق ممتد ماشین های عقبی که هول رفتن داشتن مانع شد حرفی زده شود. حرکت کردم با این تفاوت که متلک ها را بارم می کردن، مرتیکه کثافت ، خجالت نمی کشه! و آخریش بچه باز! توجه ای نداشتم به راهم ادامه دادم ، بربر داشت جلو را نگاه می کرد. ناچارن پرسیدم :

-        خب نمی ترسی از اینکه سوار ماشین یک مرد غریبه شدی ؟ گفت

-         نه آقا چون پاهام یخ کرده، می خواستم جایی اونو گرم کنم،  ببین جوراب پام نیست حتی صبونه هم نخوردم شما به من صبونه میدی؟

طول خیابان را طی کردم در حالی که دختر بچه ای کنارم  نشسته بود که دوست داشت پایش  در جورابی  پوشیده ونیز صبحانه ای میل کرده باشد. دیدن لباس نامرتب واجق وجق نمی تواند دلچسب باشد مخصوصا وقتی روسری هم بخواهد موهای شانه نخورده اش را بپوشاند. پرسیدم چند سالته و کجا زندگی میکنی ؟ ساده وبدون مکث گفت :

-        درست نمی دونم آقا ده سال ،  شایدم یازده سال ! وبا دوستام هستم دوباره پرسیدم :

-        چطور تو این هوای سرد که پرنده پر نمی زنه اومدی بیرون ! ساده گفت :

-         آقا من پدر ومادر ندارم، یعنی دارم ولی خیلی وقته که طلاق گرفتن ولی تا دلتون بخواد پسرعموو پسردایی دارم که خیلی دلسوزی می کنن ولی اصلن اونا رو نمی شناسم و بعضی وقتا هم اذیتم می کنن، ولی چاره ای ندارم باید کار کنم ، حالا شما دوس داری پسرعموم باشی یا پسرداییم ! بعد ادامه داد.  می خری ؟ گفتم  : چی ؟ گفت : جوراب گفتم : آره ، باید بریم یه مغازه ای که بتونم یه چیزای برات بخرم ، باور نمی کرد گفت : پس جایی ببر که جوراب آبی داشته باشه ، بعد هم ببر عروسک فروشی یک عروسک بخر و اگه دوس داشتی یه لباس خوشگل ، فکر کن دخترت هستم !

گیج منگ شدم تا گفت : فکر کن دخترت هستم، ناخوداگاه به یاد دخترم افتادم، واز شانس خوبش اولین مغازه عملی کردم ،  جوراب ، عروسک و لباسی که فروشنده اش بانویی پیری بود . سعی کرد مناسب ترین سایز را برای او پیدا کند . هاج واج بود باورش نمی شد که درست عرض یک ساعت نو نوار شده باشد.  بر بر جلو را نگاه می کرد گفت : آقا من خیابونارو بلد نیستم باید منو ببری همون جایی که سوار شدم گفتم باشه، بعد مثل اینکه تازه یادش آمده باشد. گفت: اوخ جون همچی دارم غیر از کفش وروسری، فقط الان کفش و روسری ندارم ، گفتم : درسته ، انتخاب کن الان بریم بخریم یا صبونه بخوریم گفت: صبونه ، گفتم باشه، گفت: پس کجا ؟ گفتم میریم خونه خودم اونجا صبونه هم می خوری خوبه ؟ فقط گفت : اذیتم نکنی

... هیچی نگفتم ، خونه ام  در طبقه دوم ساختمانی در خیابان پرتی که چندین سال ساکن هستم و هر ماه اجاره اش را پرداخت می کنم ، اینبار تنها نبودم بلکه یک دختر بچه را نیز به همراه داشتم ، یهو پرسید آقا شما دختر دارید؟ گفتم داشتم گفت : اسمش چی بود.؟ گفتم از چه اسمی خوش ات میاد؟ گفت : نرگس درست اسم خودم  گفتم باشه ، اسم دخترم نرگس بود . حالا صمیمی تر شده بود. تا رسیدیم  گفت:  شما زن ندارید ؟ گفتم بیرون ؟ ولی بهتر تو اول بری تو اتاقت و لباسی که خریدم بپوشی تا خوب ببینمت ، مات شده بود پرسید کدوم اتاق گفتم کدوم اتاق چیه ! خب اتاق خوابت ، نشانش دادم ، گیج ومنگ رفت . اتاق دخترم بود گاهی شب ها صدایش را می شنوم ولی هیچکس باور نمی کند . در همین فاصله من هم نیمرویی آماده کردم اما بیشترین هوش وحواسم پیش او بود ودرست وحسابی اورا زیر نظر داشتم تا اینکه دیدم  چطور دارد جلوی آینه موهای بلند ش را شانه می کند . خدای من یعنی دخترم زنده شده ، درست هم قد و قواره دخترم بود  و اندامی لاغر مثل خودم وصورتی استخوانی ، گاهی نمیشود باور کرد. حدود اتفاقات غیر قابل باور چقد سخت است  وباور پذیری آن اندک ، اما امروز این اتفاق برای من افتاد. دوباره ، خوب نگاه می کنم به لباسی که برازنده تنش بود دقیقن فروشنده می دانست یک دختر بچه ده، یازده  ساله به چه لباسی نیازمند است. آمد پشت میز صبحانه در حالیکه موهاش باز بود وبلوز سرمه ای زیبایی که نقش خرگوش سفید روی سینه اش  نشان می داد با شلواری کتانی قهوه ای ویک جورابی به رنگ آبی وسفید، هاج واج همدیگر را نگاه کردیم و خندیدیم علت خندیدن ما گم بود. راستی چقد مرتبه آدم ها با لباس تغییر می کند. یهو یاد قرصهایی افتادم که مدت ها نخورده بودم اشاره کردم ، دخترم می شه قرصامو از قفسه بیاری ،  می ترسم نخوردنش برای من مکافات درست کنه چون دکترم تاکید داره حتما باید بخورم وگرنه  دوباره باید برگردم به اون بخش لعنتی با تعجب پرسید کدوم بخش!  مگه شما چه تونه ،  گفتم:

-          هیچی باور کن  هیچی ، ولی خوب می دونم  این زندگی مرموز بالاخره کار خودش رو کرد و باعث یه اشتباه شد. چون بی احتیاطی درتصادف سنگین باعث کشته شدن دخترم شد که بعد از سالیان سال خدا به ما داده بود. طوری که همسرم هرگزمنو نبخشید وانقدر پیش رفت که نتونستیم همدیگر رو ببخشیم چون همش منو مقصر می دونست وهمین باعث شد که از من طلاق گرفت وتازه از کاری هم که در شرکت می کردم بیکار شدم با این تفاوت که تنها معرفت اونا حقوقی بود که برحسب اون سال هایی که انجام وظیفه میکردم به صورت ماهیانه پرداخت می کنن ، دیگه شاد نیستم ویا حتی خواهان شادی کسی هم نیستم،  دوست دارم همه مثل من غمگین وافسرده باشند که این یک واقعیت تلخ، اگه ناراحت باشی شادی هیچ کسی رو دوست نداری و تنها صدایی که می تونه به من آرامش بده صدای دخترم در شب هاست ، حتی صدای اونو در بخش لعنتی اعصاب هم می شنیدم که می خواست ناراحت نباشم ، ولی  نمی شد از وقتی که شوک برقی به مخم زدن تازه  بدترهم شد. ولی مهم نیست  مهم اینه که حالا باید ببینن  که اشتباه کردن چون دخترم اومده اونم بعد از این همه سال اونا اشتباه فکر می کردن ومنو مقصر جلوه می دادند چون اون اصلن کشته نشده بود ودر حالی که زل زده بودم به چشماش ازش می پرسیدم  

-        مگه نه دخترم مگه تو دختر من نیستی ؟ مگه این تو نیستی که هرشب منو  صدا می زدی خب اینجا خونه توست چرا یادت رفته  تو باید به مادرت زنگ بزنی که بیاد وببینه اشتباه کرده که از من طلاق گرفت چون تو زنده ای آره دخترم به مادرت  زنگ بزن وبهش بگو که زنده ای وبرگشتی  خونه ، تورو خدا همین الان زنگ بزن،  چرا اینقد غیر طبیعی رفتار می کنی مادرت منتظر تو بود ومنو بخاطر تو ترک کرد. دخترم دیر فهمیدم مادرت منو نمی خواست او تو رو می خواست خب بهش بگو که اومدی آره بهش بگو ، رنگش پرید و دستپاچه شده بود. بر بر به من نگاه می کرد ودر حالی که عروسکش را محکم به سینه اش چسبانده بود. با تته پته گفت:

-          آقا من باید به کی  زنگ بزنم من تا امروز به کسی زنگ نزدم ،

داشتم کم کم از کوره در می رفتم مجبور شدم سرش داد بزنم

-         دخترم چرا متوجه نیستی یادت نیست همیشه به من زنگ می زدی خب حالا هم به مادرت زنگ بزن بگو که مامان من زنده ام وبرگشتم خونه،  سریعترزنگ بزن زود باش نکنه تو هم فکر می کنی من دیوونه ام...  بیچاره  دخترم گرفتار شده بود. هیچ وقت دخترم را اینقد مستاصل وپریشان ندیده بودم ، سریع شماره گوشی همسرم را گرفتم وبا او حرف زد. " مامان من  زنده ام وبرگشتم خونه! " طولی نکشید که هراسان آمد درست حالیم نیست اشک شادی بود یا غم که گفتم

-        دیدی عزیزم دیدی دیوونه نبودم، یادته بهت می گفتم زنده ست شبا با من حرف می زنه، بیا ببین ! این دخترماست که زنده شده ، مگه تو همین رو نمی خواستی خب ببین اومده خونه ، همسرسابقم هاج واج به من نگاه می کرد ودخترمان به هردوی ما  !!!  ....




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

پشت اتاق عمل

تاریخ:پنجشنبه 29 مهر 1395-10:09 ب.ظ


تو رو خدا الان منو نگاه نکنید که شدم پوست واستخون ومث جسد افتادم روی این تخت ، واسه خودم  یه زمانی یلی بودم ، عکسام هست می تونید برید ببینید  ولی بیماری منو به این روز انداخت و اونا هم عجله داشتن زودتر منو بخوابونن ، هنوزهم عجله اونا رو نفهمیدم ، شاید بخاطر اینه که می خوان احساس آسودگی کنن، جوونند ونادون و بدبختی اینه که مادرشون هم گوش بفرمون اونا ست ، من هم سکوت کردم چون دیگه خسته شدم هرروز یه پاکت دوا،  صبح ، ظهر، شب و محروم از یه وعده غذای درست حسابی ، بی رودروایسی دیگه میلی برای زنده موندن نیست . الان که خدمت شما هستم چنتا درد  دس به دس هم دادن اونم اساسی  جوری که داره خفم می کنه  اولا فشار خونم بالاست ، بعد قند هم دارم و تازه بعضی وقتا بی اراده شلوارم رو خیس می کنم که باعث می شه خانومم با چشم غره اشاره کنه" کمال مگه بهت نگفته بودم پوشک پات کن چرا نکردی ؟ " دیگه طاقت دیدن سگرمه ی اونو ندارم چون  همش سرزنشم می کنه ، انگار دلم می خواد خودم رو خیس کنم ، خب میشه دیگه  وکار به جایی رسیده که حتی خونه دوست واقوام هم نمی رم  ودربست خونه نشین شدم وگاهی تنها تا سر کوچه قدم می زنم که احساس کنم زنده ام، حالا هم که بخاطر بسته شدن رگام که میگن بیشتر از هفتاد درصد رسیده ،  دستور عمل قلب  بازرو تشخیص دادن ، اینجا هم دست به دامن شما ها هستم یا منو خلاص کنید یا اینکه سالمم کنید خسته شدم از این وضعیت ...  سکوت حاکم بود و بر بر منو نگاه می کردن وبا گفتن نگران نباش ، نگران نباش ، شروع کردن به گفتگو با خودشون ومن هم درست و حسابی ، هاج واج اطراف رو برانداز می کردم ، تا به حال اتاق عمل رو ندیده بودم اتاقی با دیواری به رنگ آبی کم رنگ و روی تختی قرار گرفتم که تقریبا وسط اتاق عمل بود وراحت قابل تنظیم برای ارتفاع بالا تر چون دارم قیژقیژتخت رو برای بالاتر حس می کنم حالا درست زیر نورهای روشن قرار گرفتم نورهایی که اصلا چشم رو خسته نمی کنه . بالای سرم یه دستگاهی می بینم که بوسیله لوله هایی با من در ارتباط ست. تمامی دکترای بالای سرم با ماسک  دهان خود را گرفته وباکلاه سفید موهای خود را پوشونده  بودن وروپوشی یه دست سبز روشن...  با ناباوری قبل از هر کاری شروع کردن به شوخی ومزاح با من که  نگران نباش پیرمرد آوازبلدی بخونی ! با تعجب گفتم چی ! تکرار کردن که گفتیم آواز بلدی بخونی ؟

-         آره مگه میشه ؟!  

-        چرا نمیشه ! اما اول بگو چنتا نوه داری ؟ گفتم  هیچی ! متاسفانه هیچکدوم سر سامون نگرفتن دوس داشتم عروسای گلم رو ببینم که نشد واز داماد هم خبری نشد که نشد . یعد یکی شون گفت شروع کن ، گفتم چی؟ گفت مگه نگفتی بلدی؟ گیج ومنگ جواب دادم متوجه نشدم چی بلدم ! گفتش آواز !  گفتم

-        اهان ! چرا ، امّا واقعا  جدی می گید!  فکر کردم  شوخی می کنید.

-         خب شوخیمون چیه ، دوس داریم بشنویم

 منم تو این هاگیر واگیر خوندم ... سینه مالامال درد است؛ ای دریغا مرهمی! دل ز تنهایی به جان آمد خدا را همدمی ، که یهو گفتن ، حاجی تو رو خدا غمگین نخون شاد بخون که بتونیم کار کنیم ، گفتم باشه ، از جواد یساری بخونم که حال کنید ؟ از ته دل خندیدن. همین موقع یکی اومد سوزنی به رگ دستم فرو کرد من هم بیکار ننشستم و شروع کردم به خوندن  :  سپیده دم اومد وقت رفتن ، حرفی نداریم برای گفتن ، هرچی که بین ما بودش تموم شد . اینجا دیگه نیست جایی برای موندن ، من میرم از زندگی تو بیرون یادت باشه خونه مو کردی ویرون ،  خونه مو کردی ویرون... شنیدم یکی از اونا گفت حاجی خیلی با حالی ، حالا کجا تا سپیده صبح! خندیدم و گفتم شما ها نمی دونید . اسم خانومم سپیده ست ، از خنده روده بر شده بودن ، پرسیدن معلومه دل پر خونی ازش داری ؟ گفتم عاشقش هستم بدون او می میرم ، مکثی کردن گفتن ناراحت نباش بزودی  می بینیش گفتم نمی دونم فعلا که تو دست شما ها اسیرم ، گفتن نگرون نباش اذیتت نمی کنیم ،  گفتم تو بیهوشی کی به کیه ! یهوهمه اونا ریسه رفتن که از خنده اونا خنده ام گرفت از اینجا به بعد نمی دونم چطوری شد  کم کم حس سبکی  خاصی پیدا کردم وناخوداگاه آرامش غیر قابل وصفی در خودم احساس کردم مثل اینکه تو ابرا دارم  پرواز می کنم و تموم زندگیم مثل یک پرده سینما  اومد جلوی چشام ، و دوباره می شنیدم کیا  چیا که به من نگفتن  ومن هم چیا به کیا نگفتم ، می دیدم چطور دکترا رفته بودن داخل شکمم وعجیب اینکه الان یه چایی خوش طعم خوش عطر طلب کردم ولی کسی تحویلم نگرفت وتند تند با هم حرف می زدند و به جنب جوش افتاده بودن واز اشاره اونا هیچی نمی فهمیدم  همین جوری عرق از سر صورتشون می ریخت تا اینکه دکتر جراحم گفت: بخیه کنید تموم شد و دستگاه بیهوشی رو خاموش ولوله ها رو آزاد کنید . تا شنیدم تموم شد راحت شدم بعد بلافاصله منو بردن به یه اتاق دیگه ای،  دوست داشتم تمام اتفاقارو برای سپیده تعریف کنم ، بیرون همهمه ای بود همه رو می دیدم خیلی جالب شده بود. چون  تا بحال اینقد بچه هام رو پریشون خاطر ندیده بودم با اینکه کناراونابودم به جای اینکه حال واحوال منو پرسجو باشند تند تند  با هم گفتگو می کردن ومی پرسیدن پس عمل بابا کی تموم میشه حالا چهار ساعتی هست که پشت در منتظریم ! متوجه حرف اونا نمیشم و تنها چشمم دنبال سپیده ست که اینجا نیست چون می گفت :

کمال، همه جا باهات هستم غیر از پشت اتاق عمل ! ...





داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

جوک های قشنگ

تاریخ:پنجشنبه 18 شهریور 1395-10:56 ب.ظ



سلام علیک گرمی کرد یهو گفت : آقا نوید ، این خانومه که هر روز از خونه مرتضی میاد میره واسه من  شده دردسر، چون خانومم هی می پرسه این دیگه کیه ! گفتم از شما که دوست صمیمیش هستی بپرسم، شما چیزی می دونی؟  گفتم : متاسفانه نفهمیدم ، خودم اولین بار تو راهرو دیدمش، چمدون بزرگی داشت خودتون بهتر می دونید آسانسور این روزا خرابه ، گفتم خانوم کمک لازم دارید.  گفت : نه ، اما اولین پله به دومین پله که رسید گفت :  براتون زحمت میشه که دور ازجون شما که می شنفید مثل خر چهار طبقه بردم بالا

-        مطمئنی ؟

-        اینه که مثل خر بردم بالا

-        نه آقا خواهش می کنم، منظورم ورود اون خانوم به این ساختمون بود.

-        خب دروغم چیه ، خودم دیدم ! حالا ممکنه خواهرش باشه چون به من گفت قرار بیاد پیشش

-        خواهرش باشه چیه اقا ،  تازه راحت شده بودیم مثل اینکه دوباره شروع کرده،  هرچی می خوام هیچی نگم انگار نمیشه ، به محض اینکه  ببینمش ازش می پرسم این که نمیشه مرتیکه هرشب دوست رفیق بیاره !

... ادامه ندادم و به بهانه ای دور شدم با این تفاوت که رفتم تو فکر، بیچاره مرتضی از هیچی شانس نیاورد حتی از زنش ، نمی دونم شاید بی مبالاتی خودش باشه چون خیلی دوست ورفیق باز بود بعد از اتفاقی که برای همسرش افتاد حتی تا مرز خود کشی پیش رفت و دیگه به شرکتی که کار می کرد نرفت ویه جورایی قاطی کرده بود و شروع به دستفروشی سی دی فیلم های روز تا امورروزمره گی خود را ببینه حالا هم حضور نابهنگام این مسافر جدید ناخوداگاه ذهن همه رو منحرف و البته ذهن منو بیشتر ازهمه درگیرخودش کرده همین که پاگرد طبقه دوم چمدون رو گذاشتم  زمین گفت:

-        اگه اجازه بدید بقیه رو خودم ببرم

-        شما ؟

که با لبخند جواب داد :

-        خب مگه چیه !

-        شما خیلی جوونید و این خیلی سنگینه ، موندم چه جوری آوردید تا اینجا

-        من نیاوردم آژانس آورد

-        اهان  !  درسته ، خندیدیم بعد  فرصت رو غنیمت شمردم وسریع گفتم ، اجازه می دید سیگار روشن کنم

-        خواهش می کنم

-        شما که سیگار نمی کشید

-        اتفاقا چرا اونم چقد زیاد روزی یه پاکت

پاکت سیگاررو تعارف کردم یه نخ بر داشت ومنتظرآتیش بود . بعد پک جانانه ای به سیگار زد خوشم اومد فهمیدم وارده،  پرسیدم می طلبه بشینم روی پله اشکالی نداره؟ گفت: نه تازه  مزاحم وقت وکار شما هم شدم ، بهش اشاره کردم امروز نوبت شیفت کاریم نیست که  یهو دیدم دوتا پله پایین تر جلوام چمباتمه زد ازخیرگی چشمان من یکه خورد و گفت : چی شده اذیت شدید  گفتم ، نه ! بعد سریع پرسید راستی مرتضی رو می شناسید؟  جا خوردم گفتم چی! دوباره تکرار کرد

-        سوال کردم مرتضی رو می شناسید؟

هاج واج مونده بودم، سرم رو پایین انداختم ولال شدم اما اون ول کن نبود سعی کردم موضوع رو با یه جوک آبداری که از گوشیم خوندم عوض کنم با اینکه از خنده ریسه رفت ولی هنوزمنتظرجوابش بود که مجبور شدم به طور مختصر بگم

-        آره می شناسمش ، مرد خیلی خوبیه و طبقه چهارم همین ساختمون می شینه چطور مگه ؟ گیج منگ گفت : هیچی همین جوری پرسیدم

 ... نفهمیدم منظورش از این سوال چی بود. اما سعی کردم با دقت بیشتری براندازش کنم ،  اندام متوسطی داشت با مانتوی به رنگ  طوسی و روسری وشلوار مشکی و کفش پاشنه بلند نمی دونم چند سانتی شاید ده سانتی ، وچهره ای که زیبا نبوداما زشت هم نبود.  ونگاهی که نگاه شوکه ام رابه شعله های آتیش نزدیک می کرد.  یه لحظه اومد روسری رو شل که دوباره سفت کنه ناخوداگاه موج نگاهم را از موهای کوتاه به گردن ظریفش گذر داد . حالا من بودم که سوال داشتم اما امان از این کمرویی که مثل خوره آدم رو می خوره ،  فقط نمی دونم چطور شد بهش گفتم : طبقه اول می شینم ودوست صمیمی مرتضی هستم لبخند زد وگفت : خیلی خوبه ! دوباره چمدون رو بلند کردم... فقط یه پاگرد بیشتر نمونده ، دیگه به هن هن افتاده بودم،  بدون اینکه اینقد زرنگ باشم که بفهمم چه نسبتی با مرتضی داره رسیدیم وچمدون رو جلوی در ورودی تحویل دادم ، بدنم خیس عرق شده بود. خیلی تشکر کرد و اشاره کرد لطفا سلام منو به خانم وبچه ها برسونید با لبخند جواب  دادم : خانوم ندارم تا چه برسه به بچه،  نگاه چسبناکی به سرتاپام کرد بعد خندید گفت : جدی می گید ؟!  گفتم : خب دروغم چیه  دعا کنید برام پیدا بشه، گفت : باشه ، باشه حتما براتون دعا می کنم ، دلیلش برام واضح نیست احساس صمیمت زیادی کردم  شاید بخاطر تنهاییم بود حالا هرچی بود سریع بر گشتم اما بی خیال نبودم ومثل اینکه با خودم می جنگیدم و یه جورایی احساس خستگی مفرط داشتم که بعد از چند روز یهو دیدم نزدیک غروب مرتضی خودش اومد پایین، با چشمای ریز وکتف های افتاده  و وارفته یه جورایی آدم بازنده له پاره پوره ، همین جوری که زل زده بود به من گفت:

-          تازه بعداظهراز زبون محمد اقا  فهمیدم چند روز پیش آسانسور خراب بود وتو زحمت کشیدی چهار طبقه چمدون رو آوردی بالا، باور کن خونه محمد رضا خوابم برد وقتی بیدار شدم که دیر شده بود. اما ایول خوش تیپ  دستت درد نکنه، خیلی مردی، بی خود نیست ازت خوشم میاد ان شالله جبران کنم ، وانمود کردم :  چیزمهمی نبود. وبا رندی پرسیدم  حالا کی بود. خواهرت بود ؟

-        نه بابا ، حقیقتش می خوام باهاش ازدواج کنم البته حالا هم بی عقد نیستم

-        متوجه نمیشم !

-        منظورم عقد موقت اونم بخاطر اینه که بیشتر همدیگرو بشناسیم

-         اهان ! مبارک باشه  ولی مگه نگفتی  خواهرت میخواد یه مدتی باهات زندگی کنه که مراقبت باشه

-         چرا گفته بودم ولی دیدم خونه یه خوابه جای مانور نداره هم او اذیت میشه هم من بالاخره خونه ست دیگه یکی میاد یکی میره پس بی خیال شدم  به این نتیجه رسیدم که باید فکرآینده ام باشم که با همسر جدیدم اشنا شدم ناگفته نباشه  اونم مثل من یه بار تلخی زندگی مشترک رو چشیده و واقعا تنهاست  ودلش پر از غصه ست خب منم سعی می کنم از دستم هر کاری بر میاد کوتاهی نکنم  واتفاقا  صادقانه همه چی رو بابت زن اولم بهش گفتم که چه جوری تو یه شرکت همکار بودیم که اون اتفاق لعنتی افتاد. بعضی چیزا گفتن نداره خودت دیدی که  چه جوری دوستم با زنم روهم ریخت و باهاش ازدواج کرد . دیدم مرتضی ول کن نیست وداره یه ریزبابت اون اتفاقات حرف می زنه و تازه مابین حرفش گفت اگه عاشق باشی می فهمی چی دارم بهت میگم ، راستی عاشق شدی؟ نگاه ش کردم هیچی نگفتم هیچی فقط یاد اون روز وحمل اون چمدون تا طبقه چهارم بودم که یهو گفت : ببین یه خبر برات داشتم زود بگم تا یادم نرفته، امشب یه جشن کوچکی گرفتیم ، بخاطر همین دوسه تا از رفقا هم هستن و اینکه خانومم خواسته تو هم حتما بیایی ، تو رو خدا بیا  دور همی خوش می گذره ، وقتی که داشت می رفت مثل همیشه یه سی دی گذاشت کف دستم  که برو ببین وحال کن،  بعد رفت.  برگشتم به اتاقم در حالیکه مثل کاغذ مچاله شده بودم  من از کجا می دونستم اون خواهرش نیست وگرنه هرگز بخاطر خوندن جوک های گوشیم  شماره های ما رد بدل نمی شد که پیام بده ، نوید جان ، خیلی غصه دارم وتنها کسی که منو خوب درک می کنه تویی، راستی نوید جان عاشق جوک های قشنگت هستم و همیشه منتظرم که اونارو بخونم ، شاید کمی بخندم !... 





داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

انتخاب

تاریخ:یکشنبه 10 مرداد 1395-06:48 ق.ظ


 هنوز کرکره های مغازه ها بالا نرفته بود که یهویی بدون هیچ سلام علیکی

-        اقا کارگر نمی خوای

-        نه

-        مغازه رو جارو می زنم مراقب مغازه هستم

-        نه

-        اقا به کار نیاز دارم قول میدم هرچی بگی ، بگم چشم

اوس احمد کفاش، پسر بچه ای دید  نحیف لاغر با چشمان زاغ و پیشانی که زیر موهای نامرتبش پنهان بود و چهره اش ازنگرانی موج می زد ،  دوباره سرش رو انداخت پایین وتکرار کرد

-        گفتم که کارگر نمی خوام ، مگه زن بچه داری که اینقد کار، کار می کنی، مرد زن بچه دار اینقد کار، کار نمی کنه

-        اقا ، مادرم ، نباید سختی ببینه 

-        عجب پسر خوبی ، آفرین به بابات که همچی بچه ای داره

-        بابا ندارم تصادف کرده ، مرده

-        ای وای !  گفتی چند سالته ، خواهر وبرادری هم داری؟

-        ده  سالمه خواهر وبرادر هم ندارم

-        عجب ! خب بگو مادرت بیاد اینجا ببینم با کی طرف هستم

-        یعنی بیاد اینجا تمومه

-        قول نمیدم اول باید ببینمش ، تازه باید ضامن هم داشته باشی

-        ضامن چیه اقا

-        اونارو با مادرت حرف می زنم بیارش اینجا بقیه ش با مادرت

فردا صبح  اول وقت داخل کفاشی شدند که بوسیله دیواری گچی که لکه های سیاه و گچ های ریخته شده ، سدی بود بین کارگاه ودفتر که سر صدای چند کارگر از پشت دیوار گچی به سختی شنیده می شد. زن سلامی کرد و منتظر جواب بود

اوس احمد سرش پایین بود و آخرین فاکتور فروش را نگاه می کرد یه جورایی نصفه نیمه گفت : بفرمایید کاری داشتید ؟ زن بی مقدمه رفت سر اصل مطلب

-        دیروز به پسرم گفته بودید با مادرت بیا ، اومدم

یهو توجه اش به سمت صدا رفت.  خوب که براندازکرد دید . زنی جوان ولاغر اندام با پوست صورت طبیعی یک دست صاف بدون جوش یا کک مک و با چشمانی نافذ که زیر چادر پنهان شده بود. ناخوداگاه  صدارو در گلو صاف کرد.

-        درسته ، درسته ، پس شما  مادرش هستید. عجب ! عجب ! خانوم این بچه شما خیلی کار، کار، می کنه گفتم با مادرت بیاد ببینم می تونم براش کاری بکنم یا نه حالا که شمارو دیدم خیالم راحت شد بفرمایید بنشینید روی صندلی اینجوری خسته می شید

-        خیلی ممنونم ، خدا شمارو از برادری کم نکنه ،  باید برم خونه پس پسرم می تونه از فردا بیاد اینجا

-        اره می تونه ، اتفاقا دنبال یه پسر فرز وزرنگ بودم ، فکر کنم پیدا کردم خیالت راحت باشه

که یهو چشمش به پسر بچه  افتاد که هاج واج اونارو نگاه می کرد سریع گفت :  پسرم ! چرا اینجا واستادی و داری بر بر مارو نگاه می کنی برو تو کارگاه پیش حسین اقا بگو منو اوس احمد فرستاده تا بعدا بهش بگم کجا مشغول باشی ، همینکه پسر بچه دور شد اوس احمد از جای خود بلند طوری که  به خوبی می شد قد او را دید . بلند بالا وچهارشونه که سیبلش صورت او را جا افتاده می کرد در حالی که نمی توانست چشم از صورت زن بردارد ادامه داد :

-        ببخشید خانوم ، باعث زحمت شما شدم مجبورم یه چیزایی رو برای گرفتن کارگر رعایت کنم

-        درسته از نظر من هم اشکالی نداره، حقیقتش پسرم تابستون نمیخواد بیکار باشه اینه که دوست داره بیاد اینجا البته اینجور که به من گفت دوجای قبلی قبولش نکردن یه جوری که فقط می خوام سرگرم باشه تا مهر ماه که بره مدرسه و منم با خیال راحت زیر دار باشم

-        درست متوجه نشدم ، زیر دار!

-        بله قالی می بافم البته تابلو فرش ،  بعد که قاب کردم می فروشم ، درآمدم از همین طریقه

-        عجب ! پس معلوم شد جوهر این بچه به کی رفته چون میگن بچه یا به پدر میره یا به مادر  

-        بدبختی اینه که پدرش رودر  تصادف از دست دادم

-        عجب ! عجب ! خدا رحمتش کنه، عمر دست خداست هرکی رو یه جور می بره که عزرائیل رو کسی شناسایی نکنه، شما باید  فکر اساسی کنید چون با این اوضاع واحوال برای شما خیلی سخت می گذره

-        می دونم ولی کاری از دستم بر نمیاد

-        نگید این حرفو خیلی ها حاضرن با شما ازدواج کنن مگه شما چندسالتونه

-        امسال رفتم تو بیست هشت سال

-        ای خاک همه عالم تو سرم

-        اوا خدا نکنه ! این چه حرفیه!

-        خب دلم می سوزه . شما تو این سن وسال تنها شدید اونم با داشتن چنین پسر نازنینی ، می تونم بپرسم اسم شما چیه ؟

-        سمیه  ، در مورد تنها شدن خب چی بگم ، تقدیر من اینجوری نوشته شده

-        درسته، سمیه خانوم ، حالا یه سوال از شما داشتم اجازه دارم بپرسم

-        خواهش می کنم بفرمایید

-         ازدواج نمی کنید؟

با لبخند که توام با تعجب بود گفت:

-        ازدواج ! چرا نمی کنم ،  اگه ببینم طرف قابل اعتماد باشه حتما ، ولی هنوز پیدا نکردم

-        خب درست ، اما اگه شخص مورد طرف من باشم چی!!

-        شما ؟!

-        بله خود بنده ، حقیقتش من بخاطر اختلاف از همسرم جدا شدم الان شدیدا دنبال ازدواج مجدد هستم

-        ولی سن شما خیلی بالاست  یه جورایی جای پدرم هستید و باید بچه های بزرگی داشته باشید بچه هایی به سن من

-        درسته که پنجاه سال از خدا سن گرفتم اما مطمئن باشید بچه ای به سن شما ندارم دروغ نگفته باشم دوتا دختر بچه دارم که پیش مادرم هستن واونا رو داره تر خشک می کنه  ولی هیچ کدوم از اینا عاملی نمیشه که نتونم شمارو خوشبخت کنم وحتی به شما قول میدم به راحتی برای شما خونه وزندگی مناسب تهیه کنم ، آیا بازهم قبول نمی کنید. فراموش نکنید باید به فکر آینده آقا زاده تون باشید . من آدم آبروداری هستم واینجا هم که می بینید کارگاه تولید کفش های زنونه ست باور کنید هرگز اینجوری به کسی رو نینداخته بودم نمی دونم امروزِچم شده شاید قسمت زندگی من شما باشید  

... سمیه گیج ویج شده بود . فقط با تبسم ادامه داد: اومدم برای پسرم کاری پیدا کنم می بینم برای خودم کار پیش اومده،  فقط اجازه بدید خیلی فکر کنم اما نگفتید چراطلاق گرفتید ؟

-        فقط بخاطر دروغ گویی وبی توجهی بیش از حدش، کلافم کرده بود. باور کنید با همه میشه سر کرد غیر از آدم بی توجه ودروغگو، دیوونه می کنه آدمو

-        درسته ،  اما حقیقتش خیلی سخته بخوام جایگزینی به نام شوهر انتخاب کنم چون عاشقش بودم که از دستش دادم ... یکهو اشک از چشماش ریخت

-        اوه ! متاسفم سمیه خانوم نمی دونستم علاقه شمارو تا این حد بهرصورت شما جوون هستید باید به فکر آینده آقا زاده تون باشید . من قول میدم شما رو خوشبخت کنم  خواهش می کنم جواب رد ندید . به سن وسال من نگاه نکنید . هنوز نیروی جوونی دارم ،  ما می تونیم کنار هم خوشبخت باشیم فقط کافی قبول کنی بعد می بینی برات چکارمیکنم فقط کافی قبول کنی و خواهش می کنم جواب رد ندید. خواهش می کنم 

... همین که رسید چادرش را آویزان و بلوزش را از دو طرف بالا آورد واز سرش بیرون وبه گوشه ای پرتاب کرد وروی کاناپه دراز کشید وبه سقف نگاه کرد وبی اختیار وناخوداگاه تا پاسی از شب فکرش به پی آمدهای انتخاب  بود.  ودر نهایت با وجود تعریف وتمجید پسرش از محیط کار ونحو رسیدگی به او  فردای آن روزمانع حضور پسرش در کارگاه کفاشی شد .  دوست داشت هر چه سریعتر بتواند با فروش تابلو فرش خود اجاره سه ماه عقب مانده را پرداخت کند با این که خوب می دانست صاحب خانه برای منظوری برای گرفتن اجاره تلاشی ندارد.!




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

خورشت قورمه سبزی

تاریخ:جمعه 11 تیر 1395-06:51 ق.ظ



مرتیکه جفنگ هر وقت صدای پای منو از پاگرد راه پله منتهی به حیاط می شنفه، زود درخراب شده اش روباز و بعد ازاحوالپرسی مسخره دستورخرید نون صادرمی کنه، انگارنوکربی جیره مواجب آقا هستم! حالا گلی به جمال خانومش بیشتر رعایت سن سال منو داره چون بعد از دستور آقا، بلند داد می زنه " صادق ، تو رو خدا اینقد اقا طهمورث رو اذیت نکن درست نیست " که در جواب می شنوم: " خانوم  بی خیال ! با آقا طهمورث این حرفارو نداریم با هم داداشیم خودش می دونه که از راه رفتن عاجزم، راستی  ماست داریم " که صدای عیالش در میاد "  نه ، نداریم خوب شد گفتی ناهار عدس پلو کشمش داریم حتما بخر" که دوباره علاوه بر نون سنگگ، سفارش یه دبه هم ماست میده که بعدا حساب کنه و من هم مثل بز سرم رو پایین وبا " چشم ، چشم  خواهش می کنم اتفاقا داشتم می رفتم نون بخرم برای شما هم می خرم " راهی بیرون می شوم.

... از اینکه می گفت عاجزم دروغ نیست چون قلبش با باتری کار می کرد و حتی مغازه هم داده بود اجاره وهمیشه تو خونه ولوبود من هم بازنشسته دولت  یه جورایی شده بودم آچار فرانسه طوری که تمام تعمیرات خونه کلنگی دو طبقه با من بود از ابگرمکن بگیر تا باز شدن لوله فاضلاب ، خب اولا سرگرم می شدم و گذشت زمان رو حس نمی کردم وثانیا بخاطر حال خرابش ازش مراقبت می کردم، ازوقتی  که همسرم این یار با وفایم به علت تصادف از دست دادم تنها شدم ، و بچه هام  به بهانه اینکه نباید تنها باشم سرپناه منو که با کلی قرض قوله خریده بودم از من گرفتن  انقد که خونه رو فروختم و سهم بچه هارا دادم حالا خودم اسیر و سرگردونم ، تنها یکی دوسال اول خوب بودند . بعد شاهد جنگ اعصاب و حرف حدیث ویا اینکه هر برنامه ای دوست داشتم از این جعبه انگوری ببینم نمی شد چون نوه هام هر کدام به میل وسلیقه کانال تلویزیون  رو عوض وبعضی وقتا هم بهانه درس ، خاموش ! بخاطر همین،  برای حفظ احترامم  تصمیم گرفتم حتی یک اتاق هم شده برای خودم پیدا تا این چند صباح رو مستقل زندگی کنم که اینجا نصیبم شد. یهو از پایین سر وصدا بلند شد. سر صدا چه عرض کنم بیشتر شیون وناله بود که باباجون باباجون می کردن، نگران شدم و گوش هارو تیز، متوجه شدم ای وای ، باتری قلب صادق خان از کار افتاد و به رحمت خدا رفت . به همین راحتی ، منم  سعی کردم با پیراهن مشکی در تمام مراسم حضور داشته باشم ولی از اون جائیکه خاک مرده سرده دیدم بعد از چهل روز تقریبا همه چی عادی شد الا یه چیز و آن هم گیر دادن به من بود ! باید خونه را تخلیه می کردم ،  چرا که غیرتشان اجازه نمی داد یه مرد اجنبی تو این خونه باشه ، یکی نیست به اونا حالی کنه ، سال دوازده ماه که نبودید خرده فرمایش پدرتون رو انجام می دادم و تو این دو، سه ساله مادرتون جز عزت واحترام از من چیزی ندیده حالا چطور ندای غیرتتان بلند شده تا اینکه از زبون پروین خانوم عیال مرحوم شنیدم که " اقا طهمورث نگرون نباش تا سر سال به بچه هام اجازه نمی دم کسی شما رو بلند کنه وبا خیال راحت این چند ماه آخر رو اینجا باشید ولی خودتونو برای بلند شدن سر سال آماده کنید چون من حریف پسرام نمیشم " و خلاصه یه جورایی با زبون بی زبونی جوابم داد حالا خوبه تا سر سال این اجازه رو داد که اینجا بنشینم ، از اون روز به بعد بدبختی من شروع شد چون تنها وقتی بیرون می رفتم که می دیدم سر وصدای پسراش نیست ولی از بخت بد من واز اون جائیکه پیرو خرفت شدم  بنا به عادت یه روز که نون سنگگ اضافه گرفته بودم لای روزنامه پشت در اتاق پروین خانوم گذاشتم  که بعد از مدت کوتاهی دیدم بابک پسر بزرگش نون سنگگ روبدوبدو آورد بالا  و همین طور که زل زده بود به چشمام گفت : اولا دیگه نون برای پایین نگیرید ! دوما مگه بهت نگفته بودم از این خونه برید بیرون !  هاج واج نگاش کردم ومونده بودم این چه طرز حرف زدن با من بود .  فقط نگاش کردم وبا این حرف " مگه کار بدی کردم، نون داغ آوردم  "  دیدم با عصبانیت زیاد طوری که به داد و فریاد نزدیک بود گفت :

-  لازم نکرده مرتیکه نون داغ بگیری، مگه ما مردیم! زودتر ردیف کن از این خونه بروبیرون ، دارم برای بار آخر دارم بهت میگم بابا به چه زبونی  باید بهت حالی کنم !

فهمیدم این پسر نر خر اصلا به هیچ صراطی مستقیم نیست بهتر دیدم بخاطر شادی روح پدرش واینکه پروین خانوم نگران نباشه واز همه مهمتر حفظ احترامم سکوت و تنها اشاره به اینکه  " باشه حتما بلند میشم ! " تمام کنم  وسعی کردم مثل یه زخم چاک خورده لای بخیه و پانسمان ،  خودم رو پانسمان کنم تا اینکه یه روزی از خوش شانسی با پروین خانوم روبرو شدم وبهترین وقت رو دیدم که  گپی باهاش داشته باشم پس سریع گفتم : " پروین خانوم خدا رحمت کنه صادق خان رو نور به قبرش بباره من طبق همیشه خواستم نون سنگگ تازه برای شما بگیرم که آقا زاده ... دیدم یهو پروین خانوم ازپشت چادر گل منگلی قشنگش لبخندی زد وحرفمو قطع کردو گفت : مثل اینکه عادت کردید ! خندیدم وگفتم : خب عادتم دادید. غش غش خندید وگفت : واقعا باید ببخشید .خیلی اذیتتون کردیم ولی حقیقتش پسرام همه چی می خرن ومیارن نیازی به زحمت شما نیست ببخشید تو این سه ، چهار ماه که صادق خان به رحمت خدا رفته نتونستم  غذایی برای شما تهیه کنم،  می دونید که پسرام باشن هیچ کاری نمی تونم بکنم  ولی الان دیگه یه مقدار راحتر شدم  سعی می کنم خورشتی برای شما بپزم اتفاقا اون چند نوبتی که خورشت قورمه سبزی داشتم مرحوم صادق خان هی سفارش شمارو می کرد که  " خانوم یه بشقاب بریز ببرم بالا چون خورشت قورمه سبزی رو خیلی دوست داره " عرق شرم  شر شر از سر وصورتم می ریخت ، مونده بودم چی بگم فقط از ترس سریع تشکر کردم واینکه  " خدا صادق خان رو رحمت کنه ، خدا صادق خان رو رحمت کنه  " دور شدم ، خونه ست دیگه  یهو دیدی سر کله پسرزبون نفهمش پیدا شد و ماجرا درست کرد که اصلا به چه حقی با مادرم حرف زدی حالا بیا ودرستش کن ، خانوم خوب ومهربونی بود نه چاق بود ونه لاغر قدش هم متوسط درست اندازه قد خودم  و خیلی هم خوش برخورد البته دست پختش حرف نداشت و از اون روز به بعد هروقت از نبود پسراش مطمئن  می شد منو صدا می زد و یه سینی که دوتا بشقاب خورشت و برنجی که بوی عطرش به مشام می رسید و یه کاسه ماست خوری یه نفره ویه پیش دستی سبزی که یه پیاز کوچک خرد شده هم کنارش بود می داد که ببرم اتاقم و سعی می کرد در این میان چادرش هم از سرش جدا نشه هرچند بعضی وقتا جدا می شد که با گفتن " وای خدا مرگم بده " که بیشتر برای دیدنش تحریک می شدم سریع جمع می کرد من هم با گفتن خدا نکنه اتفاق بدی برای شما بیفته فعلا من اول خدا بعد شما رو دارم وبعد از تشکر زیاد سینی غذا رومی بردم بالا و از لقمه لقمه خوردنش لذت می بردم  حالا چرا وبه چه منظوری متحمل هزینه وزحمت می شد معلوم نبود، شاید خیراتی برای شادی روح شوهرش ویا اینکه ترحم و دلسوزی برای من ! حالا هرچی که می خواد باشه برای من که  خورشت خوشمزه ای بود.  که این بار از زبون پروین خانوم با خبر شدم  پسراش قصد تخریب خونه وساختن چند طبقه رو دارند وبدنبال کارهای شهرداری وپیمانکار بودن ، دیگه فهمیدم کارم تمومه باید به فکر بلند شدن باشم  بیکار ننشستم ، چند ایستگاه پایین تر جایی  رو برای خودم پیدا کردم  با این تفاوت که به صابخونه حالی کردم که بچه هام به من سر می زنند. غافل از اینکه بچه هام  برام تره هم خورد نمی کردن و تنها این پروین خانوم بود که گاهی برای من  خورشت قورمه سبزی درست می کرد و می اومد به من سر می زد . حالا هم بعد از چند سال  بدون اینکه بچه هاش بویی ببرن.  مخفیانه محرم شدیم وچند ساعتی خلوت می کنیم  البته خودش اینجوری می خواست چون به من گفت:

-  اقا طهمورث حقیقتش دوست ندارم  سر آخر عمری به اسم ازدواج مجدد اون عزت واحترامی که پیش بچه هام داشتم کم بشه ! ....





داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

ام اس

تاریخ:جمعه 7 خرداد 1395-07:47 ق.ظ

چطور شروع کنم چون مطلب بسیار سخت ودشوار، فقط دوست داشتم بهش ثابت کنم که هنوز هم غرور دارم، گفتم  " خانوم خودتو اذیت نکن بهتر از من جدا بشی " کدام مردی رو می شناسید که عاشق همسرش باشه بعد اینجوری بهش بگه! چنان بی اختیار این جمله رو گفتم که تموم استخونم درد گرفت، با چشمان درشت نگاه خیره خود ش رو به من دوخت و به حد غیر طبیعی رنگش پرید. بعد روی لباش تبسم تلخی نشست و یهو اشک از چشماش چکید . فکر کرد که نزدیک به خواب هستم ودارم بهش هذیان می گم، متقاعد کرد که بخوابیم ولی من اصلا خوابم نمیاد فقط می خوام پا سوز من نشه و باید حرف سردی می زدم که یه جورایی دلسرد بشه! درست نیست  این چند سال هم خوب تحمل کرد.  بلند شد رفت و لباس خوابش رو پوشید و اومد می دونست عاشق دیدن لباس خوابش هستم ، یه لباس خواب توری قشنگ وشیک صورتی رنگ ، کنارم زانو زد و مثل هر شب سرش را بلند کرد تا بهتر قیافه خسته ام رو نگاه کنه ، گفت : " خب کاری نداری " واقعا، چکار می تونستم انجام بدم ، با اشاره سرگفتم نه ، بعد شب بخیر گفت ورفت. نگاش کردم  دوری او حتی برای لحظه ای  هم برای من سخت ودشواربود. و نتونستم تحمل کنم نمی دونم ازترس بود یا ملایمت بیش از حد که بتونم دلش رو به نوعی بدست بیارم بعد از مدت کوتاهی داخل اتاق خواب شدم وبه سمت تختخواب رفتم  تختخواب دونفری که بابتش دویست ده هزار تومان داده بودم ، او خوابیده بود زنی سی وپنج ساله لاغراندام و گوشی اش هم کنارش با آهنگ صدای ملایم در حال نواختن ، سعی کردم دوباره همین طور آروم از اتاق خواب بیام بیرون، هر دو در یک شرکت کار حسابداری می کردیم  که بالاخره با عشق ازدواج کردیم،  چهار سال اول زندگی ما عالی پیش می رفت که یکهو بی حسی رو در پاهام دیدم واین بی حسی به حدی جلو رفت که قادر به هیچ عمل یا عکس العملی نبودم  و فهمیدم به بیماری ام اس مبتلا شدم بیماری که کم کم داشت تمام سلول های درون نخاعی ام  رو خرد وداغان می کرد. خب چاره ای نیست باید قبولش کرد بیدار شدن ژن در آدم ها متفاوته ولی خوشبختانه هنوز خوب می شنوم وخوب می بینم و روی صندلی ویلچربرقی جابجا می شم و کاملا فلج وناتوان نشدم و کنترلی در دستام هنوزدارم  پس  به زندگی امیدوارم و به آن لبخند می زنم شاید سهم من از زندگی همین باشه اما سهم او نباید این شکلی تموم بشه. سه سال کم زمانی نیست که به خوبی از من پذیرایی کرد وحالا باید واقعیت رو قبول کنم. با اینکه منتظر فردا بودم که ببینمش دیگه ندیدمش و تنها شدم ، سکوت می کنم ونگاه به آینده مبهم ، چقد سخته  اینجوری زندگی کردن ، شنیدم که می گفتن، فراموشی هم از نعمت های الهیست  پس چرا نمی تونم اونو فراموش کنم ، با امروز دومین روزی می شه که ازش دورم و کم کم دارم دیوونه می شم ، آیا مستحق عذاب الهی بالاتری هم هستم، زندگی ام رو مرور می کنم که چطوربه علت عدم کارایی حکم زود هنگام بازنشستگی پیش از موعد رو برام صادر کردن و دارم با چندر غاز حقوق زندگی می کنم ، اجاره خونه سر سام آور بالاست وخرج دارو هم مزید بر علت !  و حقوق همسرم کمک خرج ما که با رفتنش قوز بالا قوز شد. باید به حرفی که  بهش زدم دوباره فکر کنم ، البته بی دلیل نبود چون حس می کردم رفتارش عوض شده و تازه شب ها هم دیر به خونه می اومد.  مثل آن شب که می گفت " اضافه‌کاری‌شرکت مانع می شه که زودتر برسم " ولی تعداد اضافه‌کاری‌شرکت داشت زیاد می شد ومن نگرون ! هرچه می گفتم : " ممکنه دیگه ‌اضافه‌کاری‌قبول نکنی " امّا گوشش بدهکار نبود می گفت : " باید سرگرم باشم تا درد رو کمتر حس کنم تازه این مخارج ها رو کی باید پرداخت کنه ، تو؟ !! " بعد از این حرف ها بود که با خودم کلنجار رفتم و با اینکه  سختی زیاد دیده بودم ولی در همه حال غرور روهنوز از دست ندادم ، این شد که تصمیم گرفتم اونو از خودم دور کنم و حالا هم  نمی شه کاری کرد واو دیگه رفته . در حال حاضر میل دارم از همه کس فاصله  بگیرم چون از همه بیزار شدم و البته سعی دارم به نوعی خودم رو سرگرم کنم ، گاهی سرخوش بیرون از خونه می رم ، همین نزدیکی ها پارک کوچکی به نام پارک غازها ست که غاز سفید زنده  با جفت خود در ابگیرنمایشی که برای همین منظور تعبیه شده در کنار هم عاشقونه زندگی می کنند.  وقتی به بالهای بزرگشون نگاه می کنم از تعجب می مونم چطور خودشونو اینجا حبس کردند.  بالی که برای پرواز نباشه بال نیست  وباله  درست مانند پایی که برای راه رفتن نباشه.

... یک روز دیگه شروع شد و دیگه کسی  به من سلام صبح بخیر نمی گه. چون او همیشه قبل از رفتن  سر کارش با گفتن " سلام صبح بخیر " شروع به توصیه های لازم رومی کرد ودر اخر این جمله " عزیزم لطفا لبخند یادت نره وتو رو خدا امروز  شاد باش"   با امروز سومین روزی که  از دستش دادم بهتر  واقعیت رو دیگه قبول کنم ، و طبق معمول برنامه غروب ها برای دیدن پارک ، خوشبختانه با اینکه طبقه سوم مجتمع می نشینم آسانسوری هست ، هر وقت که می رسم به سختی درب ورودی خونه رو باز می کنم و اولین چیزی که نظرم رو جلب میکنه  عکس های یاد گاری اون روزاست که با قاب های کوچک و بزرگ دور برم رو شلوغ کرده ، عکس های اون روزها که سرمور گنده بودم فقط  همین عکس ها ازش برام باقی مونده، عجیبه بوی غذا حس می کنم و صدا یی از تو آشپزخونه ، پشت به من بود برگشت و دید . واقعا هاج واج شده بودم باورم نمی شد بعد از سه روز برگشته بود . می دونست بدون او نمی تونم زندگی کنم حالا اشک امونمو بریده ، فقط نمی دونم از درد بود یا از شادی !...




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

خانه هنرمندان

تاریخ:سه شنبه 7 اردیبهشت 1395-08:13 ق.ظ

آپارتمان طبقه دوم بود. بعد از پاگرد مرد شکم گنده ملبس به جلیقه سریع کلید را داخل کرد ودرب باز شد. پشت سرش مردی بود. لاغر اندام وبلند بالا به ظاهر بسیار مودب، کت وشلوار تیره و پیراهن سفید با عینک دودی که او را همراهی می کرد.  ورودی سمت راست فضای آپارتمان به دستشویی و حمام محدود می شد وبعد وارد پذیرایی شدند

-        اینجا پذیرایی ، ببینید نور گیر هم هست  خب خونه ای که نور گیر نباشه خونه نیست و البته ویوی خوبی هم به اطراف داره  بعد یه اتاق خواب هم اینجاست تشریف بیارید ببینید. اینم حمومش ، دوتا اتاق مجاورهم اینجاست، رنگ روغنی هم که گفتنی نیست دیدنیه  یه دست جلای خاصی داده ، گرمایی اینجا با پکیج دیواری وکولر گازی هم اینجا رو می کنه مث یخچال پس فکر تابستون نباشید. خواهش می کنم هر سوالی دارید بپرسید، قرار که اینجا زندگی کنید خودتون  که بهتر می دونید یه روز خودش کلی چه برسه به یه سال، دوست داشتم خانوم شما هم اینجا بود ومی دید ونظر می داد باید با رضایت خاطرایشون هم باشه شما خیلی ساکتید برای اجاره هم باید خیلی پرسید.

-        درسته فرمایش شما ولی به نظرم اتاقاش زیاد بزرگ نیست یه آپارتمان صد پنجاه متری باید لااقل اتاقاش بزرگتر از اینا باشه

-        بینید بیشترین فضارو به پذیرایی و آشپزخونه داده بالاخره دوره زمونه ای شده که برای مهمون وآبروداری همه کار می کنیم ، آشپزخونه ش هم رو به طرف خیابون و اصلا هیچ بوی غذایی شما ندارید. اخ چقد بده اگه بوی غذا تو اتاقا بپیچه من که سر گیجه می گیرم بهرصورت مبارکتون باشه، راستی عیال کی برای دیدن میاد؟ این خیلی مهمه که خانوم خونه هم نظر خود را بگه  چون خیلی از معامله های ما سر این موضوع بهم خورد

که با لبخند تلخی روبرو شد وآرام شنید " ندارم"

-        متوجه نشدم !!

-        عرض کردم ، عیال ندارم

-        عجب ! می تونم بپرسم چن سالتونه

-        پنجاه سال

-        خدای من ! ببخشید فضول نیستم ولی چطور اقدامی نکردید ؟ هرچن که هنوز ماشالله جوون موندید حقیقتش یه جوری گفتید آپارتمانی حدود صد وپنجاه متر باشه که فکر کردم چند نفر هستید حالا اگه بگم  شش سر عائله هستیم که تو یه آپارتمان شصت متری زندگی می کنیم شاید باورش سخت باشه اما باور کنید عین حقیقت میگم اتفاقا دختر بزرگم الان حدود چهل سال داره خیلی سعی می کنه به ما بقبولونه که به مکان بزرگتری برویم و با اینکه بنگاه دار سر شناسی هستم اما متاسفانه جای مانور ندارم و شرمنده شم واونم یه پارچه خانوم با سکوت ومتانت تحمل می کنه

-        اکوستیک هم داره ؟!

-        متوجه نمیشم ، کجاش باید اکوستیک داشته باشه؟

-        خب دیواراتاقا

-        اهان ! بله ، بله ، جوری عایق کاری کردن که هیچ صدایی از اتاقا بیرون نمیره اینو مطمئن باشید این گرفتاری رو ما داریم  ومی فهمم منظورتونو، هرشب این بغل دستی ما طوری فحش فحش کاری راه میندازه که آدم پیش زن وبچه شرمنده میشه و بعضی شب ها آه و ناله ، میگم خوبه حالا شما سر صدایی ندارید

-        دوست ندارم مزاحم کسی باشم

-        مزاحم کسی!؟

-        چون علاوه بر شرکت در خونه هم سعی می کنم کار تدریس داشته باشم

-        تدریس چی ؟

-        پیانو

-        وای! چقد عالی ، دخترم عاشق پیانوست ، اگه کلاسی بود خواهش می کنم اجازه بدید دخترم در کلاس شما حضور داشته باشه چون فارغ التحصیل دانشگاست وبعد از کار سعی می کنه کلاسی برای یاد گیری پیانو پیدا کنه

-        حتما ، اما فعلا نه، بعدا خبر می دم

-        ممنونم ، ممنونم ، خودم به موسیقی خیلی علاقمندم شاید خودم هم اومدم یاد بگیرم ، البته من بیشتر طالب  ویولن هستم

-        خیلی عالیه ، آیا می زنید؟

-        بله می زنم

-        پس شما هم هنرمندید

-        خواهش می کنم، اتفاقا دخترم بلد بزنه ، تازه مادرش هم بلد بزنه

-        راست میگید؟

-        باور کنید

-        خب ، حالا چی میزنه؟

-        دخترم یا مادرش ؟

-        مادرش

-        اهان ، دنبک

-        عالیه شما خونواده هنرمند هستید

-        هنرمند که نه ولی بلدیم بزنیم، تازه خبر نداری،  دخترگلم به سنتور مسلط است از خدا می خوام طوری بشه بیاییم اینجا ودر کنار شما بزنیم

-        امیدوارم ، واقعا خیلی جالب شد با یک خونواده هنرمند روبرو شدم

 بعد در حالی که داشت به در دیوار نگاه می کرد گفت : " مشکلی ندارم "

بنگاه دار با تته پته پرسید:

-        ببخشید در مورد چی مشکلی ندارید؟

-        خب! در مورد خونه ، لطفا هر چه سریعتر با صابخونه تماس بگیرید و البته کمی در مورد قیمت اختلاف نظر دارم  

-        اهان ، بله، بله، فهمیدم مبارک باشه خیلی خوشحال شدم با شما آشنا شدم من که هنرمند نیستم ولی یه قاعده کلی هست هنرمند وقتی که یه هنرمند رو می بینه خوشش میاد من از شما خیلی خوشم اومده وسعی می کنم حتما ازایشون تخفیف ویژه بگیرم باید هوای یک هنرمند بزرگ مثل شما رو داشت .

... آشنایی بیشتر بعد از اجاره خانه شروع شد وزمان بسرعت می گذشت از آن روز به بعد هروقت که به دلایلی  دورهم جمع می شدند آهنگی می نواختند که در آن آهنگ می شد به راحتی سازهای مختلفی شنید از دنبک تا ساز ویلون وسنتور و پیانو، تنها دختر بچه  سه ساله ای برای این جمع  مزاحمت هایی ایجاد می کرد . او تنها خواهان شنیدن صدای پیانو پدرش  بود.

 

 




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

پرواز

تاریخ:پنجشنبه 5 فروردین 1395-10:31 ب.ظ

سرتا پا خیس عرق بود و چشماش حکایتی از اتفاق تازه داشت . انگاری چیزی دیده بود که اونو حسابی ذوق زده کرده بود. چی بود نمی دونم فقط همین قدر می دونم بقدری وهم داشت که نگو نپرس ، لام تا کام حرفی نمی زد واین سبب بیشتر کنجکاوی دیگران می شد وهر کسی  یه چیزی می گفت یکی می گفت " دعایی شده بهتر سر کتاب باز کنید  که ارواح شریر و جن ازش دور بشه " دیگری می گفت " ای وای ، گمونم عاشق شده شما نمی دونید عشق با آدم چکار می کنه ، یه بار عاشق شدم مزه شو چشیدم ، آدمو بیچاره  ورسوامی کنه " خلاصه  هرکسی یه نسخه ای می پیچید وتنها غمخوار واقعی همون مادر بیچارش بود که نمی دونست چکار باید بکنه ، پسرش یه جورایی مالیخولیایی شده بود. می گفت پرواز کردم وبا اونا رفتم واومدم ، خب قبول این حرف  خیلی مشکل بود چون هیچ کسی انتظار چنین مهملاتی ازش نداشت  وقتی  پرسیدم ، به کجا پرواز کردی ؟ میگفت  به یه دنیای دیگه ، جایی که مثل زمین نبود واز کینه ودورویی خبری نبود. سوال کردم : اونجا غذا هم می خوردی ؟ خیلی خونسرد جواب داد :

-         آره همه چی

با تعجب پرسیدم :

-        خب ! چی بهت دادن ؟

-        ببین نمی تونم بهت درست حالی کنم بیشتر شبیه آب میوه خودمون بود.

-        آب میوه !

-        دقیقا آب میوه ای که تمام مزه وطعم میوه ها توش بود ومنم می نوشیدم، جات خالی نمی دونی چه مزه ای داشت حساب کن آب انار آب پرتقال آب خربزه آب انگور و طعم خیلی میوه های دیگه من که از نوشیدنش لذت می بردم ویا خوراکی هایی که اصلا لای دندون حس نمی کردی ولی طعم ومزه اونارودرک می کردی

مونده بودم به حال بیچاره اش گریه کنم یا بخندم دیگه پاک کس خل شده بود. مات مبهوت نگاش کردم چون حرف از یک تجربه ماورایی  رو برام زنده می کرد که درک نمی کردم ، یهویی غلغلکم گرفت که بپرسم " ببینم اونجا زن هم بود . بخواهی باهاش دوست بشی  ویا چه جوری بگم بخواهی باهاش ، باهاش"

-        منظورت اینه که با اونا کشش وجاذبه جنسی داشته باشم ؟

-        آره ، آره،  قربون آدم چیز فهم بعضی حرفارو نمیشه صریح گفت صریح که بگی میگن چقد بی ادبه وچقد بی تربیته

-        گرفتم منظورتو رو ببین   اونجا این حرفا نیست و راحت با هرکی که دوست داری می تونی دوست باشی وحرف بزنی و فکر شهوت اون شکلی که اینجا هست اونجا نیست من با خیلیا حرف زدم ، باید برگردم درست سه روز دیگه

-        چی گفتی ! سه روز دیگه ! کجا برگردی؟

-        همون جایی که بودم ، گفتن تا سه روز دیگه می آییم و تو رو با خودمون می بریم این بار برای همیشه

-        کیا گفتن ؟

-        همونایی که منو آوردن به زمین

هاج واج نگاش کردم... ای خدا ، ای کاش دروغگو بود ای کاش مردم آزار بود . زود حالشو جا می آوردم واونو یه جوری می پیچوندم  ولی بدبختی اینجاست که تا حالا یه دروغ ازش نشنیده بودم وتا حالا هیچ کسی آزاری از او ندیده بود.  شاید اگه زن بچه داشت از این لاطائلات نمی بافت وبه روزمرگی  زندگی خودش ادامه می داد درست عین خود من اما یهو به این فکر افتادم خیلی مهیج میشه اگه باهاش  پرواز کنم ،  یا راست میگه یا دروغ اگه دروغ بگه ، خودم اولین نفری هستم که رسواش می کنم واگه راست بگه خب خودم اولین نفری هستم که آویزونش شدم ،  پس سریع بهش گفتم

-        ببینم نعیم ، می تونم ازت یه خواهشی کنم که منو سفارش کنی با خودشون ببرن ، بخدا اینجا من هم آرامش ندارم

نگاهی به من کرد وگفت :

-        واقعا میگی ؟!

-        بخدا ، دروغ نمی گم بعد گفت :

-        پس همسرت چی ! بچه هات چی !

-        ببین من هم مثل تو فقط می خوام ببینم چه خبر وبر گردم درست مثل خودت

-        عجب ! باشه حتما این کار رو می کنم اگه قبول کردن تو رو هم با خودم می برم  سه روز دیگه ساعت هفت صبح

... وقتی منتظر شنیدن ویا دیدن چیزی هستی زمان هم بازی در میاره ودیر میگذره که بالاخره روز موعود رسید، ولی من زرنگی کردم و شب قبل رفتم خونه نعیم،  مادرش تا دید ناله کنان گفت : داره می میره جونی نداره، خواهش می کنم تورو خدا کاری کنید که نعیم حالش بهتر بشه،  سه روزی میشه  که  بچه م هیچی نخورده شما دوست چندین ساله اش هستید. اگه اتفاقی براش بیفته چه خاکی به سرم بریزم ، سرم رو مثل بز انداختم پایین دیگه روم نشد بهش بگم خودم اومدم که باهاش پرواز کنم، به محض اینکه وارد اتاقش شدم گفت : چرا الان اومدی  گفتم فردا صبح؟ به دروغ گفتم زن بچه ام رفتن خونه مادر خانومم خب دیدم تنها هستم گفتم چه بهتر که بیام اینجا تا فردا ساعت هفت صبح مشکلی پیش نیاد . سکوت کرد .

...  مادربیچاره اش راست می گفت لاغررنجور شده بود. پیراشکی که خریده بودم دادم بهش ،  تشکر کرد گذاشت روی طاقچه ونشست روی قالی و نور ماه رو از پنجره نگاه می کرد در جوابم که پرسیدم ببینم اونایی که میگی از پنجره میان تو اتاق ، هیچی نگفت ،  حقیقتش درک درستی از پرواز نداشتم و یه جورایی دلم مثل سیر وسرکه می جوشید. دیدم  نعیم روکرد به من و گفت :

-        هر وقت خوابت اومد برو رو تختم بگیر بخواب من خوابم نمی بره  مطمئن باش من به اونا خواهم گفت که تو رو هم ببرن

منم راحت رفتم رو تختش دراز کشیدم و سخت منتظردیدن اونا بودم که ببینم چه شکلی هستند. ولی چشمام سنگین شد . سنگین وسنگین تر تا خوابم برد. صدای موتور سیکلت منو از خواب پروند . ساعت بیخ دیوار هفت بیست دقیقه رو نشون می داد یعنی درست بیست دقیقه از وقت معلوم گذشته بود.  دیدم نعیم روی قالی گل منگلی دراز به دراز خوابیده ، فهمیدم  مسخره کرده مارو راست می گفتن دوستان ونزدیکان که این بیچاره دیوونه شده حالا می فهمم دیوونگی چه عالمی داره ، صداش زدم نعیم..نعیم.. پس ساعت هفت چی شد ؟ تو گفتی که میان مارو می برن به یه دنیای بهتر، دنیایی که مثل اینجا نیست.  نعیم ... نعیم... ولی صدایی از نعیم شنیده نمی شد . مثل اینکه سالیان سال اونو از زمین برده بودن به کجا نمی دونم فقط می دونم نعیم مرده بود. مادرش زار می زد ومن تو کف این قضیه هنوز موندم که نعیم به کجا پرواز کرد و آیا گفت که من هم با خودشون ببرن ! ...




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

حالم اصلا خوب نیست

تاریخ:شنبه 24 بهمن 1394-09:07 ب.ظ


خونه که می رسم زود ناهار می خورم یه چرتی می زنم بعد به دنبال دوزار دهشایی راه می اوفتم بیرون ، صبح یه جور بعدازظهر جور دیگه ، وقتی عائله مند باشی باید مثل لاستیک چرخ دور خودت بچرخی که بتونی دخل خرج رو بهم برسونی وگرنه اوضاع زندگیت پس معرکه س وتازه باید برای این زندگی مشقت بار با هزار جور آدم هم کنار بیایی، خانوم مانتویی رنگ رو پریده ونگرونی بود ویه جورایی بین زمین وآسمان معلق ، می خواست هرچه زودتر به آدرس مورد نظرش برسه

-         اینجا پیاده میشید

-        نه یه کمی جلوتر

-        ببخشید خانوم ما از میدون گمرک خیلی رد شدیم

-        می دونم لطفا کمی جلوتر

... گاهی با آینه براندازش می کنم طوری که جلب توجه نکنه و البته کمی بهش شک کردم رفتارش عادی نیست و نگرونی رو در چهره اش می بینم ، دربستی خواست تا بعد ازمیدون گمرک ولی حالاخیلی از میدون دور شده بودیم،  دیدم اینجوری نمیشه از بی حوصلگی کنار خیابون نگه داشتم و گفتم :

-        خانوم شما مارو گرفتی ! تکلیف خودتونو روشن کنید کجا می خواید برید من که نمی تونم تا شب با یه کرایه دنبال شما تو این کوچه پس کوچه ها بیام

گفت : ببخشید آدرس رو گم کردم ودارم به یاد میارم ولی هنوز پیدا نکردم!

-        چی! متوجه نشدم دارید به یاد میارید، ای بابا  اینجوری که نمیشه آدرس پیدا کرد.  بفرمایید!  پیاده شید البته پول کرایه رو پرداخت کنید از خیر اضافه ش هم گذشتم همون پونزده تومنی که گفتید

-        باشه مشکلی نیست جوری حرف می زنید انگار من خیلی کودن هستم اصلا اینطور نیست بالاخره خونه قبلی خودمو پیدا می کنم

-        خونه قبلی؟

-        بله، دقیقا خونه سابقم همین جاها بود

-        ببخشید خانوم،  فکر کنم هم شما سرکارید هم منو سر کار می زارید. مثل شما هارو هرروز می بینم والله زن وبچه دارم!

با صدای بلند وعصبانی، طوری که می خواست تمام دق دلی خودش رو سر من خالی کنه گفت:

-        با این سن سال قباحت داره واقعا که شما خیلی بی تربیت وبی ادب هستید.  حالا خوبه کرایه میگیری

-        کرایه چی چیه خانوم ! یه ساعت منو علاف خودتون کردید اینجوری که نمیشه آدرس پیدا کرد بفرمایید پایین خانوم بفرمایید پایین

-        روبروی بانک نگه دارید

-        روبروی بانک !

-        بله چون هیچ پولی در کیف پولم نیست

-        خانوم محترم این چه مصیبتی که دارید درمیارید بانک دیگه چه صیغه ای

-        گفتم که هیچ پولی در کیف پولم نیست منظورم ازبانک ، یه عابر بانک که بتونم پول بگیرم بدم به شما، چون الان پونزده تومن ندارم

بعد زیر لب شروع کرد به غرولند کردن وحرفای بی سرته که چرا مردم اینجوری شدن نه تربیت درست حسابی دارن ونه حوصله ، منم با دلخوری وناراحتی دقیقا سمت راست خیابون روداشتم زل میزدم وبه دنبال عابر بانک بودم که از روی ترحم گفتم:

-        خانوم ببخشید اصلا منظور بدی نداشتم و به من  ربطی نداره وبه گذشته شما هم کاری ندارم ولی تاکید می کنم اینجوری تا شب هم بگردید پیدا نمی کنید. حالا باز هم خود دانید وتنها سفارش من به شما اینه که با تلفون از کس کاری کمک بگیرید . شهر مشکلات خودش رو داره از شهرستان یا جایی اومدید که نمی تونید پیدا کنید ؟

دیدم حرفی نمی زنه، فهمیدم دوست نداره حرفی بزنه ، مستاصل درمونده  فقط دنده جابجا می کردم، یکهو شنیدم گفت : نگه دارید نگه دارید پیدا کردم ، درسته! همینجا باید باشه، بالاخره پیدا کردم، دیدم سر کوچه اش یه سمتش سبزی فروشی بود و سمت دیگه اش  نونوایی سنگگی بعد بلافاصله حرفش را خورد واشاره کرد: اما نه ، اولین عابربانک نگه دارید که کرایه  شما رو پرداخت کنم ، خوشحال شده بودم که بالاخره پیدا شد فقط نمی دونم چطور شد پرسیدم،  ببخشید خواهرمن فضول نیستم می خواستم بدونم مگه چن سال نیومده بودید اینجا ؟

-        خیلی وقته یه چیزی نزدیک بیست سال

-        اهان! درسته ، بیست سال زیاد، مخصوصا با ساخت سازای این روزا که مثل قارچ دارن زیادتر هم میشن، حالا حتما همسایه های قدیم شما را کشوندن اینجا

-        نه اصلا اینطور نیست بخاطر شوهرسابقم اومدم ، بیست سال پیش باهاش تو همین خونه ای که می خوام پیدا کنم زندگی می کردم،  دیشب به خوابم اومد که گفت " حالم اصلا خوب نیست "

-        عجب ! بحق چیزای ندیده ونشنیده ، بعد صبح بلند شدید گفتید برید ببینید حالش چطوره ، فکر نمی کنید بعد ازبیست سال کمی دیر باشه برای احوالپرسی

-        می دونم ولی اصلا برای احوالپرسی هم نمیرم فقط می خوام کمی به خاطرات گذشته ام بر گردم

-        ببخشید، شما تو این بیست سال تنها بودید ؟

-        نه شوهر کردم ودوتا بچه هم دارم

بعضی وقتا دوزاریم بد جوری کج می اوفته که اگه نمی پرسیدم دق مرگ می شدم ، پرسیدم

-        اصلا متوجه نمیشم چی میگید. شوهر کردید بچه هم دارید بعد اومدید دنبال شوهرسابقتون چون خوابشو دیدید !!

یهودیدم  شروع کرد به هق هق گریه کردن ودر حالی که داشت اشکاشو پاک می کرد گفت:

-        چیزی که نمی دونید اینه که شوهر سابقم بعد از پنج سال زندگی کردن سکته قلبی کرد ومرد، و من بعد از فوت او ازدواج کردم فقط دیشب به من نگفت چرا حالش خوب نیست!

 ...ازهق هق گریه اش درک درستی نداشتم، و متعجب بود از اینکه چرا حالش خوب نیست ،  راست راستی آدم چه چیزهایی می بینه ومی شنوه. بعد از دیدن عابر بانک  سریع پا روی پدال ترمز گذاشتم ومنتظر کرایه نشستم، خوبی بخاری ماشین مانع می شد که سوز سرمای بیرون رو حس کنم وموج رادیو همچنان روی آهنگ ملایم بود.





داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

حرفای مردونه

تاریخ:جمعه 25 دی 1394-02:22 ق.ظ

بچه ست دیگه، یهو یه چیزی می پرونه ، مثل یه لحظه قبل که پرسید : باباجون چطوری شدی پدرم ! متوجه نشدم منظورش چی بود. گفتم چی بابا ! گفت : می خواستم بدونم چطوری شدم پسر تو

 دروغ چرا بعضی وقتا بعضی حرفارو درست متوجه نمیشم مخصوصا پسربچه تخس فسقلی  چهار ساله بپرسه ، باید خیلی مراقب باشم که سوتی ندم، رفتم تو عوالمات این بچه که چی می خواد بدونه،  با خنده گفتم،  لک لک ها تو رو آوردن ، دیدم  مسخرم کرد که " دروغ نگو چون هم کارتونشو دیدم وهم کتابشو مامان صدف برام خونده "  مثل مونگولا نگاش کردم ، طفلک با لپ های درشت ومژه های بلند و موهای پرپشت فرشونه نخورده ، طوری زل زده به چشمام و منتظر جواب بود که توصیف آن ممکن نیست و سوالی از من پرسیده بود که انتظار نداشتم و یه جورایی شبیه خری که توی گل مونده باشه مونده بودم ، سعی کردم با رندی ، تنها آشنایی خودم رو با مادرش مطرح کنم شاید از خر مراد بیاد پایین که ادامه دادم ببین  پسرم ، داستانش کمی طولانی ولی خوب گوش کن، اون موقع ها تنها سرگرمی من  نگاه کردن به پنجره  روبروی بود که شاید صدف جان رو بتونم از پشت پنجره ببینم پرسید:

- مامان صدف  ؟ گفتم : خب آره دیگه، منظور مامان صدفه، حالا خوب گوش بده بقیه رو بگم ، آره داشتم می گفتم اون موقعه مامان صدف چهارده ساله بود که دوباره پرید تو حرفم " بابا ! شما چن سال داشتی " با شرمندگی خاطر گفتم : شونزده سال "  دیدم صدای صدف از آشپزخونه در اومد "  محمود داری چی تعریف می کنی " که این طفلک نذاشت  به مادرش توضیح بدم، داد زد : مامان هیچی، تو چهارده سال داشتی و بابا شونزده سال،  که دوباره صدف پرسید:  - چهارده سال! شونزده سال،  یعنی چی  محمود؟!

جست زدم دهن خسرو رو گرفتم  وآهسته گفتم " هیس !هیس ! ساکت، حرفای مردونه رو کسی نباید بفهمه " چشماش گشاد شد پرسید : حرفای مردونه یعنی چی ؟

گفتم  : هیچی! فقط باید این حرفا پیش خودمون بمونه

با تعجب نگام کرد بعد طفلک با ترس آهسته گفت " خب بعد بگو مامان پشت پنجره چکار می کرد ؟ اینجا رو روم نشد بگم داشت می رقصید، گفتم : داشت درس می خوند آره داشت درس می خوند. زبون بسته گفت : مثل الان که برام کتاب می خونه گفتم : آره،  درست مثل الان که شبا برات کتاب می خونه ، یه نفس راحتی کشیدم که تونستم اونو از اصل ماجرا دور کنم وفکر می کردم قسر در رفتم که بلافاصله پرسید : خب بعد چی شد؟

-        چی بعد چی شد؟

-        خب بعد از اینکه از پشت پنجره دیدیش چی شد؟

 دیدم اشتباه فکر می کردم، این داستان ادامه داره و این پسر بچه ول کن این ماجرا نیست فقط اشاره کردم  " هیچی دیگه ، فهمیدم مامان صدف بچه درس خونی هست درست مثل تو" گفت: من که هنوز مدرسه نرفتم، گفتم ، میری اونجا هم درس یاد می گیری وهم خیلی چیزای دیگه ، داشتم نفس راحتی می کشیدم که دوباره سوالش رو تکرار کرد : خب حالا چه جوری شدی پدرم؟ بخدا از صدتا فحش بدتر،  وقتی فکر می کنی به نحوه احسن کارت پیش رفته بعد بفهمی اشتباه کردی تازه اول راهی، مجبور شدم ادامه بدم که  " آره بابا بعدها بزرگ وبزرگتر شدیم آنقد بزرگ که با هم ازدواج کردیم وتورو آوردیم  " با حیرت پرسید : منو از کجا آوردین ؟

... ای وای ! فهمیدم وارد فاز جدیدی از سوالش شدم که ازش می ترسیدم ولی ناخوداگاه خودم رو دست دستی انداختم به چاه که دیگه دراومدنش با کرام الکاتبین است ولی از خوش شانسی همین موقعه صدف از آشپزخونه اومد بیرون در حالی که دستاش به پشت کمرش بود.  این روزها درد کمر وپشتش واقعا کلافه اش کرده طوری که تا حالا به این حال راه نمی رفت زود بهش گفتم  " صدف وقتش رسیده پس چرا نمیری پیش دکتر "  اونم برحسب اقتضای روحیه خرابش جواب داد ، لطفا تو کاردکترا دخالت نکن گفتن تا ده روز دیگه من هم می خوام سر وقت برم که دوباره برنگردم خونه ، یادت نیست اون دفعه ای منوبه زور بردی دکتر، اونم گفت زود اومدین الان وقتش نیست ، دیگه حوصله ندارم برم وبرگردم در این گیردار تا چشم بچه به حال واحوال مادرش افتاد یه سوال بزرگتری پرسید:

 -  مامانی یه سوال دارم خیلی دلم می خواد بدونم چه جوری شکمت اومد بالا؟  یهویی دیدم سگرمه های صدف درهم رفت و یه جوری بهش خیره شد که دیدم طفلک لال شد و بعد بدون اینکه حتی به من نگاهی کنه منو ِمن کنان  گفت:

- ساکت باش ! بازم بی ادب شدی،  حالا زود برو تو اتاقت ، به بابات میگم بهت بگه

هاج واج به صدف نگاه کردم  واقعا دیگه گیج منگ شدم هم از شرایط این روزهای بدعنقی صدف وهم از سوال های بی جواب  این بچه، کم طاقتی باعث شد  زود بهش بگم " بچه رو ول کن جواب منو بده  بهت میگم زود برو دکتر مثل قبلی نشه که از روی بی مبالاتی ، بند ناف دورگردنش حلقه بزنه وزبون بسته هنوز نیومده به دنیا به خاطر وجودش به دارمجازات آویزونش کنی وکلی دردسر دیگه تو بیمارستان برام بزاری، در این حیص بیص دوباره خسرو روکرد به من وپرسید " بابا چرا شکم مامان مث بادکنک باد می کنه کی داره فوت می کند تو شکمش!؟ " یه لحظه فشار عصبی مانع از کنترلم شد . دادزدم " خفه شو! مگه مادرت نگفت برو تو اتاقت "  اونم همین طور که با چشمای درشتش زل زده بود به چشمام آهسته طوری که دوست نداشت مادرش بفهمه  گفت: بابا این هم  جز حرفای مردونست ؟ " موندم چی بگم فقط گفتم : آره ، حالا زود برو تو اتاقت و اونم بدورفت ، اینجا قیافه صدف دیدنی بود عینهو قیافه خسروشده بود . با ناراحتی گفت : چرا سر بچه داد زدی نگفتی تاثیر بد رو بچه میزاره بعدش هم حرفای مردونه دیگه چه صیغه ای که داری به این بچه از حالا یاد میدی ، منم بهش فقط یه جمله گفتم : نمی دونم واقعا نمی دونم...




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

اختلاس

تاریخ:جمعه 27 آذر 1394-03:26 ق.ظ

... ذهنم دیگر جوابگوی حساب کتاب نیست ، خستگی ودرماندگی را با تمام وجود حس می کنم ، سعی میکنم برای خودم چایی درست کنم چای داغ در این هوای سرد می چسبد. بی صدا داشتم کارهای خود را انجام می دادم که یهوبعد از این همه مدت وبدون برنامه ریزی قبلی زنگ زد که " دارم میام " صدای پای او را می شنوم، درست مانند رعد وبرق ، ناخوداگاه پنجره دفتر را بازمی کنم، صدای قیژ قیژ لولای آن که درست مثل من فرسوده شده بود. گوش نواز نبود. می خواهم باران را حس کنم، وبادهایی که از کم ویا زیاد شدن باران حاصل می شود. از شرکت ما که در طبقه چهارم ساختمان تجاری قرار دارد. به خیابان نگاه می کنم با خیابانی کاملا خلوت روبروهستم وسکوت حاکم بود. ودرختانی با شاخ برگ خیس، کنار پیاده رو جوی آبی راه افتاده بود. گربه ولگردی را می بینم که بدنبال طعمه ، پلاستیک زباله ای را تند تند چنگ می انداخت، از سوز سرما دوباره پنجره را می بندم و به فردا فکر می کنم ، زنگ گوشی ام دوباره هشدار می دهد. می دانم بازهم اوست! با اینکه دقیقا گرفتاری مرا می داند . سریع وتند می پرسم...

-        چی بگو؟!

-        چی بگو هم شد حرف !! میگم چرا تا دیر وقت اونجایی

-        چکار کنم خانوم کم آوردم، فردا هم حسابرس میاد وهیچ جای پر کردن ندارم، حرف صدها میلیون پوله ،  فقط دعا کن آبروریزی نشه

-        حالا بیا خونه بگیراستراحت کن تا فردا خدا بزرگه ، راستی قورمه سبزی هم برات درست کردم در ضمن، فیش آب و برق و گازو تلفن هم اومده

-        فیش مرگم نیومده ! چقد بگم، خوابم نمیبره بخدا وقتی فکر می کنم می بینم بد جوری قافیه رو باختم اولش زیاد نبود کم کم زیاد شد الان هم که سر به فلک زده هیچ کاری نمی تونم بکنم وفعلا هم حوصله حرف زدن ندارم ... قطع کردم اما زنگ گوشی ول کن نبود. مجبور شدم دوباره تکرار کنم

-        چی شد دیگه ؟

-        چرا قطع کردی ؟ تو الان کجا یی؟

-        خانوم حالت خوبه ؟ خب الان  تو دفتر خراب شده هستم ،

-        قطع کن الان زنگ می زنم به دفتر

-        باشه زنگ بزن

زنگ تلفن دفتربه صدا درآمد مجبور بودم جوابی بدهم

-        بله بفرمائید

-        عزیزم ! چقد زنگ بزنم؟ نمی خواهی بیایی خونه استراحت کنی؟ گفتم برات قورمه سبزی درست کردم

-        امشب معلوم هست چته ! میگم کم آوردم ، دست بردار از این پلیس بازی ، اعصابم خرابه مزاحمم نشو وسریع تلفن را قطع کردم  که اینبارصدای زنگ گوشی ام بلند شد

بقدری عصبانی شدم که حد نداشت از این برخورد  وعدم توجه ، بدون اینکه ملتفت باشم چه می گویم

-        زن تو چرا اصلا متوجه نیستی در چه شرایط بدی هستم، ولم کن دیگه، بدبختی که تو برام درست کردی بزار حالا به بدبختیم برسم، به چه زبونی بگم حساب کتاب کم آوردم فردا هم این حساب رس لعنتی میاد. می تونم ازت خواهش کنم لااقل امشبو دست از سر کچل من برداری، ببینم چه غلطی می تونم بکنم، میشه یا نه ؟!

از پشت گوشی یهو صدای مردانه ای یه لحظه میخکوبم کرد

-        اقای مرادی حال شما خوبه ؟ بنده چه جسارتی به شما کردم

-        ببخشید شما!

-        همون حساب رس لعنتی

با تته پته مجبور شدم  یه جور ماست مالی کنم

-        سلام اقای جمشیدی بزرگوارحالتون خوبه؟ بخدا شرمنده شدم از بس که مزاحم تلفنی دارم دوست دارن زندگی ادم رو حساب رسی کنن

با تعجب پرسید " این وقت شب وحساب رسی زندگی مردم! " خواستم یه جوری از خاطره اش پاک کنم حتی به دروغ

-        بله ! بله ! مزاحم تلفنی شب وروز نداره ،  شما خوب هستید انشالله کی حرکت می کنید

-        الان تازه رسیدم، پرواز به علت خرابی سیستم با تاخیر بود. قبلا گفته بودم که به محض رسیدن به شما اطلاع میدم

-        درسته جناب ، درسته جناب، فرموده بودید فراموش نکردم ، یه مخلص تو این دنیا داشته باشید اونم منم ، پس فرودگاه هستید ؟

-        بله چطور ؟

-        هیچی !هیچی !بمونید ، خودم میام شما را می برم منزل

-        نه ، مزاحم شما نمیشم یه مسافرخونه ای پیدا می کنم

-        چه مزاحمتی دوست عزیز، باعث افتخار بنده است یه شب  هم بد بگذره از دفتر تا فرودگاه راهی نیست

پرسید : دفتر !

با تته پته گفتم

-        بله ، بله ، داشتم دفاتر واسناد را آماده می کردم که فردا با مشکلی روبرو نشویم

-        اهان ، بسیار خوب الان مستقیم به دفتر کار میام هم دیداری باشه با شما و هم اینکه  شاید تا صبح ، کار فردا را امشب تموم کنیم 

-  عالیه،عالیه، افتخاری بالاتر از این نیست که از نزدیک با شما آشنا شوم، اتفاقا چای هم اماده ست...

یهو طپش قلبم زیاد شد. سعی کردم تند تند حساب های دفاتر را ببندم وتراز کلی را بدست آورم ولی به علت مشکلات سند ها نتوانستم کاری از پیش ببرم ، درست به فاصله بیست دقیقه دیدم صدای زنگ بلند  شد

-         بفرمایید شما ؟

-         جمشیدی ...

 صدای  پای اورا در سکوت شب در راهرو ونیز در پاگردها تعقیب می کنم ، تنها در این لحظه به هیولای زندگی ام فکر می کنم که چگونه آرام آرام از راه پله ها به من نزدیک می شود. حتی یک لحظه آرزوی مرگش را کردم و اگر می توانستم او را از بین ببرم که آب از آب تکان نخورد کوتاهی نمی کردم! ویا حتی تطمیع چرا که انسان بنده احسان نیست بنده پول است. صدای در ورودی شنیده شد . تق تق تق ، درب ورودی را باز کردم مردی با نیشی باز و کیفی در دست  در حالی که خودش را حسابی توی اورکتش پوشانده بود. دست او را به گرمی فشردم، حس کردم دستم ملتمسانه ازش کمک می خواهد. سریع چایی را که قبلا آماده کرده بودم برایش آوردم، دیدم روی صندلی کنار میز لمیده، چای داغ را بدون قند قورت قورت سرکشید. دومین چای را هم باز به همان صورت نوشید. بالاخره ایستاد واورکتش را درآورد. وبه جا لباسی چوبی آویخت، و کیفش هم روی میز باز کرد وپاکت سیگاری بیرون آورد پرسید: می کشی؟ گفتم : چی ؟ گفت : سیگار. گفتم : نه ممنونم دودی نیستم  گفت : خوبه، خوبه، سیگار مضرات بسیاری داره اما حقیقتش من عادت کردم خدا نکنه آدم به چیز بد عادت کنه اولش یه نخ در روز بود بعد کم کم شد دو تا حالا هم دو سه پاکت ، گفتم : درسته همیشه اولش کمه بعد زیاد میشه ، گفت : چی ؟ گفتم : سیگار، گفت بله ،  بله ، راستی دارید ؟  گفتم : چی ؟ گفت : چایی ، گفتم : آره تازه دم آماده ست بریزم، گفت : اگه زحمتی نیست . چایی را ریختم وکنار قندان جلویش روی میز گذاشتم پرسیدم : شام خوردی ؟

یه چیزایی بلغور کرد نفهمیدم، گفتم : چی ؟ گفت : کجایی؟ گفتم اینجا گفت : نیستی ؟  گفتم  : هستم فرمودید، فرمودید ، ببخشید درست متوجه نشدم اما شنیدم که... حرفموبا خنده قطع کرد گفت:

- منظورم این بود که شب رو باید سبک تر خورد تا راحتر خوابید من هم با نیشخند مصنوعی گفتم : بله بله درست می فرمائید ...

روبروی مردی بودم لاغر اندام با قامتی کوتاه و پیراهن آبی رنگ رو رفته ای برتن که می تواند به راحتی حکم اخراج مرا صادر کند. منتظر بودم راجع به حساب کتاب حرفی بزند که گفت:

-        منصرف شدم امشب حوصله ای برای  دیدن دفاتر واسناد ندارم چون فردا هم روز خداست و وقت بسیار، حالا هم  که دیر وقت است. به جای مسافرخونه همین جا روی صندلی ها دراز می کشم، خرج اضافه ای نباید برای شرکت درست کرد. با این حرف فهمیدم با این آدم نمی شود شوخی کرد . خونسرد بود بسیار خونسرد بعد صندلی هارو قطارکش چید وبه امید خاموش شدن لامپ  با گفتن شب بخیردراز به دراز خوابید ومن بدون اینکه تمرکزی داشته باشم درست مانند آدم های گیج منگ تنها به پیراهن آبی رنگ رو رفته اش خیره شدم،  دستم می لرزید سعی کردم در جیبم پنهان کنم، طپش قلب نامنظم  وسر صورت داغ وعرق تمام بدنم را گرفته بود. بی رحم وبی انصاف فرصت هیچ حرف تازه ای نداد. در این لحظه  فقط به حساب کتابم فکر می کنم که چطوربزودی به مانند چرکی سرباز شده ، بوی تعفنش میپیچد. کاپشن خود را برداشتم ، و برای آخرین بار لامپ دفتر را خاموش کردم...




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 


  • تعداد صفحات :2
  • 1  
  • 2  


Admin Logo
themebox Logo