تبلیغات
داستان های کوتاه منصور - لذت زندگی

دوست دارم صدای خاص خود باشم چرا که می دانم هرگز چخوف نخواهم شد.

لذت زندگی

تاریخ:چهارشنبه 6 خرداد 1394-07:15 ق.ظ

... چه راحت دارن درد دل می کنند انگار تو اطاق خونه نشستن بدون اینکه در نظر بگیرن به فاصله کمی گوش های ادمای کنجکاو براحتی می تونن گوش کنن  

-  عزیزم فکر نمی کنی خونه رو ارزون فروختی؟

-  نه، دیدم دست به نقد بود گفتم از دست ندم بهتر

- چطور یهو تصمیم گرفتی که بفروشی؟

-  بخاطر توعزیزم که بریم مسافرت! باور کن تو شایسته بهترین هایی

-  آه ، ازت ممنونم، من همیشه از تو راضی بودم

... رستوران کوچکی نزدیک ایستگاه قطارو بهترین جا برای در امان بودن از سوز سرمای بیرون،  سوز بدی که بوی برف می اومد وحرکت عقربه های ساعت که هنوز برای رفتن جا داشت. روبروی من زن وشوهری پشت میز نشسته بودن، اما حس کنجکاوی  من عالم دیگه ای داره که مانع از شنیدنم نمی شد . با اینکه سن سالی ازشون گذشته  مثل جوونا رفتار می کردن، مخصوصا شوهرش که خیلی دوست داشت خود شو مردی مهربون، مودب و صبور نشون بده ولی  قبول شنیدن بعضی حرفا خیلی سخته و نمی تونم باور کنم، مثل اینا، کسی خونه خودشو بفروشه بعد بره مسافرت! واقعا مضحک به نظر می رسه، بارها شد که زنم بابت همین مسافرت نرفتن به من بی محلی می کرد.

چون یا ماموریت بودم یا این که، بخاطر کاردوم ناچار بودم هر روز تا پاسی از شب بیرون باشم و همین مشکل باعث می شد از من سرد ، دل گیر وهمیشه در خواب ببینم. بهونه اش اینه ، از زندگی که براش درست کردم لذت نمی بره، خب چکارباید می کردم، آیا مثل این گاگولا رفتار می کردم خوب بود.؟  چرا نمی خواد بفهمه، باید بیشتر پول در بیارم تا برای فردا پس اندازی داشته باشم که محتاج کس وناکس نباشم وچیزی که او نمی دونه این بود که  همیشه از فردای نیومده می ترسم، واین ترس از فردا همیشه با من هست ...

از پشت شیشه رستوران  چشمم به  دورگردی می افته که با سازاکاردئونش ترانه غم انگیزی می خونه: یا مولا دلم تنگ اومده ،شیشه ی دلم ای خدا زیر سنگ اومده،  یا مولا دلم تنگ اومده شیشه ی دلم ای خدا زیر سنگ اومده... که مردک رفت اونو آورد داخل رستوران و ازش خواست اهنگای شاد بزنه اونم می زد و ول کن نبود.  نمی دونم دنبال چی هستن و چی رو  می خوان ثابت کنن، یه جورایی رستوران روبا باشگاه عروسی اشتباه وبیشتراز همه به نظرم الکی خوش ودیوونه بودن، جالبه بعد بهش ناهارهم داد. همیشه از این بذل بخشش ها بیزاربودم، حتی  اجازه ندادم تا امروز همسرم  کسی رو برای شام یا ناهار دعوت کنه، ولی اینا دارن طوری نمایش میدن که هرکه ندونه فکر می کنه گونی گونی اسکناس دارن، حالا خوبه خونه فروختن اینقد شادن! اینم یه جوریشه، بدبختی که شاخ دم نداره، وقتی می بینم آدم اینقد متوجه فرداش نباشه لجم میگیره ولی خدایی از اینکه نمی تونم مثل اونا  اینقد بی خیال و شاد شنگول باشم حس حسادت منو گرفته، چیزی که نمی فهمم اینه که مردک چه جوری داره قربون صدقه زنش میره، تازه زنی که رنگ رویی هم نداره ومثل مریضا صورتش به زردی می زنه، مطمئنم از همون مردهای زن ذلیل بدبخت  باید باشه که آبروی هر چه مرد رو برده، کارایی که عمرا انجام نمی دم رو دارم به وضوح می بینم  و  زنش هم با خنده و با نگاه شیرین اش سر شوهرشو گرم کرده و بهش جواب میده، تنها حسن ماموریت برای من دیدن همین ادامای انتیک است. که خوب سوژه ای برای تماشاست

... مدتی گذشت و سکوت رو حس می کردم ، لقمه های آخرم بود . یکباره سر صدا داخل دستشویی پیچید.

"  شوهر این خانوم کیه؟ شوهر این خانوم کیه؟ " یهوشوهرش مثل برق جهید به سمت دستشویی، و اونو بغل گرفته آورد بیرون، و دراز به دراز خوابوند روی چنتا صندلی ردیف شده،  بیچاره حال زنش بهم خورده بود. دور برهم  دکتری نبود. اول فکر کردم مربوط به غذای رستوران باید باشه بعد متوجه شدم مریض احوال، فقط نفس می کشه بدون هیچ حرکتی ویا نگاهی، باورم نمی شه شیرینی لحظات چقد سریع تموم میشه، اضطراب شوهرش دیدنی بود . در حالی که محکم دست زنشو گرفته بود. تند تند می گفت

" نگران نباش عزیزم نگران نباش، خوب میشی خوب میشی، من کنارتم، تو رو خدا شانس رو می بینی، می خواستیم بعد از این همه مدت با هم بریم مسافرت، صاحب رستوران هم بیکار نبود همش زنگ می زد که ماشین امبولانس بیاد ببردشون بیمارستان، در این فاصله دستگیرم شد بیچاره  دیابت داره که هر دو کلیه اش رواز کار انداخته و داره با یه کلیه پیوندی خریداری شده زندگی می کنه، ویه جورایی  قبلا دیالیزی بود. وبرای اینکه روحیه ای تازه  کنند قصد مسافرت کوتاهی داشتند. وانقد این بیماری خرج رو دستش گذاشته بود که  مجبور شد برای حفظ آبرو وبدهکار نبودن به کسی حتی آپارتمان پنچاه متری رو هم بفروشه، هاج واج نگاشون می کردم واقعا دردناک بود. چی فکر می کردم چی شنیدم، ماشین آمبولانس اومد و با برانکار داخل ماشین بردن، دست شوهرش می لرزید  ونگرون بود. درموندگی و بیچاره شدن رو در صورت شوهرش می دیدم ولی با اون حال تمام حساب کتاب صندوق رو داد . هرچه صاحب رستوران می خواست نگیره،  قبول نمی کرد وعلاوه بر پول غذای نوازنده یه پولی هم توی جیبش گذاشت بعد با آمبولانس  رفتند.  آژیر از دور شنیده می شد.

قبل از این اتفاق بعدها می خواستم از ماجرای این زن وشوهر تصویر مضحکی داشته باشم که برای هر کس وناکسی تعریف کنم ولی بعد از این اتفاق  قادر نیستم و یه جورایی لال شدم، تصویر من از زندگی اونا اون چیزی نبود که فکر می کردم واصلا دوست ندارم لحظه ای جای شوهرش باشم، واز اینکه زنم سرمور گنده ست خوشحالم چون حوصله این جور خرجا ودردسر ها رو ندارم... نوازنده اکاردئون حالش گرفته بود و دوست داشت بیشتراز هوای مطبوع رستوران بهره ببره که صاحب رستوران بیرونش کرد. دیگه چیزی به حرکت قطار نمونده لبه های یقه کاپشنم رو بالا وسرم رو زیر کلاه پشمی پنهون کردم، باید کم کم به سمت ایستگاه قطار گز کنم در حالی که اتفاقات امروز جلوی چشمانم در حال رژه رفتن است. ریزش برف باریدن گرفته بود. نزدیک ایستگاه هستم بوق قطار را می شنیدم ، زندگی همچنان  برای هر نفر به شکلی ادامه داره، باید بیشتر فکر کنم و لحظه زندگی را در یابم و از آن لذت ببرم ...




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 
leonoroboyle.hatenablog.com
چهارشنبه 18 مرداد 1396 04:07 ب.ظ
Very nice post. I just stumbled upon your weblog and wanted
to say that I have truly enjoyed surfing around your blog posts.
In any case I will be subscribing to your rss feed and I hope you write again soon!
پاسخ منصور قلی زاده :
گروه تبلیغاتی پروانه
پنجشنبه 31 فروردین 1396 03:44 ق.ظ
سلام و احترام خدمت مدیر وبلاگ!
گروه تبلیغاتی ما جهت افزایش بازدید وبلاگ شما اقدام به ارسال پیام به دیگر وبلاگها می کند.
شما میتوانید بسته های تبلیغاتی افزایش بازدید سفارش دهید و به راحتی بازدید وبلاگ خود را زیاد کنید.
برای اطلاعات بیشتر و سفارش به وبلاگ ما بیایید.
موفق باشید!

پاسخ منصور قلی زاده :
دریچه ای رو به هنر و فرهنگ
چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 11:35 ق.ظ
ماییم کنون و نیمه جانی / و آن نیز نهاده در کف دست/سلام استاد/اندکی صبر--
دریچه ای رو به هنر و فرهنگ
چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 11:32 ق.ظ
این دیده نیست، لایق دیدار روی تو
چشمی دگر بده، که تماشا کنم تو را
اللهم عجل لولیک الفرج------------------------------------------------------------------
:: دریچه ای رو به هنر و فرهنگ ::----------------------------------------------------------------
خجسته میلاد منجی عالم بشریت صاحب العصروالزمان، حضرت مهدی عج الله تعالی فرجه الشریف را به منتظران ظهورش تبریک و تهنیت عرض می نماید.
دختر اردیبهشتی
چهارشنبه 26 اسفند 1394 12:24 ق.ظ
شمالطف دارین اگ تاالان موندم بخاطر شماعزیزان بوده حضورتون ارزشمندومایه مباهاته
دختر اردیبهشتی
دوشنبه 24 اسفند 1394 10:47 ب.ظ
نمیگمممممممممممممممم
آزران وطن من
دوشنبه 7 دی 1394 08:22 ق.ظ
سلام:
عالی بود.
یـــہ ᓄـنتظر
چهارشنبه 27 آبان 1394 09:05 ب.ظ
سلام
وبت عالیه
ب منم سر بزن
مرررررسی
๑۩۞۩ فــرنـگیـس ۩۞۩๑
شنبه 16 آبان 1394 01:22 ب.ظ
سلام روزتون بخیر
پابه پای تو زرد خواهد شد! ، چهره ی سرخ ِشمعدانی ها
تو در آغوش ماه می مانی در فراسوی بی نشانی ها !
بین دیوار و در ، بجا ماندی، نفست قطع می شود گاهی
می کشد تیر بازوانت در قحط سالی ِ مهربانی ها
دردهای نگفته ای داری ! درتنت عطر خاک پیچیده
بغض ِدلگیر ِابر، خواهد شد از نگاه تو بی زبانی ها
دست و پایت گره به غم خورده ، بر زمین خوردنت جهانی را ـ
می کشد ِ سمت از غمت مردن ، در زمستان ِ بدگمانی ها
شرم دارم بگویم از فصلی که درآن سینه سرخ ها زخمی
می شوند از سیاهی فهم ِ مردم ِ مست ِکامرانی ها
بی کبوتر جهان ندارد لطف! ، آسمان تا همیشه بی معنی ست !
چه بگویم ! چه می شود فهمید ! از تب و تاب دل پرانی ها
دست پایت به غم گره خورده ، تا تبر ها تو را بسوزانند
جگر آسمان ترک خورد از ، سینه ی تنگ ِ ناتوانی ها
آسمان اشک ِخون به پایت ریخت ، رفتی و رفتنت غروبم کرد
طاقتت، طاق تر شد از دوری ، که شدی هرم آسمانی ها
.
آه از دفتر غزلهایی ، که سیاه است مثل دنیایم
بی اردات به تو چه می خواهم ؟! گوشه ی گیج شعرخوانی ها
.
باز عطر بهانه در راه است دل معطربه عشق شد، ای کاش...
هرکجا محفلی به پا باشد ، باشد اینطور ، میهمانی ها
سید مهدی نژادهاشمی
دلسوختگان
یکشنبه 12 مهر 1394 11:35 ق.ظ
جوانی نزد عالمی آمد واز او پرسید :
من جوان کم سن و سالی هستم اما آرزوهای بزرگی دارم و نمی توانم خود را از نگاه کردن به دختران منع کنم ، چاره ام چیست ؟
عالم نیز کوزه ای پر از شیر به او داد و به او توصیه کرد که کوزه را به سلامت به جای معینی ببرد و هیچ چیز از کوزه نریزد . و از یکی از شاگردانش درخواست کرد او را همراهی کند و اگر شیر را ریخت جلوی همه ی مردم او را کتک بزند .
جوان نیز شیر را به سلامت به مقصد رساند . و هیچ چیز از آن نریخت .
وقتی عالم از او پرسید چند دختر را در سر راهت دیدی ؟
جوان جواب داد : هیچ ، فقط به فکر آن بودم که شیر را نریزم که مبادا در جلوی مردم کتک بخورم و در نزد مردم خوار و خفیف شوم .
عالم هم گفت : این حکایت انسان مؤمن است که همیشه خداوند را ناظر بر کارهایش می بیند و از روز قیامت و حساب و کتاب بیم دارد .
بهار آرزو
شنبه 11 مهر 1394 12:11 ق.ظ
شلام منصور جان...
امیدوارم روزهایی که در پیش رو داری خیلی جالب و پر از خاطره های خوب باشه...
عیدتون هم پساپس مبارک
بهار آرزو
شنبه 11 مهر 1394 12:10 ق.ظ
مهم نیست که خسته ام،

مهم اینه که باد، بارون، آسمون مال منه

مهم نیست که غمگینم،

مهم اینه که الان پر از تجربه ام

مهم نیست که یه دونه غصه دارم،

مهم اینه که یه عالمه بهانه دارم برای لبخند زدن

مهم نیست دلم شکسته،

مهم اینه که خدا درون دلهای شکسته است
علی...ali
شنبه 14 شهریور 1394 12:42 ق.ظ
سلام
از وبلاک عمو علی با این کامنت شما ( سلام نه اینکه دروغ نمی گویم که خود دروغ بزرگی است اما سعی می کنم کمتر دروغ بگویم تنها اشاره به انتخاب این سروده از حسن دلبر بی نهایت زیبا بود بی نهایت درود به شما) رهنمون شدم
واینجا هم نام بزرگوارانی منجمله خانم گینی رسایی-مشاهده کردم لذت بدم ازین سایت زیبا و داستانهای کوتاه
گیتی رسائی
جمعه 30 مرداد 1394 10:42 ق.ظ
خیلی قشنگ بود آقا منصور . ساده و خوشبینانه . مرسی از این دعوت
کوروش
شنبه 17 مرداد 1394 03:33 ب.ظ
سلام برمردشریف

چه داستان جالبی بود
هستی
شنبه 17 مرداد 1394 03:31 ب.ظ
درود برشما دوست گرامی

ممنون از نگاه شما

لذت بردم ازخواندن داستانهای کوتهاتان
سون هوا
جمعه 16 مرداد 1394 07:53 ق.ظ
عمو جون لینکت کردم
سون هوا
پنجشنبه 15 مرداد 1394 05:56 ب.ظ
خیالم راحت شد.چن سالتونه
سون هوا
پنجشنبه 15 مرداد 1394 05:37 ب.ظ
چرا سر نمی زنی
سون هوا
چهارشنبه 14 مرداد 1394 04:10 ب.ظ
وب خوبیه.تو هم بیا عزیزم.
Şຖ໐ຟ คl໐ຖē
پنجشنبه 25 تیر 1394 09:19 ب.ظ
سلام دوست خوبم...
ممنون از حضور گرمت...
چشم حتما دوست خوبم...
Şຖ໐ຟ คl໐ຖē
پنجشنبه 25 تیر 1394 09:18 ب.ظ
دلم خوش نیست غمگینم . . .
کسی شاید نمیفهمد کسی شاید نمیداند . . .
کسی شاید نمیگیرد مرا از دست تنهایی
تو میخوانی فقط شعری و زیر لب آهسته میگویی :
عجب احساس زیبایی … ! تو هم شاید نمیدانی … !
نادر
دوشنبه 22 تیر 1394 04:49 ب.ظ
به به چه وبلاگ مفیدی مرسی
بهار آرزو
شنبه 13 تیر 1394 06:21 ق.ظ
منصور جان... لینکی...
بهار آرزو
شنبه 13 تیر 1394 06:19 ق.ظ
این دانستانت هم عالی بود...
آدم هیچ وقت قدر چیزایی که داره رو نمیدونه... فقط کافیه بدونه که داره اون چیز رو از دست میده... اینجاست که حاضره دست به خیلی کار ها بزنه تا اون ازش جدا نشه... عالی بود...
نسیم....
دوشنبه 1 تیر 1394 01:34 ب.ظ
سلام بزرگوار از حضور مهربانتان در نسیم... سپاسگزارم براتون توفیق روز افزون آرزو دارم
نسیم....
یکشنبه 31 خرداد 1394 06:44 ب.ظ
سلام آقا منصور عباداتتون قبول
ان شاالله خوب باشین
کی میخواین یه نوشته جدید مهمونمون کنین؟
گیتی رسائی
پنجشنبه 28 خرداد 1394 05:18 ب.ظ
مرسی مثل همیشه مرا به میهمانی شعری زیبا بردید . سپاسگزار اینهمه مهربانی شما هستم
نسیم....
چهارشنبه 27 خرداد 1394 05:20 ب.ظ
سلام جناب اقای قلی زاده ممنون از حضورتان امیدوارم همواره موفق باشید.باز هم منتظرتان هستم
گیتی رسائی
سه شنبه 26 خرداد 1394 09:04 ب.ظ
رفتنت آغاز ویرانیست حرفش را نزن

ابتدای یک پریشانیست حرفش را نزن

گفته بودی چشم بردارم من از چشمان تو

چشمهایم بی تو بارانیست حرفش را نزن

آرزو داری که دیگر بر نگردم پیش تو

راه من با اینکه طولانیست حرفش را نزن

دوست داری بشکنی قلب پریشان مرا

دل شکستن کار آسانیست حرفش را نزن

عهد بستی با نگاه خسته ای محرم شوی

گر نگاه خسته ما نیست حرفش را نزن

خورده ای سوگند روزی عهد خود را بشکنی

این شکستن نا مسلمانیست حرفش را نزن

خواستم دنیا بفهمد عاشقم گفتی به من

عشق ما یک عشق پنهانیست حرفش را نزن

عالمان فتوی به تحریم نگاهت داده اند

عمر این تحریم ها آنیست حرفش را نزن

حرف رفتن میزنی وقتی که محتاج توام

رفتنت آغاز ویرانیست حرفش را نزن

ممنونم از حضورتون و کامنت بسیار زیباتون کلی لذت بردم
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.


نمایش نظرات 1 تا 30


Admin Logo
themebox Logo