تبلیغات
داستان های کوتاه منصور - واسطه خیر

دوست دارم صدای خاص خود باشم چرا که می دانم هرگز چخوف نخواهم شد.

واسطه خیر

تاریخ:جمعه 30 مرداد 1394-06:30 ق.ظ

عجیبه باور کن عجیبه، همین که اشاره می کنم تنها هستم، فکر میکنن با یه آدم  یه لا قبای یالقوز لاغر اندام بلند بالا طرف هستن  در حالی که این طور نیست  تو همین خونه کلنگی هرروز با یه  پدر هشتاد ساله که دو نوبت از سکته مغزی جان سالم بدر برده و یه خواهر با تحصیلات عالی بیکار وبدون ازدواج، خلوت گزیده که از حقوق بازنشستگی پدر استفاده می کنه و تازه چشم دیدنش رو نداره باید سر کله بزنم، نظرش اینه  اگه پدر کمی حواسش رو جمع وچشم هاشو روبه حلال وحرام می بست و اینقد از روز قیامت نمی ترسید  و پول بیشتری باقی می گذاشت خواستگار مورد نظر شو پیدا می کرد که چشم مردم برخلاف زبونشون به مادیات دنیاست ، یه طوری حرف می زنه  که انگار پدر هفت کفن پوسونده ولی با این وجود با زهم  خدا خیرش بده که غذایی درست می کنه که ما بخوریم ، البته پدر هر غذایی رو نمی تونه بخوره داشتم گفتگو روادامه می دادم که یهو  پرسید حالا چرا خودت سرسامون نمی گیری ، وتشکیل خونه واده نمی دی؟

زل زدم به چشمای سعید، چی بگم بهش ، یعنی نمی دونه " بی بی از بی چادری خونه نشینه  "چون تا پدر پیر فرتوت منو می بینن فرار می کنن ویا اینکه میخوان او رو به سالمندان ببرم که این یکی رو  نمی تونم قبول کنم ،  قبولش سخته و به مزاج من خوش نمی یاد تا زمانی مادر زنده بود پدرم سر حال وسرمر گنده بود ولی از بد شانسی همین که مادرم دار دنیا را رها کرد پدرم افتاد به دست انداز وهزار جور گرفتاری و اتفاقا همین نوبت اخری که داشتیم از مطب دکتر می اومدیم بیرون  طوری نگام کرد که مایه تاسف بود چون یه طوری حالیم کرد " پسر بگذار این چند روز آخر رو راحت  تموم کنم " حس می کنم خودش دیگه خسته شده ولی عمر دست خداست وهر وقت اراده کنه می گیره  الان هم خودم سنم رفته بالا وکمتر کسی حاضر می شه با من ازدواج کنه  بالاخره چهل چند سال نزدیک نیم قرن واسه خودش یه عمریه  همین که بفهمند دیگه بهم نگاه نمی کنند ولی هیچ وقت ناامید نبودم ، چون می دونم فردایی هست  فقط اشاره کردم

-       انشالله جور میشه انشالله ، خب منم آدمم ، مسلما اینو که نمی تونی انکار کنی هرچند می دونم که غریزه هام دارند میمیرند !

سکوتی بین ما حکم فرما شد.  به گوشه ای از اتاق خیره شد بعد  انگار چیزی به ذهنش رسیده باشه پرسید

-           برای رفع حوائج از شرکت های خدماتی کمک می گیری یا نه ؟

نمی دونم چه جوری باید بهش حالی کنم که از شرکت خدماتی خسته شدم یا وسط کار از ادامه کار می مونند ودیگه ادامه نمی دن و یا اینکه هرماه اضافه دریافتی می خوان وعلاوه بعضی از اونا هم هر شب کاسه گدایی به دستشون آویزونه و تقاضای خرت پرت دارند و بدتر از همه  کسانی هم هستن که  اصلا رعایت بهداشت رو نمی کنن با کفش از دستشویی تا اتاق خواب پدر بدون توجه در رفت وآمد هستن که برای من این یکی دیگه غیر قابل تحمل بود. فقط گفتم  : مشکلات خدماتی هم پابرجاست اینه که تصمیم گرفتم خودم ترخشکش کنم، با کوچکترین عطسه درمون اولیه را اغازمی کنم وعلاوه بر حموم چون پوشک مخصوص پاشه  باید تند تند اونو عوض کنم که  پیری و فراموشی وهزار درد ، و زمانی هم شرکت هستم کنترل از راه دور توسط خواهرم مراقبش هستیم... یهو یه چیزی گفت خدایی نفهمیدم منظورش چی بود

-        پسر تو خیلی سالمی ! حالا بگذریم ، ببینم حتما برادرات  بهت کمک می کنند

بیخود نیست دوست ندارم با کسی زیاد خاله خونده بشم یکیش همینه  چون الف رو بگی باید تا ی بری نمونه اش همین سعید از کدوم برادرام  سوال می کنه ، چه جوری بهش حالی کنم همه گرفتار زن و بچه هاشون هستن تا می خوام حرف بزنم زود ساکتم می کنن ویا هر وقت هم زنگ می زنند بیشتر از اینکه جویای حال ما باشند از حال پدر می پرسند که مبادا در امر پدر داری کوتاهی کرده باشیم که عیالوار هستند وگرفتار وهیچ اشکالی بر اونا نمی بینم  فقط گفتم " برادرا  بی خبر هم نیستن هراز گاهی سر می زنند" خواستم یه جوری تمومش کنم،  البته این یک گفتگوی ساده نیست یه جوری درددل کردن شده و تنها دل خوشی من  همین درد دل کردن های پیش پا افتادست که اگه نگم می ترکم بعد  دوست دارم مثل همیشه سعید هم فاز مثبت  نشون بده و با تکه کلامش آرومم کنه " فکر وخیال نکن ، درست میشه مجید ، درست میشه " فقط مشکل اینجاست کی درست میشه رو به من نمی گه ، می خواهد از ناراحتی وغم حرفی نزنم ولی ای کاش یک روز جای من بود تا می فهمید دنیا دست کیه، حدود ساعت هفت  بعدازظهر زنگ زد و آروم گفت: مجید خودتو برسون تا مرغ از قفس نرفته پرسیدم :

-        چی شده؟

    - یه نمونه عالی فقط  سریع ، خیلی ازش تعریف می کنه، یکی از همکاران خانومم اومده اینجا، و گفته بهت بگم بیایی که ببینیش

بعد من ساده ازش پرسیدم

-       چن سالشه ؟

-          بابا من  از کجا می دونم  چن سالشه، اول بیا خودشو ببین بعد کم کم آشنا میشی

... سعی کردم کت شلوار سرمه ای با پیراهن سفید وبا یه دسته گل خیلی با سلیقه و جعبه شیرینی تر حضوری گرمی داشته باشم هرچه باشه نگاه اول خیلی مهمه ، در ورودی تا منو با  یه جعبه شیرینی ویه دسته گل دید زد تو ذوقم وآهسته گفت:  چرا با یه دسته گل وجعبه شیرینی! مگه اومدی خواستگاری، گفتم فقط بیا ببینش واصلا خودتو به اون راه بزن که از هیچی  خبر نداری ، رفتیم تو هال دیدم خبری نیست. گفتم حالا کجا هستن؟ گفت:

-        کی ؟

-        خب دختره !

-        بابا هول نشو خونسرد باش اگه  آبروی مارو امشب نبردی الان تو اطاق پذیرایی منتظراقا داماد نشسته بعد برداطاق پذیرایی که ببینم،  یهو کاسه حدقه چشمم به سمت اش خشک شد چون هیچ کس نبود هیچ کس! گفتم

-        پس کو؟

در حالی که ازهرهر کرکرخنده، سیاه می شد گفت :

-          پسر، تنها بودم می دونستم  تو آدمی نیستی که یه لحظه پدرو رها کنی این شد به بهانه ای آوردمت اینجا که با هم یه دست شطرنج بازی کنیم

مثل پنیر وارفتم ، زبون نفهم منو کجا گرفتار کرد.  با چه ذوق وشوقی وارد شدم ولی حالا باید شطرنج بازی کنم تا خانومش بیاد که تنها نباشه با اینکه خودش می دونه  یه عمر تنها بودم، چشمم به عقربه ساعت بیخ دیوار مات موند که  خانومش اومد و بعد از خوش بش کوتاه  سریع رفع زحمت کردم همین که رسیدم خونه حالم بیشتر گرفته شد چون پدر بی حس دمر افتاده بود روی زمین ،  مجبور شدم سریع با اورژانس تماس بگیرم، در بیمارستان بعد از عکس ودستور العمل دکتر مشخص شد لگن خاصراش ضرب دیده باید جوش بخوره وگچی هم در کار نیست با بدبختی به منزل رسوندم  ومثل جنازه روی تختخوابم افتادم ، بعد از چند روز دوباره سعید زنگ زد در حالی که می خندید گفت:

-        مجید آب دستته بزار زمین بدو بیا که مادر ودختری اومدن اینجا تا  تو رو ببینن البته به یه شرط ، مادرش مال تو دخترش مال من !

از تعجب شاخ در آوردم، گفتم:

-        سعید این مزخرفات چیه که داری می بافی  مثل اینکه غلط کردم یه چیزی بهت گفتم ،

حس کردم فهمید حالم گرفته شده نیششو جمع کرد سریع گفت:  شوخی کردم خواستم تو رو از اون احوالات در بیارم فقط سریع خودتو برسون اینجا همکار خانومم اومده ... با شک تردید پرسیدم:

-        راست میگی یا دوباره سرکارم ، بخدا از همون روزی که اومدم اونجا پدرم از لگن خاصرش عیبناک شد وخلاصه کاری کردی که کار من  چند برابر شده

-        تو رو خدا منو ببخش، شرمنده اخلاق ورزشکاریت شدم ببین  حضرت عباسی دارم راستشو میگم اگه می خواهی ببینی  بدو بیا، دیر نکنی

تا اسم حضرت عباس شنیدم سریع کفش کلاه کردم رفتم، اما اینباربر خلاف قبلی ساده واسپرت ، پیراهن آبی راه راه وشلوار لی و با دست خالی، نه گلی ونه جعبه شرینی که دیدم برعکس  این دفعه راست گفته و در اتاق پذیرایی کنار خانوم سعید نشسته بود. سعی کردم طوری بشینم که درست روبروی همسر آینده ام باشم ، خانوم سعید  سعی می کرد لابلای حرفاش به میترا خانوم حالی کنه که  میترا جان ، اقا مجید همکار سعید در شرکت نقشه کشی ساختمونه، زن هم نداره وپسر خیلی خوبیه  وکلی تعریف دیگه  که در دل خنده م گرفت  چون از پسری دیگه چیزی نمونده و از خوبی هم اثری نیست حالا بماند هرچی نگاه می کنم ، می بینم خیلی با من تفاوت داره اولا رنگ پوستش برخلاف من که پوستم سبزه ست ،  پوستش سفید  و قدش هم بلند نبود حتی  خوشگل هم نبود. وسنش هم بنظر زیاد می اومد. با یه مانتوی قهوه ای ورفتاری ساده و کم حرف با اندامی متوسط، تنها گیرایی که داشت لبخندش بود . جور خاصی می خندید ریز و زیبا طوری که چشماش هم می خندید بخدا دوست داشتم فقط می خندید چون با هر لبخندش دلم هری می ریخت نمی خواستم شب به سرعت تمام شود. تا آخر شب اونجا بودیم و سعید هم با اصرار از بیرون شام تهیه کرد .

پدر بعد از اون اتفاق خوب نشد که نشد و بعد از چهل روز به رحمت خدا رفت. خونه را فروختیم با تمام خاطراتش وسهم الارث رو تقسیم کردیم  تمام سعی من این بود که لااقل برای خواهرم یه اپارتمان کوچک خریداری کنیم که با کمک برادرانم کردم  ومن نیز خوش نشین شدم ولی تنها نیستم چرا که  خانوم سعید مرا از بلاتکلیفی نجات داد  و در این امر واسطه خیر شد چون بعد از آشنایی با میترا خانوم ، دارای همسری شدم که  همه رقمه به من آرامش  داد. بعد از نه ماه از شب عروسی هم خدا یه دختر خوشگل نازسفیدروی تپل مپل  به من داد که الان بعد از ده سال می بینم قد وروجک به من رفته...  

 



داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 
بانوی شرقی
سه شنبه 12 آبان 1394 12:13 ق.ظ
درود
اتفاقی به وبلاگتان راه پیدا کردم
بسیار زیبا و خواندنی هستند مطالبتان
باز هم می آیم
نازگل
سه شنبه 21 مهر 1394 04:12 ب.ظ
سلام وققتتون بخیر
جالب بود
نازگل
یکشنبه 19 مهر 1394 04:20 ب.ظ
ممنون لطف دارین تشکر امیدوارم موفق باشین
دل آرام
پنجشنبه 9 مهر 1394 10:05 ب.ظ
یه جواریی غم داشت تو داستان آقا منصور .

طفلی خواهر تکلیفش چی شد .؟

خب داستان حکایتی واقعی تر داشت ..
زیبا بود و دلنشین
دلسوختگان
دوشنبه 6 مهر 1394 10:40 ق.ظ
خداجو با خداگو فرق دارد ...

حقیقت با هیاهو فرق دارد ...

خدا گو حاجی مردم فریب است ...

خداجو مومن حسرت نصیب است ...

خداجو را هوای سیم و زر نیست ...

بجز فکر خدا فکر دگر نیست ...

خدا جو با خداگو فرق دارد ...

حقیقت با هیاهو فرق دارد ...

بسا مشرک که خود قرآن بدست است ...

نداند در حقیقت بت پرست است ...

"مهدی سهیلی"
دلسوختگان
چهارشنبه 25 شهریور 1394 08:51 ق.ظ
یک نگاه مهربان مارا بس است
پرتویی از آسمان ما را بس است
یک پرنده ٬ یک چمن ٬ یک جلوه گل
شاخه ای از ارغوان مارا بس است
لحظه هایی از تبسّم از نسیم
در نگاه عاشقان ما را بس است
ما تهی دستان عاشق پیشه ایم
سفره ی لبخند و نان مارا بس است
یک نگاه مهربان مارا بس است
پرتویی از آسمان ما را بس است
باز باران ٬ باز باران روی خاک
جرعه ای از آسمان مارا بس است ...
Şຖ໐ຟ คl໐ຖē
پنجشنبه 19 شهریور 1394 10:35 ب.ظ
بعضیا...
یه " قلب " بزرگن که دست وپادرآوردن و شدن" آدم "...
اینا واسه زندگی رو زمین آفریده نشن...
فرشته ای در قالب یک انسان...
خورشیدی روشن درمیان انبوهی از ابرهای تیره ونمناک...
این بعضیا جاشون بین من وشما نیست...
اون بالا بالا هاس......
لیلا
پنجشنبه 19 شهریور 1394 08:48 ب.ظ
تو آسمان همیشه از یه ارتفاعی به بعد دیگه هیچ ابری وجود نداره، پس هر وقت آسمون دلت ابری شد با ابرها نجنگ، فقط اوج بگیر…


نسیم...
پنجشنبه 19 شهریور 1394 04:22 ب.ظ
سلام
احوال شما
خوب هستید
کم پیدایید بزرگوار
ان شاالله که دنیا به کامه
simah
پنجشنبه 19 شهریور 1394 12:29 ق.ظ
سلام بسیار عالی

مثل همیشه صمیمی و واقعی نوشتید

مانا باشید
.
.
رویـــROYAــا
چهارشنبه 18 شهریور 1394 11:10 ق.ظ
سلام
ممنون از تایید موزیک
چهارشنبه 18 شهریور 1394 11:06 ق.ظ
سلام منصور خان. در انتظار داستانی طنز گونه هستم.سپاس
کاوه
چهارشنبه 18 شهریور 1394 11:04 ق.ظ
سلام منصور خان. درانتظار یک داستان طنز گونه هستم.
مودشو داردید
پاسخ منصور قلی زاده : سلام... حقیقتش الان تقریبا پایان داستان جدیدی هستم که در این دو سه روز آینده تقدیم شما خواهم کرد . امیدوارم در اینده نزدیک داستان طنزی بنویسم که بتوانم لبخندی بر لبان شما ببینم البته امیدوارم که بتوانم از محبت وتوجه شما هم ممنونم
مامیترا
چهارشنبه 18 شهریور 1394 07:58 ق.ظ
سلام دوست عزیز
ممنون از اینکه برای خوندم مطلب جدیدم وقت گذاشتین.
نظر لطفتونه
لیلا
چهارشنبه 18 شهریور 1394 07:13 ق.ظ
سلام ممنونم ازحضورتان.
لیلا
سه شنبه 17 شهریور 1394 10:56 ب.ظ
سلام.دوباره بلاگفا هنگ کرد.اومدم میهن بلاگ.
الهه
سه شنبه 17 شهریور 1394 04:50 ب.ظ
سلام. آپم
لیلا
سه شنبه 17 شهریور 1394 02:42 ب.ظ
سلام.باپست جدیددرموردعقل وعشق آپم.
لیلا
سه شنبه 17 شهریور 1394 11:49 ق.ظ
سلام.ممنونم ازحضورتان.پاسخ شمارادادم.
مامیترا
سه شنبه 17 شهریور 1394 08:47 ق.ظ
یک روز رسد غمی به اندازه کوه
یک روز رسد نشاط اندازه دشت
افسانه زندگی چنین است گلم
در سایه کوه باید از دشت گذشت



سلام
در وبگاه من
"زندگی در کنار هم" را بخوان

قربانت مامیترا



گیتی رساءی
سه شنبه 17 شهریور 1394 12:24 ق.ظ
سلام منو ببخشید بسختی میتونم وارد اینترنت بشم در سفر هستم یک هفتهطول میکشد حتما خدمتتان خواهم رسید
لیلا
دوشنبه 16 شهریور 1394 10:54 ب.ظ
سلام.این آدرس جدیدم درمیهن بلاگه.بلاگفا بازنمیشه.یه وبلاگ دیگه درمیهن بلاگ ساختم.وبلاگ قبلیم توبلاگفا هست.به بخش مدیریت نمیتونم برم.الان تومیهن بلاگ وب جدیدساختم.
رفیق
یکشنبه 15 شهریور 1394 07:43 ب.ظ
بی قرار توام و در دل تنگم گله هاست
آه، بی تاب شدن عادت کم حوصله هاست

مثل عکس رخ مهتاب که افتاده در آب
در دلم هستی و بین من و تو فاصله هاست

آسمان با قفس تنگ چه فرقی دارد
بال وقتی قفس پر زدن چلچله هاست

بی تو هر لحظه مرا بیم فرو ریختن است
مثل شهری که به روی گسل زلزله هاست

باز می پرسمت از مساله دوری و عشق
و سکوت تو جواب همه مساله هاست
مستانه
یکشنبه 15 شهریور 1394 05:11 ب.ظ
من از ریشه ی گیاهان گوشتخوار می آیم
و مغز من هنوز
لبریز از صدای وحشت پروانه ایست كه او را
در دفتری به سنجاقی
مصلوب كرده بودند...
حسام حسینی
یکشنبه 15 شهریور 1394 03:26 ب.ظ

باورم داری این بار را باور نکن

خنده های تلخ این بیمار را باور نکن

حال من خوب است بی خود راجب من گفته اند

حرف های فیلتر سیگار را باور نکن

قهوه ی چشمان او معصوم بود و خوردمش

گفت زهر قهوه قاجار را باور نکن

آن به ساز من؟؟ نه من با ساز آن رقصیده ام

نغمه های مبهم گیتار را باور نکن

حرف های پشت من را یک به یک باور بکن

جز یکی من مرده ام مردار را باور نکن

حسام حسینی
رویـــROYAــا
شنبه 14 شهریور 1394 11:43 ب.ظ
سلام منصور
خواهشا دوستان هر کسی میخاد کامنتی بدهد با اسم مشخص خودش کامنت بدهد نه با اسم مستعار دیگری ....این کار کار خوبی نیست .... باعث ایجاد سو تفاهم میشه ....دوستی را سرد و رابطه ای را مکدر میکنه
لیلا
شنبه 14 شهریور 1394 10:23 ب.ظ
سلام.ممنونم از توضیحتان.نگران نباشیددوستی من ورویا بهم نمیخورد.من از دست رویا عصبی شدم که فکرکرده دوست، من بوده ام من از کسی نمیترسم که با اسم مستعاربیام.رویا هم چون نظرمنو تاییدنکردبا نام دوست براش کامنت گذاشتم چون منو با دوست لینک کرده بود..ولی این کسی که بانام دوست برایتان کامنت گذاشته من نیستم.اصلا به من ربطی نداره که افرادچطورباهم دروبلاگ حرف میزنند.ممنونم از حضورتان.من هم همیشه داستان هایتان رامیخوانم.از داستان شک خیلی لذت بردم.واقعا شک باعث نابودی زندگی هاست.موفق وسربلندباشید.
نظرمنوتاییدکنیدتااین جناب دوست ببیندوخودش رامعرفی کند.ممنونم.
سبزاکلیلی
شنبه 14 شهریور 1394 06:40 ب.ظ
سلام استاد
با یک مطلب جدید در خدمتتون هستم.
خوشحال میشم نظرتون رو دربارۀ اون بفرمایید.
hosyni
شنبه 14 شهریور 1394 06:36 ب.ظ
دیگر گلویم نای نالیدن ندارد

فهمیدم این بت پرستیدن دارد

مجبور می خندد لبانم بی تفاوت

اما دلم میلی به خندیدن ندارد

از من چرا اینقدر می ترسند مردم؟

یک شاعر تنها که ترسیدن ندارد

شب ها بدون گریه کردن چشم هایم

بسته ست اما فکر خوابیدن ندارد

بی معرفت وقتی نمی خواهی بمانم

پشت سر من آب ریختن ندارد

احساس من را هیچ کس هرگز نفهمید

بی درک ها این اشک ها دیدن ندارد

**حسام حسینی **
hosyni
شنبه 14 شهریور 1394 06:35 ب.ظ

عالی بود منم شاعرم شعر میگم
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.


نمایش نظرات 1 تا 30


Admin Logo
themebox Logo