تبلیغات
داستان های کوتاه منصور - سقاخانه

دوست دارم صدای خاص خود باشم چرا که می دانم هرگز چخوف نخواهم شد.

سقاخانه

تاریخ:جمعه 20 شهریور 1394-04:52 ق.ظ

سقاخانه کوچک و محقری که درست چسبیده به دیوار بنای پشتی که بیشتر نمای یک تاقچه را  داشت. پنجره مشبک آهنی  با نوار های پارچه سبز گرفتارانش که گره خورده بود ومنبع آبی که می گفتند آبش متبرک و نشان مخصوص دست و پنجه مبارک آقا ابوالفضل عباس و پرچم کوچک سیاه به یاد شهدای کربلا و صفحه فلزی دایره شکل کوچکی  برای روشن کردن شمع ها ، دود شمع ها بقدری داخل محوطه سقاخانه را سیاه کرده بود که سیاهی آن به بیرون سرایت می کرد . هنگام روشن کردن شمع ها شاهد گریه ها و رازهای نجوا گونه ای بودم که برای من درکش مشکل بود وحتی بعضی وقتا خنده ام می گرفت،  می دیدم چطور نیازمندان می آمدند و شمعی روشن که در این میان نان پنیر سبزی و آجیل مشگل گشا، یا نان حلوای زعفرانی خوشمزه هنگام روشن کردن شمع بین رهگذران پخش می کردند و من هم با توپ پلاستیکی روبروی سقاخانه می نشستم که برای ادای نذرمردم حضوری داشته باشم، هم می خوردم وهم یواشکی شمع های که روشن می کردند ومی رفتند خاموش می کردم درست مانند وقتی که بی دلیل زنگ خانه های مردم را به صدا در می آوردم وفرار می کردم ، دلیل خاصی برای خاموش کردن شمع ها نداشتم فقط از این کار لذت می بردم وبرای من  نوعی تفریح بود. دوست داشتم فوت کنم وشمع ها را خاموش ببینم و البته این کار رو کسی نمی دید . بعد هم سر ساعت باید مرجان را به خانه می رساندم که با دوستش فائزه مشغول انجام تکالیف مدرسه بودند. اون روزها مثل الان نبود وسگ های ولگرد در کوچه وخیابان دیده می شد. و مرجان از سگ وحشت داشت تا اینکه بالاخره بوی گند کار بدماغ خورد چون تا چشم حاج خانوم مادر فائزه به من افتاد با عتاب گفت :

-        واقعا قباحت داره ، اگه یه بار دیگه ببینم شمع های مردم رو خاموش کنی یا زنگ خونه ها را به صدا در میاری گوش ات رو میگیرم وتحویل مادرت میدم فهمیدی یا نه ، بچه بی ادب وبی تربیت

سرافکنده ولب لوچ آویزون وقتی حساب کردم، متوجه شدم شاید از پنجره طبقه بالای اتاقشان که مشرف به سقاخانه است دیده باشد چون تمام سعی من در این بود که اینکارهارو را در خفای کامل انجام دهم ولی گویا لو رفتم  وتمام محاسباتم اشتباه از کار درآمد وفکر طبقه بالای خانه فائزه ومادرش  را نمی کردم اینجور شد که از آن روز هیچ شمعی را خاموش نمی کردم ولی حسابی دل سیر از ساندویچ نون پنیر سبزی همراه با خرمای بدون هسته و آجیل مشگل گشا در می آوردم  و تازه تعدادی از آجیل های مشگل گشا را هم به خانه می بردم که همراه با نان حلوای تازه خوشمزه بود . عمر آدمی به سرعت برق باد می گذرد  و هنوز هم سقاخانه به راه است با همان ساز برگ و گرفتاران هم با همان عقیده و تمایلات ، کم یا زیاد به آن متوسل می شوند. والبته تمایلات وتوسل من هم ،  روز به روز بیشتر شد آن هم  نه به سقاخانه ونذر اهالی وخاموش کردن شمع ها بلکه  به خود فائزه که هنوز هم خانه آنها درست روبروی همان سقاخانه است.  به وسیله مرجان این خبر به گوش فائزه رسید و وقتی میل او را در امر خیر دیدم  بیشترراغب شدم که با پدر ومادرم حضوری گرم بابت همین امر خیر داشته باشم که بعد از گذشت چند روز در عین ناباوری خواهرم یواشکی گفت :

-        داداش فعلا دست نگه دار اینجور که بوش میاد  فائزه فعلا نمی تونه راجع به این امر خیر اقدامی داشته باشه

این راز را درک نمی کردم در حالی که ما ساکن دوتا کوچه پایین تر بودیم  وتا حدودی همسایه ها نسبت به یکدیگر با اطلاع هستند وآنها بخوبی از وضعیت خانواده ام با خبر بودند . برای روشن شدن این وضعیت هر کاری کردم فائزه دلیل اصلی را  نمی گفت و تنها کبوتر نامه رسان من هم همین خواهرم بود و من جز مثل ماهی سرخ شده در روغن ماهیتابه که جلز ولزم وبوی آن پخش می شد کاری از دستم بر نمی آمد تا اینکه شنیدم مرجان اشاره ای به ثبت نام کلاس زبان انگلیسی فائزه کرد واین مقدمه خوبی شد که آدرس دقیق آنرا رندانه از مرجان بپرسم و سعی کردم  او را در مسیری تعقیب وبالاخره قبل از ایستگاه اتوبوس به نمایش اتفاقی با او ملاقاتی داشتم که برای او بسیار غیر منتظره بود. و آن قد ر از زیر زبانش حرف کشیدم که فهمیدم حقیقت مانع این امر خیر مادرپیرش بود او معتقد بود  کسی در کودکی شمع های مردم گرفتار را فوت وخاموش کند یا زنگ های خانه های مردم را به صدا در اورد نمی تواند در آینده مردی خوش طینتی باشد. گناه شمع های خاموش شده و زنگ زدن خانه های مردم آن روز وبال گردن بدبختم را امروز گرفت وحالا باید راه نجات آنرا پیدا می کردم و تنها راه نجات هم در فائزه یافتم و او نیز راه حل را به من نشان داد . که عشق آدمی را بعضی وقتا با هوش هم می کند.

شب جمعه شد  وطبق وعده سر ساعتی  با یک شمع جلوی سقاخانه ایستادم حالتی که اصلا به قیافه های آدم های مضطر شبیه نبود بلکه بیشتر به قیافه مردمان ریاکار و فاسق  زاهد نما نزدیک بود. خب چاره ای نداشتم تا اینکه مادر ودختر که همان فائزه ومادرش بود برای روشن شدن شمع آمدند تا چشم مادر پیرش به من افتاد گفت :

-        بمیرم برات پسرم تو شمع  هم روشن می کنی !؟ گفتم : بله از برکت وجود دختر خانوم شما من همه کار می کنم حتی شمع هم روشن می کنم که به دختر خانوم شما برسم که امیدوارم برسم... دیدم اشک در چشمانش حلقه زد وگفت:

-         پسرم خدا لعنت کنه کسی رو که باعث ناامیدی کسی می شه، من خواهان ناامیدی تو نیستم ، گذشته ها گذشته انشالله همیشه همین طور معتقد باشی در غیر این صورت چوب بدی خواهی خورد .

مات مبهوت نگاش کردم وهیچی نگفتم  و یه جورایی معذب شدم نفهمیدم نفرینم کرد یا دعا بعد از مراسم عروسی متاسفانه  عمر شمع مادر فائزه  تمام شد و دنیا را وداع کرد بدون اینکه من خاموش کرده باشم حالا هم مشکل اصلی مان پسرم شده  که تمام اهالی را به زله آورده ،  وباعث شده هرشب فائزه با همسایه های مجتمع ویا دیگر ساکنان محل  سر این ماجرا جر بحث داشته باشد. و حتی باعث شد  بارها مجبور به جابه جایی خانه شویم ، شبی نیست وقتی فائزه شستن ظرف ها را تمام  وکنارم روبروی تلویزیون روی کاناپه می نشیند این سوال را نپرسد  " تو فکر می کنی این کارهای پسرمان دلیل خاصی داره که زنگ خونه های مردم رو به صدا در میاره " !  ومن هم خونسرد جواب می دهم

-    فائزه حالا شانس آوردیم سقاخونه و شمع روشن این اطراف نیست ...






داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 
BHW
جمعه 18 فروردین 1396 02:48 ب.ظ
Hi! I'm at work surfing around your blog from my new iphone 4!
Just wanted to say I love reading your blog and
look forward to all your posts! Keep up the
excellent work!
پاسخ منصور قلی زاده : ممنونم از محبت شما
دریچه ای رو به هنر و فرهنگ
دوشنبه 29 آذر 1395 10:41 ب.ظ
شب عاشقان بی دل چه شبی دراز باشد------------همچنین برای عزیزی چون شما
تو بیا کز اول شب در صبح باز باشد
عجبست اگر توانم که سفر کنم ز دستت
به کجا رود کبوتر که اسیر باز باشد
ز محبتت نخواهم که نظر کنم به رویت
که محب صادق آنست که پاکباز باشد
به کرشمه عنایت نگهی به سوی ما کن
که دعای دردمندان ز سر نیاز باشد
سخنی که نیست طاقت که ز خویشتن بپوشم
به کدام دوست گویم که محل راز باشد
چه نماز باشد آن را که تو در خیال باشی
تو صنم نمی گذاری که مرا نماز باشد
نه چنین حساب کردم چو تو دوست می گرفتم
که ثنا و حمد گوییم و جفا و ناز باشد
دگرش چو بازبینی غم دل مگوی سعدی
که شب وصال کوتاه و سخن دراز باشد
قدمی که برگرفتی به وفا و عهد یاران
اگر از بلا بترسی قدم مجاز باشد--
پاسخ منصور قلی زاده : سلام دوست ارزشمندم از کامنت زیبای شما ممنونم زیباترین شبها را داشته باشید...
دریچه ای رو به هنر و فرهنگ
جمعه 26 آذر 1395 12:47 ب.ظ
گفتی: شتاب رفتن من از برای توست
آهسته تر برو که دلم زیر پای توست
با قهر میگریزی و گویا که غافلی
سرگشته سایه ای همه جا در قفای توست
سر در هوای مهر تو رفت و هنوز هم
در این سری که از کف ما شد هوای توست
خوش میروی بخشم و به ما رو نمیکنی
این دیده از قفا به امید وفای توست
ایدل، نگفتمت مرو از راه عاشقی؟
رفتی؟ بسوز کاینهمه آتشش سزای توست
مارا مگو حکایت شادی که تا به حشر
ماییم و سینه ای که در آن ماجرای توست
بیگانه ام ز عالم و بیگانه ای ز ما
بیچاره آنکسی که دلش آشنای توست
بگذشت و گفت: این به قفس اوفتاده کیست؟
گفتم که: این پرنده ی محزون "همای" توست................................................................................................................................................... / سلام و وقت بخیر استاد.بنده هم ولادت حضرت رسول اکرم (ص) وامام جعفر صادق(ع) رابحضور تان بتریک عرض نموده/ موفقتان میخواهم
پاسخ منصور قلی زاده : سلام وممنونم از محبت شما ومن نیز متقابلن تبریک وتهنیت عرض می کنم
جنیفر
سه شنبه 19 آبان 1394 10:04 ق.ظ
اگر تنهاترین تنهاها شوم باز خدا هست.او جانشین همه نداشتن هاست.نفرین و آفرین ها
بی ثمر است.اگر تمامی خلق گرگ های هار شوند و از آسمان هول و کینه بر سرم بارد تو
تنهای مهربان و جاوید و آسیب ناپذیر من هستی.ای پناهگاه ابدی !
تو میتوانی جانشین همه بی پناهی ها شوی.
جنیفر
سه شنبه 19 آبان 1394 10:03 ق.ظ
انها(دشمنان)از فهمیدن تو می ترسند.از گاو که گنده تر نمیشوی می دوشنت و از اسب
که دونده تر نمیشوی سوارت میشوند و از خر که قوی تر نمیشوی بارت میکنند. انها از
فهمیدنتو میترسند.
لیلی
شنبه 16 آبان 1394 10:09 ب.ظ
التماست نمی کنم

هرگز گمان نکن که این واژه را

در وادی آوازهای من خواهی شنید

تنها می نویسم بیا

بیا و لحظه یی کنار فانوس نفس های من آرام بگیر

نگاه کن

ساعت از سکوت ترانه هم گذشته است

اگر نگاه گمانم به راه آمدنت نبود

ساعتی پیش

این انتظار شبانه را به خلوت ناب خواب های تو می سپردم

حال هم

به چراغ همین کوچه ی کوتاه مان قسم

بارش قطره یی از ابر بارانی نگاهم کافی ست

تا از تنگه ی تولد ترانه طلوع کنی

اما

تو را به جان نفس های نرم کبوتران هره نشین

بیا و امشب را

بی واسطه ی سکسکه های گریه کنارم باش

مگر چه می شود

یکبار بی پوشش پرده ی باران تماشایت کنم؟

ها؟

چه می شود؟



سلام
لیلی
جمعه 15 آبان 1394 09:44 ب.ظ
شده هرگز؟!

دلت مال ِکسی باشد

که دیگر نیست؟!

نگاهت سخت دنبال ِکسی باشد

که دیگر نیست؟!



شب ِ سرد ِ زمستانی تو هم لرزیده ای؟!

هرچند،

به دور ِگردنت

شال ِ یادگاری از کسی باشد

که آن هم نیست..

لیلی
جمعه 15 آبان 1394 09:43 ب.ظ


وقتی برای خودم می نویسم
خشک می شوم مثل دریاچه ی ارومیه...
وقتی با تعریف دیگران می نویسم
می شوم مثل زاینده رود...
که با سطل خیسش می کنند!!
وقتی برای تو می نویسم
می شوم خلیج فارس
آنقدر زیبا
که دیگران
نوشته هایم را
به اسم خود ثبت می کنند
مثل خلیج عربی....
لیلی
دوشنبه 11 آبان 1394 09:42 ب.ظ
چایِ من لبریز و لب دوز است و لب سوز است، آااای!
می خوری با من تو چای؟
گرچه کامم تلخ و چایم تلخ و روزگارم نیز تلخ
امّا دلبرم
گر تو آیی
لب گُشایی
لب بریزی
لب بسوزی
لب بدوزی
واااای!
بَه چه محشر می شود
اندازه ی یک چای خوردن
کامِ من شیرین نمایی
دلبرم
ماهِ آبان است و چایی
با تو می چسبد فقط...

لیلی
دوشنبه 11 آبان 1394 09:42 ب.ظ
در خاطرات آستینم مار دیدم
بذر قناری کاشتم تمساح چیدم

این دوستان از دشمنان افعی ترند آه
من طعم زهر نیش هر یک را چشیدم

وقتی که حقم را به زور از من گرفتند...
وقتی برای گرگ ها بز می خریدم
.
.
تا اینکه سقف زندگی روی سرم
ریخت
دیدم که آجر های کج را گیج چیدم

باید بگویم قسمتم این بود ؟؟نه...نه
یعنی خودم این وضعیت را آفریدم؟؟

آخر خدا هم سهمی از این وضع دارد
او در گل آدم دمیده ... من دمیدم ؟؟؟؟؟؟؟؟؟

هردم که سهمم از هوا را می شمردم
دیدم هزاران بازدم دارم، یکی دم

دروازه های شهر خوشبختی ببینید؟
من بی کلیدم ، بی کلیدم ، بی کلیدم
.

لیلی
دوشنبه 11 آبان 1394 09:41 ب.ظ
گرهی به شالم می زنم !
رو می کنم به جاده ،
دیگر چون گذشته ها
حرفی برای گفتن ندارد !
خودش را از بند این همه
قصه و غصه رها کرده است!

چون تو
که غم من را
از خاطرت پاک کردی
و هزاران ماجرا ؛
جایی بی هیچ درکی جا ماند !

آنوقت من در یادت شدم
تنها یک اسم خالی
در میان این همه اسم

من با غم هایم ، من بودم
و تو
من را بی منم میخواستی .

لیلی
دوشنبه 11 آبان 1394 09:40 ب.ظ
داشته و نداشته ام

یک سایه بیشتر نیست .. که

لام تا کام عاشقانه هایم ،

همیشه به ناف احتمال بسته می شود ..

سایه است دیگر

می آید و نمی ماند .. می آید و می رود .. تا

تکلیفِ عشق با تنهایی روشن شود ....

سایه است دیگر .. که گاه

دلش را تاریکی می زند و روی می گرداند از من .. تا

دست تنهایی ام را بگیرم و با

اعتماد به نفس شعری که از نوستالژی آغوش او نوشته ام ،

در کوچه های خیال شب گردی کنم ..

سایه است دیگر .. یعنی

وقتی که نیست ،

خودم را با تنهایی اشتباه گرفتن .. و

خاطره را در شعر قسط بستن .. و

ساعت را روی خیال کوک کردن ..

وقتی که نیست .. یعنی دوباره

لجبازیِ شعری می شوم که تا جان دارد

پای خاطراتِ سایه اش ایستادگی می کند ..




لیلا
پنجشنبه 7 آبان 1394 10:01 ق.ظ
بیاكه لحظه . لحظه درهوای هم باشیم

چو كبوتران دسته دسته در بال هم باشیم

درآسمان آبی سیركنیم وخوش باشیم

چو اختران فلك فوج فوج دركنارهم باشیم

به گاه حزن واندوه به داد هم برسیم

چو لاله ها به لحظه غم داغدارهم باشیم

به شادمانی هم بانگ شوق برداریم

چو اختران فلك درمدارهم باشیم

سمندعمرشتابنده است وفرصت كم

بیاكه تانفسی هست یارهم باشیم .
نازگل
دوشنبه 4 آبان 1394 11:34 ق.ظ
سلام عذاداریتان مقبول درگاه حق متشکرم از حضورتون
پارسا
پنجشنبه 30 مهر 1394 12:02 ق.ظ
بنویسید به دیوار سکوت ،
عشق سرمایه هر انسان است
بنشانید به لب حرف قشنگ
حرف بد وسوسه شیطان است
و بدانید که فردا دیر است
واگر غصه بیابید امروز
تا همیشه دلتان درگیر است
پس بسازید رهی را که کنون
تا ابد سوی صداقت برود
و بکارید به هر خانه گلی
که فقط بوی محبت بدهد

شهیده
جمعه 24 مهر 1394 06:21 ب.ظ
تیغ و ترنج

شاعر : وحید قاسمی

کاروان بهشتیان آمد
کربلا میهمان نوازی کن
متبّرک شدی به عطر حسین
برترین خاک؛ سرفرازی کن

کربلا دجله را خبر کن زود
قافله با شتاب آمده است
تکّه ای ابر سایبان بفرست
شیر خوار رُباب آمده است

یاد تیغ و تُرنج افتادی
به تو حق میدهم که حیرانی
قد و بالای دیدنی دارد
علی اکبر است می دانی

بوی شهر مدینه را حس کن
این دو آئینه ی سخا هستند
مثل من بُغض کرده ای آری
یادگاران مجتبی هستند

مثل پروانه گرد اربابت
نوجوانان زینب کبری
بهترین هدیه شد برای حسین
لب خندان زینب کبری

از فرات خودت بگو قدری
ساقی این خیام عباس است
آب سرد و خنک به او برسان
چون به قولی که داده حسّاس است

کربلا زینب است این بانو
عزتّش را مگر نمی بینی
هی نگو دشت از چه میلرزد
هیبتش را مگر نمی بینی

داغدار قبیله آمده است
اشک و خون دارد او به دیده هنوز
کربلا زود سر به زیر انداز
سایه اش را کسی ندیده هنوز
نازگل
دوشنبه 20 مهر 1394 05:56 ق.ظ
سلام صبحتون بخیر خوبید این داستان رو کامل نخونده بودم به نظرم خیلی جالب بود موففق باااااشید
fantik
یکشنبه 19 مهر 1394 02:06 ب.ظ
من نیز داستان نویسی رو تازه شروع كردم. هرجند جدی نیستم در این مورد.
http://fantik70.mihanblog.com/
post/26

http://fantik70.mihanblog.com/post/60


اینا دوتا از داستانهای منه....
دوست داشتید مطالعه كنید.
p.a..r.s
پنجشنبه 16 مهر 1394 08:17 ب.ظ
سلام ...

برایت یک بغل گندم...

دلی خشنود از مردم ...

برایت سفره ای حلال و پاک و آماده ...

برایت شور پاییزی .. که برگ غم فرو ریزی ...

برایت یک غزل احساس .. دو بیتی های عطر یاس ...

برایت هر چه خوبی هست دعا کردم دعایم کن...
نسیم...
پنجشنبه 16 مهر 1394 10:53 ق.ظ
وقت تنگ است بیا تا عشق را باور کنیم

گون­ه ای خشک بی­ مهری خود را تر کنیم

چون کبوتر بر فراز گنبد نیلوفری

صادقانه عشق را تقدیم هر اختر کنیم

باید اینجا بعد یک عمری که دل قحطی گرفت

آیه­ های مهربانی را کمی از بر کنیم

ما که پروایی نداریم از نگاه شمع­ ها

لاجرم باید که چون گل چند روزی سر کنیم
افسانه
چهارشنبه 15 مهر 1394 05:57 ب.ظ
سلام دوست خوبم

انسان با یک کلمه سقوط می کند ...
و با یک کلمه به معراج می رود ...
کلمه ها می توانند ...
تو را مشتاق کند مثل "دوستت دارم"
تو را ویران کند مثل "از تو بیزارم"
تو را تلخ کند مثل "خسته ام"
تو را سبز کند مثل "خوشحالم"
تو را زیبا کند مثل. "سپاسگزارم"
تو را سست کند مثل. "نمی توانم"
تو را پیش ببرد مثل. "ایمان دارم"
تو را خاموش کند مثل. "شانس ندارم"
کلمه می تواند تو را آغاز کند مثل :
از همین لحظه شروع میکنم ،
ازهمین نقطه تغییر میکنم ،
ازهمین دم یک طرح نو میزنم ،
می توانم ...
می خواهم ...
می شود .....

الهه
چهارشنبه 15 مهر 1394 02:43 ب.ظ
سلام. ممنون که همیشه به وبم سر میزنید. آپم
رویـــــROYAــا
چهارشنبه 15 مهر 1394 10:49 ق.ظ
.ﺧﻮﺏ ﺑﻮﺩﻥ ﺧﻮﺩﺭﺍ منوط به،
ﺧﻮﺏ ﺑﻮﺩﻥ ﺩﯾﮕﺮﺍﻥ ﻧﮑﻦ!
و ﺑﺪ ﺑﻮﺩﻥ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﺑﻪ ﻋﻠﺖ،
ﺑﺪﺑﻮﺩﻥ ﺩﯾدﮕﺮﺍﻥ ﺗﻮﺟﯿﻪ ﻧﮑﻦ!
ﻣﺎ ﺁﯾﯿﻨﻪ ﻧﯿﺴﺘﯿﻢ، ﺍﻧﺴﺎﻧﯿﻢ!
ﻣﺸﮏ ﺭﺍ ﮔﻔﺘﻨﺪ:
......
این صرفا یک کپی پیست ساده نیست ای اعتقاد قلبی من است منصور
چهارشنبه 15 مهر 1394 07:14 ق.ظ
برای یافن متن زیبایی با مضمون ارامش این را یافتم زیبا بود گفتم شما نیز استفاد کنید :


.ﺧﻮﺏ ﺑﻮﺩﻥ ﺧﻮﺩﺭﺍ منوط به،
ﺧﻮﺏ ﺑﻮﺩﻥ ﺩﯾﮕﺮﺍﻥ ﻧﮑﻦ!
و ﺑﺪ ﺑﻮﺩﻥ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﺑﻪ ﻋﻠﺖ،
ﺑﺪﺑﻮﺩﻥ ﺩﯾدﮕﺮﺍﻥ ﺗﻮﺟﯿﻪ ﻧﮑﻦ!
ﻣﺎ ﺁﯾﯿﻨﻪ ﻧﯿﺴﺘﯿﻢ، ﺍﻧﺴﺎﻧﯿﻢ!
ﻣﺸﮏ ﺭﺍ ﮔﻔﺘﻨﺪ:
ﺗﻮ ﺭﺍ ﯾﮏ ﻋﯿﺐ ﻫﺴﺖ،
ﺑﺎ ﻫﺮ ﮐﻪ ﻧﺸﯿﻨﯽ
ﺍﺯ ﺑﻮﯼ ﺧﻮﺷﺖ ﺑﻪ ﺍﻭ ﺩﻫﯽ.
ﮔﻔﺖ:
ﺯﯾﺮﺍ ﮐﻪ ﻧﻨﮕﺮﻡ ﺑﺎ ﮐﯽ ﺍﻡ،
ﺑﻪ ﺁﻥ ﺑﻨﮕﺮﻡ ﮐﻪ ﻣﻦ ﮐﯽ ﺍﻡ!
ﻫﯿﭽﻮﻗﺖ ﺑﺎﺑﺖ عشقهاﯾﯽ ﮐﻪ
ﻧﺜﺎﺭ ﮐﺴﺎﻧﯽ ﮐﺮﺩﯾﺪ و
ﺑﻌﺪﻫﺎﺑﻪ ﺍﯾﻦ ﻧﺘﯿﺠﻪ رسیدید،
کوچکترین ارزشی
ﺑﺮﺍﯼ ﻋﺸﻖ ﺷﻤﺎ ﻗﺎﺋﻞ ﻧﺒﻮﺩﻧﺪ،
ذره ای ﺍﻓﺴﻮﺱ ﻧﺨﻮﺭﯾﺪ.
ﺷﻤﺎ ﺁﻧﭽﯿﺰﯼ ﮐﻪ
ﺑﺎﯾﺪﺑﻪ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺑﺒﺨﺸﯿﺪ،
ﺑﺨﺸﯿﺪﯾﺪ.
ﻭ ﭼﻪ ﭼﯿﺰﯼ ﺯﯾﺒﺎﺗﺮ ﺍﺯﻋﺸﻖ!
ﻋﺸﻖ ﺗﻤﺎﻣﺎ " ﺍﻧﺮﮊﯾﺴﺖ و
ﺩﺭﮐﺎﺋﻨﺎﺕ ﻣﺎﻧﺪﮔﺎﺭﺧﻮﺍﻫﺪﺑﻮﺩ.
ﻭ ﺩﺭ ﻧﻬﺎﯾﺖ،
ﻫﺮ ﺭﻧﺞِ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺷﺘﻦ،
ﺻﯿﻘﻠﯽ ﺳﺖ ﺑﺮ ﺭﻭﺡ!
ﺑﺎ ﻫﺮ ﺗﻤﺮﯾﻦ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺷﺘﻦ،
ﺭﻭﺡ ﺯﻻﻝ ﺗﺮ ﻣﯿﺸﻮﺩ،
ﻭ ﺑﺨﺸﯿﺪﻥ ﺳﻬﻞ ﺗﺮ،
ﻭ ﻓﺮﺍﻣﻮﺵ ﮐﺮﺩﻥ ﺳﺎﺩﻩ ﺗﺮ،
ﻭﻫﺮ ﺑﺎﺭ ﺑﯿﺸﺘﺮ می آﻣﻮﺯﯾﻢ ﮐﻪ
"ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﯿﻢ بی دﻟﯿﻞ"
ﻭ ﺍﯾﻦ ﯾﻌﻨﯽ:
ﺭﺳﯿﺪﻥ ﺑﻪ ارامش!
رویـــــROYAــا
چهارشنبه 15 مهر 1394 07:10 ق.ظ
زندگی را

ﺳﺨﺖ ﻧﮕﯿﺮ

ﺭﻭﻧﻖِ ﻋﻤﺮِ ، ﭼﻨﺪ ﺻﺒﺎﺣﯽ ﮔﺬﺭﺍﺳﺖ .

ﻗﺼﻪ ﯼ ﺑﻮﺩﻥ ﻣﺎ .

ﺑﺮﮔﯽ ﺍﺯ ﺩﻓﺘﺮ ﺍﻓﺴﺎﻧﻪ ﺍﯼ ﺭﺍﺯ ﺑﻘﺎﺳﺖ .

ﺩﻝ ﺍﮔﺮ ﻣﯽ ﺷﮑﻨﺪ .

ﮔﻞ ﺍﮔﺮ ﻣﯽ ﻣﯿﺮﺩ .

ﻭ ﺍﮔﺮ ﺑﺎﻍ ﺑﻪ ﺧﻮﺩ ﺭﻧﮓ ﺧﺰﺍﻥ ﻣﯿﮕﯿﺮﺩ .

ﻫﻤﻪ ﻫﺸﺪﺍﺭ ﺑﻪ ﺗﻮﺳﺖ؛

ﺟﺎﻥ ﻣﻦ

ﺳﺨﺖ ﻧﮕﯿﺮ

ﺯﻧﺪﮔﯽ ﮐﻮﭺ ﻫﻤﯿﻦ ﭼﻠﭽﻠﻪ ﻫﺎﺳﺖ .

ﺑﻪ ﻫﻤﯿﻦ ﺯﯾﺒﺎﯾﯽ

سلام صبح زیباتون بخیر وخوشی
خوبید؟
رویـــــROYAــا
سه شنبه 14 مهر 1394 05:24 ب.ظ
سلام وعرض ادب ....
نسیم...
سه شنبه 14 مهر 1394 04:38 ب.ظ
آ قا منصور گل
مطمئن باشید شما هم تو نیتم بودید
ولی باشه یه شمع اختصاصی براتون روشن می کنم
ان شاالله قبول میشه
نسیم...
سه شنبه 14 مهر 1394 07:23 ق.ظ
سلام آ قا منصور عزیز آ مدم تو سقاخانه شما سمعی روشن کنم برای شادکامی همه دوستان حقیقی و مجازی
آ مدم شمعی روشن کنم برای سعادت ملتمون و برای رسیدن به زلال صفا و مهربانی برای همه کسانی که دوستشان داریم.
شمع منو خاموش نکنیاببینم خاموش شده می فهمم کار خودته
پاسخ منصور قلی زاده : سلام... خیلی جالب بود خدا شاهده بدون اغراق عرض می کنم البته اون وقتا بچه بودم حالیم نبود تو رو خدا یه شمع هم با آن دل پاکتان برای من روشن کنید که انشالله گره کار من هم باز شود...
دلسوختگان
دوشنبه 13 مهر 1394 02:15 ب.ظ
زندگی .. راز بزرگی است که در ما جاریست . . .
زندگی فاصله آمدن و رفتن ماست . . .
رود دنیا جاریست . . .
زندگی .. آبتنی کردن در این رود است . . .
وقت رفتن به همان عریانی .. که به هنگام ورود آمده ایم . . .
دست ما در کف این رود به دنبال چه می گردد . . ؟
هیچ . . !؟
زندگی .. وزن نگاهی است که در خاطره ها می ماند . . .
شاید این حسرت بیهوده که بر دل داری . . .
شعله گرمی امید تو را .. خواهد کشت . . .
زندگی درک همین اکنون است . . .
زندگی شوق رسیدن به همان . . .
فردایی است .. که نخواهد آمد . . .
تو نه در دیروزی .. و نه در فردایی . . .
ظرف امروز .. پر از بودن توست . . .
شاید این خنده که امروز .. دریغش کردی . . .
آخرین فرصت همراهی با .. امید است . . .
زندگی یاد غریبی است که در سینه خاک . . .
به جا می ماند . . .
نسرین
دوشنبه 13 مهر 1394 12:53 ب.ظ
سلام
زیباست و آموزنده مثل همیشه
ببخشید دیر امدم مدتی در گیر بودم
پاسخ منصور قلی زاده : سلام... متاسفانه ارشیو نظرات در بلاگفا باز نمی شود . من از این طریق از شما بسیار سپاسگزارم
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.


نمایش نظرات 1 تا 30


Admin Logo
themebox Logo