تبلیغات
داستان های کوتاه منصور - پازل گمشده

دوست دارم صدای خاص خود باشم چرا که می دانم هرگز چخوف نخواهم شد.

پازل گمشده

تاریخ:پنجشنبه 16 مهر 1394-09:22 ب.ظ

درست پنج سال پیش در چنین روز های برگ ریزان ازدواج کردیم، انچه از او به یاد دارم آن چیزی نبود که می گفت ابتدا احساس می کردم که نیمه گمشده خود را پیدا کردم در حالی که اینطور نبود وبدتر اینکه  روز به روز فاصله بیشتر می شد وارتباط کمتر با توجه به اینکه هردو می دانستیم ارتباط بین دو نفر زیاد هم سخت نیست فقط کافی بود پازل ها ی مشترک خود را پیدا می کردیم ودر کنار هم می چیدیم آن وقت کار تمام بود که تمام نشد و تنها یک پازل گم شده بین ما باقی ماند و آن عدم درک متقابل بود. که هر چه کند وکاو کردیم واز احوال یکدیگر بیشترمی جستیم کمتر می یافتیم ودر آخر با وجود اینکه خاطرات زیادی از یکدیگر داشتیم بهتر دیدیم بعد از پنج سال  تمامش کنیم که همانطور هم شد. و همه چیز پایان یافت . حالا هم بعد ازجدایی دوباره ناخوداگاه در یک مهمانی خانوادگی، روبروی هم نشستیم با این تفاوت او به همراه مردک عوضی ومن یکه و تنها که تصمیم دارم امشب درس خوبی به این مردک عوضی  بدهم

 ... همهمه مهمانی براستی سخت وطاقت فرساست آنهم وقتی که باید شاهد دیدار کسی باشی که ازاو خاطراتی داری، اما باید خود را کنترل کنم و حقیقت را قبول، او مرا به بهانه احساسی بودن محکوم می کرد. و مرا یک انسان منطقی نمی دانست وتقریبا پنج سال آزگاری بود که از دست  منطق او خل شده بودم  و سعی می کردم خود را در هاله ساختگی از شادی قرار دهم در حالی که اصلا شاد نبودم تنها نمایشی از شادی داشتم آن هم شادی نومیدانه چون گفتگوی ما اصلا هیچ وقت نتیجه ای به همراه نداشت. چرا که همیشه می خواست حرف خود را به کرسی بنشاند و منطق خود را به زوربه  خورد من بدهد. یادم نمی رود در لابلای حرفاهایش مرا متهم و انگ می زد. می گفت: 

میلاد ، چرا با مسائل  منطقی برخورد نمی کنی و یک شب دیگر میلاد، تو باید متوقع باشی چون برای پیشرفت زندگی فاکتورهایی لازم هست که تو نداری یا میلاد، نمی خواستم بهت بگم  متاسفانه تو جربزه فراهم کردن یه زندگی خوب رو نداری هرکاری یک جنم خاصی می خواد که در تو نمی بینم واینکه میلاد ، کنجکاوی که هیچ  بعضی وقتا فیس افاده هم لازم است. انقد ساده برخورد می کنی که هرکی به خودش اجازه میدهد به تو توهین کند و من تحمل دیدن این چیزارو ندارم وبدتر از همه اینکه میلاد تو بعضی از مسائل خصوصی که نمی خواهم باز کنم موفق نیستی !

ومن هرشب در جوابش مات مبهوت نگاهش می کردم، چون درست درک نمی کردم این حرفا رومخصوصا این کلمه لعنتی افاده رو و چرا باید کنجکاو باشم چون کنجکاوی ازدیگران رافضولی ودوست داشتم سرم به کارخودم گرم ودخالتی دراموردیگران نداشته باشم یا توقع داشتن، نمی فهمم چرا بایداز کسی متوقع باشم و اصلا جنم چی هست، که باید داشته باشم، حتی متوجه به اینکه به من توهین می شود هم نیستم چون حس توهینی از کسی نمی بینم ویا مسئله خصوصی واقعا که، دیگر چکار باید می کردم که نکردم، اما بعدا فهمیدم این ها همه بهانه بود وحرف جفنگ ، ومنطق مسخره... دیر فهمیدم او مرا نمی خواست وبه نوعی جوابم کرده  و بدنبال منطق تازه بود که پیدا کرد . شوهرش را !

وحالا با منطق جدید آمده درست روبروی من روی مبل نشستند طوری که باید گارد بگیرم،  واقعا  دلش به چی این مردک خوش بود. قدش یا هیکلش اما می بینم  قدش از من بلندتر وهیکلش هم از من بهترکه لااقل شکم افتاده ندارد. و تا امروز فرصتی نبود که از فاصله نزدیک قیافه اش را ببینم که دیدم، خدایی باید قبول کرد لامصب قیافه خوبی هم دارد. آهان فهمیدم ، پس معلوم شد. منطق یعنی تیپ وظاهر! او از من جوانتر می خواست که رسید .

از روی علاقه می بینم چطور رزیتا طبق عادت همیشه خود هنگام حرف زدن دست هایش را تکان می دهد و نگاهی که سعی می کند به چشم های من گره نخورد او براحتی هنوزهم می تواند عشق وعلاقه ام را در چشمانم بخواند. و نیز هنوز هم لبخند هایی دارد که چاشنی حرف هایش  می کند درست مثل آن روزها که نمی توانم از ذهنم دور کنم. بهتر است به او نگاه نکنم ، چشم های قشنگش مرا جادو می کند. می توانم نگاهم را از او بدزدم ولی چگونه می توانم دست از خاطره اش بردارم ، او را می بینم احساسی از نومیدی در درونم تیر می کشد دستخط زیبایش هنوز در یاداشتی به یادگار که ازچند بیت شعر بیشتر نیست را  دارم او مانند شاعرانی کم مایه که آدمی را عصبی و شکنجه می کند نبود چون بخوبی می دانست از کلمات جلف وسبک بیزارم  او توانایی سرودن شعرهای زیبایی داشت که مانند بیشتر شاعران معاصر بر گرفته از عشق بود. به یاد دارم چگونه او را هنگام خروج پاگرد پلکان مجتمع ساختمانی ازدواج وطلاق،  تعقیب می کردم اما نمی دانستم تا امروز او را نخواهم دید آن هم بر حسب اتفاق ، براستی یاد آوری آن روز ها برای من حس دردناکی حاصل می کند که از گفتنش عاجزم و  با وجود اینکه رابطه ما تمام شده است ولی هنوز نگاهش می کنم، در شرع وعرف انرا هیزی نامشروع وهوسباز بی بند بار می دانند که  بگذار بدانند ایا آنها می دانند که در عرض پنج سالی که با او بودم چه خاطراتی از او دارم و این می تواند بدترین حالت روحی یک انسان بعد از جدایی باشدکه نمی تواند فراموش ویا قبول کند. با این تفاوت که می دانم  دیگر فاکتورهای قبلی مانند قیافه ام برایش مهم نیست که از رنج  پیر شکسته شده ام و کتف های شانه ام درهم فرو رفته وموهای سفید وعینک ذره بینی ام، عمر تمام شده مرا به خوبی نشانه می گیرد ولی هنوزخاطراتم جوان و شاداب باقی مانده است که با سن تطابق ندارد.

تنها یادگاری موجود از او دختر بچه ای هست که بین ما سرگردان شده که اینجا نمی بینم چون حضانت او را گرفته ، خیلی دوست دارم بپرسم آیا شوهرش با او منطقی برخورد می کند. از فیس وافاده اش بپرسم ویا اینکه چقد آدم متوقع ای بود. یا رزیتا، راست بگو، مسئله خصوصی رو بهتر از من عمل می کند ؟  کنجکاویش چطور، آیا جوابگوی تو هست ! باید این حرف رو حتمابه او بگویم اما نه باید کمی جدی بود و  بیهوده نباید دنبال چرندیات ذهنی ام اسیر باشم ونباید به او این فرصت را بدهم که بخواهد دوباره غرور مرا شکست دهد باید قبول کنم که تمام شد وچه تلخ تمام شد.  با یک جمله کوتاه وشکننده  روی ورقه یاداشت " تا ابد خداحافظ"  که اتفاقا انرا هم دارم ، مطمئن هستم اگر می دانست حضور دارم هرگزنمی آمد. باید هرچه زودتر اینجا را ترک کنم وبدنبال مشت زدن به صورت آن مردک  نباشم چون نباید مهمانی کسی را خراب کرد هنگام زد خورد من خیلی عصبانی می شوم وممکن است شیشه ای شکسته شود وخاطره بدی برای میزبان یک عمر باقی بماند. تازه معلوم نیست جواب مشت من چه خواهد بود اگر می دانستم حتما چاقوی ضامن دارخود را می اوردم ودرس خوبی به او می دادم اما بهتر که چاقوی خود را نیاوردم چون دخترم نباید احساس کند پدرش یک قاتل بالفطره خطرناک است. اما نمی شود بی دردسرهم رفت باید به این عوضی ثابت کنم ، فکر کنم همان مشت کافی است آن هم وقتی که دو سوراخ بینی اش پر از خون شود و این بهترین پاسخ دندان شکنی که بعدها پشت سر مرا به بی عرضگی متهم نکنند درسته حتما آنرا انجام خواهم داد...

...  برگ های پاییزی در کنار پیاده رو وخرد شدن انها را در زیر پاهایم حس می کنم، بازگشت غم انگیزی به خانه دارم باید قبول کنم همسر سابقم رزیتا  بدنبال منطقش بود ورفت وجست وپیدا کرد ومن تنها با آن خاطرات دلخوشم ، از درگیری هم پرهیز کردم روح من بزرگتر از این حرفاست تا امشب نمی دانستم ولی امشب خوب فهمیدم دیگر در زندگی ام یک تکه پازل برای همیشه گم شد ...






داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 
Can you lose weight by doing yoga?
سه شنبه 27 تیر 1396 05:06 ق.ظ
Wow, this paragraph is good, my sister is analyzing such things, so I am going to let know her.
Sofia
دوشنبه 25 اردیبهشت 1396 05:03 ق.ظ
I couldn't refrain from commenting. Very well written!
پاسخ منصور قلی زاده :
BHW
جمعه 25 فروردین 1396 11:10 ق.ظ
Hello, always i used to check weblog posts here early
in the break of day, because i enjoy to find out more and more.
پاسخ منصور قلی زاده :
BHW
جمعه 18 فروردین 1396 10:06 ق.ظ
I am sure this paragraph has touched all the internet people, its really really fastidious piece
of writing on building up new weblog.
پاسخ منصور قلی زاده :
باصفاترین
شنبه 14 آذر 1394 07:44 ق.ظ
سلام
ما هستیم با شعار «خنده بر هر درد بی درمان دواست»:
.......................
هر وقت من کلید موفقیت رو پیدا میکنم
یه نفر قفل رو عوض میکنه !
.....................
توماس ادیسون در بیانیه ای یاد آوری کرد
من فقط برق رو اختراع کردم
جان مادرتون واسه قبضش به من فحش ندین !
............................
ﭼﻨﺪ ﻭﻗﺖ ﭘﯿﺶ ﺭﻓﺘﻪ ﺑﻮﺩﻡ ﻋﺮﻭﺳﯽ ﻭﺍﺳﻪ ﺧﻮﺩﻡ ﯾﻪ ﮔﻮﺷﻪ ﻧﺸﺴﺘﻪ ﺑﻮﺩﻡ،
ﮐﻪ ﺧﻮﺍﻧﻨﺪﻩ ﮔﻔﺖ: ﺗﻮ ﮐﻪ ﺧﻮﺷﮕﻠﯽ، ﺩﻝ ﻣﯿﺒﺮﯼ ﭼﺮﺍ ﻧﻤﯿﺮﻗﺼﯽ!!
ﻣﻨﻢ ﺩﯾﺪﻡ ﺧﺪﺍﯾﯿﺶ ﺭﺍﺱ ﻣﯿﮕﻪ ﻫﯿﭽﯽ ﺩﯾﮕﻪ ﻣﻨﻢ ﺑﻠﻨﺪ ﺷﺪﻡ ﺭﻗﺼﯿﺪﻡ
همیشه شاد و خندان باشید [بدرود][بدرود]
لیلی مهربون
جمعه 29 آبان 1394 04:33 ب.ظ
چه غم انگیز
از خوندن داستاناتون واقعا لذت بردم
دوسس دارم به وب منم بیاین نظر فراموش نشه اگه مایل به تبادل لینکین منو با اسم دلنوشته های یک دختر لینک کنین
در ضمن خیلی دوس دارم پیگیر داستان های دیگرتونم باشم
اگه بهم اطلاع بدین خوشحال میشم
محمد
شنبه 23 آبان 1394 10:45 ب.ظ
سرمایی که بوده ام ، همیشه . . . ولی . . . بین خودمان بماند . . . سرمایی تر میشوم ، وقتی پای آغوش تو در میان باشد
جنیفر
شنبه 23 آبان 1394 08:22 ب.ظ
سلام
بابت سوءتعبیرم یک دنیا شرمندگی من رو پذیرا باشید
اینکه در آخر پستتون من رو خطاب قرار دادید این فکر در ذهنم شکل گرفت که شاید دارید در مورد سلامت روانم به من هشدار میدید
بهرحال یک دنیا سپاس از شما و لطف بیکرلنتون
جنیفر
شنبه 23 آبان 1394 12:08 ق.ظ
سلام
مسلما هر رفتاری بازتاب انگیزش های درونی یک فرد هست که گاهی خود فرد از وجودشون آگاه نیست و ریشه در کودکی و در ناخودآگاهش قرار داره.
اینکه من از این قبیل پست ها میذارم بخاطر تلنگری هست که به ذهن خودم زده میشه و امید دارم علاوه بر افزودن اطلاعات به مخاطبم ، ذهنش رو به چالش بکشه
دوشنبه 18 آبان 1394 10:31 ب.ظ

قلمت را بردار ،

بنویس از همه خوبیها ، زندگی , عشق ، امید

و هر آن چیز که بر روی زمین زیبا است

گل مریم ، گل رز

بنویس از دل یک عاشق بی تاب وصال

از تمنا بنویس

از دل کوچک یک غنچه که وقت است دگر باز شود

از غروبی بنویس که چون یاقوت و شقایق سرخ است

بنویس از لبخند

از نگاهی بینویس که پر از عشق به هر سوی جهان می نگرد

قلمت را بردار ، روی کاغذ بنویس :

زندگی با همه تلخی ها شیرین است .

پاسخ منصور قلی زاده :
سلام... زیبا بود بسیار زیبا اما چرا بدون ادرس واقعا چرا ؟... ولی تشکر قلبی مرا پذیرا باشید ممنونم

عمو علی
یکشنبه 17 آبان 1394 11:54 ب.ظ
سلام استاد



می نویسم من یه نامه

نامه ای برای یک دوست

آدرسش رو می نویسم

کوچه عشق منزل اوست





با سلام

به دوست خوبم

حال تو بگو چگونست

اگه از حالم می پرسی

حال دلتنگ زمونست





می دونی نامه نوشتن

همه عشق است و بهونست

واسه قلب شکسته

توی نامه عشق روونست



واسه خونه ساکت

مث یه جشن شبونست

واسه شاخه بی برگی

نامه مث یه جوونست



واسه شاعر بی شعر

مث آغاز ترونست

نامه احساس یه دوست

هدیه ای که بی بهونست





می دونی نامه گرفتن

مث دیدار تو خونست

خبر عشق میاره

نامه ای که عاشقونست





نامه یه هدیه خوب

که به یادگار می مونه

نامه مث عشق می مونه

مث عشق یه دیوونه





توی شبهای قشنگت

یه ستاره یه نشونه

توی آسمون عشقت

نامه ام رنگین کمونه





برای جواب نامه

کاغذ و قلم تو بردار

نامه ام رسید به پایان

دوست خوب خدانگهدار





من دادم واست یه نامه

نامه ای که توش نوشته

نامه دادن خوب و زیباس

پیک خوب سرنوشته
بهار آرزو
یکشنبه 17 آبان 1394 10:35 ب.ظ
شاد زی ای دل غمگین که نشاط و غم از اوست
رنج از او راحت از او زخم از او مرهم از اوست
دلسوختگان
شنبه 16 آبان 1394 07:48 ب.ظ
هنوز در دل ما شور و زور بازوست
بیا درخت بکاریم ، باز روی زمین
بدون آنکه بگوئیم ،
کی شکوفه دهد
و میوه ای که به بار آورد ،
که خواهد چید .
بهار تازه نفس ، خرم و دل افروز است
بیا خیال کنیم
تولد من و تو صبحگاه امروز است ...

"ژاله اصفهانی"

مستانه
پنجشنبه 14 آبان 1394 10:38 ق.ظ
راهــــی به خـــــــدا دارد خلوتــــــگه تنـــهایی
آنجا که روی از خود آنجا که به خود آیــــــــی

هر جا که ســـــــری بردم در پــرده تو را دیــــدم
تو پرده نشـــــــینی و من هـرزه ی هر جایی

بیدار تو تا بـــــودم رویـــــــای تو مـــــــی دیــــدم
بیدار کن از خـــــوابم ای شــــــــــاهد رویایی

از چشم تو می خیزد هنگامه ی ســــر مستی
وز زلف تو می زایــــد انگیزه ی شــــــــیدایی

هر نقش نگارینــت چــون منظره ی خورشـــــید
مجموعه ی لطف است و منظومه ی زیبایی

چشمی که تماشاگر دز حسن تو باشد نیست
در عشق نمی گنجد این حسن تماشـــایی


شهریار
عمو علی
سه شنبه 12 آبان 1394 05:27 ب.ظ
همیشه دعا کنید :


چشمانی داشته باشید که بهترین ها را در آدم ها ببیند

قلبی که خطاکارترین ها را ببخشد

ذهنی که بدیها را فراموش کند

و روحی که هیچگاه ایمانش به خدا را از دست ندهد …

بین هزاران ” دیروز ” و میلیون ها ” فردا ”

فقط یک ” امروز ” وجود دارد . . .

” امروز ” را از دست نده . . . !
گلسا
یکشنبه 10 آبان 1394 10:21 ب.ظ
داستان خودتون بود این؟؟؟
لیلی
شنبه 9 آبان 1394 10:18 ب.ظ

من تمام هستیم را در نبرد با سرنوشت..
در تهاجم با زمان..
آتش زدم کشتم!‏
من بهار عشق را دیدم ولی باور نکردم!‏
یک کلام در جزوه هایم هیچ ننوشتم!‏
من ز مقصدها پی..
مقصودهای پوچ افتادم!‏
تا تمام خوبها رفتند و
خوبی ماند در یادم!‏
من به عشق و منتظر بودن..
همه صبر و قرارم رفت..
بهارم رفت..
عشقم رفت..
یارم رفت.‏.‏!!
لیلی
شنبه 9 آبان 1394 10:17 ب.ظ

خرسند شدیم از اینکه امروز، رنگی دگر است نه رنگ دیروز
تا شب نشده رنگ دگر شد ، گفتند از این نکته هزار نکته بیاموز
فریاد زدیم که چرخ گردون، لیلا تو نداده ای به مجنون
فریاد برآمد آنکه خاموش ، کم داد اگر نگیرد افزون
خاموش شدیم و در خموشی ، رفتیم سراغ می فروشی
فریاد زدیم دوای ما کو؟، گویند دواست باده نوشی؟
هشیار نشد مگر که مدهوش ، این بار گران بگیرم از دوش
آرام کنار گوش ما گفت ، این بار گران تو مفت مفروش
از خود به کجا شوی تو پنهان؟ ، از خود به کجا شوی گریزان؟
بیداری دل چنین مخوابان، سخت آمده است مبخش آسان
هشیار شدیم از اینکه هستیم ، رفتیم و در میکده بستیم
با خود به سخن چنین نشستیم ، ما باده نخورده ایم و مستیم؟!
مسجد سر راه از آن گذشتیم ، بر روی درش چنین نوشتیم
در میکده هم خدای بینی ، با مرد خدا اگر نشینی


لیلی
شنبه 9 آبان 1394 10:17 ب.ظ
روی قبرم بنویسید به یک خط درشت...

حسرت دیدن دلدار مرا آخر کشت...

بنویسید کسی گریه برایم نکند..

چون که خوردم ز همه خنجر آلوده ز پشت...

بنویسید کسی گل نگذارد اینجا..

جزگلم هیچ گلی بوی ندارد اینجا...

شمع آرید که باسوختنش بر قبرم...

خود بسوزد و ز دل اشک ببارد اینجا...

بنویسید در این قبر کسی رفته بخواب...

که شده آرزو هایش همگی نقش برآب...

درپی یار روان بود ولیکن افسوس...

یاراو بود خیالی فقط ازجنس سر آب...

بنویسید توقف نکند هیچ کسی....

نشود هیچ کسی مدعی همنفسی...

زنده بودم به خدا هرچه کشیدم فریاد...

نه کسی بود در این شهر نه فریاد رسی...

بنویسید فقط روی مزارم ای داد...

خانه ی غصه شود تا به قیامت آباد...

پشت بر قلب..غریبه..ننمود تا آخر...

عاقبت شد ز وفا داری غمها دلشاد ...
لیلی
شنبه 9 آبان 1394 10:16 ب.ظ
این داستانتون هم سیر زیبا و جذاب بود ... موفق باشید در ضمن با اجازه لینکتون کردم
رویـــــROYAــا
پنجشنبه 7 آبان 1394 04:27 ب.ظ
برای شناخت بهتر آدمها کافیست یکبار بر خلاف میلشان عمل کنی
رویـــــROYAــا
پنجشنبه 7 آبان 1394 04:25 ب.ظ
همیشه خواستنی‌ها داشتنی نیست و همیشه داشتنی‌ها خواستنی نیست …


سلام عصر بخیر
دلسوختگان
پنجشنبه 7 آبان 1394 10:59 ق.ظ
دلا تا باغ سنگی، در تو فروردین نخواهد شد
به روز مرگ، شعرت، سوره ی یاسین نخواهد شد
فریبت می دهند این فصل ها، تقویم ها، گل ها
از اسفند شما پیداست، فروردین نخواهد شد
مگر در جستجوی ربّنای تازه ای باشیم
وگر نه صد دعا زین دست، یک نفرین نخواهد شد
مترسانیدمان از مرگ، ما پیغمبر مرگیم
خدا با ما که دلتنگیم، سر سنگین نخواهد شد
به مشتاقان آن شمشیر سرخ شعله ور در باد
بگو تا انتظار این است، اسبی زین نخواهد شد ...

"علیرضا قزوه"
الهه
چهارشنبه 6 آبان 1394 06:13 ب.ظ
سلام. عزاداری هاتون قبول باشه. میبخشید چند وقتی نتونستم سر بزنم، حسابی مریض بودم. داستانتون هم مثل همیشه زیباست.
آپم
๑۩۞۩ فــرنـگیـس ۩۞۩๑
چهارشنبه 6 آبان 1394 11:36 ق.ظ

دوست معمولی هرگز نمی تواند گریه تو را ببیند.
دوست واقعی شانه هایش از گریه تو تر خواهد بود.
دوست معمولی اسم کوچک والدین تو را نمی داند.
دوست واقعی شاید تلف آن ها را جایی نوشته باشد.
دوست معمولی یک جعبه شکلات برای مهمانی تو می آورد.
دوست واقعی زودتر به کمک تو می اید و تا دیر وقت برای تمیز کردن می ماند.
دوست معمولی از دیر تماس گرفتن تو دلگیر و ناراحت می شود.
دوست واقعی می پرسد که چرا نتونستی زودتر تماس بگیری؟
دوست معمولی دوست دارد به مشکلات تو گوش دهد.
دوست واقعی سعی در حل آن ها می کند.
دوست معمولی مانند یک میهمان عمل می کند و منتظر می ماند تا ار او پذیرایی شود.
دوست واقعی به سوی یخچال رفته و از خود پذیرایی می کند.
دوست معمولی می پندارد که دوستی شما بعد از یک مرافعه تمام می شود.
دوست واقعی می داند که بعد از یک مرافعه دوستی شما محکم تر می شود.

(( یک دوست واقعی کسی است که وقتی همه تو را ترک کرده اند با تو می ماند ))



سلام ممنونم از حضورتون
رویـــــROYAــا
چهارشنبه 6 آبان 1394 12:50 ق.ظ
آدمی ساخته افکار خویش است ، فردا همان خواهد شد که آنروز به آن می اندیشد

به عبارتی :

هر کسی معمار بخت خویش است
بهار آرزو
چهارشنبه 6 آبان 1394 12:25 ق.ظ
سلام آقا منصور
ایام شهادت امام حسین رو بهتون تسلیت میگم...
امروز روز چهارمیه که ایشون رو از دست دادیم...


زلال باش... زلال باش...!
فرقی نمیکند که گودال کوچک آبی باشی یا دریای بیکران
زلال که باشی، آسمان در تو پیداست...
لیلا
سه شنبه 5 آبان 1394 09:28 ب.ظ
آدمی ساخته افکار خویش است ، فردا همان خواهد شد که آنروز به آن می اندیشد .
رویـــــROYAــا
سه شنبه 5 آبان 1394 06:41 ب.ظ
احمقانه ترازدوست داشتن های یکطرفه.....





تنهایی های دوطرفه است.........
رویـــــROYAــا
سه شنبه 5 آبان 1394 06:40 ب.ظ
ما همیشه صداهای بلند را میشنویم، پررنگ ها را میبینیم،
سخت ها را میخواهیم. غافل ازینکه خوبها آسان میآیند،


بی رنگ می مانند و بی صدا می روند



 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.


نمایش نظرات 1 تا 30


Admin Logo
themebox Logo