تبلیغات
داستان های کوتاه منصور - آش نذری

دوست دارم صدای خاص خود باشم چرا که می دانم هرگز چخوف نخواهم شد.

آش نذری

تاریخ:جمعه 8 آبان 1394-09:45 ق.ظ

یهو درو باز کرد . در حالی که مثل همیشه مغموم وپریشان  درهم شکسته بود.  گفت :

-         سعید تصمیم گرفتم یه آش نذری درست کنم وپخش کنم بین همسایه ها ، شاید پای علیرضا  قبل از عمل خوب شد ،  تا احتیاج دوباره به عمل نباشه ، بخدا وقتی می بینم پاشو درست نمی تونه بلند کنه از دنیا سیر میشم  یه کمی فکر کن برای آدمای سالم کار نیست،  وای بحال بچه ات

 پرسیدم

-         بچه کی ؟!

 به چشمهایم خیره شدو گفت :

-        خوب بچه تو، پس بچه کی!

-         اهان یه جوری میگی،  فکر کردم بچه تو نیست خب بگو بچه ما چرا میگی بچه ات

مکثی کرد آروم گفت :

-         تو هم عجب حوصله ای داری من چی میگم تو چی میگی ،  با پوزخند گفتم : یعنی آش بدیم همه چی حله ! خب کاری نداره میدیم مگه تا حالا کم نذر نیاز کردیم تازه خدا به آدم عقل هم داده

یه لحظه سکوت کرد وهیچی نگفت ... تنها سعی من هاله ای ساختگی که  توام شده بود با لودگی ، پای علیرضا بزرگترین مشکل زندگی ما بود وبا وجود چندین عمل درست نمی توانست راه برود . می گفتند ریشه مادر زادی دارد کلمه ای که اصلا نمی فهمم ! اما تمام  سعی من این بود که رویا  کمتر راجع به این موضوع فکر کند ولی موفق نمی شدم 

که یهو امر کرد

-         حالا نشین حرفای سرد بزن، من تصمیم خودمو گرفتم ، بقیش دست خداست ،  پاشو برو دنبال سبزی می خوام آش شله قلمکار درست کنم تا صبح عاشورا پخش کنم

تا اسم این آش رو شنیدم نا خوداگاه لبخندی به لبم نشست که بد شد چون دید گفت : چرا می خندی ؟

-        خب نخندم ؟ شما سال دوازده ماه یه شله نمیدی که بخورم بعد چطور می خوای بدی به مردم! اصلا بلدی درست کنی ؟

نگاهی به کیف پولش کرد و یه یاداشت کوچک را برداشت وگفت اینارو باید بخری وخواند " چهل کیلو سبزی" حالا چشمهای من دیدنی بود با تعجب پرسیدم درست شنیدم  خانوم چهل کیلو سبزی! گفت : آره با همسایه ها قرار گذاشتیم پاک کنیم که همه در صواب ش سهیم باشیم تا اسم همسایه هارو شنیدم فهمیدم بهش یه قولی دادند

بعد ادامه داد ، سعی کن  یه شقه گوسفند هم بخری با چند کیلو قلم گوساله شکسته شده و ده دوازده کیلو برنج هم می خوام که جداگونه خریداری بشه بعد حبوبات از قبیل بلغور گندم و ... دیدم نه بابا داستان ادامه دارد بعد به طنز گفتم عجب آشی میشه این آش چقد دنگ فنگ داره  ولی خانوم می دونی اینا با قابلمه درست نمیشه  شما باید دیگ داشته باشی ، حالا از کجا دیگ تهیه کنیم ؟ که بعد از دوروز شنیدم اقا رضا وانتی می خواهد دیگ بزرگش را بابت این آش نذری امانت بدهد . اوهم نذر داشت ، بعد از چندین سال بچه نداشتن خدا به آنها بچه ای داد که متاسفانه مبتلا به تومور مغزی بود. وباید به زودی عمل می شد.  پس مسئله دیگ هم حل شد حالا مهم برپایی دیگ بود که کجا این دیگ رو به پا کنیم که پارکینگ بهترین جا بود . قبل ازبرپایی دیگ مجبور بودم با مدیر واحدها  تماس بگیرم بنده خدا حرفی نداشت تنها شرط به  جلسه بین دیگر همسایه ها کرد که هم تتمه حساب پرداخت نشده ماه های قبل رو بگیرد وهم اینکه نظر مابقی خانوارها را هم درنظر داشته باشد که در آن جلسه همه شش واحد رضایت خود را اعلام کردند پس جای دیگ هم مشخص شد ومن هزینه پرداخت فیش آب وگاز خودم را برای این امردوبرابر کردم که مدیون کسی نباشم، چون دیدم تقریباهمه نیشخند رضایت بر لبانشان نشست فهمیدم مشکل آب و گازهم حل شد حالا همه چی آماده برپایی آش نذری بود.

... پس از تهیه سبزی وگوشت و برپایی دیگ می دیدم چطور رویا دارد از دل جون کار می کند تازه علیرضا را برده کنار خودش روی زیر اندازانداخته  و پتویی هم روش که سرما اذیتش نکند  بعد نوحه اقا امام حسین هم گذاشته وهمه سخت مشغول درست کردن آش نذری بودند تا اینکه رسید به جایی که با ید با قاشق بزرگ چوبی هم می زدند تا ته نگیرد ویه نجوایی  هم با خودشان داشتند  که رویا تند تند سفارش می کرد

-         سعید بیکار نباش بیا جلو تو هم یه همی بزن ونیت کن که پای علیرضا خوب بشه

هرچی به او حالی کردم ، خانوم لطفا  تو به نیابت من هم بزن درست نیست تو جمع خانوما بیام وسط هم بزنم ، اصلا صلاح نیست ولی گوشش بدهکار نبود که رفتم آروم آروم سربزیر خجالتی مآب هم زدم حالا بیا ببین  کم کم چه جوری دارم هم می زنم که آشپز اینجوری هم نمی زد، خب بخاطر رویا بود که از من دلخور نباشد!  کمرویی مرضی است که مثل خوره می خورد. ولی اگر جای خود را باز کند به پرویی نزدیک می شود که قابل کنترل نیست وخطرناک می شود. فضا فضای خاصی شده بود می بینم چطور کنار دیگ شله قلمکار شمع هایی بود که روشن می کردند و بدنبال حاجتی بودند این وسط دلم واقعا برای اقا مرتضی وانتی سوخت بیچاره  کار وکاسبی را تعطیل کرده وکالسکه دختربچه اش را گذاشته یه گوشه ای دور از هیاهوی دیگ وکنارش چمباتمه زده که چند روز آینده باید عمل شود. و اصلا تکان نمی خورد وآروم آروم اشک هم می ریزد و با خودش حرف می زد وگاهی هم با نوحه سینه زنان که هرازگاهی از جلوی پارکینگ رد می شدند همراهی و خانومش هم آن وسط کنار دیگ نشسته تسبیح بالا پایین می کند .  بیچاره ها بعد از چندین سال خدا به آنها  یه بچه مریض احوال داده بود. دختر بچه نگو دسته گل ، ماه ، مثل عروسک ولی متاسفانه به علت سردرد وتهوع و استفراغ  زیاد تشخیص تومور مغزی دادند که باید عمل می شد خلاصه اینجور که معلوم بود بدجوری حال این خونه واده رو گرفته بود طوری که هرچه خرج دوا دکتر می کردند علاجی برایش پیدا نمی شد تازه جواب قطعی گرفته بودن که بعد از عمل هم زیاد امیدی به  بهبودی اش نیست  وآماده هر مسئله ای باشند .  اما برای من خوب عاملی بود چون هر وقت می دیدم رویا زیاد پاپیچ خوب شدن پای علیرضا می شد زود آنها را مثال می زدم که پس اونا چی باید بگن مادر مرده ها اصلا امیدی به زنده بودن بچه شان نیست.  حالا تو این هاگیرواگیر ماجرا متوجه شدم فقط من مریض ندارم همه یه جورایی دردمند گرفتارند که بعضی از بیماری ها مثل همین دختر بچه اقا مرتضی بد جوری داغ همه رو تازه می کرد. عبوردسته جات عزاداری هم با نوحه سینه زنی حال هوایی روحانی به این جمع می دادایام، ایام عاشوراست وهمه عزادار اقا ابا عبدالله الحسین که می شنیدم دسته ای از زبان حال ابولفضل عباس می خواندند   

حرمله آسمونو ،روی سرم خراب كرد

رباب با چه امیدی، رو قول من حساب كرد

پیكر من رو دور كن، از مشك پاره پاره

هركاری كردم نشد، یه چیكه آب بیآرم ...  یا حسین

بعد  دسته دیگر جواب دسته اول را از زبان اقا ابا عبدالله می داد

 قامت تو كه آب شد، تن رقیه لرزید

ببین نگاه دشمن، به سمت خیمه چرخید

اینها حیا ندارن، فكری واسه حرم كن

پاشو برو با زینب، گوشواره ها رو جم كن ... یا حسین

واین داستان سینه زنی ادامه داشت . قرار شده بود  صبح عاشورا آش بین همسایه ها تقسیم شود که شد وحالا ما منتظر حاجت به روا شدن بودیم که هرکاری می کنیم منتظر جواب می مانیم گویی کاری بدون جواب نیست. حالا هم خیلی وقته از عاشورا گذشته ، فقط خبر خوب برای دختر اقا مرتضی بود که شنیدیم دکترا به نتیجه آزمایشات امیدوار شدند آنها با کما ل تعجب دیدن بعد از عمل وبرداشتن تومور خوشبختانه بدخیم نیست و به دارو جواب مثبت داده. اینقد خوشحال بود که نگو نپرس طوری که از خوشحالی اشک می ریخت و ازنذر ونیازاین ایام  می دانست  ولی متاسفانه پای علیرضای من با وجود عمل انجام شده همچنان میلنگد ، قیافه رویا وقتی شنید حال دخترشان رو به بهبودی هست شادی پر از نومیدی به چهره اش نشست که توام با اشک از من می پرسد " پس پای علیرضای من چی" و من سعی درآرام کردن او دارم" چیز مهمی نیست حتما حکمتی درکار است فراموش نکن بزرگ بشه استخونا خودش جا باز می کنه ودرست میشه "  خب حرف دیگری نداشتم که بگویم تنها می خواهم نا امیدش نکنم و تنها عاملی هم که می توانستم  برای ساکت کردنش گاه بی گاه استفاده کنم همین  دختر اقا رضا بود که آن هم  برای همیشه از بین رفت...




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 
What causes painful Achilles tendon?
جمعه 17 شهریور 1396 02:26 ب.ظ
I don't even know how I ended up here, but I thought this post was
great. I don't know who you are but definitely you are going to a famous blogger if you are not already ;) Cheers!
پاسخ منصور قلی زاده :
manicure
دوشنبه 21 فروردین 1396 05:59 ق.ظ
Every weekend i used to pay a quick visit this web site, as i want enjoyment, since this this web site conations in fact
good funny information too.
پاسخ منصور قلی زاده :
BHW
شنبه 19 فروردین 1396 06:32 ب.ظ
Hello to all, since I am really keen of reading this
blog's post to be updated daily. It consists of nice information.
پاسخ منصور قلی زاده : سلام وممنونم از محبت شما....
حنانه
جمعه 4 فروردین 1396 04:46 ب.ظ
وبتون جالبه
به وب منم تشریف بیاورید
پاسخ منصور قلی زاده : سلام ... این نظر لطف شماست ،حتمن در ویب شما حضور خواهم داشت . راستی سال نو شما هم مبارک...
گیتی رسائی
پنجشنبه 20 خرداد 1395 07:14 ب.ظ
سلام . خوشحالم از حضورتون که همیشه بهترینها را برایم به ارمغان میاورید . دوست ادیبم دلگرمم میکند بودنتان
این روزهای آسمانی را به شما تبریک میگویم . باز هم سپاس
parasto
یکشنبه 22 آذر 1394 01:47 ب.ظ
از مترسکی سوال کردم آیا از
ماندن در مزرعه بیزار نشده ای ؟
پاسخم داد و گفت : در ترساندن و آزار دیگران لذتی بیاد ماندنی است پس من از کار خود راضی هستم و هرگز از آن بیزار نمی شوم ..
اندکی اندیشیدم و سپس گفتم : راست گفتی من نیز چنین لذتی را تجربه کرده بودم ..
گفت : تو اشتباه می کنی زیرا کسی نمی تواند چنین لذتی را ببرد مگر آن که درونش از کاه پر شده باشد ..


hasti
سه شنبه 10 آذر 1394 12:01 ق.ظ
سلام////

بسوز ای دل که امروز اربعین است

عزای پور ختم المرسلین است

قیام کربلایش تا قیامت

سراسر درس، بهر مسلمین است

اربعن حسینی تسلیت باد
پاسخ منصور قلی زاده : سلام... ادرس شما را نمی تونم وارد شوم پس تسلیت اربعین حسینی را اینجا از من پذیرا باشید امید است در تمام اعمال ورفتار ونیز گفتار براستی حسینی باشیم این تنها ارزوی این حقیر برای خود است وامیدوارم شما هم مرا دعا کنید ممنون والتماس دعا...
p.a..r.s
سه شنبه 3 آذر 1394 11:02 ب.ظ
سلام آقا منصور گل
درنظر اول شاید خواننده پیش خودش این فکر رو داشته باشه که فقط یک داستان بود ولی وقتی دقیقاً توی بطن داستان بری خواهید فهمید که بعضی از اموات هستندکه وصیت های عجیب وقریبی را دارند.ولی خوب چاره ای نداری بجز اطاعت کردن از آن ...
داستان جالب بود...
Nina
شنبه 30 آبان 1394 11:30 ب.ظ
سلام دوست عزیز وب نایسی داری و جالب
خوشحال میشم به منم بسری
جنیفر
جمعه 29 آبان 1394 12:20 ق.ظ
دل من دیر زمانیست كه می پندارد:

بی گمان سنگدل است آنكه روا می دارد

جان این ساقه نازك را

- دانسته-

بیازارد! ...

« دوستی » نیز گلی است؛

مثل نیلوفر و ناز،

ساقه ترد ظریفی دارد...



...زندگی ، گرمی دل های به هم پیوسته ست

تا در آن دوست نباشد همه درها بسته ست...


...باغ جانت همه وقت از اثر صحبت دوست

تازه،

عطر افشان

گلباران باد♥

"فریدون مشیری"
جنیفر
جمعه 29 آبان 1394 12:19 ق.ظ
زمان در خواب و دریا قصه پرداز
خیالم در بلندی های پرواز،

ز تلخی های پایان، می رسیدم-

به شیرینِ شگفتی های آغاز !


"فریدون مشیری"
لیلی
پنجشنبه 28 آبان 1394 11:10 ب.ظ
باران میان سجده و سجاده ات جاریست

گاهی دچار بغضی و لبخند اجباریست



دیگر درونت شوق پروازی نمی بینی

این قصه پر درد نامش عاشق آزاریست



آبی ترین احساس رویا های شیرینم

نا دیده ام می گیری و از روی ناچاریست



قرآن بخوان محکم بگو این بار می مانی

تصویر ما در قاب خاتم عین بیداریست



من با تو ام من تا همیشه با تو می مانم

فرجام ما تکرار این عشق است و دلداریست



مشتاق باشی بر وصالم دست خواهی یافت

تصویر چشمت چشمه جوشان غمخواریست



غوغا به پا کن در میان دفتر اشعار

وقتی نباشی این غزل این واژه تکراریست



دلتنگی و اشک است افطارم بیا دیگر

کار دلم در ربنایت گریه و زاریست
آپم
دلسوختگان
پنجشنبه 28 آبان 1394 04:13 ب.ظ
کاش چون پاییز بودم
کاش چون پاییز خاموش وملال انگیز بودم.
برگهای آرزوهایم , یکایک زرد می شد,
آفتاب دیدگانم سرد می شد,
آسمان سینه ام پر درد می شد
ناگهان توفان اندوهی به جانم چنگ می زد
اشک هایم همچو باران دامنم را رنگ می زد.
وه ... چه زیبا بود, اگر پاییز بودم,
وحشی و پر شور ورنگ آمیز بودم,
شاعری در چشم من میخواند ...شعری آسمانی
در کنارم قلب عاشق شعله می زد,
در شرار آتش دردی نهانی.
نغمه ی من ...

همچو آواری نسیم پر شکسته
عطر غم می ریخت بر دلهای خسته.
پیش رویم :
چهره تلخ زمستان جوانی
پشت سر :
آشوب تابستان عشقی ناگهانی
سینه ام :
منزلگه اندوه و درد وبد گمانی.
کاش چون پاییز بودم

"فروغ فرخزاد"
ریحانه
پنجشنبه 28 آبان 1394 03:09 ب.ظ
سلام بایه مسابقه اپم خوشحال میشم برنده ی اولش توباشی پس عجله کن زود بیا وجواب بده
مستانه
پنجشنبه 28 آبان 1394 10:50 ق.ظ
ما مردم این خاک عجب مرده پرستیم
تا زنده که هستیم همه ضد هم هستیم
با تیر زده سایه هم را به سر هیچ
از خون تن هم وطنان یکسره مستیم

اما نکند آه فلان کس که بمیرد
آنکس که دغل در نظر ما به جهان بود
بر سر زده و گریه کنان زار بگوییم
او مظهر پاکی به همه کوی و کران بود

پُر گشته دل ما همه از کینه و نفرت
سودا زده پایین تنه ها را بپرستیم
تاریک و بد اندیش و پر از رنگ و ریاییم
بر جای خود آیینه به نیرنگ شکستیم

در ظاهر خود زیر و زبر پاکترینیم
در باطن خود تیغ به کف دشمن جرار
از تهمت و غیبت به جهان باک نداریم
در کوچه و پس کوچه و در گوشه بازار

از ناخن پا تا نوک سر حقه سراسر
با آنکه به ما در همه احوال شفیق است
در حلقه تزویر و حسادت به خیانت
خنجر زده از پشت به آنکس که رفیق است

خفاش صفت خون تن هم به شب و روز
در میهن در بند به هر گوشه بنوشیم
عالم همه در دیده ما زیر و زبر پول
بی دغدغه هم را به دوشاهی بفروشیم

هر روز به یک رنگ و به یک حیله و نیرنگ
استاد تملق به عیان و به نهانیم
ما چاه کن و گور کن و مرده خورانیم
ما زنده کشان زنده کشان زنده کشانیم
رویـــــROYAــا
چهارشنبه 27 آبان 1394 10:59 ب.ظ
چقدر خوبه آدم برای کسی خاص باشه ....لذت بخشه مگه نه؟

سلام روزگارتون خوش خوبید شما؟
لیلی
چهارشنبه 27 آبان 1394 10:16 ب.ظ
پاییز می‌رسد که مرا مبتلا کند
با رنگ‌های تـازه مــرا آشنا کند

پاییز می‌رسد که همانند سال پیش
خود را دوباره در دل قالیچـــه جا کند

او می‌رسد که از پس نه ماه انتظار
راز ِ درخت باغچـــه را برملا کند

او قول داده است که امسال از سفر
اندوه‌هــای تازه بیــارد ، خـدا کند

او می‌رسد که باز هم عاشق کند مرا
او قـول داده است بـه قــولش وفا کند

پاییز عاشق است، وَ راهی نمانده است
جــز این کــه روز و شب بنشیند دعا کند

شاید اثر کند، وَ خداوندِ فصل ها
یک فصل را بخاطر او جا به جا کند

تقویـم خواست از تو بگیرد بهـــار را
تقدیر خواست راه شما را جدا کند

خش خش ... ، صدای پای خزان است، یک نفر
در را بـــه روی حضــرت پاییــــز وا کند...

عمو علی
چهارشنبه 27 آبان 1394 09:35 ب.ظ
سلام بر استاد عزیز و گرامی

اسمان پرستاره شیدا
چهارشنبه 27 آبان 1394 03:36 ب.ظ
اپممممممممممممم
پارسا
سه شنبه 26 آبان 1394 10:41 ب.ظ
تاریک ترین ساعت شب ساعات قبل از طلوع خورشید است

پس همیشه امید داشته باش ....
افسانه
سه شنبه 26 آبان 1394 04:38 ب.ظ
بعد رفتنت
رودخانه ای از این اتاق گذشت
و من
نه سیبی سرخ بودم
که به دست های کسی برسم
نه برگی خشک
که جایی گیر کنم
قایقی کاغذی بودم
پر از کلماتی از تو.

حالا سال هاست
ماهیانی با حافظه طولانی
داستان غرق شدنم را
دور پاهایت
تعریف می کنند.


سبزاکلیلی
سه شنبه 26 آبان 1394 04:09 ب.ظ
سلام استاد
آپم، خوشحال میشم به وبم تشریف بیارین.
مستانه
سه شنبه 26 آبان 1394 10:29 ق.ظ
آسوده دلان را غم شوریده سران نیست
این طایفه را غصه ی رنج دگران نیست

راز دل ما پیش کسی باز مگوئید
هر بی بصری با خبر از بی خبران نیست

غافل منشینید ز تیمار دل ریش
این شیوه پسندیده صاحب نظران نیست

ای همسفران باری اگر هست ببندید
این خانه اقامتگه ما رهگذران نیست

ما خسته دلان از بر احباب چو رفتیم
چشمی ز پی قافله ی ما نگران نیست

ای بی ثمران سروشما سبز بمانید
مقبول بجز سرکشی بی هنران نیست

در بزم هنر اهل سیاست چه نشینند
میخانه دگر جایگه فتنه گران نیست
رویـــــROYAــا
سه شنبه 26 آبان 1394 08:59 ق.ظ
بزرگترین امیدم در وادی تنهایی اویی بود که متاسفانه منو جزو بد بختی هاش میدانست ...چقدر نا امیدانه است وقتی حس کنی در دنیایی که ساختی خیلی جای امیدی نیست وباید فرو رفته در خود گوشه ای کز کنی سر در گریبان و در مانده ..

چه رویارویی نا برابری !!! او برای تو همه چیز است نور درتاریکی مطلق زندگی وتو برای ا و عین بد بختی وفلاکت !!

اعماق وجودت فریاد میزنم که من هستم من اینم و گویی نمیشنوندت
و هر چقدر درا ین معرکه دست وپا میزنم گویی بیشتر در باتلاق تنهایی فرو رفته ام

ندایی از درون مرا می آزارد:
اری تو ساکن جزیره ی تنهایی هستی ومحکوم تا آخر عمرت !
..اکنون منم ودیوارهای خانه که هر لحظه به سویم در حال حرکتند ومنو بشدت محاصره کرده اند
در لعنتی این قفس کی باز میشود و کی من ازاد میتوانم پروازی به ابدیت داشته باشم ....!؟
رویـــــROYAــا
سه شنبه 26 آبان 1394 12:48 ق.ظ
آﻣﺪﯼ ﺩﺭ ﺧواب ﻣﻦ ﺩﯾﺸﺐ ﭼﻪ ﮐﺎﺭﯼ ﺩﺍﺷﺘﯽ؟
ﺍﯼ ﻋﺠﺐ ﺍﺯ ﺍﯾﻦ ﻃﺮﻓ ﻬﺎ ﻫﻢ، ﮔﺬﺍﺭﯼ ﺩﺍﺷﺘﯽ !
ﺭﺍﻩ ﺭﺍ ﮔﻢ ﮐﺮﺩﻩ ﺑﻮﺩﯼ ﻧﯿﻤﻪ ﺷﺐ ﺷﺎﯾﺪ ﻋﺰﯾﺰ !
ﯾﺎ ﮐﻪ ﺷﺎﯾﺪ ﺑﺎ ﺩﻝ ﺗﻨﮕﻢ ﻗﺮﺍﺭﯼ ﺩﺍﺷﺘﯽ
ﻣﻬﺮﺑﺎﻧﯽ ﻫﻢ ﺑﻠﺪ ﺑﻮﺩﯼ ﻋﺠﺐ ﻧﺎﻣﻬﺮﺑﺎﻥ !
ﺑﻌﺪ ﻋﻤﺮﯼ ﯾﺎﺩﺕ ﺍﻓﺘﺎﺩﻩ ﮐﻪ ﯾﺎﺭﯼ ﺩﺍﺷﺘﯽ
ﺳﺮ ﺑﻪ ﺯﯾﺮ ﺍﻧﺪﺍﺧﺘﯽ ﻭ ﮔﻔﺘﯽ ﺁﻫﺴﺘﻪ ﺳﻼﻡ
ﻟﺐ ﻓﺮﻭ ﺑﺴﺘﯽ ﻧﮕﺎﻩ ﺷﺮﻣﺴﺎﺭﯼ ﺩﺍﺷﺘﯽ
ﺧﺎﺳﺘﻢ ﭼﯿﺰﯼ ﺑﮕﻮﯾﻢ ﮔﺮﯾﻪ ﺑﻐﻀﻢ ﺭﺍ ﺷﮑﺴﺖ
ﻧﻪ ! ﻧﮕﻔﺘﻢ ﺳﺎﻟﻬﺎ ﭼﺸﻢ ﺍﻧﺘﻈﺎﺭﯼ ﺩﺍﺷﺘﯽ
ﺑﺎ ﻧﻮﺍﺯﺵ ﻣﯿﮑﺸﯿﺪﯼ ﺁﻩ ﻭ ﻣﯿﮕﻔﺘﯽ ﺑﺒﺨﺶ
ﺳﺮ ﺑﻪ ﺩﻭﺷﻢ ﻫﻖ ﻫﻖ ﺑﯽ ﺍﺧﺘﯿﺎﺭﯼ ﺩﺍﺷﺘﯽ
ﻭﻗﺖ ﺭﻓﺘﻦ ﺑﻐﺾ ﮐﺮﺩﯼ ﺧﯿﺮﻩ ﻣﺎﻧﺪﯼ ﺳﻮﯼ ﻣﻦ
ﺷﺎﯾﺪ ﺍﺯ ﺩﯾﻮﺍﻧﻪ ﯼ ﺧﻮﺩ ﺍﻧﺘﻈﺎﺭﯼ ﺩﺍﺷﺘﯽ
ﺭﻓﺘﯽ ﻭ ﻧﺎﺑﺎﻭﺭﺍﻧﻪ ﻣـــﻦ ﮐﻨــﺎﺭ ﭘﻨﺠﺮﻩ
ﻋﻄﺮ (ﺑﺎﺭﺍﻥ) ﺑﻮﺩ ﻭ ﺑﺮ ﺷﯿﺸﻪ ﺑﺨﺎﺭﯼ ﺩﺍﺷﺘﯽ
ﺻﺒﺢ ﺑﻮﯼ ﮔﻞ ﺗﻤﺎﻡ ﺧﺎﻧﻪ ﺭﺍ ﭘﺮ ﮐﺮﺩﻩ ﺑﻮﺩ
ﮐﺎﺵ ﻣﯿﺸﺪ ﺑﺎﺯ ﺩﺭ ﺧﺎﺑﻢ ﮔﺬﺍﺭﯼ ﺩﺍﺷﺘﯽ
ﻋﺸﻖ ﯾﻌﻨﯽ ﺑﯽ ﮔﻼﯾﻪ ﻟﺐ ﻓﺮﻭ ﺑﺴﺘﻦ.. ﺳﮑﻮﺕ
ﺩﻟﺨﻮﺵ ﺍﺯ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﺷﺒﯽ ﺑﺎ ﺍﻭ ﻗﺮﺍﺭﯼ ﺩﺍﺷﺘﯽ
لیلی
دوشنبه 25 آبان 1394 09:11 ب.ظ
این عشق ماندنی
این شعر بودنی
این لحظه‌های با تو نشستن
سرودنی‌ست
این لحظه های ناب
در لحظه‌های بی خودی و مستی
شعر بلند حافظ تو
شنودنی‌ست
این سر نه مست باده
این سر که مست
مست دو چشم سیاه توست
اینک به خاک پای تو می‌سایم
کاین سر به خاک پای تو با شوق
ستودنی‌ست
تنها تو را ستودم
آن سان ستودمت که بدانند مردمان
محبوب من به سان خدایان
ستودنی‌ست
من پاکباز عاشقم
از عاشقان تو
با مرگ آزمای
با مرگ …
اگر که شیوه تو
آزمودنی‌ست
این تیره روزگار در پرده غبار
دلم را فرو گرفت
تنها به خنده
یا به شکر خنده‌های تو
گرد و غبار از دل تنگم
زدودنی‌ست
در روزگار هر که ندزدید مفت باخت
من نیز می‌ربایم
اما چه؟
بوسه، بوسه از آن لب
ربودنی‌ست
تنها تویی که بود و نبودت یگانه بود
غیر از تو
هر که بود هر آنچه نمود نیست
بگشای در به روی من و عهد عشق بند
کاین عهد بستنی
این در گشودنی ست
این شعر خواندنی
این شعر ماندنی
این شور بودنی
این لحظه‌های پرشور
این لحظه‌های ناب
این لحظه‌های با تو نشستن
سرودنی‌ست
حمید مصدق

ریحانه
دوشنبه 25 آبان 1394 05:43 ب.ظ
سلام اپم خوشحال میشم بیای
رویـــــROYAــا
دوشنبه 25 آبان 1394 04:57 ب.ظ

رویـــــROYAــا
سه شنبه 12 آبان 1394 11:51 ق.ظ
خواندمت امروز یادت باشد !
http://MYNICEDREAM.MIHANBLOG.COM
مستانه
دوشنبه 25 آبان 1394 09:52 ق.ظ
یک سری آدمها تو دنیـا هستن که ..

وقتی باهاشون هستی احساس می کنی خودتی ... !

بودی باهاشون بهترین لحظات دنیاست ...

این آدمها کم هستن ...

ولی هستن ....
.
لیلی
یکشنبه 24 آبان 1394 10:26 ب.ظ
بگذار زمین روی زمین بند نباشد

حافظ پی اعطای سمرقند نباشد

بگذار كه ابلیس در این معركه یكبار

مطرود ز درگاه خداوند نباشد

بگذار گناه هوس آدم و حوا

بر گردن آن سیب كه چیدند نباشد

مجنون به بیابان زد و... لیلا ولی ای كاش

این قصه همان قصه كه گفتند نباشد

ای كاش عذاب نرسیدن به نگاهت

آن وعده ی نادیده كه دادند نباشد

یك بار تو در قصه ی پر پیچ و خم ما

آن كس كه مسافر شد و دل كند نباشد


آشوب همان حس غریبی ست كه دارم

وقتی كه به لب های تو لبخند نباشد

در تك تك رگ های تنم عشق تو جاریست

در تك تك رگ های تو هر چند نباشد

من می روم و هیچ مهم نیست كه یك عمر...

زنجیر نگاه تو كه پابند نباشد...

وقتی كه قرار است كنار تو نباشم

بگذار زمین روی زمین بند نباشد...

 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.


نمایش نظرات 1 تا 30


Admin Logo
themebox Logo