تبلیغات
داستان های کوتاه منصور - فعلا مرا نخواستن

دوست دارم صدای خاص خود باشم چرا که می دانم هرگز چخوف نخواهم شد.

فعلا مرا نخواستن

تاریخ:جمعه 29 آبان 1394-06:12 ق.ظ

وصیت هم شرایط خاص خودش روداره که متاسفانه برای ما بدترین نوعش اتفاق افتاد طوری که مرحوم می خواست طبق وصیت با اتوبوس به زادگاهش برده شود وهمین مسئله باعث درگیری بین اونا شده بود اینجورکه طالبی دیشب می گفت:

-        به چه زبونی باید حالی کنم، بردن جنازه با اتوبوس ممنوعه، وگرنه تو که منو می شناسی حرفی ندارم، تورو خدا یه جوری بیا به اینا حالی کن هرچی به فلور میگم گوشش به این حرفا بدهکار نیست، حالاهم که این بنده خدا دستش از دنیا کوتاهه درست نیست این حرفا ولی خدایی تو بگو چه خاطره خوبی برای ما گذاشته  که این همه توقع دارن ...

...  فهمیدم این وصیت کاری کرده که رابطه بینشون شکراب شده حالا هم تند تند میخواد بدون اینکه کسی بفهمه در پی رفع ورجوع آن باشم وازلابلای حرفاش فهمیدم کلا دل خوشی ازمرحوم نداره، خب من هم نداشتم اصلا کی داشت به مهربونیش یا به بذل بخشش ویا به حرف های ناروا که چشم می بست دهن باز می کرد وبه زمین زمان فحش های رکیک می داد. کاری کرده بود که هیچ کسی دل خوشی ازش نداشت، یه جورایی می خوام بگم همون بهتر که رفت حالاهم این وسط برای رفع این مسئله ناخوداگاه گرفتاراین معرکه شدم، هنگام ورود دیدم چطوردردیوارطبق معمول با نصب اگهی وپارچه های سیاه به مناسبت فوت مرحوم میزا تقی خان سیاه شده بود و بهمن هم سراپا مشکی وماتم گرفته با موهای ژولیده و سخت خواب آلود، منتظر اتوبوس ایستاده ، بربچه هارو داخل خونه کردم وبه بهونه ای خواستم ازاومدن آمبولانس با خبر باشم همین که فهمیدم آمبولانسی در کار نیست وقرارکه با اتوبوس جنازه رو به سوی زادگاهش حمل کنیم فرصت رو مناسب برای دلیل این کاردیدم درجواب خونسرد گفت:

-        دایی جان خودش اینجوری وصیت کرده، داریم طبق وصیت پدرعمل می کنیم وصیت کرده بود که وقتی از دار دنیا رفت با اتوبوس طالبی به زادگاهش برده واونجا دفن بشه خب ما هم داریم همین کارو می کنیم

هاج واج نگاش کردم  پرسیدم

-        خب حالا چرا با امبولانس نه؟ ما هم با اتوبوس دنبال آمبولانس حرکت می کنیم فکر کنم اینجوری تا زادگاهش کسی معذب نمی شه... که یهو وسط حرفم با چهره برافروخته ودرهم فشرده پرید و گفت:  

-        اصلا دایی جان معلوم هست شما طرف کی هستی ! گفتم که ما فقط داریم طبق وصیت عمل می کنیم تازه خوبی اتوبوس اینه که تا لب گورهمه با هم هستیم ! بعد بلافاصله سکوت معنا داری کرد و پرسید ببینم مگه طالبی چیزی بهتون گفته که اول صبحی اومدی این مطلب رو به ما میگی اگه چیزی گفته، بگو من از زیر سنگ هم شده یه اتوبوس پیدا واینکارو عملی کنم

شستم خبردارشد این مسئله به اندازه کافی تنش داره ومن نباید بدترش کنم ، با تته پته مجبور شدم تند تند ماله کشی کنم که یه وقت بو یی نبره چطوراز من خواسته بود. بردن جنازه روبا اتوبوس بهم بزنم، تازه وقتی بهمن رو می دیدم با دلواپسی هرازگاهی به انتهای خیابون سرک می کشید و منتظراومدن اتوبوس بود. سکوت رو ترجیح دادم و رفتم سراغ خواهرم که شاید بشه کاری کرد که اونم خیلی خلاصه وفشرده گفت : ببین داداش جان، چی بگم از شوخ طبعی که نداشت بگم از لطافت بی طبع اش بگم از خلق خوی خوشش که یک عمرندیدم بگم همش دعوا و مرافعه، ازدهن فحشش بگم توبگوداداش ازکدوم اینا بگم اینم از وصیت کردنش ولی می بینی که بهمن بهم ریخته ست هرچه باشه پدرشه، زیاد سربسرش نزاربزاردفنش کنیم راحت شیم من با فلورحرف زدم واونم طالبی رو قانع کرده، تا این حرفو شنیدم نفس راحتی کشیدم چون با این حرف ماموریت خود را تمام شده فرض کردم فقط یه جوری به طالبی رسوندم " متاسفم کاری از دست من بر نمیاد ، دیگه خودت می دونی ! "

... بیچاره اومد هرچه باشه، طالبی داماد بزرگ این خونواده بود ونمی خواست کدورتی بعدها به شکل یه خاطره بد باقی بمونه، امّا با لب لوچه آویزون و دمغ درست مثل برج زهرمار وبدون اینکه با کسی حرفی بزنه منتظرتحویل گرفتن جنازه وبردن داخل اتوبوس بود. یه لحظه برای من شبیه نگهبانان درب جهنم شده بود. یکی یکی بستگان وآشنایان دور نزدیک سواراتوبوس شدند. وسینی های حلوا وخرما ومیوه هم آوردیم تو اتوبوس. قیافه ها مغموم وگرفته توام با حزن وپریشانی خاطر، بعد هم جنازه روبردیم کف راهرواتوبوس خوابوندیم واتوبوس حرکت کرد بعد از حرکت اتوبوس سعی کردم کنارصندلی راننده بنشینم بیشتر می خواستم طالبی دمغ کرده ونگران رو دلداری دهم هرچه باشه جون چهل مسافردستش بود. ولی دریغ از یه کلمه، لام تا کام حرفی نمی زد فقط گاهی با کمکش اختلاط می کرد. کمک راننده اش هم بیچاره سرپا کنارم ایستاده بود . فضا، فضای مسافرت نبود اولین باری بودکه داشتم تجربه می کردم سعی می کردم بیشتر به جاده واطراف نگاه کنم تا به مرده، صدای قران ونوحه همچنان ادامه داشت گاهی هم می دیدم بستگان مادرمرده چه جوری مغموم و گرفته دو به دوآرام ونجوا گونه مشغول گفتگو و تنها گاه گاهی صدای گریه فلوردخترش که زبون می ریخت و داغ مارا تازه می کرد" الهی بمیرم برات بابا جون ، چطوری دلت اومد جلوی چشم ما زیر پای ما بخوابی که  ببریمت دفنت کنیم "

... اتوبوس به راه خود ادامه می داد و جاده حال هوای خود ش رو داشت، دو طرف جاده تماما دشت برهوت بود وکمتر آبادی پیدامی شد و تنها حرکت موجود سگ های ولگرد والبته گاه گاهی کلاغان سیاهی که بسوی نقطه نامعلوم در پرواز بودند. الحق طالبی راننده زبردستی بود که با سرعت متعادل به راه خود ادامه می داد که یهو برق سه فاز همه مارا گرفت طوری که در یک لحظه غافلگیر شدیم ، سر صدای مهین خانوم بود که بلند شد. اینجور که شنیدم می گفت دیده چه جور پای مرحوم میزا تقی خان تکون خورده. این حرف مثل بمب فضای اتوبوس رو بهم ریخت و همه نیم خیز شده بودن، مهین خانوم هم تند تند  قسم می خورد که

-         مرض ندارم که دروغ بگم والله بالله خودم دیدم یکی از پاهاش  تکون خورد

... سرصدای بیش ازحد باعث شک تردید طالبی شد وتصمیم گرفت کنارجاده توقف کند وگفت: با این شرایط نمی تونم رانندگی کنم اصلا شاید زنده باشه واتوبوس را درفضای مناسب نگه داشت و مجبور شدیم جنازه را پایین وروی پتویی قرار دهیم وهمگی حلقه وار روی جنازه خیمه زدیم یعنی چی، دکترکه جواز دفن رو صادر کرده مگه میشه مرده زنده شه ! هاج واج به مهین خانوم نگاه می کردیم، باد سردی می وزید وسرما تا مغز استخوان نفوذ می کرد.  برکه آبی در نزدیکی ما به سوی دشت روان بود و چنتا درخت ردیف کناربرکه آب داشتند ماروبا تعجب نگاه میکردند  وبه فاصله ای اندک تردد ماشین های عبوری تنها فضای موجود دور اطرافمان بود وازآبادی ودکتر هیچ خبری نبود. ودل گرمی ما تنها به حرفای مهین خانوم بود که یه ریزتکرار می کرد والله بالله خودم دیدم کورشم اگه دروغ بگم خودم دیدم چطوریکی ازپاهاش تکون خورد چرا حرف منوباورنمی کنید.حالا توی اون هیرویراصغراقا پرسید: دختر خاله درست دیدی، مطمئنی پاش تکون خورد؟ مهین خانوم هم با حالتی بهت زده گفت: یعنی چی این حرف پسرخاله ! پس کجاش تکون خورد؟ کور که نیستم مطمئنم که میگم پاش تکون خورد. یکی دیگه گفت: مرده که ترس نداره خب پتو رو از صورتش کنار بزنید ودیگری اشاره می کرد نه ، نه ، اینکارو نکنید روح مرده زنده ست ومعذب می شه! بساطی به پا شد تا اینکه فلور دختر بزرگش پتو رو کنار زد. دیدیم، چشم ها بسته ونفسی برای ادامه حیات نبود. مات مبهوت مونده بودیم وسط بیابون واگه کسی ما را از دور می دید فکر می کرد داریم بساط مارگیری می بینیم، زمانی از این ماجرا گذشت دیگه گیج ویج درمونده بودیم که چه غلطی کنیم هرکی یه چیزی می گفت وبزرگترو کوچکتری در کارنبود از طرفی هم طالبی تعطیل کرده بود ودر حالیکه تند تند پک جانانه ای به سیگار می زد ازلابلای دود سیگار می گفت هرکی می تونه  پشت فرمون بنشینه من یکی نیستم، آدم زنده رو که نمی تونیم ببریم دفنش کنیم، درهمین بگیر ببند بودیم که دوباره ولوله ای به پا شد. با کمال تعجب دیدیم بله مهین خانوم درست دیده بود چون یکی از پاهای مرحوم تکون آهسته ای خورد وچشمهایش را باز کرد. جیغ ویغ بستگان بلند شد فلور از هول درجا غش کرد. مرحوم  زنده شده بود. وبربر مارو نگاه می کرد. فضای ترس توام با شادی قاطی شده بود وبالاخره با کمک ما بسختی نشست از ترس چنتا از دختر بچه ها  فرار کردن، مادر مرده ها بد جوری ترسیده بودند . دیدم چطورمرحوم مغفور جنت مکان خلد اشیان میرزا تقی خان لحظات قبل ، اینک نشسته وداره یکی یکی ما روبا حیرت نگاه می کنه، در یک لحظه کوتاه  دو دختردیگرش پدر زنده خود را دریک ثانیه بغل گرفته وازخوشحالی شروع به گریه وزاری کردن فضا، فضای دیگری شد . میرزابعد از رها کردن گردن خود از دست دخترانش با صدای گنگ وبا کلمات بریده بریده وبا زبان شکسته بسته، در حالی که چانه اش را داده بود پایین  پرسید چی شده ؟ اینجا کجاست ؟ که به او حالی کردیم ، هیچی هیچی حال شما بهم خورده بود داشتیم می بردیم زادگاه تان پیش دکتر! تا اینکه بهمن راست حسینی همه ماجرای اتفاق افتاده رو تعریف کرد. یهومیرزا رفت تویه فکرعمیق وتنها گفت: عجب ! عجب ! پس اینطور، معلوم شد فعلا مرا نخواستن ، ودیگه ساکت شد روبوسی ها با میرزا  شروع شد انگار نه انگار که تا دیروز چشم دیدنش را نداشتن شاید از هول ناباوری و شوک بود بالاخره اتوبوس به خانه بازگشت واز قران ونوحه خبری نبود ودخترانش سعی می کردند بااهنگ شاد موزیک بخوانند ودرهمان راهرواتوبوس برقصند. صحنه عوض شده بود. حلوا تمام شد و نوبت به پوست کندن میوه ها بود. خواهرم کنار صندلی میرزا در حالیکه دست اورا می فشرد نشسته بود و طالبی هم از آینه به عقب فلور رونگاه می کرد شنیدم که بهش گفت " فلور خانوم من مخلص شما هستم ، عصبانی بودم ویه اختلاطی نا میزون با شما داشتم که امیدوارم منو ببخشی وحال مارو نگیری "  فلور می خندید ومی رقصید نزدیک ظهر شد و خواهرم دستور داد  در اولین توقفگاه به میمنت زندگی دوباره شوهرش برای صرف ناهار اتوبوس رو نگه داره ، جالب اینجاست از اون روز به بعد تغییر رفتار میرزا بود . چون اوکلا یه  آدم دیگه ای شده بود. گوشه گیر مهربان، پاک سخن و دست دل باز وتنها ذکری که از آن عوالمات می کرد بیشتر از یک جمله نبود " فعلا مرا نخواستن"  ! ...




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 
http://leannarookwood.hatenablog.com
چهارشنبه 18 مرداد 1396 07:21 ق.ظ
Thanks very nice blog!
پاسخ منصور قلی زاده :
Lowell
دوشنبه 25 اردیبهشت 1396 04:16 ب.ظ
Appreciation to my father who stated to me about
this webpage, this web site is in fact amazing.
پاسخ منصور قلی زاده :
manicure
دوشنبه 21 فروردین 1396 11:29 ق.ظ
What's Happening i'm new to this, I stumbled upon this I have discovered It
absolutely helpful and it has aided me out loads. I'm hoping
to give a contribution & aid different users like its helped me.
Great job.
پاسخ منصور قلی زاده :
دختر اردیبهشتی
شنبه 15 اسفند 1394 11:28 ق.ظ
ممنون از حضور ارزشمندت
دختر اردیبهشتی
شنبه 15 اسفند 1394 11:28 ق.ظ
لاییییییییییییییییک
دختر اردیبهشتی
شنبه 15 اسفند 1394 11:28 ق.ظ
ﻣﻮهاﯾﺶ ﺳﭙﯿﺪ ﮔﺸﺖ ﮐﻮﺩﮐﯽ ﮐﻪ ﺩﻓﺘﺮ ﺧﺎﻃﺮﺍﺗﻢ ﺭﺍ ﻣﯽ ﺧﻮﺍﻧﺪ
ﭼﻮﻥ ﺑﺎ ﺳﺮ ﮐﺮﺩﻣﺶ ﺗﻮ ﮔﻮﻧﯽ ﺁﺭﺩ
ﮐﻪ بفهمه ﺩﻓﺘﺮ ﺧﺎﻃﺮﺍﺕ ﺷﺨﺼﯿﻪ
ﮐﺎﻣﻼ ﺷﺨﺼﯽ
مها
سه شنبه 22 دی 1394 12:25 ب.ظ
خیلی زیبا بوووووود...
فعلا مراااااا نخواستن....
رفیق
چهارشنبه 16 دی 1394 05:06 ب.ظ
سلام .. خدا رو شکر که خوب هستید. من هم خوبم .. ممنون
ماشاءالله چقدر نظر اومده اینجا .. جمعتون جمع .. دمتون گرم ..
نسیم...
دوشنبه 30 آذر 1394 05:31 ب.ظ
باور به نور و روشنایی است ، که شام تیره ،از دل شب یلدا جشن مهر و روشنایی به ما هدیه میدهد یلدایتان مبارک
علیرضا
یکشنبه 29 آذر 1394 11:39 ق.ظ
سلام!
خیلی زیبا و جالب بود.
یا علی!
بدرود!
دل آرام
جمعه 27 آذر 1394 01:39 ق.ظ
سلام
آقا منصور داستان جدید نمیخوایید پست کنید ؟

چشم انتظار خوند مانده ایم
جنیفر
پنجشنبه 26 آذر 1394 10:29 ب.ظ
سلام و وقت بخیر
بله این تفکرات شخص دانته هستش و با آموزه های دینی ما مغایرت داره
خخخخخ آقای دانته بهشت رو هم طبق بندی کرد. تشریف ببرید این آدرس
http://ahmadyaghma.blogfa.com/cat-22.aspx

سپاس از شما
عاقبتتون بخیر باشه
لیلی
پنجشنبه 26 آذر 1394 09:34 ب.ظ
دیوانه دلم سنگ به تو عین ثواب است

امید به هشیاری تو نقش برآب است



در کوچه و بازار چنان شهره ی خلقی

نامت همه جا پرسش وهم ختم جواب است



هرلحظه حضور تو چوآهی ست شرر خیز

دردی که قدم های تو لبریز عذاب است



با توست غم بی کسی وحسرت جانکاه

ای دشمن هر دوست چه آیین صواب است



مجنون زتو آموخت غم دربه دری را

کاین گونه به هر وادیه در بند سراب است



ای کاش طبیبی برسد حاذق و عاشق

احوال عمومی دلم سخت خراب است



گه کوه گرفتار غرورست و گهی کاه

گه زهر هلال شده گه باده ی ناب است



گفتم که چو دریاست به درگاه تو آرم

آنجا که دل مدعیان در تب و تاب است



امواج حضور تو چو برخاست بلم گفت

این دل به سراپرده ی عاشق حباب است


درود ... آپم و منتظر حضور گرم و همیشگی شما
دلسوختگان
پنجشنبه 26 آذر 1394 08:53 ب.ظ
همه شب نماز خواندن ، همه روز روزه رفتن
همه ساله از پی حج سفر حجاز کردن

زمدینه تا به کعبه سر وپا برهنه رفتن
دو لب از برای لبیک به گفته باز کردن

شب جمعه ها نخفتن ، به خدای راز گفتن
ز وجود بی نیازش طلب نیاز کردن

به مساجد و معابد همه اعتکاف کردن
ز ملاهی و مناهی همه احتراز کردن

به حضور قلب ذکر خفی و جلی گرفتن
طلب گشایش کار ز کارساز کردن

پی طاعت الهی به زمین جبین نهادن
گه و گه به آسمان ها سر خود فراز کردن

به مبانی طریقت به خلوص راه رفتن
ز مبادی حقیقت گذر از مجاز کردن

به خدا قسم که هرگز ثمرش چنین نباشد
که دل شکسته ای را به سرور شاد کردن

به خدا قسم که کس را ثمر آنقدر نبخشد
که به روی ناامیدی در بسته باز کردن


"شیخ بهایی"
رویـــــROYAــا
پنجشنبه 26 آذر 1394 04:57 ب.ظ
هشت بار بگو یا بادام هندی و برای هشت نفر بفرست.

شب خواب پسته می بینی.

نخند یک نفر کوتاهی کردخواب کشمش دید!


پیشاپیش یلدا مبارک!!!!!!!!!!


جشن شب چله ( یلدا)....بلند ترین شب سال بر همه دوستان وبلاگی مبارک

سلام خوبید؟
جنیفر
پنجشنبه 26 آذر 1394 03:57 ب.ظ
سلام
عصر آخرین پنجشنبه پاییزتون بخیر باشه
جنیفر
پنجشنبه 26 آذر 1394 03:56 ب.ظ
من زندگی را دوست دارم
ولی از زندگی دوباره می ترسم!
دین را دوست دارم
ولی از كشیش ها می ترسم!
قانون را دوست دارم
ولی از پاسبان ها می ترسم!
عشق را دوست دارم
ولی از زن ها می ترسم!
كودكان را دوست دارم
ولی از آینه می ترسم!
سلام را دوست دارم
ولی از زبانم می ترسم!
من می ترسم ، پس هستم
این چنین می گذرد روز و روزگار من
من روز را دوست دارم
ولی از روزگار می ترسم حسین پناهی
ریحانه
پنجشنبه 26 آذر 1394 02:03 ب.ظ
سلام اپم
دلسوختگان
چهارشنبه 25 آذر 1394 09:20 ب.ظ
هوای خوبی است
همان هوای معروف دو نفره
همان دستهای به هم گره شده
راه بلند خاموش از ترانه صنعت و ازدهام
همان جاده طبیعی سر سبز كوهستان
كه تا چشم كار می كند
فقط خدا هست
دستهایم را باز می كنم
یك نفس عمیق
وجودم پر می شود از محبت
چشمه از چشمهایم ذلال تر
برف تا زانو
زانو پر از حس رفتن بی هیچ خستگی
خدایا
برای رفتن به این لایتناهی
عبور از قنوت سبز
پرواز از درون
لازم است
یاریم كن ...
گلسا
چهارشنبه 25 آذر 1394 01:51 ب.ظ
برای کسانی که به شما حسادت میکنند اینگونه دعا کنید

پروردگارا ...

اگر در این جهان کسی هست ،
که تاب دیدن خوشبختی مرا ندارد ،
چنان خوشبختش کن ...
که خوشبختی مرا از یاد ببرد ..




خالی بستم به زمین گرم بخوره ایشالااااا...
بدبخت حسوووود



سلام
لیلا
چهارشنبه 25 آذر 1394 01:45 ب.ظ
سلام. ممنونم از نظری که دادین. بله درسته ولی درواقع میشه اینطور تعبیرش کرد که ازهمه ناملایمات خسته است و پناه برده به آغوش همیشگی اش که سالها بوده فراموشش کرده و اون آغوش آغوش آفریدگار خودشه که با اینکه از وجودشه اماخیلی وقته وجودش رو فراموش کرده! دلتنگ برگشت به وجود آغازین خودشه
SNOW ALONE
چهارشنبه 25 آذر 1394 10:51 ق.ظ
سلام دوست خوبم...
ممنون دوست عزیز لطف دارید نگاه شما زیباست...
چند وقته که دیگه دعوتنامه ای برای خوندن داستان های جدیدتون نداشتم وقتی هم اومدم نشد بخونم یکم عجله داشتم و زود رفتم...
بی اقراق میگم این داستان هم مثله بقیه حتی بیشتر از بقیه دلنشین تر و زیبا تر بود...
امیدوارم همیشه همینجوری در کارتون موفق باشید...
SNOW ALONE
چهارشنبه 25 آذر 1394 09:48 ق.ظ
گاهی خیال می کنم از من بریده ای
بهتر ز من برای دلت برگزیده ای؟
از خود سوال می کنم آیا چه کرده ام؟
در فکر فرو می روم از من چه دیده ای؟
فرصت نمی دهی که کمی درد دل کنم ...
گویا از این نمونه مکرر شنیده ای ...
از من عبور می کنی و دم نمی زنی ...
تنها دلم خوش است که شاید ندیده ای ...
یک روز می رسد که در آغوش گیرمت
هرگز بعید نیست، خدا را چه دیده ای
SNOW ALONE
چهارشنبه 25 آذر 1394 09:47 ق.ظ
می توان عاشق بود
به همین آسانی ...
من خودم
چند سالی ست که عاشق هستم
عاشق برگ درخت
عاشق بوی طربناک چمن
عاشق رقص شقایق در باد
عاشق گندم شاد
آری
می توان عاشق بود
مردم شهر ولی میگویند
عشق یعنی رخ زیبای نگار
عشق یعنی خلوتی با یک یار
یا به قول خواجه
عشق یعنی لحظه ی بوس و کنار
من نمی دانم چیست
اینکه این مردم گویند ...
من نه یاری نه نگاری نه کناری دارم ...
عشق را اما من،
با تمام دل خود می فهمم
عشق یعنی رنگ زیبای انار ...
SNOW ALONE
چهارشنبه 25 آذر 1394 09:47 ق.ظ
راه که می روم

مدام برمی گردم

پشت سرم را نگاه می کنم

مدام...!

دیوانه نیستم

محبوبم را در پشت سرم گم کرده ام!



"رسول یونان"

لیلا
سه شنبه 24 آذر 1394 10:51 ب.ظ
ﺩﺧﺘﺮ ﮐﻮﭼﮏ ﺑﻪ ﻣﻬﻤﺎﻥ ﮔﻔﺖ :

ﻣﯿﺨﻮﺍﯼ ﻋﺮﻭﺳﮑﺎﻣﻮ ﺑﺒﯿﻨﯽ ؟


ﻣﻬﻤﺎﻥ ﺑﺎ ﻣﻬﺮﺑﺎﻧﯽ ﺟﻮﺍﺏ ﺩﺍﺩ : ﺑﻠﻪ ، ﺣﺘﻤﺎ !


ﺩﺧﺘﺮﮎ ﺩﻭﯾﺪ ﻭ ﻫﻤﻪ ﯼ ﻋﺮﻭﺳﮑﻬﺎﺭﻭ ﺁﻭﺭﺩ ،

بعضی از اونا خیلی با نمک بودن

ﻭﻟﯽ ﺩﺭﺑﯿﻦ ﺍﻭﻧﺎ ﯾﮏ ﻋﺮﻭﺳﮏ ﺧﯿﻠﯽ قشنگ دیگه هم بود


ﻣﻬﻤﺎﻥ ﺍﺯ ﺩﺧﺘﺮﮎ ﭘﺮﺳﯿﺪ :

ﮐﺪﻭﻣﺸﻮﻧﻮ ﺑﯿﺸﺘﺮ ﺍﺯ ﻫﻤﻪ ﺩﻭﺳﺖ داری؟

ﻭ ﭘﯿﺶ ﺧﻮﺩﺵ ﻓﮑﺮ ﮐﺮﺩ :

ﺣﺘﻤﺎ ﺍﻭﻧﯽ ﮐﻪ ﺍﺯ ﻫﻤﻪ ﻗﺸﻨﮕﺘﺮﻩ …

ﺍﻣﺎ ﺧﯿﻠﯽ ﺗﻌﺠﺐ ﮐﺮﺩ ﻭﻗﺘﯽ ﮐﻪ ﺩﯾﺪ

ﺩﺧﺘﺮﮎ ﺑﻪ ﻋﺮﻭﺳﮏ ﺗﮑﻪ پاره ای که یک دست هم نداشت اشاره کرد

ﻭ ﮔﻔﺖ : ﺍﯾﻨﻮ

ﻣﻬﻤﺎﻥ ﺑﺎ ﮐﻨﺠﮑﺎﻭﯼ ﭘﺮﺳﯿﺪ :

ﺍﯾﻦ ﮐﻪ ﺯﯾﺎﺩ ﺧﻮﺷﮕﻞ نیست


ﺩﺧﺘﺮﮎ ﺟﻮﺍﺏ ﺩﺍﺩ :

ﺁﺧﻪ ﺍﮔﻪ ﻣﻨﻢ ﺩﻭﺳﺘﺶ ﻧﺪﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﻢ


ﺩﯾﮕﻪ ﻫﯿﺸﮑﯽ ﻧﯿﺴﺖ ﮐﻪ ﺑﺎﻫﺎﺵ ﺑﺎﺯﯼ ﮐﻨﻪ

ﻭ ﺩﻭﺳﺘﺶ ﺩﺍﺷﺘﻪ باشه


ﺍﻭﻧﻮﻗﺖ ﺩﻟﺶ ﻣﯿﺸﮑﻨﻪ


♥♥♥♥


حالا میفهمی مهربونی یعنی چی !
لیلی
سه شنبه 24 آذر 1394 09:41 ب.ظ
دختری با پدرش میخواستند از یک پل چوبی رد شوند. پدر رو به دخترش گفت: دخترم دست من را بگیر تا از پل رد شویم.
دختر رو به پدر كرد و گفت: من دست تو را نمیگیرم تو دست مرا بگیر.
پدر گفت: چرا؟ چه فرقی میكند؟ مهم این است كه دستم را بگیری و با هم رد شویم.
دخترك گفت: فرقش این است كه اگر من دست تو را بگیرم ممكن است هر لحظه دست تو را رها كنم،
اما تو اگر دست مرا بگیری هرگز آن را رها نخواهی كرد!
این دقیقا مانند داستان رابطه ما با خداوند است؛
هر گاه ما دست او را بگیریم ممكن است با هر غفلت و ناآگاهی دستش را رها كنیم،
اما اگر از او بخواهیم دستمان را بگیرد، هرگز دستمان را رها نخواهد كرد!
و این یعنی عشق...
"دعا کنیم فقط خدا دستمونو بگیره"
"آرامش "
محصول تفکر نیست !!
آرامش هنر نیندیشیدن به انبوه مسایلیست که ارزش فکر کردن ندارند...
"لحظه هایتان ارام"



نسیم...
سه شنبه 24 آذر 1394 02:52 ب.ظ
سلام ممنون از حضورتان
خوشحال شدم از تشریف فرماییتون
رویـــــROYAــا
سه شنبه 24 آذر 1394 02:36 ب.ظ

آﻣﺪﯼ ﺩﺭ ﺧواب ﻣﻦ ﺩﯾﺸﺐ ﭼﻪ ﮐﺎﺭﯼ ﺩﺍﺷﺘﯽ؟
ﺍﯼ ﻋﺠﺐ ﺍﺯ ﺍﯾﻦ ﻃﺮﻓ ﻬﺎ ﻫﻢ، ﮔﺬﺍﺭﯼ ﺩﺍﺷﺘﯽ !
ﺭﺍﻩ ﺭﺍ ﮔﻢ ﮐﺮﺩﻩ ﺑﻮﺩﯼ ﻧﯿﻤﻪ ﺷﺐ ﺷﺎﯾﺪ ﻋﺰﯾﺰ !
ﯾﺎ ﮐﻪ ﺷﺎﯾﺪ ﺑﺎ ﺩﻝ ﺗﻨﮕﻢ ﻗﺮﺍﺭﯼ ﺩﺍﺷﺘﯽ
ﻣﻬﺮﺑﺎﻧﯽ ﻫﻢ ﺑﻠﺪ ﺑﻮﺩﯼ ﻋﺠﺐ ﻧﺎﻣﻬﺮﺑﺎﻥ !
ﺑﻌﺪ ﻋﻤﺮﯼ ﯾﺎﺩﺕ ﺍﻓﺘﺎﺩﻩ ﮐﻪ ﯾﺎﺭﯼ ﺩﺍﺷﺘﯽ
ﺳﺮ ﺑﻪ ﺯﯾﺮ ﺍﻧﺪﺍﺧﺘﯽ ﻭ ﮔﻔﺘﯽ ﺁﻫﺴﺘﻪ ﺳﻼﻡ
ﻟﺐ ﻓﺮﻭ ﺑﺴﺘﯽ ﻧﮕﺎﻩ ﺷﺮﻣﺴﺎﺭﯼ ﺩﺍﺷﺘﯽ
ﺧﺎﺳﺘﻢ ﭼﯿﺰﯼ ﺑﮕﻮﯾﻢ ﮔﺮﯾﻪ ﺑﻐﻀﻢ ﺭﺍ ﺷﮑﺴﺖ
ﻧﻪ ! ﻧﮕﻔﺘﻢ ﺳﺎﻟﻬﺎ ﭼﺸﻢ ﺍﻧﺘﻈﺎﺭﯼ ﺩﺍﺷﺘﯽ
ﺑﺎ ﻧﻮﺍﺯﺵ ﻣﯿﮑﺸﯿﺪﯼ ﺁﻩ ﻭ ﻣﯿﮕﻔﺘﯽ ﺑﺒﺨﺶ
ﺳﺮ ﺑﻪ ﺩﻭﺷﻢ ﻫﻖ ﻫﻖ ﺑﯽ ﺍﺧﺘﯿﺎﺭﯼ ﺩﺍﺷﺘﯽ
ﻭﻗﺖ ﺭﻓﺘﻦ ﺑﻐﺾﮐﺮﺩﯼﺧﯿﺮﻩ ﻣﺎﻧﺪﯼﺳﻮﯼﻣﻦ
ﺷﺎﯾﺪ ﺍﺯ ﺩﯾﻮﺍﻧﻪ ﯼ ﺧﻮﺩ ﺍﻧﺘﻈﺎﺭﯼ ﺩﺍﺷﺘﯽ
ﺭﻓﺘﯽ ﻭ ﻧﺎﺑﺎﻭﺭﺍﻧﻪ ﻣـــﻦ ﮐﻨــﺎﺭ ﭘﻨﺠﺮﻩ
ﻋﻄﺮ (ﺑﺎﺭﺍﻥ) ﺑﻮﺩ ﻭ ﺑﺮ ﺷﯿﺸﻪ ﺑﺨﺎﺭﯼ ﺩﺍﺷﺘﯽ
ﺻﺒﺢ ﺑﻮﯼ ﮔﻞ ﺗﻤﺎﻡ ﺧﺎﻧﻪ ﺭﺍ ﭘﺮ ﮐﺮﺩﻩ ﺑﻮﺩ
ﮐﺎﺵ ﻣﯿﺸﺪ ﺑﺎﺯ ﺩﺭ ﺧوﺎﺑﻢ ﮔﺬﺍﺭﯼ ﺩﺍﺷﺘﯽ
ﻋﺸﻖﯾﻌﻨﯽﺑﯽ گلایهﻟﺐ ﻓﺮﻭ ﺑﺴﺘﻦ. ﺳﮑﻮﺕ
ﺩﻟﺨﻮﺵ ﺍﺯ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﺷﺒﯽ ﺑﺎ ﺍﻭ ﻗﺮﺍﺭﯼ ﺩﺍﺷﺘﯽ
هنگامه
سه شنبه 24 آذر 1394 02:04 ب.ظ
سلام دوست گرامی خیلی زیبابود دلواپسی های روزهای سخت رازیبابه تصویرکشیدین وکاملا قابل تجسم بود مخصوصا پایان خوبش آنرادوستداشتنی ترکرده بود من همان اوایل داستان زیبایتان راخواندم ولی چون دوست نداشتم بی اجازه واردشوم کامنت ندادم مانا باشید
پاسخ منصور قلی زاده : سلام ... خواهش می کنم این کلبه رو متعلق به برادر بزرگتون بدونید ومنتظر کامنت دعوت من نباشید هرچند من طبق وظیفه دوستان وشما را دعوت می کنم ولی احیانا اگر اخلالی در ارسال دیدید از چشم من نبینید از امواج بدانید وبی معطلی حضور پیدا کنید بسیار از حضور شما خوشحال خواهم شد...
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.


نمایش نظرات 1 تا 30


Admin Logo
themebox Logo