تبلیغات
داستان های کوتاه منصور - اختلاس

دوست دارم صدای خاص خود باشم چرا که می دانم هرگز چخوف نخواهم شد.

اختلاس

تاریخ:جمعه 27 آذر 1394-03:26 ق.ظ

... ذهنم دیگر جوابگوی حساب کتاب نیست ، خستگی ودرماندگی را با تمام وجود حس می کنم ، سعی میکنم برای خودم چایی درست کنم چای داغ در این هوای سرد می چسبد. بی صدا داشتم کارهای خود را انجام می دادم که یهوبعد از این همه مدت وبدون برنامه ریزی قبلی زنگ زد که " دارم میام " صدای پای او را می شنوم، درست مانند رعد وبرق ، ناخوداگاه پنجره دفتر را بازمی کنم، صدای قیژ قیژ لولای آن که درست مثل من فرسوده شده بود. گوش نواز نبود. می خواهم باران را حس کنم، وبادهایی که از کم ویا زیاد شدن باران حاصل می شود. از شرکت ما که در طبقه چهارم ساختمان تجاری قرار دارد. به خیابان نگاه می کنم با خیابانی کاملا خلوت روبروهستم وسکوت حاکم بود. ودرختانی با شاخ برگ خیس، کنار پیاده رو جوی آبی راه افتاده بود. گربه ولگردی را می بینم که بدنبال طعمه ، پلاستیک زباله ای را تند تند چنگ می انداخت، از سوز سرما دوباره پنجره را می بندم و به فردا فکر می کنم ، زنگ گوشی ام دوباره هشدار می دهد. می دانم بازهم اوست! با اینکه دقیقا گرفتاری مرا می داند . سریع وتند می پرسم...

-        چی بگو؟!

-        چی بگو هم شد حرف !! میگم چرا تا دیر وقت اونجایی

-        چکار کنم خانوم کم آوردم، فردا هم حسابرس میاد وهیچ جای پر کردن ندارم، حرف صدها میلیون پوله ،  فقط دعا کن آبروریزی نشه

-        حالا بیا خونه بگیراستراحت کن تا فردا خدا بزرگه ، راستی قورمه سبزی هم برات درست کردم در ضمن، فیش آب و برق و گازو تلفن هم اومده

-        فیش مرگم نیومده ! چقد بگم، خوابم نمیبره بخدا وقتی فکر می کنم می بینم بد جوری قافیه رو باختم اولش زیاد نبود کم کم زیاد شد الان هم که سر به فلک زده هیچ کاری نمی تونم بکنم وفعلا هم حوصله حرف زدن ندارم ... قطع کردم اما زنگ گوشی ول کن نبود. مجبور شدم دوباره تکرار کنم

-        چی شد دیگه ؟

-        چرا قطع کردی ؟ تو الان کجا یی؟

-        خانوم حالت خوبه ؟ خب الان  تو دفتر خراب شده هستم ،

-        قطع کن الان زنگ می زنم به دفتر

-        باشه زنگ بزن

زنگ تلفن دفتربه صدا درآمد مجبور بودم جوابی بدهم

-        بله بفرمائید

-        عزیزم ! چقد زنگ بزنم؟ نمی خواهی بیایی خونه استراحت کنی؟ گفتم برات قورمه سبزی درست کردم

-        امشب معلوم هست چته ! میگم کم آوردم ، دست بردار از این پلیس بازی ، اعصابم خرابه مزاحمم نشو وسریع تلفن را قطع کردم  که اینبارصدای زنگ گوشی ام بلند شد

بقدری عصبانی شدم که حد نداشت از این برخورد  وعدم توجه ، بدون اینکه ملتفت باشم چه می گویم

-        زن تو چرا اصلا متوجه نیستی در چه شرایط بدی هستم، ولم کن دیگه، بدبختی که تو برام درست کردی بزار حالا به بدبختیم برسم، به چه زبونی بگم حساب کتاب کم آوردم فردا هم این حساب رس لعنتی میاد. می تونم ازت خواهش کنم لااقل امشبو دست از سر کچل من برداری، ببینم چه غلطی می تونم بکنم، میشه یا نه ؟!

از پشت گوشی یهو صدای مردانه ای یه لحظه میخکوبم کرد

-        اقای مرادی حال شما خوبه ؟ بنده چه جسارتی به شما کردم

-        ببخشید شما!

-        همون حساب رس لعنتی

با تته پته مجبور شدم  یه جور ماست مالی کنم

-        سلام اقای جمشیدی بزرگوارحالتون خوبه؟ بخدا شرمنده شدم از بس که مزاحم تلفنی دارم دوست دارن زندگی ادم رو حساب رسی کنن

با تعجب پرسید " این وقت شب وحساب رسی زندگی مردم! " خواستم یه جوری از خاطره اش پاک کنم حتی به دروغ

-        بله ! بله ! مزاحم تلفنی شب وروز نداره ،  شما خوب هستید انشالله کی حرکت می کنید

-        الان تازه رسیدم، پرواز به علت خرابی سیستم با تاخیر بود. قبلا گفته بودم که به محض رسیدن به شما اطلاع میدم

-        درسته جناب ، درسته جناب، فرموده بودید فراموش نکردم ، یه مخلص تو این دنیا داشته باشید اونم منم ، پس فرودگاه هستید ؟

-        بله چطور ؟

-        هیچی !هیچی !بمونید ، خودم میام شما را می برم منزل

-        نه ، مزاحم شما نمیشم یه مسافرخونه ای پیدا می کنم

-        چه مزاحمتی دوست عزیز، باعث افتخار بنده است یه شب  هم بد بگذره از دفتر تا فرودگاه راهی نیست

پرسید : دفتر !

با تته پته گفتم

-        بله ، بله ، داشتم دفاتر واسناد را آماده می کردم که فردا با مشکلی روبرو نشویم

-        اهان ، بسیار خوب الان مستقیم به دفتر کار میام هم دیداری باشه با شما و هم اینکه  شاید تا صبح ، کار فردا را امشب تموم کنیم 

-  عالیه،عالیه، افتخاری بالاتر از این نیست که از نزدیک با شما آشنا شوم، اتفاقا چای هم اماده ست...

یهو طپش قلبم زیاد شد. سعی کردم تند تند حساب های دفاتر را ببندم وتراز کلی را بدست آورم ولی به علت مشکلات سند ها نتوانستم کاری از پیش ببرم ، درست به فاصله بیست دقیقه دیدم صدای زنگ بلند  شد

-         بفرمایید شما ؟

-         جمشیدی ...

 صدای  پای اورا در سکوت شب در راهرو ونیز در پاگردها تعقیب می کنم ، تنها در این لحظه به هیولای زندگی ام فکر می کنم که چگونه آرام آرام از راه پله ها به من نزدیک می شود. حتی یک لحظه آرزوی مرگش را کردم و اگر می توانستم او را از بین ببرم که آب از آب تکان نخورد کوتاهی نمی کردم! ویا حتی تطمیع چرا که انسان بنده احسان نیست بنده پول است. صدای در ورودی شنیده شد . تق تق تق ، درب ورودی را باز کردم مردی با نیشی باز و کیفی در دست  در حالی که خودش را حسابی توی اورکتش پوشانده بود. دست او را به گرمی فشردم، حس کردم دستم ملتمسانه ازش کمک می خواهد. سریع چایی را که قبلا آماده کرده بودم برایش آوردم، دیدم روی صندلی کنار میز لمیده، چای داغ را بدون قند قورت قورت سرکشید. دومین چای را هم باز به همان صورت نوشید. بالاخره ایستاد واورکتش را درآورد. وبه جا لباسی چوبی آویخت، و کیفش هم روی میز باز کرد وپاکت سیگاری بیرون آورد پرسید: می کشی؟ گفتم : چی ؟ گفت : سیگار. گفتم : نه ممنونم دودی نیستم  گفت : خوبه، خوبه، سیگار مضرات بسیاری داره اما حقیقتش من عادت کردم خدا نکنه آدم به چیز بد عادت کنه اولش یه نخ در روز بود بعد کم کم شد دو تا حالا هم دو سه پاکت ، گفتم : درسته همیشه اولش کمه بعد زیاد میشه ، گفت : چی ؟ گفتم : سیگار، گفت بله ،  بله ، راستی دارید ؟  گفتم : چی ؟ گفت : چایی ، گفتم : آره تازه دم آماده ست بریزم، گفت : اگه زحمتی نیست . چایی را ریختم وکنار قندان جلویش روی میز گذاشتم پرسیدم : شام خوردی ؟

یه چیزایی بلغور کرد نفهمیدم، گفتم : چی ؟ گفت : کجایی؟ گفتم اینجا گفت : نیستی ؟  گفتم  : هستم فرمودید، فرمودید ، ببخشید درست متوجه نشدم اما شنیدم که... حرفموبا خنده قطع کرد گفت:

- منظورم این بود که شب رو باید سبک تر خورد تا راحتر خوابید من هم با نیشخند مصنوعی گفتم : بله بله درست می فرمائید ...

روبروی مردی بودم لاغر اندام با قامتی کوتاه و پیراهن آبی رنگ رو رفته ای برتن که می تواند به راحتی حکم اخراج مرا صادر کند. منتظر بودم راجع به حساب کتاب حرفی بزند که گفت:

-        منصرف شدم امشب حوصله ای برای  دیدن دفاتر واسناد ندارم چون فردا هم روز خداست و وقت بسیار، حالا هم  که دیر وقت است. به جای مسافرخونه همین جا روی صندلی ها دراز می کشم، خرج اضافه ای نباید برای شرکت درست کرد. با این حرف فهمیدم با این آدم نمی شود شوخی کرد . خونسرد بود بسیار خونسرد بعد صندلی هارو قطارکش چید وبه امید خاموش شدن لامپ  با گفتن شب بخیردراز به دراز خوابید ومن بدون اینکه تمرکزی داشته باشم درست مانند آدم های گیج منگ تنها به پیراهن آبی رنگ رو رفته اش خیره شدم،  دستم می لرزید سعی کردم در جیبم پنهان کنم، طپش قلب نامنظم  وسر صورت داغ وعرق تمام بدنم را گرفته بود. بی رحم وبی انصاف فرصت هیچ حرف تازه ای نداد. در این لحظه  فقط به حساب کتابم فکر می کنم که چطوربزودی به مانند چرکی سرباز شده ، بوی تعفنش میپیچد. کاپشن خود را برداشتم ، و برای آخرین بار لامپ دفتر را خاموش کردم...




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 
How can I increase my height after 18?
سه شنبه 17 مرداد 1396 07:11 ق.ظ
Peculiar article, just what I was looking for.
پاسخ منصور قلی زاده :
Foot Pain
سه شنبه 10 مرداد 1396 12:00 ق.ظ
Since the admin of this website is working, no doubt very quickly
it will be famous, due to its quality contents.
پاسخ منصور قلی زاده :
Trent
دوشنبه 25 اردیبهشت 1396 06:48 ب.ظ
I enjoy reading through a post that will make people think.
Also, thanks for permitting me to comment!
پاسخ منصور قلی زاده :
manicure
دوشنبه 21 فروردین 1396 11:38 ق.ظ
It's awesome in support of me to have a web page, which is beneficial in support of
my know-how. thanks admin
پاسخ منصور قلی زاده :
manicure
شنبه 12 فروردین 1396 12:33 ق.ظ
My partner and I stumbled over here coming from a different web page and thought I might as well check things out.
I like what I see so now i'm following you. Look forward to exploring your web page for a second time.
پاسخ منصور قلی زاده :
محمد
یکشنبه 2 خرداد 1395 08:25 ق.ظ
افرادی که واقعا تو رو دوست دارند
راهی برای ماندن در زندگی تو پیدا خواهند کرد
حتی اگر ان راه مجازی باشد
باصفاترین
دوشنبه 30 فروردین 1395 11:33 ب.ظ
از تبادل لینک متشکرم
باصفاترین
یکشنبه 29 فروردین 1395 07:25 ب.ظ
درد مـــن،

چشمانـــی بـــود کـــه

بـــه مـــن " اشـــک " هدیـــه میـــداد

و بـــه دیگـــران " چشمـــک " ..........!

دریچه ای رو به هنر و فرهنگ
پنجشنبه 27 اسفند 1394 09:01 ق.ظ
ما گدایان خیل سلطانیم شهربند هوای جانانیم
بنده را نام خویشتن نبود هر چه ما را لقب دهند آنیم
گر برانند و گر ببخشایند ره به جای دگر نمی‌دانیم
چون دلارام می‌زند شمشیر سر ببازیم و رخ نگردانیم
دیگران در هوای صحبت یار زر فشانند و ما سر افشانیم
مر خداوند عقل و دانش را عیب ما گو مکن که نادانیم
هر گلی نو که در جهان آید ما به عشقش هزاردستانیم
تنگ چشمان نظر به میوه کنند ما تماشاکنان بستانیم
تو به سیمای شخص می‌نگری ما در آثار صنع حیرانیم
هر چه گفتیم جز حکایت دوست در همه عمر از آن پشیمانیم
سعدیا بی وجود صحبت یار همه عالم به هیچ نستانیم
ترک جان عزیز بتوان گفت ترک یار عزیز نتوانیم
----------------------------------------------------------------------------------------------------------
سال نو فرصتی است مناسب برای عرض تبریک و ارج نهادن به ارزشهای والای انسانی برخاسته از فکر وفطرت.
دختر اردیبهشتی
دوشنبه 24 اسفند 1394 12:55 ق.ظ
حکایت من ؛ حکایت کسی است که عاشق دریا بود ، اما قایق نداشت
دلباختۀ سفر بود ؛ همسفر نداشت
حکایت کسی است که زجر کشید ،اما ضجه نزد
زخم داشت و ننالید
گریه کرد ؛ اما اشک نریخت
حکایت من ؛ حکایت چوپان بی گله وساربان بی شترست !
حکایت کسی که پر از فریاد بود ، اما سکوت کرد ؛ تا همۀ صداها را بشنود.
گیتی رسائی
شنبه 22 اسفند 1394 06:50 ب.ظ
اگر به سمت بهشتت نمی توان پر زد

به باغ خاطره هایت که می توان سر زد:

درون خانه ی تاریک مرگ حاکم بود

که ناگهان تو رسیدی و نور بر در زد

نگاه من به نگاهت گره که خورد آن روز

از آن به بعد نگاهم همیشه می لرزد

شراب ناب نگاهت که ریخت در چشمم

دلم ز شوق حضورت به سیم آخر زد

بپوش عیب مرا ای بهار سر سبزی

اگر که خبط و خطایی از این خزان سر زد

نشسته ام تک و تنها و پرسشی دارم:

چرا به سمت بهشتت نمی توان پر زد؟
دلسوختگان
چهارشنبه 19 اسفند 1394 08:40 ب.ظ
زنـدگـی در صـدف خویش گهر ساختن است
در دل شـعـلـه فـرو رفـتـن و نگداختن است
عشق ازین گنبد در بسته برون تاختن است
شــیـشـهٔ مـاه ز طـاق فـلـک انـداخـتـن اسـت
سلطنت نقد دل و دین ز کف انداختن است
به یکی داد جهان بردن و جان باختن است
حــکــمـت و فـلـسـفـه را هـمـت مـردی بـایـد
تـیـغ انـدیـشـه بـروی دو جـهـان آخـتن است
مـذهـب زنـده دلـان خـواب پـریـشانی نیست
از هـمـیـن خـاک جـهـان دگری ساختن است
عمو علی
پنجشنبه 22 بهمن 1394 08:49 ق.ظ

















دلسوختگان
دوشنبه 19 بهمن 1394 09:21 ب.ظ
درود بر آنان که عادت دارند چشمهایشان را پر نمایند از زیبائی های بی نظیر طبیعت ...!!!
ساختار کوچک هیپوتالاموس در مغز، ماده ی آزاد کننده ی هورمونی را ترشح می نماید بنام کورتیکوتروفین ...، این ماده بهمراه هورمون مربوطه وظیفه ی تأمین انرژی لازم بدن برای مقابله با استرس و شرایط بحرانی و اضطراب را دارد ...، این در واقع همان چیزی است که به بدن کمک می نماید تا بتواند "مدیریت هیجان" داشته باشد ...، اما عمر این ماده فقط یک سال است و گاهی بصورت خودکار درمغز ترشح می شود ...، جناب "پروفسور سمیعی" تحقیقاتی انجام داد برای دانستن این مطلب که چه چیزهائی باعث ترشح بیشتر این ماده در برخی افراد و یا قطع و تأخیر ترشح درفرد دیگر می شود ...
نتیجه ی تحقیقات برای علم روانشناسی بی نظیر بود و بسیار جالب :
۱.وقتی شما(ی نوعی) از منظره ای یا تماشای چیزی لذت می برید و از آن بصورت کلامی
تعریف نموده و با حس و حال خاص مانند تعاریف مشمول به به و چه چه آنرا یاد و توصیف می نمائید، میزان ترشح این ماده در مغز بطور چشمگیری افزایش می یابد ...!!!
۲.وقتیکه شما(ی نوعی) یک گلبرگ لطیف، پارچه ای نرم، و یا از این نوع را لمس می کنید و احساس خوشایندی را تجربه می نمائید، میزان ترشح این ماده در مغز افزایش می یابد ...!!!
۳.وقتی شما(ی نوعی) از روی خوشحالی و شوق دست می زنید، حتی وقتی دریک
کنفرانس حضور دارید و یا در یک مهمانی و حتی به مدت زمانی کوتاه میزان ترشح
این ماده را در مغز افزایش می دهید ...!!!
لذا درود بر آنهائیکه از هر چیز لذت بخش که می بینند و حس می کنند، بصورت شایسته و متناسب تعریف می کنند ...!!!
پی نوشت:
چقدر خوب که بدانیم رفتار ما و لذت های ما، چه بصری و چه لمسی باعث می شود بدن در کنترل هیجانات و استرس های روزهای بعد، ذخیره های مفیدی را اندوخته نماید و باعث ترشح بیشتر ماده های مؤثر در مغز و متعاقباً در آرامشمان شود ...
پس یادمان باشد :
لذت هایمان را براحتی به زبان بیاوریم ...، مغزمان هوشمندانه آنها را دریافت نموده و بکار می برند ...
ܓ✿ بنــده خــــدا ܓ✿
دوشنبه 19 بهمن 1394 09:50 ق.ظ
سلام بر شما ....

تو وبم ختم قرآن گذاشتم که به صورت یک هفته است ...

شاید خدا خواسته که بیام وبتون دعوتتون کنم ....

اگه خواستین به دعوت خدا لبیک بگین

و در این ختم پر برکت شرکت نمایین ...اگه خواستین اطلاع رسانی کنین

التماس دعا دارم از شما ..

یا علی مدد
دلسوختگان
چهارشنبه 7 بهمن 1394 08:57 ب.ظ
تماشایی ترین تصویر دنیا می شوی گاهی
دلم می پاشد از هم ، بس كه زیبا می شوی گاهی

حضور گاه گاهت بازی خورشید بــا ابر است
كه پنهان می شوی گاهی و پیدا می شوی گاهی

به ما تا می رسی كج می كنی یكباره راهت را
ز ناچاریست گر همصحبت ما می شوی گاهی

دلت پاك است اما بـا تمام سادگیهایت
به قصد عاشق آزاری معما می شوی گاهی

تو را از سرخی سیب غزل هایم گریزی نیست
تو هم مانند آدم زود اغوا می شوی گاهی


"مهدی عابدی"
گیتی رسائی
شنبه 26 دی 1394 08:51 ب.ظ
سلام آقا منصور شما لطف دارید به من که خبرم میکنید بیام و داستانتون رو بخونم . بازم مرسی

کاش بارانی ببارد قلب ها را تر کند
بگذرد از هفت بند ما، صدا را تر کند

قطره قطره رقص گیرد روی چتر لحظه ها
رشته رشته مویرگ های هوا را تر کند

بشکند در هم طلسم کهنه ی این باغ را
شاخه های خشک و بی بار دعا را تر کند

مثل طوفان بزرگ نوح در صبحی شگفت
سرزمین سینه ها تا ناکجا را تر کند

چترهاتان را ببندید ای به ساحل مانده ها
شاید این باران -که می بارد- شما را تر کند

جلیل صفربیگی
لیلی
پنجشنبه 24 دی 1394 10:33 ب.ظ
کاش می شد که عمر این شب ها ، مثل موهای مشکی ات کوتاه
به خودم وعده می دهم که برو! ته این جاده می رسد تا ماه!

بیست سال است یک نفر دارد، در دلم انتظار میکارد
بیست سال است دوستت دارم، از همان عصر دوم دی ماه

که خدا آفرید دستم را بسپارد به دست های خودت
بسپارد به دست های کسی ? که ندارد از عاشقی اکراه

شاید از ازدحام دلتنگی ست ،هر کجا می روم همانجایی
لب ساحل...کرانه های خلیج...کوچه پس کوچه های کرمانشاه

چندروزی ست با خیالاتم ، خواب تاریخ را به هم زده ام
آه چیزی نمانده کشته شوم مخفیانه به دست نادرشاه

تب؟ ندارم نه! حال من خوب است . باخودم حرف می زنم؟ شاید!
بهتر از این نمی شود حال شاعری که بریده نیمه ی راه

شعر با من بگو مگو دارد ، زندگی بچگانه لج کرده!
نیستی و بهانه گیر شدم ... نیستی و بدون یک همراه

دوست دارم که با خودم باشم ، دوست دارم به خانه برگردم
چندروزی بدون مردم شهر ، فارغ ازهای و هوی دانشگاه

باخودم حرف می زنم، شاید راه کوتاه تر شود قدری
که به آخر نمی رسد این راه... نه! به آخر نمی رسد این راه!

آپم گرچه آپ قبلیهم دعوت من رو نپذیرفتید
جنیفر
پنجشنبه 24 دی 1394 08:39 ب.ظ
نامه‌ام باید کوتاه باشد
ساده باشد
بی حرفی از ابهام و آینه،
از نو برایت می‌نویسم
حال همه‌ی ما خوب است
اما تو باور نکن! علی صالحی
جنیفر
پنجشنبه 24 دی 1394 08:39 ب.ظ
وقتی دستمان به آسمان برسد
وقتی که بر آن بلندیِ بنفش بنشینیم
دیگر دست کسی هم به ما نخواهد رسید
می‌نشینیم برای خودمان قصه می‌گوئیم
تا کبوترانِ کوهی از دامنه‌ی رویاها به لانه برگردند علی صالحی

رویـــــROYAــا
پنجشنبه 24 دی 1394 11:54 ق.ظ
سلام وعرض ادب
پاسخ منصور قلی زاده : سلام وممنونم از محبت شما...
مهشیدمدد
پنجشنبه 24 دی 1394 02:49 ق.ظ
زندگی می گذر د
سخت
اما من
سختی ان را هم دوست دارم


منتظر داستان جدید شما هستم
پاسخ منصور قلی زاده : سلام... از محبت شما ممنونم ومنتظر بازگشت شما به وبلاگتان هستم با داستان کوتاه دیگر مهمان شما خواهم بود. امیدوارم رضایت خاطر شما ودیگر دوستان خوبم باشم...
رفیق
چهارشنبه 23 دی 1394 09:54 ق.ظ
سلام .. وقت بخیر , اوقات خوبی داشته باشید .. ممنون
بهار آرزو
چهارشنبه 23 دی 1394 01:33 ق.ظ
سلام آقا منصور
خوبین؟؟؟
امیدوارم حالتون خوب باشه
منتظر داستان جدیدتون هستم ها
پاسخ منصور قلی زاده : سلام... از محبت شما ممنونم تا اخر هفته با داستان جدیدی مهمان شما خواهم بود امیدوارم مورد رضایت خاطر شما ودیگر دوستان خوبم قرار گیرد
رویـــــROYAــا
چهارشنبه 23 دی 1394 01:33 ق.ظ
آیا می دانید ایران دومین کشور غمگین جهانه ؟
دوستان یه کم همت کنیم
ییکم دیگه ناله کنیم اول میشیم
نخند سوم میشیم هااااا
------------------
راستی یه تشکر گیلکی بمن بدهکاری حواسم هست ....
پاسخ منصور قلی زاده : سلام... هرچند که در تهران بدنیا امدم وزندگی می کنم ولی مادرم رشتی هست وگیلان را هم خیلی دوست دارم ولی خدا شاهدبا اینکه خوب می فهمم زبان گیلکی رو ولی متاسفانه بلد نیستم حرف بزنم
مستانه
سه شنبه 22 دی 1394 09:18 ق.ظ
باز کن پنجره ها را که نسیم
روز میلاد اقاقی ها را
جشن میگیرد...
هیچ یادت هست
که زمین را عطشی وحشی سوخت
برگ ها پژمردند
تشنگی با جگر خاک چه کرد
هیچ یادت هست
توی تاریکی شب های بلند
سیلی سرما با تاک چه کرد
با سرو سینه گلهای سپید
نیمه شب باد غضبناک چه کرد
هیچ یادت هست
حالیا معجزه باران را باور کن
و سخاوت را در چشم چمنزار ببین...


فریدون مشیری
جنیفر
سه شنبه 22 دی 1394 12:53 ق.ظ
گفته می شد هر که با ما نیست با مادشمن است
گفتم آری این سخن فرموده اهریمن است
اهل معنا اهل دل با دشمنان هم دوستند
ای شما با خلق دشمن ؟ قلبهاتان از آهن است؟ فریدون مشیری

جنیفر
سه شنبه 22 دی 1394 12:53 ق.ظ
قفسی باید ساخت
هرچه در دنیا گنجشک و قناری هست
با پرستوها
و کبوترها
همه را باید یکجا به قفس انداخت
روزگاری است که پرواز کبوترها
در فضا ممنوع است
که چرا
به حریم جت ها خصمانه تجاوز شده است
روزگاری است که خوبی خفته است
و بدی بیدار است ... فریدون مشیری
مهشیدمدد
دوشنبه 21 دی 1394 12:54 ب.ظ
سلام
این سلام به معنای خداحافظی است از همه دوستان که تا اخرین لحظات همراهیم کردند سلامی به معنای سپاس و اروزی سلامتی و شادی برایشان
وبلاگ "ای مدعی برو که مرا با تو کار نیست" حذف شد
پاسخ منصور قلی زاده : سلام... به راستی دور شدن از دوستانی که وبلاگ عالی داشتند سخت است بهرصورت مدیریت وبلاگ عالی " ای مدعی برو که مرا با تو کار نیست " با شماست هر چند که دوست داشتم بازهم بودید ومن ودیگر دوستان خوب شما از وبلاگتان بهره می بردیم ، امیدوارم هرچه زودتر بازگردید وادامه دهید. موفق موید باشید...
●♥ محمد شیرین زاده ♥●
یکشنبه 20 دی 1394 08:27 ب.ظ
دلم ، یک آسمان باران می خواهد

یک ” تو ”

یک ” من ”

و خیابانی بی انتها

که هوایش

آکنده به عطر نفس های تو باشد ...



((محمد شیرین زاده))



 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.


نمایش نظرات 1 تا 30


Admin Logo
themebox Logo