تبلیغات
داستان های کوتاه منصور - حرفای مردونه

دوست دارم صدای خاص خود باشم چرا که می دانم هرگز چخوف نخواهم شد.

حرفای مردونه

تاریخ:جمعه 25 دی 1394-02:22 ق.ظ

بچه ست دیگه، یهو یه چیزی می پرونه ، مثل یه لحظه قبل که پرسید : باباجون چطوری شدی پدرم ! متوجه نشدم منظورش چی بود. گفتم چی بابا ! گفت : می خواستم بدونم چطوری شدم پسر تو

 دروغ چرا بعضی وقتا بعضی حرفارو درست متوجه نمیشم مخصوصا پسربچه تخس فسقلی  چهار ساله بپرسه ، باید خیلی مراقب باشم که سوتی ندم، رفتم تو عوالمات این بچه که چی می خواد بدونه،  با خنده گفتم،  لک لک ها تو رو آوردن ، دیدم  مسخرم کرد که " دروغ نگو چون هم کارتونشو دیدم وهم کتابشو مامان صدف برام خونده "  مثل مونگولا نگاش کردم ، طفلک با لپ های درشت ومژه های بلند و موهای پرپشت فرشونه نخورده ، طوری زل زده به چشمام و منتظر جواب بود که توصیف آن ممکن نیست و سوالی از من پرسیده بود که انتظار نداشتم و یه جورایی شبیه خری که توی گل مونده باشه مونده بودم ، سعی کردم با رندی ، تنها آشنایی خودم رو با مادرش مطرح کنم شاید از خر مراد بیاد پایین که ادامه دادم ببین  پسرم ، داستانش کمی طولانی ولی خوب گوش کن، اون موقع ها تنها سرگرمی من  نگاه کردن به پنجره  روبروی بود که شاید صدف جان رو بتونم از پشت پنجره ببینم پرسید:

- مامان صدف  ؟ گفتم : خب آره دیگه، منظور مامان صدفه، حالا خوب گوش بده بقیه رو بگم ، آره داشتم می گفتم اون موقعه مامان صدف چهارده ساله بود که دوباره پرید تو حرفم " بابا ! شما چن سال داشتی " با شرمندگی خاطر گفتم : شونزده سال "  دیدم صدای صدف از آشپزخونه در اومد "  محمود داری چی تعریف می کنی " که این طفلک نذاشت  به مادرش توضیح بدم، داد زد : مامان هیچی، تو چهارده سال داشتی و بابا شونزده سال،  که دوباره صدف پرسید:  - چهارده سال! شونزده سال،  یعنی چی  محمود؟!

جست زدم دهن خسرو رو گرفتم  وآهسته گفتم " هیس !هیس ! ساکت، حرفای مردونه رو کسی نباید بفهمه " چشماش گشاد شد پرسید : حرفای مردونه یعنی چی ؟

گفتم  : هیچی! فقط باید این حرفا پیش خودمون بمونه

با تعجب نگام کرد بعد طفلک با ترس آهسته گفت " خب بعد بگو مامان پشت پنجره چکار می کرد ؟ اینجا رو روم نشد بگم داشت می رقصید، گفتم : داشت درس می خوند آره داشت درس می خوند. زبون بسته گفت : مثل الان که برام کتاب می خونه گفتم : آره،  درست مثل الان که شبا برات کتاب می خونه ، یه نفس راحتی کشیدم که تونستم اونو از اصل ماجرا دور کنم وفکر می کردم قسر در رفتم که بلافاصله پرسید : خب بعد چی شد؟

-        چی بعد چی شد؟

-        خب بعد از اینکه از پشت پنجره دیدیش چی شد؟

 دیدم اشتباه فکر می کردم، این داستان ادامه داره و این پسر بچه ول کن این ماجرا نیست فقط اشاره کردم  " هیچی دیگه ، فهمیدم مامان صدف بچه درس خونی هست درست مثل تو" گفت: من که هنوز مدرسه نرفتم، گفتم ، میری اونجا هم درس یاد می گیری وهم خیلی چیزای دیگه ، داشتم نفس راحتی می کشیدم که دوباره سوالش رو تکرار کرد : خب حالا چه جوری شدی پدرم؟ بخدا از صدتا فحش بدتر،  وقتی فکر می کنی به نحوه احسن کارت پیش رفته بعد بفهمی اشتباه کردی تازه اول راهی، مجبور شدم ادامه بدم که  " آره بابا بعدها بزرگ وبزرگتر شدیم آنقد بزرگ که با هم ازدواج کردیم وتورو آوردیم  " با حیرت پرسید : منو از کجا آوردین ؟

... ای وای ! فهمیدم وارد فاز جدیدی از سوالش شدم که ازش می ترسیدم ولی ناخوداگاه خودم رو دست دستی انداختم به چاه که دیگه دراومدنش با کرام الکاتبین است ولی از خوش شانسی همین موقعه صدف از آشپزخونه اومد بیرون در حالی که دستاش به پشت کمرش بود.  این روزها درد کمر وپشتش واقعا کلافه اش کرده طوری که تا حالا به این حال راه نمی رفت زود بهش گفتم  " صدف وقتش رسیده پس چرا نمیری پیش دکتر "  اونم برحسب اقتضای روحیه خرابش جواب داد ، لطفا تو کاردکترا دخالت نکن گفتن تا ده روز دیگه من هم می خوام سر وقت برم که دوباره برنگردم خونه ، یادت نیست اون دفعه ای منوبه زور بردی دکتر، اونم گفت زود اومدین الان وقتش نیست ، دیگه حوصله ندارم برم وبرگردم در این گیردار تا چشم بچه به حال واحوال مادرش افتاد یه سوال بزرگتری پرسید:

 -  مامانی یه سوال دارم خیلی دلم می خواد بدونم چه جوری شکمت اومد بالا؟  یهویی دیدم سگرمه های صدف درهم رفت و یه جوری بهش خیره شد که دیدم طفلک لال شد و بعد بدون اینکه حتی به من نگاهی کنه منو ِمن کنان  گفت:

- ساکت باش ! بازم بی ادب شدی،  حالا زود برو تو اتاقت ، به بابات میگم بهت بگه

هاج واج به صدف نگاه کردم  واقعا دیگه گیج منگ شدم هم از شرایط این روزهای بدعنقی صدف وهم از سوال های بی جواب  این بچه، کم طاقتی باعث شد  زود بهش بگم " بچه رو ول کن جواب منو بده  بهت میگم زود برو دکتر مثل قبلی نشه که از روی بی مبالاتی ، بند ناف دورگردنش حلقه بزنه وزبون بسته هنوز نیومده به دنیا به خاطر وجودش به دارمجازات آویزونش کنی وکلی دردسر دیگه تو بیمارستان برام بزاری، در این حیص بیص دوباره خسرو روکرد به من وپرسید " بابا چرا شکم مامان مث بادکنک باد می کنه کی داره فوت می کند تو شکمش!؟ " یه لحظه فشار عصبی مانع از کنترلم شد . دادزدم " خفه شو! مگه مادرت نگفت برو تو اتاقت "  اونم همین طور که با چشمای درشتش زل زده بود به چشمام آهسته طوری که دوست نداشت مادرش بفهمه  گفت: بابا این هم  جز حرفای مردونست ؟ " موندم چی بگم فقط گفتم : آره ، حالا زود برو تو اتاقت و اونم بدورفت ، اینجا قیافه صدف دیدنی بود عینهو قیافه خسروشده بود . با ناراحتی گفت : چرا سر بچه داد زدی نگفتی تاثیر بد رو بچه میزاره بعدش هم حرفای مردونه دیگه چه صیغه ای که داری به این بچه از حالا یاد میدی ، منم بهش فقط یه جمله گفتم : نمی دونم واقعا نمی دونم...




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 
real psychic readings
یکشنبه 16 مهر 1396 07:27 ب.ظ
انگار ذهن من را میخوانی! به نظر می رسد که در مورد این موضوع خیلی زیاد بدانید، مانند کتابی که در آن یا چیزی نوشتید.
من فکر می کنم شما می توانید با برخی از عکس ها برای رانندگی انجام دهید
پیام خانه کمی، اما به جای آن، این وبلاگ فوق العاده است.
خواندن عالی مطمئنا برگشتم
پاسخ منصور قلی زاده :
chaturbate com token generator
دوشنبه 13 شهریور 1396 02:39 ق.ظ
Hi, this weekend is fastidious for me, since this point in time i am reading
this wonderful informative piece of writing here at
my house.
پاسخ منصور قلی زاده :
Gladis
دوشنبه 16 مرداد 1396 11:20 ب.ظ
Hi there to all, the contents existing at this web site are in fact awesome for people knowledge, well, keep up the nice work fellows.
پاسخ منصور قلی زاده :
Rochelle
دوشنبه 16 مرداد 1396 09:16 ب.ظ
Great post.
پاسخ منصور قلی زاده :
Danae
دوشنبه 16 مرداد 1396 06:54 ب.ظ
Generally I do not learn article on blogs, however I
would like to say that this write-up very compelled me to try and do so!
Your writing style has been amazed me. Thanks, quite
nice post.
پاسخ منصور قلی زاده :
BHW
پنجشنبه 31 فروردین 1396 07:33 ق.ظ
A person necessarily assist to make severely articles I would
state. This is the very first time I frequented your web page and up
to now? I surprised with the analysis you made to make this particular publish extraordinary.
Wonderful task!
پاسخ منصور قلی زاده :
manicure
دوشنبه 21 فروردین 1396 10:20 ق.ظ
Hello, i believe that i noticed you visited my blog
so i came to return the prefer?.I am attempting to in finding things to improve my site!I
assume its good enough to make use of a few of your ideas!!
پاسخ منصور قلی زاده : سلام.....
بانوی شرقی
شنبه 25 اردیبهشت 1395 02:10 ق.ظ
سلام.داستانای خیلی قشنگی مینویسید.
آدم رو خیلی خوب توی فضا قرار میدید
ببخشید دیر اومدم
سعی میکنم بیشتر بیام وب و به شما هم سر بزنم;-)
دریچه ای رو به هنر و فرهنگ
سه شنبه 25 اسفند 1394 09:00 ق.ظ
سلام/ خودتان از صاحبان خرد واندیشه واز اربابان معرفت هستید آنرا ارج نهاده /با افتخار لینک شدید/موفقباشید./
رویــــــROYAــا
سه شنبه 25 اسفند 1394 08:58 ق.ظ
http://mypoems.mihanblog.com/post/comment/81

سلام صبح بخیر این ادرس را بزنید کامنت دعوت شما زا استاد محزونی است
ببخش تا امروز گرفتار وبدم سر به وبلاگم نزده بودم
موفق باشید
دختر اردیبهشتی
دوشنبه 24 اسفند 1394 10:44 ب.ظ
المــــنه لله کـــــــه در مــیکـــــده باز است
زان رو کـــــه مـــــــــرا بــــر در او روی نیــــاز است
خم‌ها همه در جوش و خروشند ز مستی
وان می که در آن جاست حقیقت نه مجاز است
از وی همــــه مستی و غرور است و تکبر
وز مــــا همــــه بیچارگـــــی و عجــز و نیـاز است
رازی کــــه بر غیر نگـــفتیم و نگـــــــوییم
با دوست بگـــــوییـم کــــه او محـــرم راز است...
๑۩۞۩ فــرنـگیـس ۩۞۩๑
شنبه 24 بهمن 1394 08:34 ب.ظ
سلام ...........


بخشودن کسی که به تو بدی کرده
تغییر گذشته نیست ، تغییر آینده است
(گاندی)
دلسوختگان
شنبه 24 بهمن 1394 05:49 ب.ظ
راز عجیبی در لالایی ها وجود دارد ...
مادر بزرگ ها وقتی میخواهند بچه ها را خواب کنند برای آنها لالایی میخوانند ...
با لالایی ها احساسات بچه ها تحریک می شود و بچه ها چنان به خواب فرومی روند که صبح فردا هر چقدر هم زنگ ساعت استدلال بیاورد ، بیدار نمی شوند ...
از اینجا می توان فهمید همیشه انسان ها را با تحریک احساساتشان خواب می کنند ، آن گونه که دیگر با هیچ استدلالی بیدار نخواهند شد ..!!
سبزاکلیلی
شنبه 24 بهمن 1394 05:09 ب.ظ


ولادت ستاره پرفروغ کوثر ، بانوی فصاحت و اعجاز

حضرت زینب(س) و روز پرستار بر شما مبارک.

๑۩۞۩ فــرنـگیـس ۩۞۩๑
شنبه 24 بهمن 1394 11:48 ق.ظ
صبح آمد�
دفتراین زندگی رابازکن,�
زیستن راباسلام تازه ای آغازکن�
,روشن وشفاف باش�
وبی تخلف همچوروز,�
با نوای مهربانی عاشقی راسازکن,�
بامحبت آشتی کن همزبانی پیشه ساز,�
قلب خودراباصفای همدلی دمسازکن,�
گل بخندوگل شنودرگلشن این بوستان,�
غنچه های لحظه هارابانوازش نازکن,�
روزتازه,فکرتازه,راه تازه پیش گیر,�
عاشقی راباکلام تازه ای آوازکن
,بگذرازامواج منفی همچوطوفان خزر,
سمت وسوی ساحل آرام دل پروازکن.
صبحتون بخیر و شادی�
گذر ثانیه های عمرتون توام باارامش وسلامتی�

یلدا(ذهن نوشته های من)
شنبه 24 بهمن 1394 10:34 ق.ظ
سلام دوست مهربان
داستان کوتاه زیبایی بود ومنو به یاد خودم وسوالات بچگیم انداخت والبته کودکان نسل جدید که همواره خواهر زاده ی عزیزم که مرتب از مامانش سوالهای این اینچنین می پرسه

قلمتان همواره به نوشتن باشد
لذت بردم
لیلی
جمعه 23 بهمن 1394 09:23 ب.ظ
غربت آن نیست که تنها باشی / فارغ از فتنه ی فردا باشی
غربت آن است که چون قطره ی آب / در به در ، در پی دریا باشی
غربت آن است که مثل من و دل / در میان همه کس یکه و تنها باشی



سلام...دیشب که پست گذاشتم حال مناسبی نداشتم که واسه دعوت دوستان برم شرمنده
جنیفر
جمعه 23 بهمن 1394 07:51 ب.ظ
خدای من !

هر چه خواست تو باشد همان شود!

زیرا تو از ضعف های دل بندگانت آگاه هستی

و تنها به اندازه طاقت هر کس بار بر دوش او می نهی.


از کتاب عارفانه ها _ پائیلو کوئیلو
hasti
جمعه 23 بهمن 1394 06:46 ب.ظ
سلام////

بهار؛

همه ی طراوتش را مدیونِ یک گل است :

گلِ زیبای نرگس،

در تقویمِ انتظار ...

«اللهم عجل لولیک الفرج»

فاطمه
جمعه 23 بهمن 1394 03:36 ب.ظ
در نگاهت چیزیست که نمیدانم چیست ؟
مثل آرامش بعد از یک غم ، مثل پیدا شدن یک لبخند
مثل بوی نم بعد از باران ، در نگاهت چیزیست که نمیدانم چیست ؟
من به آن محتاجم !
اپـــــــــــــــــــــــم
دلسوختگان
جمعه 23 بهمن 1394 03:12 ب.ظ
"یک"ی بود ... که همه چیز و همه کس بود!
"یکی" بود ... که همه کس بود!
"یکی" بود ... که "یکی" نبود!
"یکی" بود ... "یکی" نبود!
غیر از خدای مهربون ... هیچ کس نبود ...
از کودکی ها مادرها هر شب به گوشمان خوانده اند که جز خدا سَرت را به جایی گرم نکن که نیست ... دیگری نیست ... گشتیم و نبود ... تو نگرد ... همه اوست و همه دست اوست... اما وقتی بزرگتر شدیم ، حرص و آز و آرزو هایمان را هم با خودمان بزرگ کردیم ... آنقدر بزرگ که در میانشان گم شدیم ... حتی خودمان را گم کردیم ... "خود" ِ خودمان را گم کردیم ... چنان غرق شدیم که تا وقتی چشم از این زندگی نبندیم، نمی فهمیم ... همه این مدت او دیده ما بود و میدید ... گوش ما بود و میشنید ... دست ما بود و انجام میداد ... و اینقدر به ما نزدیک بود و ما از او آنقدر دور! نمیفهمیم که غیر از خدای مهربون هیچ کس نبود ... همان "یک" ی بودی که همه چیز مان بود ...
اما باز امان از این همه زنجیر که ما را به زمین بسته است ...
زمینی پر از تشویش و اضطراب و دلهره
زمینی پر از ناحق و ظلم و ستم
زمینی پر از دوری از او
زمینی پر از غیر از او
زمینی پر از خالی ...
خدایـَ کم! کمی بال برایم بفرست ... خسته شدم از نبودن آسمانت ...
parasto
پنجشنبه 22 بهمن 1394 09:51 ب.ظ
دلم................
گاهی دلم می گیرد...
از آدم هایی که در پس نگاه سردشان
با لبخند گرمی فریبت می دهند!
از کلماتی که چون شیرینی افسانه ها فریبت می دهند!!
دلم می گیرد...
از سردی چندش آور دستی که دستت را می فشارد!!
و نگاهی که به توست... و هیچ وقت تو را نمی بیند!
از دوستی که برایت
هدیه
دو بال برای پریدن می آورد...

و بعد...
پرواز را با منفورترین کلمات دنیا معنی می کند!!!
دلم می گیرد از چشم امید داشتنم به هوسبازانی که ترانه عشق میخوانند!!
این همه هیچ...
گاهی حتی
از خودم هم دلم میگیرد...!


دلسوختگان
پنجشنبه 22 بهمن 1394 02:09 ب.ظ
گاهی اوقات برای رسیدن به موفقیت باید ریسک کرد . . !
در زندگی سه گزینه بیشتر ندارید . . .
تسلیم شوید .. بیخیال شوید .. یا سخت تلاش کنید . . .
همیشه کسی وجود دارد که سر راهتان سنگ پرتاب کند .. این بستگی به شما دارد که با آن سنگ ها چه می سازید .. پل یا دیوار . . !
به خاطر داشته باشید که شما معمار زندگی خود هستید . . .
ایمان همواره قدرت ها را در هم می شکند .. هر چند که ایمان در دل هر فرد ضعیفی و آن قدرت در دست هر پایگاه نیرومندی باشد . . .
بی سوادان قرن 21 کسانی نیستند که نمی توانند بخوانند و بنویسند .. بلکه کسانی هستند که نمی توانند بیاموزند .. آموخته های کهنه را دور بریزید .. دوباره بیاموزید . . .
عمو علی
پنجشنبه 22 بهمن 1394 11:04 ق.ظ
سلام
روز به خیر

تشکر از حضور پر مهرت
رویــــــROYAــا
پنجشنبه 22 بهمن 1394 09:41 ق.ظ
همیشه دعا کنید :
چشمانی داشته باشید که بهترین ها را در آدم ها ببیند
قلبی که خطاکارترین ها را ببخشد
ذهنی که بدیها را فراموش کند
و روحی که هیچگاه ایمانش به خدا را از دست نده
جنیفر
پنجشنبه 22 بهمن 1394 12:41 ق.ظ
چشمه‌ها با رود می‌آمیزند
و رودها با اقیانوس
بادهای آسمان با حسی دل‌انگیز
تا ابد با هم پیوند می‌گیرند
در جهان هیچ‌چیز تنها نیست
همه‌چیز بنا بر اصلی آسمانی
در یک روح دیدار می‌کنند و می‌آمیزند
من و تو چرا نه؟ پرسی بیش شلی

پارسا
پنجشنبه 22 بهمن 1394 12:00 ق.ظ
یادت ای دوست بخیر
بهترینم ، خوبی ؟
من دلم میخواهد ...
که بدانی بی تو ...
دلم اندازه ی دنیا تنگ است
می سپارم همه ی زندگی ات را به خدا ...
p.a..r.s
چهارشنبه 21 بهمن 1394 11:59 ب.ظ
از عطر نگاه باغ ها دانستم نام دگر بهار ، لبخند خداست ...
p.a..r.s
چهارشنبه 21 بهمن 1394 08:52 ب.ظ
بین رویای شبانه جستجویت می کنم
نرگس عشق منی هر لحظه بویت می کنم
برگ برگ خاطراتم را خزان بر باد داد!
ای گل ناز بهاری آرزویت می کنم
پیشکش به عزیزترین فرشته مهربان…

hasti
چهارشنبه 21 بهمن 1394 01:00 ق.ظ


بَر خاک بِخواب، نازنین تَختی نیست

آواره شدن حِکایتِ سَختی نیست

از پاکی اشک های خود فَهمیدم

لَبخَند، هَمیشه رازِ خوشبختی نیست

 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.


نمایش نظرات 1 تا 30


Admin Logo
themebox Logo