تبلیغات
داستان های کوتاه منصور - پرواز

دوست دارم صدای خاص خود باشم چرا که می دانم هرگز چخوف نخواهم شد.

پرواز

تاریخ:پنجشنبه 5 فروردین 1395-09:31 ب.ظ

سرتا پا خیس عرق بود و چشماش حکایتی از اتفاق تازه داشت . انگاری چیزی دیده بود که اونو حسابی ذوق زده کرده بود. چی بود نمی دونم فقط همین قدر می دونم بقدری وهم داشت که نگو نپرس ، لام تا کام حرفی نمی زد واین سبب بیشتر کنجکاوی دیگران می شد وهر کسی  یه چیزی می گفت یکی می گفت " دعایی شده بهتر سر کتاب باز کنید  که ارواح شریر و جن ازش دور بشه " دیگری می گفت " ای وای ، گمونم عاشق شده شما نمی دونید عشق با آدم چکار می کنه ، یه بار عاشق شدم مزه شو چشیدم ، آدمو بیچاره  ورسوامی کنه " خلاصه  هرکسی یه نسخه ای می پیچید وتنها غمخوار واقعی همون مادر بیچارش بود که نمی دونست چکار باید بکنه ، پسرش یه جورایی مالیخولیایی شده بود. می گفت پرواز کردم وبا اونا رفتم واومدم ، خب قبول این حرف  خیلی مشکل بود چون هیچ کسی انتظار چنین مهملاتی ازش نداشت  وقتی  پرسیدم ، به کجا پرواز کردی ؟ میگفت  به یه دنیای دیگه ، جایی که مثل زمین نبود واز کینه ودورویی خبری نبود. سوال کردم : اونجا غذا هم می خوردی ؟ خیلی خونسرد جواب داد :

-         آره همه چی

با تعجب پرسیدم :

-        خب ! چی بهت دادن ؟

-        ببین نمی تونم بهت درست حالی کنم بیشتر شبیه آب میوه خودمون بود.

-        آب میوه !

-        دقیقا آب میوه ای که تمام مزه وطعم میوه ها توش بود ومنم می نوشیدم، جات خالی نمی دونی چه مزه ای داشت حساب کن آب انار آب پرتقال آب خربزه آب انگور و طعم خیلی میوه های دیگه من که از نوشیدنش لذت می بردم ویا خوراکی هایی که اصلا لای دندون حس نمی کردی ولی طعم ومزه اونارودرک می کردی

مونده بودم به حال بیچاره اش گریه کنم یا بخندم دیگه پاک کس خل شده بود. مات مبهوت نگاش کردم چون حرف از یک تجربه ماورایی  رو برام زنده می کرد که درک نمی کردم ، یهویی غلغلکم گرفت که بپرسم " ببینم اونجا زن هم بود . بخواهی باهاش دوست بشی  ویا چه جوری بگم بخواهی باهاش ، باهاش"

-        منظورت اینه که با اونا کشش وجاذبه جنسی داشته باشم ؟

-        آره ، آره،  قربون آدم چیز فهم بعضی حرفارو نمیشه صریح گفت صریح که بگی میگن چقد بی ادبه وچقد بی تربیته

-        گرفتم منظورتو رو ببین   اونجا این حرفا نیست و راحت با هرکی که دوست داری می تونی دوست باشی وحرف بزنی و فکر شهوت اون شکلی که اینجا هست اونجا نیست من با خیلیا حرف زدم ، باید برگردم درست سه روز دیگه

-        چی گفتی ! سه روز دیگه ! کجا برگردی؟

-        همون جایی که بودم ، گفتن تا سه روز دیگه می آییم و تو رو با خودمون می بریم این بار برای همیشه

-        کیا گفتن ؟

-        همونایی که منو آوردن به زمین

هاج واج نگاش کردم... ای خدا ، ای کاش دروغگو بود ای کاش مردم آزار بود . زود حالشو جا می آوردم واونو یه جوری می پیچوندم  ولی بدبختی اینجاست که تا حالا یه دروغ ازش نشنیده بودم وتا حالا هیچ کسی آزاری از او ندیده بود.  شاید اگه زن بچه داشت از این لاطائلات نمی بافت وبه روزمرگی  زندگی خودش ادامه می داد درست عین خود من اما یهو به این فکر افتادم خیلی مهیج میشه اگه باهاش  پرواز کنم ،  یا راست میگه یا دروغ اگه دروغ بگه ، خودم اولین نفری هستم که رسواش می کنم واگه راست بگه خب خودم اولین نفری هستم که آویزونش شدم ،  پس سریع بهش گفتم

-        ببینم نعیم ، می تونم ازت یه خواهشی کنم که منو سفارش کنی با خودشون ببرن ، بخدا اینجا من هم آرامش ندارم

نگاهی به من کرد وگفت :

-        واقعا میگی ؟!

-        بخدا ، دروغ نمی گم بعد گفت :

-        پس همسرت چی ! بچه هات چی !

-        ببین من هم مثل تو فقط می خوام ببینم چه خبر وبر گردم درست مثل خودت

-        عجب ! باشه حتما این کار رو می کنم اگه قبول کردن تو رو هم با خودم می برم  سه روز دیگه ساعت هفت صبح

... وقتی منتظر شنیدن ویا دیدن چیزی هستی زمان هم بازی در میاره ودیر میگذره که بالاخره روز موعود رسید، ولی من زرنگی کردم و شب قبل رفتم خونه نعیم،  مادرش تا دید ناله کنان گفت : داره می میره جونی نداره، خواهش می کنم تورو خدا کاری کنید که نعیم حالش بهتر بشه،  سه روزی میشه  که  بچه م هیچی نخورده شما دوست چندین ساله اش هستید. اگه اتفاقی براش بیفته چه خاکی به سرم بریزم ، سرم رو مثل بز انداختم پایین دیگه روم نشد بهش بگم خودم اومدم که باهاش پرواز کنم، به محض اینکه وارد اتاقش شدم گفت : چرا الان اومدی  گفتم فردا صبح؟ به دروغ گفتم زن بچه ام رفتن خونه مادر خانومم خب دیدم تنها هستم گفتم چه بهتر که بیام اینجا تا فردا ساعت هفت صبح مشکلی پیش نیاد . سکوت کرد .

...  مادربیچاره اش راست می گفت لاغررنجور شده بود. پیراشکی که خریده بودم دادم بهش ،  تشکر کرد گذاشت روی طاقچه ونشست روی قالی و نور ماه رو از پنجره نگاه می کرد در جوابم که پرسیدم ببینم اونایی که میگی از پنجره میان تو اتاق ، هیچی نگفت ،  حقیقتش درک درستی از پرواز نداشتم و یه جورایی دلم مثل سیر وسرکه می جوشید. دیدم  نعیم روکرد به من و گفت :

-        هر وقت خوابت اومد برو رو تختم بگیر بخواب من خوابم نمی بره  مطمئن باش من به اونا خواهم گفت که تو رو هم ببرن

منم راحت رفتم رو تختش دراز کشیدم و سخت منتظردیدن اونا بودم که ببینم چه شکلی هستند. ولی چشمام سنگین شد . سنگین وسنگین تر تا خوابم برد. صدای موتور سیکلت منو از خواب پروند . ساعت بیخ دیوار هفت بیست دقیقه رو نشون می داد یعنی درست بیست دقیقه از وقت معلوم گذشته بود.  دیدم نعیم روی قالی گل منگلی دراز به دراز خوابیده ، فهمیدم  مسخره کرده مارو راست می گفتن دوستان ونزدیکان که این بیچاره دیوونه شده حالا می فهمم دیوونگی چه عالمی داره ، صداش زدم نعیم..نعیم.. پس ساعت هفت چی شد ؟ تو گفتی که میان مارو می برن به یه دنیای بهتر، دنیایی که مثل اینجا نیست.  نعیم ... نعیم... ولی صدایی از نعیم شنیده نمی شد . مثل اینکه سالیان سال اونو از زمین برده بودن به کجا نمی دونم فقط می دونم نعیم مرده بود. مادرش زار می زد ومن تو کف این قضیه هنوز موندم که نعیم به کجا پرواز کرد و آیا گفت که من هم با خودشون ببرن ! ...




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 
chaturbate token generator android
سه شنبه 14 شهریور 1396 08:56 ق.ظ
Hi outstanding blog! Does running a blog like this take a large amount of work?
I've absolutely no expertise in coding however I had
been hoping to start my own blog soon. Anyway, if you have any recommendations or techniques for new blog owners please share.

I understand this is off topic nevertheless I simply had to ask.
Thanks a lot!
پاسخ منصور قلی زاده :
How long does Achilles tendonitis last for?
شنبه 14 مرداد 1396 04:30 ق.ظ
Can you tell us more about this? I'd like to find out some additional information.
پاسخ منصور قلی زاده :
Foot Complaints
سه شنبه 10 مرداد 1396 08:58 ق.ظ
What's up, just wanted to tell you, I loved this article.
It was funny. Keep on posting!
پاسخ منصور قلی زاده :
manicure
چهارشنبه 23 فروردین 1396 08:13 ق.ظ
I love it when individuals come together and share opinions.
Great site, keep it up!
پاسخ منصور قلی زاده :
باصفاترین
یکشنبه 23 خرداد 1395 11:34 ب.ظ
"و این جهان پر از صدای حرکت پاهای مردمی است
که همچنآن‌که تو را می‌بوسند،
در ذهن خود طناب دار تو را می‌بافند."
فروغ فرخزاد
رفیق
پنجشنبه 20 خرداد 1395 06:08 ب.ظ
.. سلام ..
حامد
دوشنبه 10 خرداد 1395 05:57 ب.ظ
بعضی از آدم ها ... پر از مفهوم هستند ... پر از حس های خوبند ... پر از حرف های نگفته اند ... چه هستند ... هستند ... چه نیستند ... هستند ... یادشان .. خاطرشان .. حس های خوبشان ... آدم ها ... بعضی هاشان ... سکوتشان هم پر از حرف است ... پر از مرهم به هر زخم است .....
دل سوختگان
چهارشنبه 5 خرداد 1395 09:52 ب.ظ
اگر انسان کامل بودیم ، شعله عشق خدا در آتشکده قلبمان هرگز خاموش نمی شد .

اگر انسان کامل بودیم ، با وسعت نظر بیشتری نسبت به عیب های اطرافیانمان نگاه می کردیم .

اگر انسان کامل بودیم ، نگاه کردن به شگفتی های خلقت ، لذت فراوان تری برای ما داشت .

اگر انسان کامل بودیم ، احساس مسئولیت ما نسبت به دیگران ، فراتر از قوانین اجتماعی بود .

اگر انسان کامل بودیم ، برای جمع آوری ثروت های معنوی ، حریص می شدیم .

اگر انسان کامل بودیم ، زندگی ما تکرار هزار باره ی روزهای تکراری نبود .

اگر انسان کامل بودیم ، یک بارهم خودمان را در جایگاه مردمان درمانده تصور می کردیم .

اگر انسان کامل بودیم ، خیر خواهی ما شامل طیف نامحدودی از آدم ها می شد .

اگر انسان کامل بودیم ، می دانستیم ساعت شنی زندگی خیلی زود وقت رفتن را نشان می دهد ..!؟

جنیفر
یکشنبه 19 اردیبهشت 1395 12:26 ق.ظ
گر روزی کسی از من بپرسد
که دیگر قصدت از این زندگی چیست ؟
بدو گویم که چون می ترسم از مرگ
مرا راهی به غیر از زندگی نیست
من آن دم چشم بر دنیا گشودم
که بار زندگی بر دوش من بود
چو بی دلخواه خویشم آفریدند
مرا کی چاره ای جز زیستن بود؟...
ابلیس ای خدای بدی ها توشاعری!
من بارها به شاعری ات رشک برده ام!
شاعرتویی که این همه شعرآفریده ای!
غافل منم که این همه افسوس خورده ام!
عشق وقمارشعرخدانیست شعرتوست
هرگزکسی به شعرتوبی اعتنا نماند
غیرازخدا که هیچ یک ازاین دو را نخواست
درعشق ودرقمارکسی پارسانماند!...
امااگرتوشعرفراوان سروده ای
ای شعرخدا یکی است
ولی شاهکاراوست
دانم چه شعرها که توگفتی واونگفت
یاازتوبیش گفت ونهان کرده نام را
امااگرخداوتوراپیش هم نهند
آیا توخودکدام پسندی؟
کدام را؟

نادر نادرپور

دل سوختگان
جمعه 17 اردیبهشت 1395 09:11 ب.ظ
دلبر برفت و دلشدگان را خبر نکرد
یاد حریف شهر و رفیق سفر نکرد
یا بخت من طریق مروت فروگذاشت
یا او به شاهراه طریقت گذر نکرد
گفتم مگر به گریه دلش مهربان کنم
چون سخت بود در دل سنگش اثر نکرد
شوخی مکن که مرغ دل بی قرار من
سودای دام عاشقی از سر به درنکرد
هر کس که دید روی تو بوسید چشم من
کاری که کرد دیده من بی نظر نکرد
من ایستاده تا کنمش جان فدا چو شمع
او خود گذر به ما چو نسیم سحر نکرد

"حافظ"
هیس
پنجشنبه 16 اردیبهشت 1395 09:51 ب.ظ
یعنی از اولیا و مخلصان بور که این مدلی رفته؟

یکی از درجاتش بوده فهم عالم غیب؟ ولی اونجا ک قضیه آبمیوه نیس ک..
جنیفر
سه شنبه 7 اردیبهشت 1395 12:27 ق.ظ
پیش از آنکه واپسین نفس را بر آرم
پیش از آنکه پرده فرو افتد
پیش از پژمردن آخرین گل،
بر آنم که زندگی کنم
بر آنم که عشق بورزم
برآنم که باشم،
در این جهان ظلمانی
در این روزگار سرشار از فجایع
در این دنیای پر از کینه،
نزد کسانی که نیازمند منند
کسانی که نیازمند ایشانم،
تا دریابم،شگفتی کنم،باز شناسم
که می توانم باشم، که می خواهم باشم
تا روزها بی ثمر نماند
ساعت ها جان یابد
لحظه ها گران بار شود،
هنگامی که می خندم
هنگامی که می گریم
هنگامی که لب فرو می بندم...
مارگوت بیگل
ati
دوشنبه 6 اردیبهشت 1395 09:20 ب.ظ
ون برآرم ز دل سوخته آوا من
زار نالم که دریغا ، که دریغا من
خود ندانم که مرا وایه بود یا نی
کس نپرسید که دارم چه تمنا من
گاه ز آوارگی و درد همی گردم
گردبادی یله در دامن صحرا من
گه فرو می برم از اندُه و نومیدی
سر به زیر پر اندیشه چو عنقا من
یا به کردار یکی نالهّ سرگردان
می سپارم ره این گمشده بیدا من
باز واپس نگرم خسته و فرسوده
سایه ای بینم ، همراه شده با من
تا ز جان من فرسوده چه می خواهد
این به خون برده ، بدین خیرگی ام دامن!؟
زی کجا پویی و آهنگِ که را داری
ها من -ای سایهّ سرگشتهّ من- ها من!؟
کیستم ؟ خسته نگاهی همه نومیدی
باز نایافته اسرار جهان را من
بر لبی پرسشی آسیمه سرم، و آن گاه
بازنشنیده بجز پاسخ بی جا من
باز با شهپر اندیشه برافرازم
بال بر کنگرهّ گنبد مینا من
باز با کشّی و تابندگی آویزم
همچو ناهید به دامان ثریا من
مه برآورده سپهرانه یکی خرگه
شب فرو هِشته پَرندینه یکی دامن
همه آسوده ز طوفان بلا ، و آن گاه
چنگ در دامن طوفان زده تنها من
هر نفس همچو یکی نای برون آرم
از دل خستهّ سودا زده آوا من

مهرداد اوستا
p.a..r.s
دوشنبه 6 اردیبهشت 1395 08:12 ب.ظ


بارالها...
از كوی تو بیرون نشود پای خیالم
نكند فرق به حالم
چه برانی،چه بخوانی
... چه به اوجم برسانی
چه به خاكم بكشانی
... نه من آنم كه برنجم
نه تو آنی كه برانی..
نه من آنم كه ز فیض نگهت چشم بپوشم
نه تو آنی كه گدا را ننوازی به نگاهی
در اگر باز نگردد...
نروم باز به جایی
پشت دیوار نشینم چو گدا بر سر راهی
كس به غیر از تو نخواهم
چه بخواهی چه نخواهی
باز كن در كه جز این خانه مرا نیست پناهی




p.a..r.s
دوشنبه 6 اردیبهشت 1395 08:12 ب.ظ

به یاد داشته باش که پروردگار عالم با این که می تواند در هر جائی از دنیا باشد ،
قلــب تو را انتخاب کرده و تنها اوست که هر وقت بخواهی چیزی بگوئی گوش می کند




پارسا
دوشنبه 6 اردیبهشت 1395 08:11 ب.ظ

مطمـئن باش که خداوند تو را عاشقانه دوست دارد ؛

چون در هر بهار برایت گل می فرستد

و هرروز صبح آفتاب را به تو هدیه می کند ...
پارسا
دوشنبه 6 اردیبهشت 1395 05:46 ب.ظ
از پاهایی كه نمی توانند تو را به ادای نماز ببرند،

انتظار نداشته باش كه تو را به بهشت ببرند..

قبرها، پر است از جوانانى كه میخواستند در پیری توبه كنند...

رسول الله فرموده اند

ترك نماز صبح : نور صورت

ظهر : بركت رزق

عصر : طاقت بدن

مغرب : فایده فرزند

عشاء : آرامش خواب

را از بین میبرد..
الهه
دوشنبه 6 اردیبهشت 1395 05:07 ب.ظ
سلام. آپم
رویــــــROYAــا
یکشنبه 5 اردیبهشت 1395 11:38 ق.ظ
سلام
روزبخیر
با احترام پست مذکور تصحبح لازم شد
پاسخ منصور قلی زاده : سلام...فراموش نمی کنم که مدیریت با شماست تنها یک نظر بود ولی ممنونم که مورد توجه قرار گرفت...
گلسا
شنبه 4 اردیبهشت 1395 09:11 ب.ظ
سلام اقا منصور...
عید گذشته رو بهتون تبریک میگم

با دلخوری به " خدا" گفتم
درب آرزوهایم راقفل کردی
کلید را هم پیش خودت نگه داشتی
لبخندی زدو جواب داد
همه عشقم این است
که به هوای این کلید هم شده
گاهی به من سرمی زنی . . .





دل آشوب
شنبه 4 اردیبهشت 1395 06:52 ب.ظ
سلام بر منصور والامقام

خوبین؟ چرا نوشته هاتون رو ب روز نمیکنید؟ دلمون گرفت!
پاسخ منصور قلی زاده : سلام.....‌محبت‌دارید‌‌وشرمنده‌میکنید‌.‌انشالله‌تا‌اخر‌هفته
شهرباران
شنبه 4 اردیبهشت 1395 06:01 ب.ظ
سلام دوست عزیز بایک پست جدید وجالب ،منتظر حضورتون هستم ،موفق باشید ،خدانگهدار
آیدا
شنبه 4 اردیبهشت 1395 01:37 ب.ظ
سلام آقا منصوربه روز نمیکنید؟
پاسخ منصور قلی زاده : سلام ... چرا اتفاقا اخر همین هفته ، بی نهایت از تشویق شما ممنونم
๑۩۞۩ فــرنـگیـس ۩۞۩๑
شنبه 4 اردیبهشت 1395 12:02 ب.ظ
سلام .....
__________$$$$$$
___________$$$$$$$$
___$$$$$$$__$$$$$$__$$$$$$
__$$$$$$$$$_ $$$$$_ $$$$$$$$
___$$$$$$$$$_$$$$$_$$$$$$$$
____$$$$$$$$_ $$$$_$$$$$$$
________$$$$$_$$$_$$$$$
_$$$$$$$$$_ $____$_$$$$$$$$$
$$$$$$$$$$ $______$ $$$$$$$$$$
$$$$$$$$$$$______ $$$$$$$$$$$
_$$$$$$$$$_$_____$_$$$$$$$$$
_________$$$$$_$$$_$$$$$
_____$$$$$$$$_ $$$$_$$$$$$$
____$$$$$$$$$_$$$$$_$$$$$$$$
___$$$$$$$$$_ $$$$$_ $$$$$$$$
____$$$$$$$__$$$$$$__$$$$$$
____________$$$$$$$$_$$
_____________$$$$$$_ $$
______$$$$$_________$$
_____$$$$$$$_______ $$
___$$$$$$$$$$$_____$$
_____ $$$$$$$$$___ $$
________$$$$$$$__$$
__________$$$$$_$$
___________$$$$$$
____________$$$$
_____________$$
____________$$____$$$$$$$
___________ $$___$$$$$$$$$$
___________$$__$$$$$$$$
___________$$_$$$$$$
___________$$_$$$$$
___________$$$$$$
___________$$$$
___________$$

گدای عشق نباشید
بخشنده عشق باشید
انسانهای زیبا همیشه خوب نیستند
انسان های خوب همیشه زیبایند . . .
ati
شنبه 4 اردیبهشت 1395 08:39 ق.ظ
باید امروز حواسم باشد
که اگر قاصدکی را دیدم ،
آرزوهایم را
بدهم تا برساند به خدا ،
به خدایی که خودم میدانم ،
نه خدایی که برایم از خشم ،
نه خدایی که برایم از قهر،
نه خدایی که برایم ز غضب ساخته اند .
به خدایی که خودم میدانم ،
به خدایی که دلش پروانه است ،
و به مرغان مهاجر هر سال راه را میگوید،
و به باران گفته است باغها تشنه شدند ،
و حواسش حتی
به دل نازک شب بو هم هست،
که مبادا که ترک بردارد ،

به خدایی که خودم میدانم ...


سهراب سپهری
هنگامه
جمعه 3 اردیبهشت 1395 10:43 ب.ظ
سلام راستش داستان پروازروالان خوندم قبلا البته دیده بودمش ولی نمی دونم چراعمدانخوانده گذشتم ولی الان دیگه بیکاربودم گفتم بیام اینجاوبخونمش راستش چون تاحدودی بانوسته های شما آشناهستم انتظارپایان دبگری داشتم یک پابان غافل گیرکننده ولی همین عدم امکان پیش بینی انتهای داستانهای شما زیبایت درهرحال داستان زیبایی بود وظرافتهای خودش راداست ماناباشید
ღ♥ஜ فاطمه ஜ♥ღ
جمعه 3 اردیبهشت 1395 07:09 ب.ظ
بر پدر بزگوارتان هم مبارک
๑۩۞۩ فــرنـگیـس ۩۞۩๑
جمعه 3 اردیبهشت 1395 03:48 ب.ظ
دلت تنگ که باشی ، تمام تلاشت را هم که بکنی تا خوش بگذرد ، و لحظه ای فراموشش کنی فایده ندارد تو دلت تنگ است... دلت برای همان یک نفر تنگ است... تا نیاید... تا نباشد... تو هنوز دلتنگی...
๑۩۞۩ فــرنـگیـس ۩۞۩๑
جمعه 3 اردیبهشت 1395 03:35 ب.ظ
سلام و عرض ادب و ارادت خدمت شما دوست بسیار گرامی
عذرخواهی من رو بابت تاخیر بپذیرید
ولادت حضرت علی (ع)و همچنین روزپدررا خدمت شما تبریک عرض میکنم ....بینهایت سپاسگزارم ازتبریک زیباتون شاد باشید
گیتی رسائی
پنجشنبه 2 اردیبهشت 1395 11:42 ب.ظ
سلام . منهم به شما این روز را

که برای ما شیعیان ارج والائی

دارد به شما تبریک میگویم .

ممنونم که در چنین روزی به یادم یودید .سپاس
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.


نمایش نظرات 1 تا 30


Admin Logo
themebox Logo