تبلیغات
داستان های کوتاه منصور - خورشت قورمه سبزی

دوست دارم صدای خاص خود باشم چرا که می دانم هرگز چخوف نخواهم شد.

خورشت قورمه سبزی

تاریخ:جمعه 11 تیر 1395-05:51 ق.ظ



مرتیکه جفنگ هر وقت صدای پای منو از پاگرد راه پله منتهی به حیاط می شنفه، زود درخراب شده اش روباز و بعد ازاحوالپرسی مسخره دستورخرید نون صادرمی کنه، انگارنوکربی جیره مواجب آقا هستم! حالا گلی به جمال خانومش بیشتر رعایت سن سال منو داره چون بعد از دستور آقا، بلند داد می زنه " صادق ، تو رو خدا اینقد اقا طهمورث رو اذیت نکن درست نیست " که در جواب می شنوم: " خانوم  بی خیال ! با آقا طهمورث این حرفارو نداریم با هم داداشیم خودش می دونه که از راه رفتن عاجزم، راستی  ماست داریم " که صدای عیالش در میاد "  نه ، نداریم خوب شد گفتی ناهار عدس پلو کشمش داریم حتما بخر" که دوباره علاوه بر نون سنگگ، سفارش یه دبه هم ماست میده که بعدا حساب کنه و من هم مثل بز سرم رو پایین وبا " چشم ، چشم  خواهش می کنم اتفاقا داشتم می رفتم نون بخرم برای شما هم می خرم " راهی بیرون می شوم.

... از اینکه می گفت عاجزم دروغ نیست چون قلبش با باتری کار می کرد و حتی مغازه هم داده بود اجاره وهمیشه تو خونه ولوبود من هم بازنشسته دولت  یه جورایی شده بودم آچار فرانسه طوری که تمام تعمیرات خونه کلنگی دو طبقه با من بود از ابگرمکن بگیر تا باز شدن لوله فاضلاب ، خب اولا سرگرم می شدم و گذشت زمان رو حس نمی کردم وثانیا بخاطر حال خرابش ازش مراقبت می کردم، ازوقتی  که همسرم این یار با وفایم به علت تصادف از دست دادم تنها شدم ، و بچه هام  به بهانه اینکه نباید تنها باشم سرپناه منو که با کلی قرض قوله خریده بودم از من گرفتن  انقد که خونه رو فروختم و سهم بچه هارا دادم حالا خودم اسیر و سرگردونم ، تنها یکی دوسال اول خوب بودند . بعد شاهد جنگ اعصاب و حرف حدیث ویا اینکه هر برنامه ای دوست داشتم از این جعبه انگوری ببینم نمی شد چون نوه هام هر کدام به میل وسلیقه کانال تلویزیون  رو عوض وبعضی وقتا هم بهانه درس ، خاموش ! بخاطر همین،  برای حفظ احترامم  تصمیم گرفتم حتی یک اتاق هم شده برای خودم پیدا تا این چند صباح رو مستقل زندگی کنم که اینجا نصیبم شد. یهو از پایین سر وصدا بلند شد. سر صدا چه عرض کنم بیشتر شیون وناله بود که باباجون باباجون می کردن، نگران شدم و گوش هارو تیز، متوجه شدم ای وای ، باتری قلب صادق خان از کار افتاد و به رحمت خدا رفت . به همین راحتی ، منم  سعی کردم با پیراهن مشکی در تمام مراسم حضور داشته باشم ولی از اون جائیکه خاک مرده سرده دیدم بعد از چهل روز تقریبا همه چی عادی شد الا یه چیز و آن هم گیر دادن به من بود ! باید خونه را تخلیه می کردم ،  چرا که غیرتشان اجازه نمی داد یه مرد اجنبی تو این خونه باشه ، یکی نیست به اونا حالی کنه ، سال دوازده ماه که نبودید خرده فرمایش پدرتون رو انجام می دادم و تو این دو، سه ساله مادرتون جز عزت واحترام از من چیزی ندیده حالا چطور ندای غیرتتان بلند شده تا اینکه از زبون پروین خانوم عیال مرحوم شنیدم که " اقا طهمورث نگرون نباش تا سر سال به بچه هام اجازه نمی دم کسی شما رو بلند کنه وبا خیال راحت این چند ماه آخر رو اینجا باشید ولی خودتونو برای بلند شدن سر سال آماده کنید چون من حریف پسرام نمیشم " و خلاصه یه جورایی با زبون بی زبونی جوابم داد حالا خوبه تا سر سال این اجازه رو داد که اینجا بنشینم ، از اون روز به بعد بدبختی من شروع شد چون تنها وقتی بیرون می رفتم که می دیدم سر وصدای پسراش نیست ولی از بخت بد من واز اون جائیکه پیرو خرفت شدم  بنا به عادت یه روز که نون سنگگ اضافه گرفته بودم لای روزنامه پشت در اتاق پروین خانوم گذاشتم  که بعد از مدت کوتاهی دیدم بابک پسر بزرگش نون سنگگ روبدوبدو آورد بالا  و همین طور که زل زده بود به چشمام گفت : اولا دیگه نون برای پایین نگیرید ! دوما مگه بهت نگفته بودم از این خونه برید بیرون !  هاج واج نگاش کردم ومونده بودم این چه طرز حرف زدن با من بود .  فقط نگاش کردم وبا این حرف " مگه کار بدی کردم، نون داغ آوردم  "  دیدم با عصبانیت زیاد طوری که به داد و فریاد نزدیک بود گفت :

-  لازم نکرده مرتیکه نون داغ بگیری، مگه ما مردیم! زودتر ردیف کن از این خونه بروبیرون ، دارم برای بار آخر دارم بهت میگم بابا به چه زبونی  باید بهت حالی کنم !

فهمیدم این پسر نر خر اصلا به هیچ صراطی مستقیم نیست بهتر دیدم بخاطر شادی روح پدرش واینکه پروین خانوم نگران نباشه واز همه مهمتر حفظ احترامم سکوت و تنها اشاره به اینکه  " باشه حتما بلند میشم ! " تمام کنم  وسعی کردم مثل یه زخم چاک خورده لای بخیه و پانسمان ،  خودم رو پانسمان کنم تا اینکه یه روزی از خوش شانسی با پروین خانوم روبرو شدم وبهترین وقت رو دیدم که  گپی باهاش داشته باشم پس سریع گفتم : " پروین خانوم خدا رحمت کنه صادق خان رو نور به قبرش بباره من طبق همیشه خواستم نون سنگگ تازه برای شما بگیرم که آقا زاده ... دیدم یهو پروین خانوم ازپشت چادر گل منگلی قشنگش لبخندی زد وحرفمو قطع کردو گفت : مثل اینکه عادت کردید ! خندیدم وگفتم : خب عادتم دادید. غش غش خندید وگفت : واقعا باید ببخشید .خیلی اذیتتون کردیم ولی حقیقتش پسرام همه چی می خرن ومیارن نیازی به زحمت شما نیست ببخشید تو این سه ، چهار ماه که صادق خان به رحمت خدا رفته نتونستم  غذایی برای شما تهیه کنم،  می دونید که پسرام باشن هیچ کاری نمی تونم بکنم  ولی الان دیگه یه مقدار راحتر شدم  سعی می کنم خورشتی برای شما بپزم اتفاقا اون چند نوبتی که خورشت قورمه سبزی داشتم مرحوم صادق خان هی سفارش شمارو می کرد که  " خانوم یه بشقاب بریز ببرم بالا چون خورشت قورمه سبزی رو خیلی دوست داره " عرق شرم  شر شر از سر وصورتم می ریخت ، مونده بودم چی بگم فقط از ترس سریع تشکر کردم واینکه  " خدا صادق خان رو رحمت کنه ، خدا صادق خان رو رحمت کنه  " دور شدم ، خونه ست دیگه  یهو دیدی سر کله پسرزبون نفهمش پیدا شد و ماجرا درست کرد که اصلا به چه حقی با مادرم حرف زدی حالا بیا ودرستش کن ، خانوم خوب ومهربونی بود نه چاق بود ونه لاغر قدش هم متوسط درست اندازه قد خودم  و خیلی هم خوش برخورد البته دست پختش حرف نداشت و از اون روز به بعد هروقت از نبود پسراش مطمئن  می شد منو صدا می زد و یه سینی که دوتا بشقاب خورشت و برنجی که بوی عطرش به مشام می رسید و یه کاسه ماست خوری یه نفره ویه پیش دستی سبزی که یه پیاز کوچک خرد شده هم کنارش بود می داد که ببرم اتاقم و سعی می کرد در این میان چادرش هم از سرش جدا نشه هرچند بعضی وقتا جدا می شد که با گفتن " وای خدا مرگم بده " که بیشتر برای دیدنش تحریک می شدم سریع جمع می کرد من هم با گفتن خدا نکنه اتفاق بدی برای شما بیفته فعلا من اول خدا بعد شما رو دارم وبعد از تشکر زیاد سینی غذا رومی بردم بالا و از لقمه لقمه خوردنش لذت می بردم  حالا چرا وبه چه منظوری متحمل هزینه وزحمت می شد معلوم نبود، شاید خیراتی برای شادی روح شوهرش ویا اینکه ترحم و دلسوزی برای من ! حالا هرچی که می خواد باشه برای من که  خورشت خوشمزه ای بود.  که این بار از زبون پروین خانوم با خبر شدم  پسراش قصد تخریب خونه وساختن چند طبقه رو دارند وبدنبال کارهای شهرداری وپیمانکار بودن ، دیگه فهمیدم کارم تمومه باید به فکر بلند شدن باشم  بیکار ننشستم ، چند ایستگاه پایین تر جایی  رو برای خودم پیدا کردم  با این تفاوت که به صابخونه حالی کردم که بچه هام به من سر می زنند. غافل از اینکه بچه هام  برام تره هم خورد نمی کردن و تنها این پروین خانوم بود که گاهی برای من  خورشت قورمه سبزی درست می کرد و می اومد به من سر می زد . حالا هم بعد از چند سال  بدون اینکه بچه هاش بویی ببرن.  مخفیانه محرم شدیم وچند ساعتی خلوت می کنیم  البته خودش اینجوری می خواست چون به من گفت:

-  اقا طهمورث حقیقتش دوست ندارم  سر آخر عمری به اسم ازدواج مجدد اون عزت واحترامی که پیش بچه هام داشتم کم بشه ! ....





داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 
manicure
دوشنبه 21 فروردین 1396 06:31 ق.ظ
For hottest news you have to visit world-wide-web and on world-wide-web I found this web page as a best web page for newest updates.
پاسخ منصور قلی زاده :
BHW
دوشنبه 21 فروردین 1396 05:36 ق.ظ
I'm gone to say to my little brother, that
he should also pay a quick visit this website
on regular basis to obtain updated from latest reports.
پاسخ منصور قلی زاده :
بهمن
پنجشنبه 29 مهر 1395 04:29 ب.ظ
سلام دوست خوبم منصور خان عزیز
داستان زیبائی بود و از خوندنش لذت بردم...
فقط یه سوال:
این قصه هارو از واقعیات روزگار مینویسی یا اینکه ساخته و پرداخته ی ذهن خودتان هستن؟
پاسخ منصور قلی زاده : سلام بهمن جان دوست خوبم تمام داستان های موجود ساخته وپرداخته ذهنم است
تابان
چهارشنبه 17 شهریور 1395 06:51 ب.ظ
سلااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااام
سلاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااام
سلاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااام
سلااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااام
سلااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااام
سلااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااام
سلااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااام
سلاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااام
سلاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااام
سلااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااام
سلاااااااااااااااااااااااااااااااااام
سلاااااااااااااااااااااااااام
سلاااااااااااااااااااام
سلااااااااااااااام
سلاااااااااام
سلاااااام
سلاااام
سلاام
سلام
.♥
.♥
..♥
...♥
....♥
.....♥امیدوارم همیشه در زندگی شاد باشی
......♥......................♥...♥
..........♥.............♥............♥
..............♥.....♥...................♥
...................♥.....................♥
................♥......♥..............♥
..............♥.............♥....♥
.............♥
...........♥به وب منم سربزن
.........♥
......♥
....♥
نسیم....
یکشنبه 14 شهریور 1395 08:24 ب.ظ
سلام بر شما

برای عرض ادب و احترام خدمت رسیدم

منتظر داستان جدیدتان هستم
پاسخ منصور قلی زاده : سلام ... از محبت شما ممنونم تا اخر همین هفته ثبت خواهم کرد البته اگر حضور داشته باشم ، بازهم از اینکه پیگیر داستان هایم هستید سپاسگزارم....
آتوسا
جمعه 29 مرداد 1395 05:08 ب.ظ
درود بر شما دوست عزیز
حالتون چطوره
از حضور زیباتون در وبلاگم سپاسگزارم
افتخار دارم وبلاگتون رو لینک کنم؟
مهرداد
یکشنبه 17 مرداد 1395 09:15 ب.ظ
چالش بر انگیز و جالب بود، از یه طرف آدمای مسن و تنها واقعا نیاز به یک همدم دارن و یک همراه،ازطرفی مگه خانمه شوهرش رو دوست نداشته چه سریع بعد رفتنش ازدواج کرد؟؟
از طرفی بچه های دو طرف چه بی وفا بودن ؟ شاید هم گرفتار، از مضرات دنیای مدرن تنهایی با وجود این جایی خوندم ۶۴ درصد افراد مسن کشور ژاپن پیش خانواده هستن، جالب بود کشور صنعتی ژاپن..
پاسخ منصور قلی زاده : سلام بی نهایت از حسن توجه شما ممنونم
فاطمه
شنبه 9 مرداد 1395 05:45 ب.ظ
...♥#####سلامـــ####♥
...♥####اپمـــــــ#######♥
..♥#################♥..................♥###♥
..♥##################♥..........♥#########♥
....♥#################♥......♥#############♥
.......♥################♥..♥###############♥
.........♥################♥################♥
...........♥###############################♥
..............♥############################♥
................♥##########اپمــ#############♥
..................♥######################♥
....................♥###################♥
......................♥#################♥
........................♥##############♥
...........................♥###########♥
.............................♥#########♥
...............................♥#######♥
.................................♥#####♥
...................................♥###♥
.....................................♥#♥
.......................................♥
.......................................♥
.....................................♥
...................................♥
.................................♥
..............................♥
............................♥
.........................♥
......................♥
..................♥
.............♥
.........♥
......♥
....♥
......♥......................♥...♥
..........♥.............♥............♥
..............♥.....♥...................♥
...................♥.....................♥
................♥......♥..............♥
..............♥.............♥....♥
.............♥
...........♥
..........♥
.........♥
.........♥
..........♥
..............♥
...................♥
..........................♥
...............................♥
.................................♥
.................................♥
من یک نوازنده ام
شنبه 9 مرداد 1395 01:42 ب.ظ
سلام دوست عزیز خوشحال میشم به وبلاگ من سربزنید و جز لینک هایم باشید
برای لینک شدن لطفا ادرس ایمیل خود را در بخش نظردهی وبلاگ من قرار بدید

منتظرتون هستم!

دوست دار هنردوستان!
รภ๏ฬ คl๏ภє
جمعه 8 مرداد 1395 12:23 ب.ظ
شب در چشمان من است
به سیاهی چشمهایم نگاه کن
روز در چشمان من است
به سفیدی چشمهایم نگاه کن
شب و روز در چشم های من است
به چشمهایم نگاه کن
پلک اگر فرو بندم
جهانی در ظلمات فرو خواهد رفت حسین پناهی
รภ๏ฬ คl๏ภє
جمعه 8 مرداد 1395 12:23 ب.ظ
انسانم !
ساکت ، چون درخت سیب !
گسترده ، چون مزرعه ی یونجه !
و بارور ، چون خوشه ی بلوط !
به جز خداوند ،
چه کسی شایسته ی پرستش من خواهد بود ؟! حسین پناهی
รภ๏ฬ คl๏ภє
جمعه 8 مرداد 1395 11:26 ق.ظ
اینکه جمعهها دل من میگیرد
هیچ ربطی به تنهاییهای من ندارد
هیچ ربطی به رفتن تو
هیچ ربطی به غربتِ بی انتهای اینجا ندارد
شاید اگر روز تولد من یک پنج شنبه بود
شاید اگر موقع زایمان پدرم خانه بود
شاید اگر یک روز پاییزی کسل کنتده نبود
شاید اگر آن بارانِ لعنتی یکریز نمیآمد
شاید اگر گلفروشیها بسته نبودند
شاید اگر مادرم آنروز مثل روز قبل و روز بعدش خوش بخت بود
شاید اگر جمعهها تنگِ غروبی نداشت

شاید اگر کسی بود مرا در آغوش بگیرد

شاید اگر آنقدر تنها نبودم
شاید اگر آنقدر تنها نبودم


شاید آنوقت جمعهها آنقدر دلگیر نبودند
باصفاترین
جمعه 8 مرداد 1395 11:13 ق.ظ
حقیقت ندارد ،زمانی که انسان پیر می شود از رویاهایش دست می کشد

بلکه انسان زمانیکه از رویاهایش دست می کشد پیر می شود

گابریل گارسیا مارکز
باصفاترین
جمعه 8 مرداد 1395 11:11 ق.ظ
گاهی باید به دور خودت یک دیوار تنهایی بکشی

نه برای اینکه دیگران رو از خودت دور کنی

بلکه برای اینکه ببینی

...برای چه کسانی اهمیت داری که

...این دیوار رو بشکنند
รภ๏ฬ คl๏ภє
جمعه 8 مرداد 1395 08:42 ق.ظ
دوست دارم دستم را بگیری و زیرگوشم زمزمه کنی


که پشت خوابهای نا آرام تو...


چیزی بیش از نگرانی های زنانه نیست...


دستت را بگیرم و زیرگوشت زمزمه کنم


که پشت نگرانی های زنانه ی من...


مردی ایستاده که دیوانه وار دوستش دارم!
รภ๏ฬ คl๏ภє
جمعه 8 مرداد 1395 08:42 ق.ظ
امـــروز نــه چـایـــ م دارچیــن داشـت
نـه قهـــوه ام شکــر
نــه اینکــه نــخواهـم
حـــوصله اش را نــداشتــم
یعنـــی مــی دانـــی..
امـــروز نــبـودم
نــه!
امـــروز اصــلا نـبـــودم
مــن کـه خیلــی وقـــت اسـت
نـ.یـ.سـ.تـ.مـ..
امـــروز آفتــاب بـــود..بهــــار بــــود...
راحـــت بگویــمــت
امـــروز تــــو بایـــد مــی بـــودی
همـــه ی روزهـا بـه کنــار
تــو امــروز را عجیــب بـه مــــــن

وبه چشمهای منتظرم

بـ.د.هـ.کـ.ا.ر.ی. . . !
باصفاترین
پنجشنبه 7 مرداد 1395 10:55 ب.ظ
ز نامردان علاج درد خود جستن ، بدان ماند
که خار از پا برون آرد کسی با نیش عقرب ها

(صائب تبریزی)
باصفاترین
پنجشنبه 7 مرداد 1395 10:52 ب.ظ
گقتی محبت کن برو

باشد خداحافظ ولی

رفتم که تو باور کنی

دارم محبت می کنم…
پارسا
پنجشنبه 7 مرداد 1395 10:18 ب.ظ
سلام ..

دریک خانه وخانواده چهار چیز باید باشد..

محبت

حرمت

مشورت

مدیریت

ویادتون باشه در جایی که محبت هست دو چیز
هرگز وجود ندارد....

یکی قدرت دیگری دشمنی

خونه ی دلتون مملو از محبت ....
جنیفر
پنجشنبه 7 مرداد 1395 04:02 ب.ظ
سلام
بودن در کنار استاد گرانقدری چون شما برای من افتخاره
ممنون از شما الهی رنگ غم در زندگی نبینید
جنیفر
پنجشنبه 7 مرداد 1395 03:07 ب.ظ


از عدالت می نویسند، از تخلّف می خورند
می نویسم دوستان! معیار خوبی مرده است
دوستان خوب من تنها تأسّف می خورند!
این که طبع شاعران خشکیده باشد عیب کیست؟
ناقدان از سفرۀ چرب تعارف می خورند
عاشقان هم گاه گاهی ناز عرفان می کشند
عارفان هم دزدکی نان تصوّف می خورند
یوسف من! قحطی عشق است، اینان را بهل!
کلفت دین اند و دنیا، از تکلّف می خورند
آخر این قصّه را من جور دیگر دیده ام
گرگ ها را هم برادرهای یوسف می خورند! علیرضا قزوه

+++++++++++++++
سلام
روزبخیر
آپم
محمد
چهارشنبه 6 مرداد 1395 10:21 ق.ظ
از دور♥

تورا دوست دارم♥

بی هیچ عطری♥

آغوشی♥

لمسی♥

و یا حتی بوسه ای♥

تنها دوستت دارم از دور♥
hasti
چهارشنبه 6 مرداد 1395 06:05 ق.ظ
سلام و احترام////

همگان به جست‌ و جوی خانه می‌ گردند
من کوچه‌ ی خلوتی را می‌ خواهم
بی‌ انتها برای رفتن
بی‌ واژه برای سرودن
و آسمانی برای پرواز کردن
عاشقانه اوج گرفتن
رها شدن
دختر اردیبهشتی
سه شنبه 5 مرداد 1395 03:12 ب.ظ
این دنیا ک مادیدیم خندیدن نداشت
تابان
سه شنبه 5 مرداد 1395 01:55 ب.ظ
___████__████_███
__███____████__███
__███_███___██__██
__███__███████___███
___███_████████_████
███_██_███████__████
_███_____████__████
__██████_____█████
___███████__█████
______████ _██
______________██
_______________█
_████_________█
__█████_______█
___████________█
____█████______█
_________█______█
_____███_█_█__█
____█████__█_█
___██████___█_____█████
____████____█___███_█████
_____██____█__██____██████
______█___█_██_______████
_________███__________██
_________██____________█
_________█
________█
________█
_______█
سلام اپم
رویا فرجام
دوشنبه 4 مرداد 1395 10:38 ب.ظ
سلام و عرض ادب بسیار ممنون و سپاسگزار از لطف و نگاه شما
دل آشوب
دوشنبه 4 مرداد 1395 11:52 ق.ظ
سلام نوشته زیبایی بود حظ کردم
نگار
دوشنبه 4 مرداد 1395 12:33 ق.ظ
پرندگان به برکه های آرام پناه میبرند،

وانسانها به دلهای پاک،

زیرا دلهای پاک همچون برکه های آرام اند،

ودیگران بدون هیچ وحشتی به آنهااعتماد میکنند،

پس خوش برکسی که مایه آرامش دیگران است...
نگار
دوشنبه 4 مرداد 1395 12:32 ق.ظ
همه را باور کردن ، خطرناک است !

اما هیچکس را باور نکردن،


خیلی خطرناک است . . .
شهرباران
یکشنبه 3 مرداد 1395 11:33 ب.ظ
سلام آپممممممم.
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.


نمایش نظرات 1 تا 30


Admin Logo
themebox Logo