تبلیغات
داستان های کوتاه منصور - انتخاب

دوست دارم صدای خاص خود باشم چرا که می دانم هرگز چخوف نخواهم شد.

انتخاب

تاریخ:یکشنبه 10 مرداد 1395-05:48 ق.ظ


 هنوز کرکره های مغازه ها بالا نرفته بود که یهویی بدون هیچ سلام علیکی

-        اقا کارگر نمی خوای

-        نه

-        مغازه رو جارو می زنم مراقب مغازه هستم

-        نه

-        اقا به کار نیاز دارم قول میدم هرچی بگی ، بگم چشم

اوس احمد کفاش، پسر بچه ای دید  نحیف لاغر با چشمان زاغ و پیشانی که زیر موهای نامرتبش پنهان بود و چهره اش ازنگرانی موج می زد ،  دوباره سرش رو انداخت پایین وتکرار کرد

-        گفتم که کارگر نمی خوام ، مگه زن بچه داری که اینقد کار، کار می کنی، مرد زن بچه دار اینقد کار، کار نمی کنه

-        اقا ، مادرم ، نباید سختی ببینه 

-        عجب پسر خوبی ، آفرین به بابات که همچی بچه ای داره

-        بابا ندارم تصادف کرده ، مرده

-        ای وای !  گفتی چند سالته ، خواهر وبرادری هم داری؟

-        ده  سالمه خواهر وبرادر هم ندارم

-        عجب ! خب بگو مادرت بیاد اینجا ببینم با کی طرف هستم

-        یعنی بیاد اینجا تمومه

-        قول نمیدم اول باید ببینمش ، تازه باید ضامن هم داشته باشی

-        ضامن چیه اقا

-        اونارو با مادرت حرف می زنم بیارش اینجا بقیه ش با مادرت

فردا صبح  اول وقت داخل کفاشی شدند که بوسیله دیواری گچی که لکه های سیاه و گچ های ریخته شده ، سدی بود بین کارگاه ودفتر که سر صدای چند کارگر از پشت دیوار گچی به سختی شنیده می شد. زن سلامی کرد و منتظر جواب بود

اوس احمد سرش پایین بود و آخرین فاکتور فروش را نگاه می کرد یه جورایی نصفه نیمه گفت : بفرمایید کاری داشتید ؟ زن بی مقدمه رفت سر اصل مطلب

-        دیروز به پسرم گفته بودید با مادرت بیا ، اومدم

یهو توجه اش به سمت صدا رفت.  خوب که براندازکرد دید . زنی جوان ولاغر اندام با پوست صورت طبیعی یک دست صاف بدون جوش یا کک مک و با چشمانی نافذ که زیر چادر پنهان شده بود. ناخوداگاه  صدارو در گلو صاف کرد.

-        درسته ، درسته ، پس شما  مادرش هستید. عجب ! عجب ! خانوم این بچه شما خیلی کار، کار، می کنه گفتم با مادرت بیاد ببینم می تونم براش کاری بکنم یا نه حالا که شمارو دیدم خیالم راحت شد بفرمایید بنشینید روی صندلی اینجوری خسته می شید

-        خیلی ممنونم ، خدا شمارو از برادری کم نکنه ،  باید برم خونه پس پسرم می تونه از فردا بیاد اینجا

-        اره می تونه ، اتفاقا دنبال یه پسر فرز وزرنگ بودم ، فکر کنم پیدا کردم خیالت راحت باشه

که یهو چشمش به پسر بچه  افتاد که هاج واج اونارو نگاه می کرد سریع گفت :  پسرم ! چرا اینجا واستادی و داری بر بر مارو نگاه می کنی برو تو کارگاه پیش حسین اقا بگو منو اوس احمد فرستاده تا بعدا بهش بگم کجا مشغول باشی ، همینکه پسر بچه دور شد اوس احمد از جای خود بلند طوری که  به خوبی می شد قد او را دید . بلند بالا وچهارشونه که سیبلش صورت او را جا افتاده می کرد در حالی که نمی توانست چشم از صورت زن بردارد ادامه داد :

-        ببخشید خانوم ، باعث زحمت شما شدم مجبورم یه چیزایی رو برای گرفتن کارگر رعایت کنم

-        درسته از نظر من هم اشکالی نداره، حقیقتش پسرم تابستون نمیخواد بیکار باشه اینه که دوست داره بیاد اینجا البته اینجور که به من گفت دوجای قبلی قبولش نکردن یه جوری که فقط می خوام سرگرم باشه تا مهر ماه که بره مدرسه و منم با خیال راحت زیر دار باشم

-        درست متوجه نشدم ، زیر دار!

-        بله قالی می بافم البته تابلو فرش ،  بعد که قاب کردم می فروشم ، درآمدم از همین طریقه

-        عجب ! پس معلوم شد جوهر این بچه به کی رفته چون میگن بچه یا به پدر میره یا به مادر  

-        بدبختی اینه که پدرش رودر  تصادف از دست دادم

-        عجب ! عجب ! خدا رحمتش کنه، عمر دست خداست هرکی رو یه جور می بره که عزرائیل رو کسی شناسایی نکنه، شما باید  فکر اساسی کنید چون با این اوضاع واحوال برای شما خیلی سخت می گذره

-        می دونم ولی کاری از دستم بر نمیاد

-        نگید این حرفو خیلی ها حاضرن با شما ازدواج کنن مگه شما چندسالتونه

-        امسال رفتم تو بیست هشت سال

-        ای خاک همه عالم تو سرم

-        اوا خدا نکنه ! این چه حرفیه!

-        خب دلم می سوزه . شما تو این سن وسال تنها شدید اونم با داشتن چنین پسر نازنینی ، می تونم بپرسم اسم شما چیه ؟

-        سمیه  ، در مورد تنها شدن خب چی بگم ، تقدیر من اینجوری نوشته شده

-        درسته، سمیه خانوم ، حالا یه سوال از شما داشتم اجازه دارم بپرسم

-        خواهش می کنم بفرمایید

-         ازدواج نمی کنید؟

با لبخند که توام با تعجب بود گفت:

-        ازدواج ! چرا نمی کنم ،  اگه ببینم طرف قابل اعتماد باشه حتما ، ولی هنوز پیدا نکردم

-        خب درست ، اما اگه شخص مورد طرف من باشم چی!!

-        شما ؟!

-        بله خود بنده ، حقیقتش من بخاطر اختلاف از همسرم جدا شدم الان شدیدا دنبال ازدواج مجدد هستم

-        ولی سن شما خیلی بالاست  یه جورایی جای پدرم هستید و باید بچه های بزرگی داشته باشید بچه هایی به سن من

-        درسته که پنجاه سال از خدا سن گرفتم اما مطمئن باشید بچه ای به سن شما ندارم دروغ نگفته باشم دوتا دختر بچه دارم که پیش مادرم هستن واونا رو داره تر خشک می کنه  ولی هیچ کدوم از اینا عاملی نمیشه که نتونم شمارو خوشبخت کنم وحتی به شما قول میدم به راحتی برای شما خونه وزندگی مناسب تهیه کنم ، آیا بازهم قبول نمی کنید. فراموش نکنید باید به فکر آینده آقا زاده تون باشید . من آدم آبروداری هستم واینجا هم که می بینید کارگاه تولید کفش های زنونه ست باور کنید هرگز اینجوری به کسی رو نینداخته بودم نمی دونم امروزِچم شده شاید قسمت زندگی من شما باشید  

... سمیه گیج ویج شده بود . فقط با تبسم ادامه داد: اومدم برای پسرم کاری پیدا کنم می بینم برای خودم کار پیش اومده،  فقط اجازه بدید خیلی فکر کنم اما نگفتید چراطلاق گرفتید ؟

-        فقط بخاطر دروغ گویی وبی توجهی بیش از حدش، کلافم کرده بود. باور کنید با همه میشه سر کرد غیر از آدم بی توجه ودروغگو، دیوونه می کنه آدمو

-        درسته ،  اما حقیقتش خیلی سخته بخوام جایگزینی به نام شوهر انتخاب کنم چون عاشقش بودم که از دستش دادم ... یکهو اشک از چشماش ریخت

-        اوه ! متاسفم سمیه خانوم نمی دونستم علاقه شمارو تا این حد بهرصورت شما جوون هستید باید به فکر آینده آقا زاده تون باشید . من قول میدم شما رو خوشبخت کنم  خواهش می کنم جواب رد ندید . به سن وسال من نگاه نکنید . هنوز نیروی جوونی دارم ،  ما می تونیم کنار هم خوشبخت باشیم فقط کافی قبول کنی بعد می بینی برات چکارمیکنم فقط کافی قبول کنی و خواهش می کنم جواب رد ندید. خواهش می کنم 

... همین که رسید چادرش را آویزان و بلوزش را از دو طرف بالا آورد واز سرش بیرون وبه گوشه ای پرتاب کرد وروی کاناپه دراز کشید وبه سقف نگاه کرد وبی اختیار وناخوداگاه تا پاسی از شب فکرش به پی آمدهای انتخاب  بود.  ودر نهایت با وجود تعریف وتمجید پسرش از محیط کار ونحو رسیدگی به او  فردای آن روزمانع حضور پسرش در کارگاه کفاشی شد .  دوست داشت هر چه سریعتر بتواند با فروش تابلو فرش خود اجاره سه ماه عقب مانده را پرداخت کند با این که خوب می دانست صاحب خانه برای منظوری برای گرفتن اجاره تلاشی ندارد.!




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 
What causes pain in the back of the heel?
پنجشنبه 2 شهریور 1396 09:06 ق.ظ
Have you ever considered writing an ebook or guest authoring on other websites?

I have a blog based on the same subjects you discuss and would love
to have you share some stories/information. I know my visitors would value your work.
If you are even remotely interested, feel free to send me an email.
پاسخ منصور قلی زاده :
Foot Issues
جمعه 13 مرداد 1396 06:00 ب.ظ
Hello There. I found your blog the usage of msn. That is a really smartly written article.
I will be sure to bookmark it and come back to read more
of your useful info. Thanks for the post. I'll definitely return.
پاسخ منصور قلی زاده :
manicure
دوشنبه 21 فروردین 1396 07:59 ب.ظ
Thank you for any other informative web site. Where else may I
am getting that type of info written in such an ideal means?
I have a challenge that I'm just now operating on, and I've been on the
glance out for such info.
manicure
چهارشنبه 16 فروردین 1396 06:38 ق.ظ
Excellent article. I'm going through a few of these issues as
well..
پاسخ منصور قلی زاده : سلام ... از محبت شما ممنونم....
BHW
شنبه 12 فروردین 1396 11:58 ق.ظ
Having read this I thought it was really informative.
I appreciate you finding the time and effort to put this
content together. I once again find myself spending a lot of time
both reading and commenting. But so what, it was still worthwhile!
پاسخ منصور قلی زاده :
بهمن
پنجشنبه 29 مهر 1395 04:16 ب.ظ
سلام جناب منصور خان عزیز
این قصه رو خوندم و لذت بردم البته از قصه ی قبلی " جوک های قشنگ " بیشتر لذت بردم. شاید به دلیل اینکه توی اون قصه تهش کمی قابل پیش بینی نبود ولی توی این قصه از اول معلوم بود که صاحب مغازه مثل فیلمهای ایرانی میخواد به مادره برسه و قصد خیری نداره...
ضمناً با عرض معذرت بعنوان یه خواننده به نظرم میاد خیلی زود، صاحب مغازه پیشنهاد ازدواج به مادر پسره داد...همون جلسه ی اول! کمی غیر منتظره بود...
البته امیدوارم جسارت منو بر من ببخشی...
فقط دوست داشتم نظرمو بگم شاید اشتباه میکنم...
پاسخ منصور قلی زاده : سلام زندگی گاهی ساز وبرگ های غیر عادی خود را دارد که بعدها متوجه غیر عادی شدن ان می شویم بهمن جان در داستان کوتاه حتی المقدور نیت های ادما ها زودتر از رمان مشخص می شود
دل سوختگان
دوشنبه 19 مهر 1395 05:17 ب.ظ
تفاوتی نکند قدر پادشایی را
که التفات کند کمترین گدایی را
به جان دوست که دشمن بدین رضا ندهد
که در به روی ببندند آشنایی را
مگر حلال نباشد که بندگان ملوک
ز خیل خانه برانند بی‌نوایی را
و گر تو جور کنی رای ما دگر نشود
هزار شکر بگوییم هر جفایی را
همه سلامت نفس آرزو کند مردم
خلاف من که به جان می‌خرم بلایی را
حدیث عشق نداند کسی که در همه عمر
به سر نکوفته باشد در سرایی را
خیال در همه عالم برفت و بازآمد
که از حضور تو خوشتر ندید جایی را
سری به صحبت بیچارگان فرود آور
همین قدر که ببوسند خاک پایی را
قبای خوشتر از این در بدن تواند بود
بدن نیفتد از این خوبتر قبایی را
اگر تو روی نپوشی بدین لطافت و حسن
دگر نبینی در پارس پارسایی را
منه به جان تو بار فراق بر دل ریش
که پشه‌ای نبرد سنگ آسیایی را
دگر به دست نیاید چو من وفاداری
که ترک می‌ندهم عهد بی‌وفایی را
دعای سعدی اگر بشنوی زیان نکنی
که یحتمل که اجابت بود دعایی را

" سعدی "
پاسخ منصور قلی زاده : سلام بزرگوار وممنونم
چهارشنبه 7 مهر 1395 05:53 ب.ظ
سلام
اپم
بیا
منتظرما!!!
پاسخ منصور قلی زاده : سلام ادرس ندارم خدمت برسم !!! ....
دل سوختگان
جمعه 2 مهر 1395 10:29 ب.ظ
بدترین اتفاق در پاییز آن است ، که کسی برود ؛
رفتن های پاییز با رفتن های دیگر فرق می کند ،
رفتن های پاییز در سکوت انجام می شوند ،
رفتن های پاییز شوخی سرشان نمی شود ،
و زندگی این را به ما خوب یاد داده بود .
آدم هایی که در پاییز می روند ، هرگز بر نمی گردند ، حتی اگر برگردند ، دیگر آن آدم سابق نیستند ،
و این خاصیت پاییز است که همه چیز را تغییر می دهد ؛
خیابان ها را ، کوچه ها را ، پنجره ها را ، خاطره ها را ، درخت ها را
و بیشتر از همه ، آدم ها را ...

" بابک زمانی | بعد از ابر "
پاسخ منصور قلی زاده : سلام‌بزرگوار‌همیشه‌طبیعت‌را‌دوست‌داشتم
درس‌می‌دهد‌‌ودفعتن‌مارا‌‌شوکه‌نمیکند‌ بلکه خبر می دهد
که سرما در راه است پاییز‌این‌خبر‌را‌داد
ولی‌ما‌ادم‌ها‌اینگونه‌عمل‌نمی‌کنیم‌دفعتن‌دوستی
میکنیم‌و‌دفعتن‌قطع‌‌!‌ ...
سوخته دل
چهارشنبه 24 شهریور 1395 01:52 ب.ظ
ﭼﺮﺍ ﺑﻌﻀﯽ ﻭﻗﺖ ﻫﺎ ﺍﯾﻨﻘﺪﺭ ﺯﺷﺖ ﻣﯽ ﺷﻮﯾﻢ ؟

ﻋﻠﻢ ﻧﺸﺎﻥ ﺩﺍﺩﻩ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﺍﺣﺴﺎﺱ ﻣﺎ ﺑﻄﻮﺭ ﻣﺴﺘﻘﯿﻢ ﺭﻭﯼ ﻇﺎﻫﺮﻣﺎﻥ ، ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﺑﺮﻭﺯ ﻣﯽﺩﻫﺪ .
" ﺍﺳﺘﺮﺱ ﻫﺎ ﺍﯾﺠﺎﺩ ﺍﻟﺘﻬﺎﺏ ﻣﯽ ﮐﻨﻨﺪ ﮐﻪ ﻫﺮ ﺩﻭ ( ﺍﺳﺘﺮﺱ ﻭ ﺍﻟﺘﻬﺎﺏ ) ﺑﺎﻋﺚ ﺍﺯ ﺑﯿﻦ ﺭﻓﺘﻦ ﮐﻼﮊﻥﻫﺎﯼ ﭘﻮﺳﺖ ﻭ ﺍﯾﺠﺎﺩ ﭼﯿﻦ ﻭ ﭼﺮﻭﮎ ﻣﯽ ﮔﺮﺩﻧﺪ ”.
ﺷﺎﺩﯼ ﺑﺎﻋﺚ ﻣﯽ ﺷﻮﺩ ﮐﻪ ﭘﻮﺳﺖ ﺩﺭﻣﺎﻥ ﺷﻮﺩ ﻭ ﺑﺪﺭﺧﺸﺪ . ﺍﻓﺴﺮﺩﻩ ﺑﻮﺩﻥ ، ﺍﺿﻄﺮﺍﺏ ﻭ ﺑﺪﺍﺧﻼﻗﯽ ﺑﺎﻋﺚ ﺗﺮﺷﺢ ﻫﻮﺭﻣﻮﻥ ﮐﻮﺭﺗﯿﺰﻭﻝ ﻣﯽ ﺷﻮﺩ ﮐﻪ ﻣﻬﻤﺘﺮﯾﻦ ﻧﻘﺶ ﺭﺍ ﺩﺭ ﺑﺮﻭﺯ ﭼﻨﯿﻦ ﭘﺪﯾﺪﻩ ﺍﯼ ﺑﺮﻋﻬﺪﻩ ﺩﺍﺭﺩ .
ﮐﻮﺭﺗﯿﺰﻭﻝ ﻫﻮﺭﻣﻮنیست ﮐﻪ ﺩﺭ ﻏﺪﻩ ﺁﺩﺭﻧﺎﻝ ﻭﺍﻗﻊ ﺩﺭﺑﺎﻻﯼ ﮐﻠﯿﻪ ﻫﺎ ﺗﺮﺷﺢ ﻣﯽ ﺷﻮﺩ ﻭ ﺑﺎﻋﺚ ﺑﺮﻭﺯ ﺗﻐﯿﯿﺮﺍﺕ ﻫﻮﺭﻣﻮﻧﯽ ﻣﯽ ﮔﺮﺩﺩ . ﺩﺭ ﻧﺘﯿﺠﻪ ﻣﻮﺟﺐ ﺭﯾﺰﺵ ﻣﻮﻗﺘﯽ ﻣﻮ ﻣﯽ ﺷﻭﺩ ، ﯾﻌﻨﯽ ﻣﻮﻫﺎ ﻧﺎﺯﮎ ﺗﺮ ﻭ ﺧﻠﻮﺕﺗﺮ ﻣﯽ ﺷﻮﻧﺪ .
ﺑﺎﻻ ﺑﻮﺩﻥ ﺳﻄﺢ ﺍﯾﻦ ﻫﻮﺭﻣﻮﻥ ﻧﯿﺰ ﺑﺎﻋﺚ ﺯﯾﺎﺩ ﺷﺪﻥ ﺍﺷﺘﻬﺎ ، ﻣﯿﻞ ﺑﻪ ﺷﯿﺮﯾﻨﯽ ﻭ ﺗﺠﻤﻊ ﭼﺮﺑﯽ ﻣﺨﺼﻮﺻﺎ ﺩﺭ ﻧﺎﺣﯿﻪ ﺷﮑﻢ ﻣﯽ ﺷﻮﺩ .
ﺑﻨﺎﺑﺮﺍﯾﻦ ، ﺑﻩﺧﺎﻃﺮ ﺣﻔﻆ ﺯﯾﺒﺎﯾﯿﺘﺎﻥ ، ﯾﮏ ﻧﻔﺲ ﻋﻤﯿﻖ ﺑﮑﺸﯿﺪ ، ﺁﺭﺍﻡ ﺑﮕﯿﺮﯾﺪ ﻭ ﺩﺭ ﺫﻫﻦ ﺧﻮﺩ ﺍﻓﮑﺎﺭ ﻣﺜﺒﺖ ﺑﭙﺮﻭﺭﺍﻧﯿﺪ ....
پاسخ منصور قلی زاده : سلام‌....به‌زیبایی‌نقش‌هورمون‌ها‌بیان‌‌کردید‌وچنین‌است‌که‌فرمودید
باید‌زیبایی‌هارا‌پاس‌داشت‌واز‌ زشتی‌هادوری‌کرد....
hasti
پنجشنبه 18 شهریور 1395 12:38 ق.ظ
سلام و احترام////

بنویس بر یاس كبود
بنویس بر باورِ رود
بنویس از من بنویس
بنویس عاشق یكی بود
بنویس، بنویس، بنویس

آه، قصه بگو
از این عاشق دور
تو از این تنهای صبور
بی تو شكست
چو جام بلور
بنویس بر یاس سپید
بنویس از عشق و امید
بنویس دیوانهء تو
به خود از عشق تو رسید
بنویس، بنویس، بنویس

تو موج غرور
این دل سنگ صبور
بنویس از آنكه چو اشك
از دیده چكید
به گونه دوید
بنویس دنیای منی
همهء رویای منی
منم اون بی تابیِ موج
تو هنوز دریای منی
بنویس، بنویس، بنویس
غریبونه شكستم ( شكستم )
من اینجا تك و تنها
دلخسته تریدم
در این گوشهء دنیا
ای بی خبر از عشق
نداری خبر از من
روزی تو میایی
نمانده اثر از من
پاسخ منصور قلی زاده : سلام... بی نهایت از شعر زیبای شما ممنونم....
فرنگیس
چهارشنبه 17 شهریور 1395 11:59 ق.ظ
سلام خدمت شما دوست عزیزم..ممنونم از حضور وئنظر خیلی قشنگتون ......زندگی می کنم حتی اگر بهترین هایم را از دست بدهم ! چون این زندگی کردن است که ، بهترین های دیگر را برایم میسازد ♥ ♥ ♥ زندگی مانند آینه است هر آنچه که فرد فکر کننده به آن بیاندیشد را برایش منعکس خواهد کرد ♥ ♥ ♥ هر چقدر کارتان را بهتر انجام دهید ، خودتان را بیشتر دوست خواهید داشت ♥ ♥ ♥ ایستادگی کن ، ایستادگی و به یاد داشته باش که لشکری از کلاغها ، جرات نزدیک شدن به مترسکی که ایستادگی را فقط به نمایش می گذارد ، ندارند ♥ ♥ ♥ کسی که دارای عزمی راسخ است جهان را مطابق میل خویش عوض می کند ♥ ♥ ♥ مسیر و مقصد خود را با هم اشتباه نگیرید چون اکنون هوا طوفانی است ، دلیل نمیشود که آفتاب نمیرسد ♥ ♥ ♥ چه کسی عاقل است ؟ آنکه از هر کس چیزی می آموزد چه کسی قدرتمند است ؟ آنکه بر شهواتش افسار میزند چه کسی ثروتمند است ؟ آنکه به روزی خود راضی است ♥ ♥ ♥ تصور ذهنی معجزه می کند هر آنچه فکر کنید اتفاق می افتد موجهای مثبت زندگییتان را شیرین می کند ♥ ♥ ♥ یادت باشد گاه پیروزیت ، اعلام شکستی است که در زندگی کسب کرده ای ! ♥ ♥ ♥
پاسخ منصور قلی زاده : سلام ... بی نهایت از نظر زیبای شما ممنونم...
hasti
سه شنبه 16 شهریور 1395 04:30 ب.ظ
انسان هیچ وقت نمی تواند بی" رویا " زندگی كند، چون اگر

"مائده ها " جسم را تغذیه می كنند،

"رویاها "نیز غذای روح هستند.

در طول زندگی،

بسیار اتفاق می افتد كه انسان

از رویاهایش دل شكسته می شود و

امیالش را سركوفته می بیند،

ولی كماكان در پی امیالش بوده و

با رویاهایش زندگی می كند.

باید چنین بود،

باید با "رویا" زندگی كرد،

وگرنه "روح" آدمی می میرد...

hasti
سه شنبه 16 شهریور 1395 04:05 ب.ظ
سلام و احترام////

خاطره بسازیم … عمرِ انسان به لحظه ای بنده، هیچ كس جز خداوند

نمی دونه كه چقدر از این فرصتِ طلایی زندگی كردن در اختیارشه. مهم

اینه كه تا هستیم خوب باشیم و خوب زندگی كنیم، مهربون باشیمو به هم

محبت كنیم. زندگی ارزش بَدی، طَمَع و حَسَد رو ندارد. به محضِ تمام شدن

عمرت تبدیل به خاطره می شی پس تا فرصت داری از خودت خاطرات

قشنگ به جا بگذار، تا وقتی كسانی كه دوسشون داری در كنارت نفس

می كشند، قدرشونو بدون، دلشونو نشكن شاید فردایی برای

جبرانِ دل شكستگی ها وجود نداشته باشد .

پاسخ منصور قلی زاده : سلام... فرمایش شما بسیار متین است فقط ترس از اینست که زمان به سرعت می گذرد وفرصت برای این امر کوتاه ، هستی خانوم فراموش نکنیم که دانستنیها بسیار است لیک عمل اندک !

نگار
سه شنبه 16 شهریور 1395 02:59 ب.ظ
سلام و سپاس از حضورتون
متشکر از وقتی که گذاشتین و نوشته ها را دقیق خوندین .با حرف هاتون کاملا موافقم .از راهنمایی هاتون سپاسگذار.خوشحال می شم نوشته هام رو نقد کنید . شاید روزی تونستم بنویسم .
پاسخ منصور قلی زاده : سلام ... خواهش می کنم اگر لیاقتی برای جوابگویی باشد مطمئن باشید کوتاهی نخواهم کرد از لطف شما ممنونم
فرزانه .گ
دوشنبه 15 شهریور 1395 08:39 ب.ظ
" زندگی "
بارش عشق است
بر اندیشه ی ما . . .
تابش دوست برای
همه وقت و همه حال . . .
زندگی خاطره امروز است
مانده در طاقچه فردا ها . . .
فرزانه .گ
دوشنبه 15 شهریور 1395 08:37 ب.ظ
قانون زندگی
قانون باور است
فرزانه .گ
دوشنبه 15 شهریور 1395 08:18 ب.ظ
نوشته های روی شن
مهمان اولین موج دریا هستند .
حکاکی های روی سنگ
مهماه همیشگی تاریخند .
امادوستان خوب
حک شدگان روی قلبند
و ماندگارانی ابدی

روزگارتون پر از دوستان خوب
پاسخ منصور قلی زاده : سلام... از محبت شما ممنونم...
مستانه
دوشنبه 15 شهریور 1395 07:54 ق.ظ
زندگی یک پاداش است
نه یک مکافات...
فرصتی است...
کوتاه...
تا ببالی...
بدانی...
بیندیشی...
بفهمی...
و زیبا بنگری....
و در نهایت در خاطره ها بمانی
پس زندگیت را
خوب زندگی کن
پاسخ منصور قلی زاده : سلام وممنونم از نگاه زیبایتان
سوخته دل
یکشنبه 14 شهریور 1395 10:18 ب.ظ
نگرانی چیست ..؟

" زیاد حرف زدن با خودمان درباره وقایع منفی ای که می ترسیم در آینده رخ بدهند "

نگرانی سه ویژگی اساسی دارد :

1. آینده مدار است ؛ به عبارتی وقتی نگران میشویم به حوادث احتمالی آینده می اندیشیم .

2. فاجعه سازی میکنیم ؛ یعنی افکار ما به بدترین حالت های ممکن در آینده فکر می کنند .

3. عموما بر مبنای افکار کلامی است ؛ زمانی که حالمان خوب است هم تصویری و کلامی فکر می کنیم ، اما نگرانی اغلب با خطور تصاویر ترسناک به ذهن راه پیدا کرده و اما بعد از آن مدام با خودمان حرف میزنیم (یعنی بیشتر افکار کلامی در ذهن داریم) .

در اثر حرف زدن با خودمان ، توانایی فکر کردن به راه حل های درست را از دست می دهیم و آینده را فاجعه آمیز می بینیم .

این دفعه که نگران شدید به این فرایند دقت کنید ، در ذهن شما چه می گذرد ..!؟
پاسخ منصور قلی زاده : سلام سوخته دل عزیزم ممنونم از مطالب خوب ومثبت شما....
جنیفر
یکشنبه 14 شهریور 1395 01:05 ب.ظ
سلام و وقت بخیر
اتفاقا منم وقتی برای اولین بار این مطلب خوندمبه جای سرزنش یا بزرگ کردن قبح کارشون تحسینشون دارم علاوه بر هوشو ایده کلاه برداری اینجور معاملات دل و جرات خاصی می خواد بخصوص فروش برج ایفل و دادگستری
حق با شماست شاید اگر کسی بود تا هوش و ذکاوت این افراد رو هدفمند می کرد اکنون جزدانشمندان عصر بشمار می رفتند نه بعنوان کلاهبردار
و ای کاش هویت این هموطنمون لو میرفت بالاخره فروختن دادگستری کار هرکسی نیست

جنیفر
یکشنبه 14 شهریور 1395 01:40 ق.ظ
قطره قطره اگر چه آب شدیم
ابر بودیم و آفتاب شدیم
ساخت ما را همو که می پنداشت
به یکی جرعه اش خراب شدیم
هی مترسک کلاه را بردار
ما کلاغان دگر عقاب شدیم
ما از آن سودن و نیاسودن
سنگ زیرین آسیاب شدیم
گوش کن ما خروش و خشم تو را
همچنان کوه بازتاب شدیم
اینک این تو که چهره می پوشی
اینک این ما که بی نقاب شدیم
ما که ای زندگی به خاموشی
هر سوال تو را جواب شدیم
دیگر از جان ما چه می خواهی ؟
ما که با مرگ بی حساب شدیم محمد علی بهمنی
توده های عشقی
شنبه 13 شهریور 1395 02:28 ب.ظ
جمله پایانی داستان خوب بود
فاطمه
پنجشنبه 11 شهریور 1395 06:46 ب.ظ
سلام
استادم نظر داد داستانو بازنویسی کنم منم کردم! میتو نید بیاین بخونین...
پاسخ منصور قلی زاده : سلا م خواهش می کنم چشم اومدم
مامیترا
پنجشنبه 11 شهریور 1395 03:49 ب.ظ
سلام
توی این مجموعه ای که من گذاشتم متوجه نشدم که آیا اثری از کاریکاتوریست های ایرانی هست یا نه ولی یکی از کارها امضا به نام مسعود داره. شاید کار آقای مسعود شجاعی طباطبایی باشه
پاسخ منصور قلی زاده : سلام‌بزرگوار‌...‌عالیه‌خوشحالم‌کردی
آتوسا
پنجشنبه 11 شهریور 1395 01:17 ب.ظ
درود و سپاس مهربان
بله حق با شماست ... دیگه توی زمان قدیم نیستیم ... و بهتره به اینده نگاه کنیم ... ولی چه خوبه که گذشته ی پرافتخارمون رو از یاد نبریم...وبدونیم که چی بودیم ..و چی شدیم ..منظور من هم همین بود
باز هم سپاسگزارم
انجمن فرزانگان کویر
پنجشنبه 11 شهریور 1395 12:07 ب.ظ
با سلام
عاشق گردو باز .......

انجمن فرزانگان کویر

جنیفر
پنجشنبه 11 شهریور 1395 12:24 ق.ظ
سلام استاد
راستش طبق گفته شما پستش کردم و یکسری دوستان هم خوندن و نظر دادن
ولی چون بایستی تحویل مدرس می دادم برش داشتم تا فک نکنه از نت برش داشتم
در ضمن دعوتید به یک تولد مجازی
پاسخ منصور قلی زاده : سلام خواهش می کنم استاد مقامی بالاست که خود را شایسته نمی دانم اما بعد اینکه کامنت شما این ساعت بدستم رسید و من ساعت 10 صبح اماده جوابگویی این تولد بودم که دیدم نظرات بسته شد ودیگر من پشت در ماندم وهرچه زنگ کلبه ویبتان هم زدم باز نشد که نشد حتی به متن های گذشته هم رجوع کردم اما دیدم در بر همان پاشنه نه بلکه همان لولا می چرخد و ورود ممنوع بود بهرصورت خواستم از همین جا واز این طریق تولد خواهرتان را به شما تبریک وتهنیت عرض کنم
فاطمه
چهارشنبه 10 شهریور 1395 04:41 ب.ظ
ســـــــــــــــلــــــــــــــــــام
__??_??
_??___?? آپم
_??___??_________????آپم
_??___??_______??___????آپم
_??__??_______?___??___??آپم
__??__?______?__??__???__??آپم
___??__?____?__??_____??__?آپم
____??_??__??_??________??آپم
____??___??__??آپم
___?___________?آپم
__?_____________?آپم
_?_____@ ____@ __?آپم
_?___///___@__\\__?آپم
_?___\\\______///__?آپم
___?______W____?آپم
_____??_____??آپم



...........|""""""""""""""" " """"""""|\|_
...........|......*اینم وسیله * بیا ....|||"|""\___
...........|________________ _ |||_|___|)
...........!(@)'(@)""""**!(@ )(@)***!(@)

زود بـــــــــــــیـــــــــــا مـــــــــــــنــــــــــــتـــــــــــــظـــــــــــــرم
نـــــــــــــــــــــــظــــــــــــــــــــر یـــــــــــــــــــادت نــــــــــــــــره
آتوسا
چهارشنبه 10 شهریور 1395 03:49 ب.ظ
درود بر شما
جناب منصور
الان من دقیقا منظور شما و ارتباطش رو با پست وبلاگم متوجه نشدم...
کوروش و داریوش یک موضوع جدا هستند.. من فقط سعی در شناسوندن اونها دارم...
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.


نمایش نظرات 1 تا 30


Admin Logo
themebox Logo