تبلیغات
داستان های کوتاه منصور - امان از اشتباه

دوست دارم صدای خاص خود باشم چرا که می دانم هرگز چخوف نخواهم شد.

امان از اشتباه

تاریخ:سه شنبه 2 تیر 1394-08:04 ق.ظ

 با لابه وزاری  طلب کمک می کردم

-  به دین به پیغمبر به خدا به اون قران سینه پاک محمد من اصلن روحم خبر نداشت دیدم سگا م یه گوشه ای جمع شدن،  گفتم برم ببینم ، چی پیدا کردن خب، خواستم بدبخت بیشتراز این  لت وپار نشه ، چون هنوز زنده بود. ولخت عور، گناه کردم جمعش کردم آوردم کنار جاده،

یهو دیدم  با تعجب جناب سروان  وسط حرفم پرید و پرسید.

-  گفتی  لخت وعور وسط بیابون افتاده بود. لخت وعور؟!

-   بله قربان وسط بر بیابون اونم لخت وعور

-  خب... خب!! . بعد چی شد .تو چکارش کردی ؟!

-   هیچی قربان. من تا الان زن لخت ندیده بودم مونده بودم چه غلطی کنم عرض کردم کارم چوپونیه  و از لت وپارشدنش بی خبربودم، تنها می خواستم خوراک سگ های ولگرد بیابون نشه .  به زحمت بردمش کنار جاده که شاید اونو زودتر برسونم درمونگاهی جایی ولی هیچ کسی کمکم نکرد اونقد که کنار جاده تموم کرد. فقط بدبختیش برام مونده ، خونه واده زنه بد جوری به من پیله کردن و کمتر از اعدام قبول نمی کنن ونمی دونم چه جوری اونا رو باید راضی کنم که کار من نبوده وهیشکی به حرف من اعتماد نمی کنه یکی دیگه حال هول کرده قسر در رفته  چرا من باید چوبشو بخورم نه خدا وکیلی این عدالته فقط بخاطر اینکه می خواستم نجاتش بدم ،  شانسو می بینی جناب سروان انگاری واسه من خر داغ کردن  خدایی این دیگه درست نیست ، بخدا سه ماه از این ماجرا می گذره صدامو حتی خدا هم نمی شنوه. نمی دونم چه غلطی کنم ،  تو رو به جان جوونیت به من رحم کن ، من هم مثل تو جوونم ، حرفموباور کن ، بزار برم دنبال گوسفند ام

-   پس چرا ، لباسات خونین بود. ؟

-   خب ! جناب سروان می خواستی خونین نباشه ، گفتم که بغلش  کردم بردمش کنار جاده خونین شد . می خواستم نجاتش بدم اگه اینجوریه گه خوردم غلط کردم اشتباه کردم نباید اونو می بردم  کنار جاده باید اونو وسط بر بیابون ولش می کردم   ...

با این همه دست پا زدن بازهم کار خودش رو کرد و  دستور داد به اگاهی ببرن اونم با دستبند وپا بند حالا از این اتاق به اون اتاق برای اقرار، خدا پای هیچ کسی رو به اگاهی برای اقرارنبره، بی رحما بدجوری می زدن، طوری که اگه زیر اقراراز بین می رفتم ، آب از آب تکون نمی خورد. جوری از پا آویزونم کردن که خون اومد تو حلقم و چشام سیاه  شد وسرم گیج رفت ،  انقد زدن که نتونستم زیر اقرار فرار کنم!

...  افسرده شدم،  تمامش  به خاطر اون اتفاق بود.  زن بدبخت بیچاره  از زوردرد نمی تونست هیچ جای بدنش رو  تکون بده، و من هم حریص بدن لختشو می دیدم او هنوز زنده بود. نفس می کشید ومنو نگاه می کرد .  ومن هم سر تا پای بدن لختشو نگاه می کردم، سر سینه ، شکم، روناشو و... دیگه نفهمیدم چی شد. این روزا  اصلن حالم خوب نیست وخواب وخوراک ندارم  همش حس می کنم دارن اعدامم می کنند.  حالا تو این هاگیر واگیر بلاتکلیفی ،  داداش مرتضی  به اتفاق ننه عذرای بیچاره اومدن ملاقاتم   که منو  ببینند گفتم

-   نمی دونم چی بگم ننه، الکی الکی جوون ناکام  شدم   آخر نتونستم به وصال برسم وقتی هم رسیدم به چی رسیدم ، ننه عذرا پسرت رسوای دو عالم شد. ننه عذرا بخدا من نکشتم ، نمی دونم، قبلا کار کدوم مادرفلانی بود.  بیچاره روبی عصمت ،  بعد اونو وسط بیابون به امون خدا ولش کرده بودن اول قصد ونیتم کمک بود. اما نمی دونستم خودم بیشتر از همه معیوبم ، مرتضی بیشتر مراقب گوسفندا وننه  باش، دنبال کار من هم باش به خونه واده مقتول حالی کن کار من نبود . راستی مرتضی پیش اقا مولایی رفتی ؟ اون تو کار دادگاه وارده،  خدایی از اینکه می بینم، جلوی چشم صدها نفر باید در محل حادثه اعدام بشم، تنم می لرزه همون چشای که می تونستند کمکم کنن تا اونو برسونیم درمونگاه ولی هیچ  کسی کمکم  نکرد . همه پا بفرار گذاشتن اخرش من موندمو یه جنازه رو دستم بخدا تا کنار جاده هم زنده بود . ننه عذرا گریه نکن، فکر کنم پسرت که گوسفندا رو هر روز برای قربونی می برد کشتارگاه حالا دارن کشون کشون  می برن پای چوبه دار...

  این روزا درست مثل مرده ها هستم تا اینکه  یهو ورق برگشت و رد پای اون پست فطرتارو پیدا کردن و اینکه که من به اونا دروغ نگفته بودم واونایی که این بیچاره رو آورده بودن وسط بر بیابون من نبودم ، بخدا مث اینکه  دنیا رو به من داده بودن ولی بخاطر اقرار به تجاوز هنوز پام درگیر این ماجراست ونمی دونم از نظر حکم دادگاه بالاخره وضعیتم به کجا میرسه هرچن تو ورقه قید شده بود. به گواهی اونایی که دیدن،  من زنه رو تا کنار جاده برای رسوندن به درمونگاه بردم شاید این تنها شانسم باشه که کمکم کنه حالا که فکر می کنم می بینم  همش بخاطر یه اشتباه بود. امان از اشتباه امان از کمبود. بعضی وقتا ناخوداگاه زار زار به بدبختی و گرفتاری خودم گریه میکنم ولی دیگه دیر شده و هیچ فایده ای نداره...


داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 
BHW
جمعه 25 فروردین 1396 07:18 ق.ظ
I was curious if you ever considered changing the page
layout of your website? Its very well written; I
love what youve got to say. But maybe you could a little more
in the way of content so people could connect with it better.
Youve got an awful lot of text for only having one or 2 images.
Maybe you could space it out better?
پاسخ منصور قلی زاده :
BHW
دوشنبه 21 فروردین 1396 12:47 ب.ظ
This is a topic which is close to my heart... Cheers!
Exactly where are your contact details though?
پاسخ منصور قلی زاده :
محکوم به عشق
چهارشنبه 30 تیر 1395 06:28 ب.ظ
مرر30 منصور جوون ک سر زدی
خوشحال شدم
مهرنوش جمشیدی(جنگ ادبی )
چهارشنبه 15 اردیبهشت 1395 07:35 ق.ظ
سلام ..
وروزت بخیر ونیکی باد ..

ممنون وسپاسگزارم که در قلب وفکرت جایی دارم وبدین مناسبت خوشحال ..
خداوند خوشحالی وشادی را برایت به ارمغان حواله فرماید
لیلی
پنجشنبه 21 آبان 1394 11:03 ب.ظ
هیچكس را در زندگی مقصر نمی دانم...

از خوبان "خاطره" و از بدان "تجربه" میگیرم...!

بدترین ها "عبرت" میشوند...! و بهترین ها"دوست"

حرف اشتباهیست كه میگویند...

با هر كس باید مثل خودش رفتار كرد.

اگر چنین بود!!!

از منیت و شخصیت هر كس چیزى باقى نمیماند.

هركس هر چه به سرت اورد فقط خودت باش.

اگر جواب هر جفایى بدى بود.

داستان زندگی ما خالى از ادم های خوب بود.

اگر نمیتوانى ادم خوبه ى زندگی كسى باشى.

اگر براى یاد دادن تنها همان خوبى هایى كه

خودت بلدى ناتوانت كردند

اگر همان اندك مهربانیت را از بر نشدند.

اگر خوبى كردى و بدى دیدى كنار بكش اما بد نشو...

زیرا این تنها كاریست كه از دستت بر میاید.

مهم نیست با تو چه كردند.

تو قهرمان زندگی خودت بمان

تو ادم خوبه ى زندگی خودت باش

با وجدانت اسوده بخواب.

سرت را پیش خدایت بالا بگیر.

و بخاطر همه چیز شاکر باش..


ali
دوشنبه 12 مرداد 1394 08:47 ب.ظ
خیلی زیبا تحلیل کردید
شما با دید جدیدی به این داستان نگاه کردید
1-تحلیل شما
2-اون دو نفر داشتند بر سر زمین جنگ میکردند پس هر دو بنده ی زمین هستند
" بنده ی آنی که در بند آنی"
از اون زاویه که شما به داستان نگاه کردید هم خیلی قشنگه.
پس شد یک داستان دو نتیجه
تحلیل شما را هم اضافه میکنم
ممنون
لبخند زندگی
شنبه 27 تیر 1394 09:56 ق.ظ
ﻣﻬﺮﺑﺎﻧـــــﻲ ﺭﺍ ﺑﮑﺎﺭ ﺑﺎﻻﯼ ﻫﺮ ﺯﻣﯿﻨﯽ
و ﺯﯾﺮ ﻫﺮ ﺁﺳﻤﺎﻧﯽ
ﻭ ﺍﮔﺮ ﺟﺎﯼ ﺩﺍﻧﻪ ﻫﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﮐﺎﺷﺘﯽ ﺭﺍ ﻓﺮﺍﻣﻮﺵ ﮐﺮﺩﯼ
ﺭﻭﺯﯼ ﺑﺎﺭﺍﻥ ﺟﺎﯾﺸﺎﻥ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺗﻮ ﻧﺸﺎﻥ ﺧﻮﺍﻫﺪ ﺩﺍﺩ
ﺗﻮ ﻧﻤﯿﺪﺍﻧﯽ ﮐﯽ ﻭ ﮐﺠﺎ ﺁﻥ ﺭﺍ ﺧﻮﺍﻫﯽ ﯾﺎﻓﺖ
ﺍﻣﺎ ﺑﯽ ﺷﮏ ﮐﺎﺭ ﻧـﻴﻚ ﻫﺮ ﺟﺎ ﮐﻪ ﮐﺎﺷﺘﻪ ﺷﻮﺩ
ﺭﻭﺯﯼ ﺑﻪ ﺑﺎﺭ ﻣﯽ ﻧﺸﯿﻨﺪ ...
رویـــROYAــا
شنبه 13 تیر 1394 06:18 ب.ظ
http://upir.ir/khordad94/mynicedream/777.jpg

البته خود منصور از این چاپ فکر نکنم بقدر من خوشحال باشه
اون شکسته نفسه...
ولی من امروز به داشتن چنین دوست وبلاگی افتخار کردم وقتی از کیوسک روزنامه فروشی تهیه کردم
با ولع صفحه 30 اونو باز کردم دیدم درسته داستان قدیمی منصوره
حس خوبم را با شما دوستا ن به اشتراک میزارم
لذت میبرم دوستانی دارم از جمله جناب منصور قلی زاده
اینقدر فهیم تر و والا و با معلومات که استاد من هستند
با تمام وجود تبریک .....
افتخار میب دهید با من هم کلامید ....از ته قلب میگویم اینو بی هیچ تعارفی ...
پاسخ منصور قلی زاده : سلام الهه خانوم خواهش می کنم منو شرمنده نکنید خدا شاهد عین حقیقت را می گویم من همیشه خود را یک آماتور می دانم که سعی می کنم بهتر بنویسم تا رضایت خاطر شما ودیگر دوستان را داشته باشم بازهم از لطف ومحبت شما ممنونم
هنگامه
شنبه 13 تیر 1394 12:47 ب.ظ
دانستن جرم کمی نیست
وقتی که
بدانی و عمل نکنی
بدانی و بگذری
بدانی و نادیده بگیری
بدانی و بشکنی
هنگامه
شنبه 13 تیر 1394 12:34 ب.ظ
سلام آقای قلی زاده چندروزی نبودم ایشالله هرچه زودترشاهد چاپ آثارشماباشیم
پاسخ منصور قلی زاده : سلام از محبت ولطف شما ممنونم
رویـــROYAــا
شنبه 13 تیر 1394 11:24 ق.ظ
قابل توجه مخاطبین وبلاگ منصور
******
سلام دوستان
یکی از داستانهای کوتاه دوست خوبمون منصور در شماره 3658 مجله اطلاعات هفتگی در صفحه 30 به چاپ رسیده
امروز من با نهایت افتخار این مجله را تهیه کردم وتوی دلم گفتم :
هی این دوست وبلاگی منه!
واین برای من شور و شعف فراوانی داشت
کابل وصل گوشی به کامپیوتر در اختیارم نیست ولی در اولین فرصت یه تصویر جانانه از این صفحه برای اونهایی که فرصت تهیه این مجله را ندارند خواهم گذاشت
منصور دست مریزاد
مسابقه داستان شرکت میکنی وداستان چاپ می کنی بی اینکه بگی ؟...بت بگم ها این مجه برای من کلی آب خورد با کرایه تاکسی هااااااا!! چون نزدیک خونه کیوسک روزنامه فروشی نبود
بهار آرزو
شنبه 13 تیر 1394 07:00 ق.ظ
سلام...
ممنون که به وبلاگم سر زدین...
واقعا ممنونم...
بهار آرزو
شنبه 13 تیر 1394 07:00 ق.ظ
طرف چقدر بد بخت بوده ها...
خواسته صواب کنه کباب شده...
پارسا
جمعه 12 تیر 1394 11:37 ق.ظ
دَرد که بزرگ شد'

در لباس فریاد نمی گُنجد...

فقط باید"سکوت"کرد...

بُغض وقتی بزرگ شد،نمیشکند...

فقط"نفست"را میبُرد...

فاصله وقتی که زیاد شد،

دلت دیگر"تَنگ"نمیشود...

فقط میشکند...

عاشقانه هایت وقتی اوج میگیرد،

کسی باور نمیکند...

فقط برای مردم

"جالب"ست...



بعضیها میخندند و میگذرند...

و

بعضی ها سادگیت را پَسند میکنند...

و

چه غم انگیز ست این دَرد
پارسا
جمعه 12 تیر 1394 11:36 ق.ظ
فکر می کنم هنر اصلی، هنرِ فاصله ها باشد؛
زیاد نزدیک به هم می سوزیم،
زیاد دور، یخ می زنیم.
باید یاد بگیریم جای درست و دقیق را پیدا کنیم و همان جا بمانیم.
رویـــROYAــا
جمعه 12 تیر 1394 10:19 ق.ظ
شریعتی میگفت:
«چه حقیرند مردمی که نه جرأت دوست داشتن دارند
و نه اراده‌ی دوست نداشتن
نه لیاقت دوست داشته شدن
و نه متانت دوست داشته نشدن
و مدام شعر عاشقانه می‌خوانند»
من می خواهم بگویم
گاهی احساس ها هم حقیرند
وقتی تصویری درست
از دیالکتیکی مبهم
میان دوروح نمی یابند!
مخالفم که هر احساسی باید به عشق ختم شود
می شود دوست داشت و دوست داشته شد
حتی فراتر از عشقبازی های مفرط زمینی!
بی سودا و طمع!
و یک حس جدید را تجربه کرد
گاهی بودن بعضی ها کنارت مهم است
و دلت به آن ها گرم!
نمیدانی اسم این حس را چه باید گذاشت
با خودت صادقی
ولی ظن ها آزارت میدهد!
گاهی در لحظه
احساسی متولد می شود
که برایت غریبه است
اما خوب می شناسی اش!
در صداقت و تقدسش شک نداری
پس
برای دوست داشتنش هم
نباید شک کنی!
رویـــROYAــا
جمعه 12 تیر 1394 04:19 ق.ظ
خبر خوبی بود تبریک صمیمانه منو بپذیرید
رویـــROYAــا
جمعه 12 تیر 1394 04:18 ق.ظ
اصلاعات هفتگی چه تاریخی تهیه کنم؟ ممنون که اطلاع دادی
منتظر جوابم
پاسخ منصور قلی زاده : سلام... جمعه شما بخیر وشادی اطلاعات هفتگی دیروز مورخ چهارشنبه 10 تیر 1394 به شماره 3658 صفحه 30 از توجه ولطف شما ممنونم
عمو علی
جمعه 12 تیر 1394 01:41 ق.ظ
سلام و ارادت
نظر قبلی از طرف من بود.
لطفا به نشانی http://m-bibak.blogfa.com/ بروید
تا بیشتر راهنمایی تون کند
و به مطالب قبلی را به اینجا
انتقال دهید. با آرزوی موفقیت
بیشتر برای حضرتعالی
جمعه 12 تیر 1394 01:40 ق.ظ
سلام و ارادت

مطالب قبلی رو می تونی از وب
قبلی اگر سر جایش هست کپی کنی
و به اینجا انتقال دهید. البته
به این نشانی بروید و از ایشان
راهنمایی بگیرید بیشتر می تواند
کمکتان کند.

http://m-bibak.blogfa.com/
لیلا
پنجشنبه 11 تیر 1394 10:42 ب.ظ
سلام. مرسی که سر زدین. خوشحال شدم. مطالب قبلی من هم .تمام شعرهامتمام مطالبم پاک شدن. حیف شد خیلی نااحت شدم. اما باز خدارو شکر بلگفا سرجاشه. همه چیز و میشه از اول شروع کرد.
وبت خیلی خاصه. مطالبت رو دوس دارم. با افتخار لینکت میکنم البته با اجازت
گیتی رسائی
پنجشنبه 11 تیر 1394 08:54 ب.ظ
همینکه میائید به دیدنم و لطف میکنید باور کنید یکدنیا برایم ارزش دارد . سپاسگزار اینهمه مهربانی شما هستم
عمو علی
پنجشنبه 11 تیر 1394 07:54 ب.ظ
سلام احوال شما
طاعات و عبادات شما قبول

لطفا با من تماس بگیرید.

گوشی ام خراب شد و تمام شماره
تلفن ها از گوشی ام پاک شدند.
ممنون.
رویـــROYAــا
پنجشنبه 11 تیر 1394 08:41 ق.ظ
سلام
متاسفم که داستانهایت در بلاگفا از بین رفت این یه تاسف واقعی است
نه در حد تعارف
خیلی ناراحت این موضوع شدم
چون قراره ما از چیزهایی ک خیلی دوست داریم برایش زحمت کشیدیم خوب نگهداری کنیم ...داستانهای شما حاصل لحظات زیادی تفکر و ذوق قلم زدن است
شما میباید به طریقی اونها را سیو میکردید که نکردید پس از این پس خاهشا اونهایی ار که مونده فوری براشون فکری بکنید
من این توصیه را حتی به جناب محزونی خانم گیتی وبقیه نویسندگانی که مثل شما قلم توانایی دارند گفته ام
واونها مطالب را سیو دارند ...خوشبختانه
یکی از دوستان عزیز که استادسخن و مطلب ومقاله تویسی هستند
ازمدیران عزیز کشور...براثر اتفاق که من وبلاگشونو برای نوعی قالب چند بار تغییراتی دادم وکد وبلاگشونو برای مبادا سر بخود سیو کردم ...مثل شما مطالبشون از بین رفت...من یادم افتاد که کد وبلاگشونو من سیو شده دارم
وقتی بشون دادم بسیاری از مطالبشون بر در کد من موجود بود
واین او را بسیار خوشحال کرد ...من نظیر این کار را برای داستانهای شما میخواستم بکنم
این کار مداخله واضحی بود در کار شما ...گویی اینده نگری داشتم ومیدیدم این روز را
ولی باز حس کردم شاید عصبانی تان بکند اگر من وبلاگتان را کپی کنم . داستانها را سیو کنم ....کاااااااااش گرد هبودم اینکار را ...بسیار پشیمانم ...خیلی ...
محمد حسین
چهارشنبه 10 تیر 1394 07:37 ب.ظ
مورد داشتیم قبلا می‌خوسته بره جاهای خصوصی می‌گفته «یاالله» ولی الان اگه کسی بخواهد پارک، سینما، بازار، کوچه و خیابون بره ...
سلام دوست عزیز به ما هم سر بزن و با نظرات خوبت همراهمون باش
http://www.jonbeshnet.ir/news/67908
نسیم....
چهارشنبه 10 تیر 1394 01:15 ب.ظ

وقتی راه رفتن آموختی، دویدن بیاموز. و دویدن که آموختی ، پرواز را.
راه رفتن بیاموز، زیرا راه هایی که می روی جزیی از تو می شود و سرزمین هایی که می پیمایی بر مساحت تو اضافه می کند.
دویدن بیاموز ، چون هر چیز را که بخواهی دور است و هر قدر که زودباشی، دیر ...
و پرواز را یاد بگیر نه برای اینکه از زمین جدا باشی، برای آن که به اندازه فاصله زمین تا آسمان گسترده شوی.

من راه رفتن را از یک سنگ آموختم ،
دویدن را از یک کرم خاکی
و پرواز را از یک درخت.

بادها از رفتن به من چیزی نگفتند، زیرا آنقدر در حرکت بودند که رفتن را نمی شناختند!
پلنگان، دویدن را یادم ندادند زیرا آنقدر دویده بودند که دویدن را از یاد برده بودند.
پرندگان نیز پرواز را به من نیاموختند، زیرا چنان در پرواز خود غرق بودند که آن را به فراموشی سپرده بودند!

اما سنگی که درد سکون را کشیده بود،
رفتن را می شناخت و کرمی که در اشتیاق دویدن سوخته بود، دویدن را می فهمید
و درختی که پاهایش در گل بود، از پرواز بسیار می دانست!

آنها از حسرت به درد رسیده بودند و از درد به اشتیاق و از اشتیاق به معرفت.

وقتی رفتن آموختی ، دویدن بیاموز.
و دویدن که آموختی ، پرواز را.
راه رفتن بیاموز ... زیرا هر روز باید از خودت تا خدا گام برداری.
دویدن بیاموز ... زیرا چه بهتر که از خودت تا خدا بدوی.
و پرواز را یاد بگیر ... زیرا باید روزی از خودت تا خدا پر بزنی ...

* * *

از نوشته های عرفان نظرآهاری
ماهی
چهارشنبه 10 تیر 1394 01:43 ق.ظ
سلام...اولین بار بود که به وبلاگ شما می اومدم...داستانتان را خواندم،علاقه مند به داستان های کوتاه هستم سعادتی باشد باز هم به وبلاگتان می آیم ،پاینده و مانا باشید

کلمات سرخ

از سرزمین خون آلود می آیند

شاید

در دلی خون موج می زند
م.م
پاسخ منصور قلی زاده : سلام... خیلی دوست داشتم ادرس شما را داشتم که حضورا خدمت می رسیدم واز حضور شما تشکر می کردم ، بهرصورت منتظر شما هستم ، موفق باشید.
نسیم....
سه شنبه 9 تیر 1394 11:23 ب.ظ
ﻣﻬﺮﺑﺎﻧـــــﻲ ﺭﺍ ﺑﮑﺎﺭ ﺑﺎﻻﯼ ﻫﺮ ﺯﻣﯿﻨﯽ
و ﺯﯾﺮ ﻫﺮ ﺁﺳﻤﺎﻧﯽ
ﻭ ﺍﮔﺮ ﺟﺎﯼ ﺩﺍﻧﻪ ﻫﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﮐﺎﺷﺘﯽ ﺭﺍ ﻓﺮﺍﻣﻮﺵ ﮐﺮﺩﯼ
ﺭﻭﺯﯼ ﺑﺎﺭﺍﻥ ﺟﺎﯾﺸﺎﻥ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺗﻮ ﻧﺸﺎﻥ ﺧﻮﺍﻫﺪ ﺩﺍﺩ
ﺗﻮ ﻧﻤﯿﺪﺍﻧﯽ ﮐﯽ ﻭ ﮐﺠﺎ ﺁﻥ ﺭﺍ ﺧﻮﺍﻫﯽ ﯾﺎﻓﺖ
ﺍﻣﺎ ﺑﯽ ﺷﮏ ﮐﺎﺭ ﻧـﻴﻚ ﻫﺮ ﺟﺎ ﮐﻪ ﮐﺎﺷﺘﻪ ﺷﻮﺩ
ﺭﻭﺯﯼ ﺑﻪ ﺑﺎﺭ ﻣﯽ ﻧﺸﯿﻨﺪ ...
مریم
سه شنبه 9 تیر 1394 05:00 ب.ظ
سلام خوش امدید و مبارک باشه خونه ی جدید ....عجب داستانی بود .........بیچاره ...دزده که به کاهدون زده....
رویـــROYAــا
سه شنبه 9 تیر 1394 12:10 ب.ظ
و این شعر از فریدون مشیری :
دل من دیر زمانی است كه می پندارد :

« دوستی » نیز گلی است ؛

مثل نیلوفر و ناز ،

ساقه ترد ظریفی دارد .

بی گمان سنگدل است آنكه روا می دارد

جان این ساقه نازك را

- دانسته-

بیازارد !



در زمینی كه ضمیر من و توست ،

از نخستین دیدار ،

هر سخن ، هر رفتار ،

دانه هایی است كه می افشانیم .

برگ و باری است كه می رویانیم

آب و خورشید و نسیمش « مهر » است

گر بدانگونه كه بایست به بار آید ،

زندگی را به دل‌انگیزترین چهره بیاراید .

آنچنان با تو در آمیزد این روح لطیف ،

كه تمنای وجودت همه او باشد و بس .

بی‌نیازت سازد ، از همه چیز و همه كس .

زندگی ، گرمی دل های به هم پیوسته ست

تا در آن دوست نباشد همه درها بسته ست .

در ضمیرت اگر این گل ندمیده است هنوز ،

عطر جان‌پرور عشق

گر به صحرای نهادت نوزیده است هنوز

دانه ها را باید از نو كاشت .

آب و خورشید و نسیمش را از مایه جان

خرج می باید كرد .

رنج می باید برد .

دوست می باید داشت !

با نگاهی كه در آن شوق برآرد فریاد

با سلامی كه در آن نور ببارد لبخند

دست یكدیگر را

بفشاریم به مهر

جام دل هامان را

مالامال از یاری ، غمخواری

بسپاریم به هم

بسراییم به آواز بلند :

- شادی روی تو !

ای دیده به دیدار تو شاد

باغ جانت همه وقت از اثر صحبت دوست

تازه ،

عطر افشان گلباران باد .

 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.


نمایش نظرات 1 تا 30


Admin Logo
themebox Logo