تبلیغات
داستان های کوتاه منصور - جوک های قشنگ

دوست دارم صدای خاص خود باشم چرا که می دانم هرگز چخوف نخواهم شد.

جوک های قشنگ

تاریخ:پنجشنبه 18 شهریور 1395-09:56 ب.ظ



سلام علیک گرمی کرد یهو گفت : آقا نوید ، این خانومه که هر روز از خونه مرتضی میاد میره واسه من  شده دردسر، چون خانومم هی می پرسه این دیگه کیه ! گفتم از شما که دوست صمیمیش هستی بپرسم، شما چیزی می دونی؟  گفتم : متاسفانه نفهمیدم ، خودم اولین بار تو راهرو دیدمش، چمدون بزرگی داشت خودتون بهتر می دونید آسانسور این روزا خرابه ، گفتم خانوم کمک لازم دارید.  گفت : نه ، اما اولین پله به دومین پله که رسید گفت :  براتون زحمت میشه که دور ازجون شما که می شنفید مثل خر چهار طبقه بردم بالا

-        مطمئنی ؟

-        اینه که مثل خر بردم بالا

-        نه آقا خواهش می کنم، منظورم ورود اون خانوم به این ساختمون بود.

-        خب دروغم چیه ، خودم دیدم ! حالا ممکنه خواهرش باشه چون به من گفت قرار بیاد پیشش

-        خواهرش باشه چیه اقا ،  تازه راحت شده بودیم مثل اینکه دوباره شروع کرده،  هرچی می خوام هیچی نگم انگار نمیشه ، به محض اینکه  ببینمش ازش می پرسم این که نمیشه مرتیکه هرشب دوست رفیق بیاره !

... ادامه ندادم و به بهانه ای دور شدم با این تفاوت که رفتم تو فکر، بیچاره مرتضی از هیچی شانس نیاورد حتی از زنش ، نمی دونم شاید بی مبالاتی خودش باشه چون خیلی دوست ورفیق باز بود بعد از اتفاقی که برای همسرش افتاد حتی تا مرز خود کشی پیش رفت و دیگه به شرکتی که کار می کرد نرفت ویه جورایی قاطی کرده بود و شروع به دستفروشی سی دی فیلم های روز تا امورروزمره گی خود را ببینه حالا هم حضور نابهنگام این مسافر جدید ناخوداگاه ذهن همه رو منحرف و البته ذهن منو بیشتر ازهمه درگیرخودش کرده همین که پاگرد طبقه دوم چمدون رو گذاشتم  زمین گفت:

-        اگه اجازه بدید بقیه رو خودم ببرم

-        شما ؟

که با لبخند جواب داد :

-        خب مگه چیه !

-        شما خیلی جوونید و این خیلی سنگینه ، موندم چه جوری آوردید تا اینجا

-        من نیاوردم آژانس آورد

-        اهان  !  درسته ، خندیدیم بعد  فرصت رو غنیمت شمردم وسریع گفتم ، اجازه می دید سیگار روشن کنم

-        خواهش می کنم

-        شما که سیگار نمی کشید

-        اتفاقا چرا اونم چقد زیاد روزی یه پاکت

پاکت سیگاررو تعارف کردم یه نخ بر داشت ومنتظرآتیش بود . بعد پک جانانه ای به سیگار زد خوشم اومد فهمیدم وارده،  پرسیدم می طلبه بشینم روی پله اشکالی نداره؟ گفت: نه تازه  مزاحم وقت وکار شما هم شدم ، بهش اشاره کردم امروز نوبت شیفت کاریم نیست که  یهو دیدم دوتا پله پایین تر جلوام چمباتمه زد ازخیرگی چشمان من یکه خورد و گفت : چی شده اذیت شدید  گفتم ، نه ! بعد سریع پرسید راستی مرتضی رو می شناسید؟  جا خوردم گفتم چی! دوباره تکرار کرد

-        سوال کردم مرتضی رو می شناسید؟

هاج واج مونده بودم، سرم رو پایین انداختم ولال شدم اما اون ول کن نبود سعی کردم موضوع رو با یه جوک آبداری که از گوشیم خوندم عوض کنم با اینکه از خنده ریسه رفت ولی هنوزمنتظرجوابش بود که مجبور شدم به طور مختصر بگم

-        آره می شناسمش ، مرد خیلی خوبیه و طبقه چهارم همین ساختمون می شینه چطور مگه ؟ گیج منگ گفت : هیچی همین جوری پرسیدم

 ... نفهمیدم منظورش از این سوال چی بود. اما سعی کردم با دقت بیشتری براندازش کنم ،  اندام متوسطی داشت با مانتوی به رنگ  طوسی و روسری وشلوار مشکی و کفش پاشنه بلند نمی دونم چند سانتی شاید ده سانتی ، وچهره ای که زیبا نبوداما زشت هم نبود.  ونگاهی که نگاه شوکه ام رابه شعله های آتیش نزدیک می کرد.  یه لحظه اومد روسری رو شل که دوباره سفت کنه ناخوداگاه موج نگاهم را از موهای کوتاه به گردن ظریفش گذر داد . حالا من بودم که سوال داشتم اما امان از این کمرویی که مثل خوره آدم رو می خوره ،  فقط نمی دونم چطور شد بهش گفتم : طبقه اول می شینم ودوست صمیمی مرتضی هستم لبخند زد وگفت : خیلی خوبه ! دوباره چمدون رو بلند کردم... فقط یه پاگرد بیشتر نمونده ، دیگه به هن هن افتاده بودم،  بدون اینکه اینقد زرنگ باشم که بفهمم چه نسبتی با مرتضی داره رسیدیم وچمدون رو جلوی در ورودی تحویل دادم ، بدنم خیس عرق شده بود. خیلی تشکر کرد و اشاره کرد لطفا سلام منو به خانم وبچه ها برسونید با لبخند جواب  دادم : خانوم ندارم تا چه برسه به بچه،  نگاه چسبناکی به سرتاپام کرد بعد خندید گفت : جدی می گید ؟!  گفتم : خب دروغم چیه  دعا کنید برام پیدا بشه، گفت : باشه ، باشه حتما براتون دعا می کنم ، دلیلش برام واضح نیست احساس صمیمت زیادی کردم  شاید بخاطر تنهاییم بود حالا هرچی بود سریع بر گشتم اما بی خیال نبودم ومثل اینکه با خودم می جنگیدم و یه جورایی احساس خستگی مفرط داشتم که بعد از چند روز یهو دیدم نزدیک غروب مرتضی خودش اومد پایین، با چشمای ریز وکتف های افتاده  و وارفته یه جورایی آدم بازنده له پاره پوره ، همین جوری که زل زده بود به من گفت:

-          تازه بعداظهراز زبون محمد اقا  فهمیدم چند روز پیش آسانسور خراب بود وتو زحمت کشیدی چهار طبقه چمدون رو آوردی بالا، باور کن خونه محمد رضا خوابم برد وقتی بیدار شدم که دیر شده بود. اما ایول خوش تیپ  دستت درد نکنه، خیلی مردی، بی خود نیست ازت خوشم میاد ان شالله جبران کنم ، وانمود کردم :  چیزمهمی نبود. وبا رندی پرسیدم  حالا کی بود. خواهرت بود ؟

-        نه بابا ، حقیقتش می خوام باهاش ازدواج کنم البته حالا هم بی عقد نیستم

-        متوجه نمیشم !

-        منظورم عقد موقت اونم بخاطر اینه که بیشتر همدیگرو بشناسیم

-         اهان ! مبارک باشه  ولی مگه نگفتی  خواهرت میخواد یه مدتی باهات زندگی کنه که مراقبت باشه

-         چرا گفته بودم ولی دیدم خونه یه خوابه جای مانور نداره هم او اذیت میشه هم من بالاخره خونه ست دیگه یکی میاد یکی میره پس بی خیال شدم  به این نتیجه رسیدم که باید فکرآینده ام باشم که با همسر جدیدم اشنا شدم ناگفته نباشه  اونم مثل من یه بار تلخی زندگی مشترک رو چشیده و واقعا تنهاست  ودلش پر از غصه ست خب منم سعی می کنم از دستم هر کاری بر میاد کوتاهی نکنم  واتفاقا  صادقانه همه چی رو بابت زن اولم بهش گفتم که چه جوری تو یه شرکت همکار بودیم که اون اتفاق لعنتی افتاد. بعضی چیزا گفتن نداره خودت دیدی که  چه جوری دوستم با زنم روهم ریخت و باهاش ازدواج کرد . دیدم مرتضی ول کن نیست وداره یه ریزبابت اون اتفاقات حرف می زنه و تازه مابین حرفش گفت اگه عاشق باشی می فهمی چی دارم بهت میگم ، راستی عاشق شدی؟ نگاه ش کردم هیچی نگفتم هیچی فقط یاد اون روز وحمل اون چمدون تا طبقه چهارم بودم که یهو گفت : ببین یه خبر برات داشتم زود بگم تا یادم نرفته، امشب یه جشن کوچکی گرفتیم ، بخاطر همین دوسه تا از رفقا هم هستن و اینکه خانومم خواسته تو هم حتما بیایی ، تو رو خدا بیا  دور همی خوش می گذره ، وقتی که داشت می رفت مثل همیشه یه سی دی گذاشت کف دستم  که برو ببین وحال کن،  بعد رفت.  برگشتم به اتاقم در حالیکه مثل کاغذ مچاله شده بودم  من از کجا می دونستم اون خواهرش نیست وگرنه هرگز بخاطر خوندن جوک های گوشیم  شماره های ما رد بدل نمی شد که پیام بده ، نوید جان ، خیلی غصه دارم وتنها کسی که منو خوب درک می کنه تویی، راستی نوید جان عاشق جوک های قشنگت هستم و همیشه منتظرم که اونارو بخونم ، شاید کمی بخندم !... 





داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 
How does Achilles tendonitis occur?
دوشنبه 30 مرداد 1396 09:40 ق.ظ
Amazing issues here. I am very happy to look your article.
Thanks a lot and I am taking a look ahead to touch you.
Will you kindly drop me a e-mail?
پاسخ منصور قلی زاده :
Foot Issues
سه شنبه 10 مرداد 1396 04:21 ق.ظ
Having read this I believed it was very enlightening.
I appreciate you spending some time and energy to put this short article together.
I once again find myself personally spending way too much time both reading
and leaving comments. But so what, it was still worth it!
پاسخ منصور قلی زاده :
manicure
دوشنبه 21 فروردین 1396 07:01 ق.ظ
Good post. I learn something new and challenging on websites I stumbleupon everyday.
It's always interesting to read through articles from other writers and practice something from their web
sites.
پاسخ منصور قلی زاده :
BHW
شنبه 19 فروردین 1396 02:45 ب.ظ
Excellent pieces. Keep writing such kind of info on your blog.

Im really impressed by your site.
Hey there, You have performed an incredible job.
I'll certainly digg it and personally suggest to my friends.
I am confident they will be benefited from this web site.
پاسخ منصور قلی زاده : سلام وممنونم از محبت شما
manicure
چهارشنبه 16 فروردین 1396 08:12 ق.ظ
I take pleasure in, result in I discovered exactly what
I used to be looking for. You've ended my four day lengthy hunt!
God Bless you man. Have a nice day. Bye
manicure
دوشنبه 14 فروردین 1396 07:57 ب.ظ
Wonderful goods from you, man. I have be aware your stuff prior to and you're
just extremely wonderful. I actually like what you've acquired right here,
certainly like what you're saying and the best way wherein you are saying
it. You are making it entertaining and you still take care of to stay it wise.
I cant wait to read much more from you. This is actually
a terrific website.
پاسخ منصور قلی زاده :
از محبت شما ممنونم ..... I appreciate your kindness
دل سوختگان
چهارشنبه 17 آذر 1395 12:17 ب.ظ
ﺑﯿﮕﻨﺎﻩ ﭘﺎﯼ ﺩﺍﺭ ﺭﻓﺖ ...
ﻧﻤﯿﺪﺍﻧﺴﺖ ﺑﺎﻻﯼ ﺩﺍﺭ ﻫﻢ ﺧﻮﺍﻫﺪ ﺭﻓﺖ !
ﭼﺎﻗﻮ ﺩﺳﺘﻪ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﺑﺮﯾﺪ ...
ﻭ ﻣﺤﺒﺖ ﺧﺎﺭﻫﺎ ﺭﺍ ﮔﻞ ﻧﮑﺮﺩ ...
ﻫﻤﺎﻧﮕﻮﻧﻪ ﮐﻪ ﺩﻭﺭﯼ ﺩﻭﺳﺘﯽ ﻧﯿﺎﻭﺭﺩ ...
ﺩﺭ ﻭ ﺗﺨﺘﻪ ﻫﻢ "ﺍﺻﻼ" ﺑﺎ ﻫﻢ ﺟﻮﺭ ﻧﺒﻮﺩﻧﺪ ...
ﺑﺎﺭ ﮐﺞ ﻫﻢ ﭼﻪ ﺧﻮﺏ ﺑﻪ ﻣﻨﺰﻝ ﺭﺳﯿﺪ ...
ﺑﻪ ﺩﻋﺎﯼ ﮔﺮﺑﻪ ﮐﻮﺭﻩ ﻋﺠﺐ ﺑﺎﺭاﻧﯽ آمد ...
ﺗﺎﺯﻩ : ﮐﺎﺭ ﺍﺯ ﻣﺤﮑﻢ ﮐﺎﺭﯼ ﻫﻢ ﻋﯿﺐ ﮐﺮﺩ ...
ﻣﺎﻩ ﻫﻢ ﭼﻪ ﺧﻮﺏ پشت ﺍﺑﺮ ﭘﻨﻬاﻥ ﻣاﻧﺪ ...
ﻭ ﺍﺗﻔﺎﻗﺎ ﭘﻮﻝ نیز ﺧﻮﺷﺒﺨﺘﯽ ﺁﻭﺭﺩ ﻭ ﻇﻠﻢ ﻣاﻧﺪﮔﺎﺭ ﺷﺪ!!!

ﺍﻧﮕﺎﺭ ﺩﻭﺭﻩ ﺿﺮﺏ ﺍﻟﻤﺜﻞ ﻫﺎ ﺑﻪ ﭘﺎﯾﺎﻥ ﺭﺳﯿﺪﻩ
ﻋﺠﺐ ﺩﻧﯿﺎﯼ ﻋﺠﯿﺒﯽ...!!
پاسخ منصور قلی زاده : سلام دوست خوبم ، اشارات نیمه را به پایان بردی لیک آن طریق که نه ثواب بلکه جفا بود حال تنها اشاره اینکه از ماست که بر ماست
دل سوختگان
پنجشنبه 11 آذر 1395 06:45 ب.ظ
اگر به بچه های کار لبخند بزنیم ؛ اگر برای درد دل ها و نارضایتی های پیرزن ها و پیرمردهای توی اتوبوس و مترو گوش باشیم ؛ اگر به فروشنده ها و صندوقدارها سلام دهیم ؛ اگر تراکت های تبلیغاتی را از آدم ها بگیریم و حداقل چند متر دورتر توی سطل آشغال بیندازیم ؛ اگر زمانیکه کنار خیابان منتظر ایستاده ایم و تاکسی ها جلوی پایمان می ایستند با خشم و عصبانیت نگاهشان نکنیم و در مقابل ، با تکان دادن سر به آنها بگوییم که نیازی به تاکسی نداریم ؛ اگر دیرمان شده و دنبال اتوبوس می دویم و راننده صبر میکند تا برسیم ، لابلای نفس نفس زدن هایمان از او تشکر کنیم ؛ اگر کودکی نگاهمان میکند به جای رو گرداندن از او لبخند بزنیم یا شکلاتی به دستش دهیم ، بذر کوچک شادی را در این دنیا کاشته ایم .

این کارهای ساده هزینه ای برای ما ندارند . چیزی از ما کم نمیکنند و وقتی از ما نمیگیرند. اما بدون شک میتوانند حال دنیا را خوبتر کنند .
پاسخ منصور قلی زاده : سلام بزرگوار تمام راهبردهای مفید در زندگی همین دستور العمل نیک شماست اگر چنین کنیم بهشت را خواهیم دید در همین دنیا....
یگانه
سه شنبه 9 آذر 1395 02:23 ب.ظ


"متنی که برنده ی جایزه ی بهترین متن سال شد"

گوش هایم را می گیرم! چشم هایم را می بندم! و زبانم را گاز می گیرم! ولی حریف افکارم نمی شوم!
چقدر دردناک است فهمیدن...!!!
خوش بحال عروسک آویزان به آینه ماشین،
تمام پستی بلندی زندگیش را فقط میرقصد...!!!
کاش زندگی از آخر به اول بود..
پیر بدنیا می آمدیم..
آنگاه در رخداد یک عشق جوان میشدیم..
سپس کودکی معصوم می شدیم ودر،
نیمه شبی با نوازش های مادر آرام میمردیم...!!!
آنها که موهای صاف دارند
فر می‌زنند
و آنها كه موی فر دارند
موی‌شان را صاف می‌كنند

عده‌ای آرزو دارند خارج بروند
و آنها كه خارج هستند برای وطن دلشان لك زده و ترانه‌ها می‌سُرایند

مجردها می‌خواهند ازدواج کنند
متأهل‌ها می‌خواهند مجرد باشند...

عده‌ای با قرص و دارو از بارداری جلوگیری می‌كنند
و عده‌ای دیگر با قرص و دارو میخواهند باردار شوند...

لاغرها آرزو ﺩﺍﺭﻧﺪ چاق بشوند
و چاق‌ها همواره حسرت لاغری را می‌كشند

شاغلان از شغلشان می‌نالند
بیکارها دنبال همان شغلند

فقرا حسرت ثروتمندان را می‌خورند
ثروتمندان دغدغه‌ی نداشتن صفا و خون‌گرمیِ فقرا دارند...

افراد مشهور از چشم مردم قایم می‌شوند مردم عادی می‌خواهند مشهور شده و دیده شوند

سیاه‌پوستان دوست دارند سفیدپوست شوند و سفیدپوستان خود را برنزه می‌کنند...


و هیچ‌کس نمی‌داند تنها فرمول خوشحالی این است:

"قدر داشته‌هایت را بدان
و از آنها لذت ببر"

قانونهای ذهنی می‌گویند خوشبختی یعنی "رضایت"

مهم نیست چه داشته باشی یا چقدر،

مهم این است که از همانی که داری راضی باشى

آن‌وقت ”خوشبختی”..


پاسخ منصور قلی زاده : سلام ممنونم بسیار هم ممنونم که زیباترین متنی که مستحق بهترین جایزه بود را برای من ارسال کردید زبانم قاصر است از محبت شما ... ای کاش راضی بودیم به انچه که داریم چرا که بیشترین گرفتاری ما انسانها راضی و قانع نبودن است ای کاش...
حسینی
چهارشنبه 3 آذر 1395 10:25 ب.ظ
رای ساختن بارگاه امام علی(ع)مردی که به خاطر خوابیدن روی خاک لقبش ابوتراب بود، از جاده های دهلران و مهران خشت طلا عبور می دهیم. آن یگانه روزگار چه نیازی دارد به خشت طلا؟ واقعاً فکر می کنید اگر امروز زنده بود می نشست به شمردن خشت طلای بارگاهش یا مثل نامه اش به عثمان بن حنیف نهیب می زد: چگونه بارگاه من از طلا باشد وقتی مومنانم نان برای خوردن ندارند؟

آقایان! در مهران و دهلران که گذرگاه کربلا شده اند، مردان و زنانی هستند که از نانوایی، نان قرض می کنند و دیگر کسی به آنها قرض هم نمی دهد. گرفتار حداقل های زندگی شده اند و با شرم و بزرگ منشی دست گدایی دراز نمی کنند. چطور شب ها خوابتان می برد؟ چرا آستین همتی بالا نمی زنید؟
پاسخ منصور قلی زاده : سلام بزرگوار بدترین حالت دیدن زجر مردم است واینکه کاری نمی توانیم بکنیم دوست ارزشمندم در روز قیامت به ازاء تمام گفتارمان که بدان عمل نکرده ایم محاکمه خواهیم شد باید گفتارمان با اعمالمان برابر باشد من که قاصرم امیدوارم شما مطابق گفتارتان عمل کنید....
حسینی
چهارشنبه 3 آذر 1395 10:24 ب.ظ
امام صادق (ع) می فرماید: «حرمت مؤمن از کعبه بالاتر است». شرم آور و حرمت شکن نیست که هموطنی برای یک قرص نان برود نانوایی و دلشکسته برگردد؟ فقط حکایت نان نیست، بیکاری و فقر و اعتیاد را بگذارید کنار تلخی زمانه با دهلران، از گرد و غبار گرفته تا آب شوری که مردم می نوشند، آدم از این غصه و اندوه بمیرد شهید نیست؟
سهم_دهلران از سفر هزاران ایرانی به عتبات عالیات چیست؟
می دانم به غرور دهلرانی خیلی ها برمی خورد اما حقیقت این است که بسیاری از مردم ایران حتی نمی دانند دهلران کجاست؟ باید توضیح بدهی که شهری است نزدیک اندیمشک و در استان ایلام. هم مرز عراق که مردمش هشت سال شجاعانه مقابل لشکر صدامیان ایستادند. سالهاست گرمترین شهر کشور می شود و گرد و غبار سوغات عراق اول اینجا مهمان ریه های مردم می شود!
پاسخ منصور قلی زاده : سلام همیشه استعمار گران شرق وغرب مانع می شوند کشورهایی که صاحب نفت وگاز هستند به موفقیت دست یابند چرا باید این همه بلوا در خاور میانه باشد مگر نه اینست که در منطقه خاور میانه بیشترین منابع نفت وگاز موجود است باید به خود اییم وبیدار شویم وسهمی نیک از پیشرفت وتکنولوژی برای فرزندانمان در اینده باقی بگذاریم وگرفتار جنگ های زرگری دشمنان استعمار گر قرار نگیریم که انگاه نه از رستوران خبری باشد ونه از دکه ای....
حسینی
چهارشنبه 3 آذر 1395 10:24 ب.ظ
آقایان! ما هم جزء ایران هستیم

✍احسان محمدی:
پاسخ منصور قلی زاده : سلام دوست ارزشمندم از شمال تا جنوب واز شرق تا غرب ایران است ایران است که اجدادمان خفته در خاکند ما نیز خواهیم رفت ودیگران جای مارا خواهند گرفت با این امید که بتوانیم برای ایندگان از خود نام نیک باقی بگذاریم....
رویا فرجام
شنبه 8 آبان 1395 10:53 ب.ظ
سلام و عرض ادب خدمت شما
داستان عالی بود به لحاظ تکنیکی که به کار برده بودید
اما خب احساس میکنم بازنویسی نیاز داره یه تغیرات کوچکی شاید لازم داشته باشه...
در کل بسیار عالی با سوژه ای که متاسفانه این روزها دغدغه ی بسیاری از افراد جامعه شده
پاسخ منصور قلی زاده : سلام... از حضور ونظر زیبایتان ممنونم بله فرمایش شما صحیح است در باز نویسی مجدد رعایت خواهد شد بازهم ممنونم
سوخته دل
جمعه 30 مهر 1395 01:26 ب.ظ
بیا برگردیم به قدیم تر ها....
نه آنقدر دور که توی قحطیِ زمانِ احمدشاه بیوفتیم
نه آنقدر نزدیک که سیاهچاله یِ دیوارهایِ مجازی عشقمان راقورت بدهــد....
حوالیِ دهه یِ شصت یا پنجــاه....
تویِ یک شبِ"برف تا کمــر باریده"
عقدمان را ببندند
دست به دستمان بدهندُ برویم پیِ زندگیمــان....
راستش"دوستت دارم"هایِ با قابلیت ویرایشِ این زمان به دلم نمی چسبــد....

" فاطمه_صابری "
پاسخ منصور قلی زاده : سلام دوست خوبم حضور شمارو دوست دارم کامنت زیبایی بود ممنونم
راد
پنجشنبه 29 مهر 1395 03:07 ب.ظ
سلام
ممنون
بیچاره پسره؟؟؟
اون مرتضی هم شانس نداشته...
پاسخ منصور قلی زاده : سلام... زندگی مجموعه ای از خوبی ها وزشتی هاست بستگی دارد که از چه زاویه ای به آن نگاه می کنیم مرتضی به مانند همه ادم ها ساخته وپرداخته ذهن خود هستند درست وغلط انرا به مخاطب عزیز واگذار می کنم
سبزاکلیلی
پنجشنبه 29 مهر 1395 12:35 ق.ظ
سلام استاد
ممنون از حضورتون،حق با شماست،"امام حسین زمان خود را دریابیم"
التماس دعا
پاسخ منصور قلی زاده : سلام امیدوارم که بتوانیم حسین زمان خود را بیابیم در غیر اینصورت تنها در حد قیمه پلو تمام می شود...
نگار
چهارشنبه 28 مهر 1395 09:46 ب.ظ
گفتم : بدوم تا تو همه فاصله‌ها را

تا زودتر از واقعه گویم گله‌ها را



چون آینه پیش تو نشستم که ببینی

در من اثر سخت‌ترین زلزله‌ها را



پر نقش‌تر از فرش دلم بافته‌ای نیست

از بس که گره زد به گره حوصله‌ها را



ما تلخی نه گفتن‌مان را که چشیدیم

وقت است بنوشیم از این پس بله‌ها را



بگذار ببینم بر این جغد نشسته

یک‌ بار دگر پر زدن چلچله‌ها را



یک بار هم ای عشق من از عقل میندیش

بگذار که دل حل بکند مسئله‌ها را
پاسخ منصور قلی زاده : سلام بی تعارف حضور دوستان وشما را دوست دارم دل گرمی برای نوشتن بدست می دهد ممنونم بسیار ممنونم از کامنت شما....
راد
چهارشنبه 28 مهر 1395 01:36 ب.ظ
سلام
خوشحال میشم به وبلاگم بیاین.
پاسخ منصور قلی زاده : سلام از حضور شما خوشحالم موفق وموید باشید...
سایگل
سه شنبه 27 مهر 1395 09:44 ب.ظ
سلام
مثل همیشه عاالی....
پاسخ منصور قلی زاده : سلام...‌ممنونم‌از‌حضور‌ومحبتتان‌‌‌
سایگل
سه شنبه 27 مهر 1395 09:44 ب.ظ
ﺑﻪ ﺧـــــــﺪﺍ

” ﺩﻝ ” ﺁﻟﺰﺍﯾﻤــــــــﺮ ﻧﻤﯽ ﮔﯿﺮﺩ !

ﺑﻔﻬﻤﯿــﺪ ﺁﺩﻡ ﻫﺎ ...
پاسخ منصور قلی زاده :
سایگل
سه شنبه 27 مهر 1395 09:44 ب.ظ
رقص سیب،

در سرخی ِ بی امان ِ باد از پایكوبی در سِر ِ سینه بند

به سبز شدن از كهنــــ سالی ِ درد..

به از دست كه مـیـــــــــــ رود دنیا..

خنــــــده ها;

به كائنـــات

و سرنوشتــــــــ زمین....


((مهدیس ریاحی))
پاسخ منصور قلی زاده : سلام‌کامنتای‌شما‌همواره‌‌زیباست
محمدرضا ندیم پور- وبلاگ پارک شهر
سه شنبه 27 مهر 1395 07:38 ق.ظ
سلام و درود
ایام ایام اسارت اهل بیت امام حسین ع رو تسلیت عرض میکنم.
میبینم که اتفاق مبارکی روی داده و تقریبا جواب همه کامنت ها رو میدهید.
موفق باشی( گل)
یاعلی
پاسخ منصور قلی زاده : سلام دوست ارزشمندم ، ابتدا من نیز ایام محرم وشهادت سالار شهیدان را به شما ودیگر دوستان تسلیت عرض می کنم ودر مورد سوال خوبتان عرض کنم بی دلیل نیست دوستان خواستار این مسئله بودند و من نیز بالطبع پذیرفتم
بهمن
سه شنبه 27 مهر 1395 12:01 ق.ظ
سلام جناب منصور خان عزیز
آدرس وبلاگتون رو در وبلاگی دیدم. کنجکاو شدم و اومدم. اولین قصه تون رو خوندم. جالب بود.
حتماً فرصت بکنم قصه های دیگه ی شمارو خواهم خوند.
فقط یه خواهش کوچولو دارم. راستش من وبلاگ نویسی رو حدود دو ساله شروع کردم.( بخشی از مطالبم در بلاگفا نابود شد) از مطلب نویسی به قصه نویسی گرایش پیدا کردم. همون مطالب و خاطراتم رو بصورت قصه مینویسم. نمیدونم چقدر نوشته هام ضعف داره. کسی از دوستان عیوب کارم رو بهم نمیگه. دوست دارم حالا که اتفاقی با وبلاگ شما آشنا شدم اگه زحمت نیست براتون نوشته هام رو منتقدانه بخونید و راهنمائی ام بکنید. امیدوارم با ارشادها و نکته سنجی های شما نوشته های بهتری بنویسم.
البته جسارت منو پیشاپیش بر من ببخشید.
پاسخ منصور قلی زاده : سلام ... از اینکه از این طریق با شما آشنا شدم خوشحالم واز اینکه می بینم برای نوشتن وقت می گذارید خشنودم ، مطمئن باشید حتما خواهم آمد ونظر خود را به شما خواهم گفت
باصفاترین
دوشنبه 26 مهر 1395 09:45 ق.ظ
چقدر متفاوتند آدمها…

عشق برایی یکی دلگرمی…

و برای دیگری سرگرمی…
پاسخ منصور قلی زاده : سلام دوست خوبم عشق فراز نشیب بود ونبود است اگر باشی هست (دلگرمی) واگر نباشی نیست (سرگرمی ) این که عشق نیست !!
باصفاترین
دوشنبه 26 مهر 1395 09:44 ق.ظ
سلام
چرا داستان جدید آپ نمی کنید؟!
پاسخ منصور قلی زاده : اگر حضور داشته باشم تا اخر همین هفته تقدیم شما میکنم ، امیدوارم داستانم مورد رضایت خاطرشما قرار گیرد....
فاطمه اشکو
یکشنبه 25 مهر 1395 01:13 ق.ظ
پاسخ منصور قلی زاده : سلام... از حضور شما بی نهایت ممنونم
رفیق
جمعه 23 مهر 1395 06:08 ب.ظ
سلام
عزاداریهاتون قبول
برقرار باشید و حسینی
پاسخ منصور قلی زاده : سلام‌وممنونم‌برای‌شما‌نیز‌همچنین
دل سوختگان
سه شنبه 20 مهر 1395 05:39 ب.ظ
السلام علیک یا ابا عبدالله الحسین (ع)

السلام علیک یا ابوالفضل العباس (ع)

السلام علیک یا زینب الکبری (س)
پاسخ منصور قلی زاده : سلام... در این ایام سوگواری اقا ابا عبدالله الحسین (ع) تسلیت مرا نیز پذیرا باشید..
فرنگیس
سه شنبه 20 مهر 1395 08:25 ق.ظ
هر وقت بصورت جسته و گریخته فکری منفی سراغتان آمد ذهنیت خود را روی احساس عشق در قلبتان تغییر دهید و آنقدر در این حالت بمانید تا بتوانید آن را در سراسر بدنتان احساس کنید . همه ی افکار منفی محو خواهد شد .
با این تمرین مداوم در مدت زمان کوتاهی در هر زمینه ای از زندگی به خواسته هایتان می رسید . به محض اینکه عشق درون قلب خود را مغناطیسی کنید ، کل زندگیتان متحول خواهد شد ...

روزهایتان مملو از عشق و شادی و افکار مثبت .....
پاسخ منصور قلی زاده : سلام.... ممنونم ، پند خوبی بود.
فرنگیس
سه شنبه 20 مهر 1395 08:25 ق.ظ
سلام آقا منصور گرامی عزاداریهاتون قبول حق باشه انشالله
پاسخ منصور قلی زاده : سلام... ممنونم برای شما نیز قبول درگاه احدیت باشد...
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.


نمایش نظرات 1 تا 30


Admin Logo
themebox Logo