تبلیغات
داستان های کوتاه منصور - پشت اتاق عمل

دوست دارم صدای خاص خود باشم چرا که می دانم هرگز چخوف نخواهم شد.

پشت اتاق عمل

تاریخ:پنجشنبه 29 مهر 1395-10:09 ب.ظ


تو رو خدا الان منو نگاه نکنید که شدم پوست واستخون ومث جسد افتادم روی این تخت ، واسه خودم  یه زمانی یلی بودم ، عکسام هست می تونید برید ببینید  ولی بیماری منو به این روز انداخت و اونا هم عجله داشتن زودتر منو بخوابونن ، هنوزهم عجله اونا رو نفهمیدم ، شاید بخاطر اینه که می خوان احساس آسودگی کنن، جوونند ونادون و بدبختی اینه که مادرشون هم گوش بفرمون اونا ست ، من هم سکوت کردم چون دیگه خسته شدم هرروز یه پاکت دوا،  صبح ، ظهر، شب و محروم از یه وعده غذای درست حسابی ، بی رودروایسی دیگه میلی برای زنده موندن نیست . الان که خدمت شما هستم چنتا درد  دس به دس هم دادن اونم اساسی  جوری که داره خفم می کنه  اولا فشار خونم بالاست ، بعد قند هم دارم و تازه بعضی وقتا بی اراده شلوارم رو خیس می کنم که باعث می شه خانومم با چشم غره اشاره کنه" کمال مگه بهت نگفته بودم پوشک پات کن چرا نکردی ؟ " دیگه طاقت دیدن سگرمه ی اونو ندارم چون  همش سرزنشم می کنه ، انگار دلم می خواد خودم رو خیس کنم ، خب میشه دیگه  وکار به جایی رسیده که حتی خونه دوست واقوام هم نمی رم  ودربست خونه نشین شدم وگاهی تنها تا سر کوچه قدم می زنم که احساس کنم زنده ام، حالا هم که بخاطر بسته شدن رگام که میگن بیشتر از هفتاد درصد رسیده ،  دستور عمل قلب  بازرو تشخیص دادن ، اینجا هم دست به دامن شما ها هستم یا منو خلاص کنید یا اینکه سالمم کنید خسته شدم از این وضعیت ...  سکوت حاکم بود و بر بر منو نگاه می کردن وبا گفتن نگران نباش ، نگران نباش ، شروع کردن به گفتگو با خودشون ومن هم درست و حسابی ، هاج واج اطراف رو برانداز می کردم ، تا به حال اتاق عمل رو ندیده بودم اتاقی با دیواری به رنگ آبی کم رنگ و روی تختی قرار گرفتم که تقریبا وسط اتاق عمل بود وراحت قابل تنظیم برای ارتفاع بالا تر چون دارم قیژقیژتخت رو برای بالاتر حس می کنم حالا درست زیر نورهای روشن قرار گرفتم نورهایی که اصلا چشم رو خسته نمی کنه . بالای سرم یه دستگاهی می بینم که بوسیله لوله هایی با من در ارتباط ست. تمامی دکترای بالای سرم با ماسک  دهان خود را گرفته وباکلاه سفید موهای خود را پوشونده  بودن وروپوشی یه دست سبز روشن...  با ناباوری قبل از هر کاری شروع کردن به شوخی ومزاح با من که  نگران نباش پیرمرد آوازبلدی بخونی ! با تعجب گفتم چی ! تکرار کردن که گفتیم آواز بلدی بخونی ؟

-         آره مگه میشه ؟!  

-        چرا نمیشه ! اما اول بگو چنتا نوه داری ؟ گفتم  هیچی ! متاسفانه هیچکدوم سر سامون نگرفتن دوس داشتم عروسای گلم رو ببینم که نشد واز داماد هم خبری نشد که نشد . یعد یکی شون گفت شروع کن ، گفتم چی؟ گفت مگه نگفتی بلدی؟ گیج ومنگ جواب دادم متوجه نشدم چی بلدم ! گفتش آواز !  گفتم

-        اهان ! چرا ، امّا واقعا  جدی می گید!  فکر کردم  شوخی می کنید.

-         خب شوخیمون چیه ، دوس داریم بشنویم

 منم تو این هاگیر واگیر خوندم ... سینه مالامال درد است؛ ای دریغا مرهمی! دل ز تنهایی به جان آمد خدا را همدمی ، که یهو گفتن ، حاجی تو رو خدا غمگین نخون شاد بخون که بتونیم کار کنیم ، گفتم باشه ، از جواد یساری بخونم که حال کنید ؟ از ته دل خندیدن. همین موقع یکی اومد سوزنی به رگ دستم فرو کرد من هم بیکار ننشستم و شروع کردم به خوندن  :  سپیده دم اومد وقت رفتن ، حرفی نداریم برای گفتن ، هرچی که بین ما بودش تموم شد . اینجا دیگه نیست جایی برای موندن ، من میرم از زندگی تو بیرون یادت باشه خونه مو کردی ویرون ،  خونه مو کردی ویرون... شنیدم یکی از اونا گفت حاجی خیلی با حالی ، حالا کجا تا سپیده صبح! خندیدم و گفتم شما ها نمی دونید . اسم خانومم سپیده ست ، از خنده روده بر شده بودن ، پرسیدن معلومه دل پر خونی ازش داری ؟ گفتم عاشقش هستم بدون او می میرم ، مکثی کردن گفتن ناراحت نباش بزودی  می بینیش گفتم نمی دونم فعلا که تو دست شما ها اسیرم ، گفتن نگرون نباش اذیتت نمی کنیم ،  گفتم تو بیهوشی کی به کیه ! یهوهمه اونا ریسه رفتن که از خنده اونا خنده ام گرفت از اینجا به بعد نمی دونم چطوری شد  کم کم حس سبکی  خاصی پیدا کردم وناخوداگاه آرامش غیر قابل وصفی در خودم احساس کردم مثل اینکه تو ابرا دارم  پرواز می کنم و تموم زندگیم مثل یک پرده سینما  اومد جلوی چشام ، و دوباره می شنیدم کیا  چیا که به من نگفتن  ومن هم چیا به کیا نگفتم ، می دیدم چطور دکترا رفته بودن داخل شکمم وعجیب اینکه الان یه چایی خوش طعم خوش عطر طلب کردم ولی کسی تحویلم نگرفت وتند تند با هم حرف می زدند و به جنب جوش افتاده بودن واز اشاره اونا هیچی نمی فهمیدم  همین جوری عرق از سر صورتشون می ریخت تا اینکه دکتر جراحم گفت: بخیه کنید تموم شد و دستگاه بیهوشی رو خاموش ولوله ها رو آزاد کنید . تا شنیدم تموم شد راحت شدم بعد بلافاصله منو بردن به یه اتاق دیگه ای،  دوست داشتم تمام اتفاقارو برای سپیده تعریف کنم ، بیرون همهمه ای بود همه رو می دیدم خیلی جالب شده بود. چون  تا بحال اینقد بچه هام رو پریشون خاطر ندیده بودم با اینکه کناراونابودم به جای اینکه حال واحوال منو پرسجو باشند تند تند  با هم گفتگو می کردن ومی پرسیدن پس عمل بابا کی تموم میشه حالا چهار ساعتی هست که پشت در منتظریم ! متوجه حرف اونا نمیشم و تنها چشمم دنبال سپیده ست که اینجا نیست چون می گفت :

کمال، همه جا باهات هستم غیر از پشت اتاق عمل ! ...





داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 
Can you increase your height by stretching?
دوشنبه 30 مرداد 1396 03:16 ب.ظ
Write more, thats all I have to say. Literally, it seems as though you relied on the video to make your point.
You clearly know what youre talking about, why waste your intelligence on just
posting videos to your site when you could be giving us
something enlightening to read?
پاسخ منصور قلی زاده :
manicure
دوشنبه 21 فروردین 1396 12:48 ب.ظ
Nice post. I was checking constantly this blog and I am
impressed! Very helpful info particularly the final part :) I take care of
such information a lot. I was looking for this particular info for a very
lengthy time. Thank you and best of luck.
پاسخ منصور قلی زاده :
manicure
چهارشنبه 16 فروردین 1396 08:10 ق.ظ
This is really interesting, You're a very skilled blogger.
I've joined your rss feed and look forward to seeking more of your
wonderful post. Also, I have shared your site in my social
networks!
پاسخ منصور قلی زاده : سلام ... از محبت شما ممنونم....
دختر اردیبهشتی
شنبه 18 دی 1395 06:07 ب.ظ
زیبابود مث همیشه
پاسخ منصور قلی زاده : سلام ممنونم از محبت شما....
مریم
شنبه 11 دی 1395 04:51 ب.ظ
الان واقعا به همچین متنی احتیاج داشتم
پاسخ منصور قلی زاده : سلام انشالله انرژی مثبتی باشد....
دل سوختگان
جمعه 26 آذر 1395 09:23 ب.ظ
خوشبختی چیزی نیست …
که بخواهی آن را به تملک خود درآوری ،
خوشبختی کیفیتِ تفکر است ٬
حالت روحی ست ؛
خوشبختی ..٬
وابسته به جهان درون توست …!

پاسخ منصور قلی زاده : سلام دقیقن درست زدید به هدف عوالمات درونی ما منجر به رشد ویا گمراهی می شود اگر نخواهیم حقیقت را قبول کنیم
hadi
پنجشنبه 11 آذر 1395 02:33 ب.ظ
سلام دوست عزیز.امیدوارم حالت حوب باشه.وبلاگ زیبایی داری.امیدوارم هر روز بهتر بشه.الان خیلی خوبه خوبتر از خوب بشه.خوشحال میشم به کلبه ماهم یه سر بزنی و تو نظرسنجی هم شرکت کنی.
راستی اگه با تبادل لینک موافق بودی بگو تا بلینکمت
پاسخ منصور قلی زاده : سلام... با افتخار شمارا لینک کردم موفق وموید باشید...
شب های سکوت
پنجشنبه 11 آذر 1395 02:00 ب.ظ
سلام

پس داستان جدید کو؟؟؟
پاسخ منصور قلی زاده : سلام ممنونم از توجه شما ... فردا صبح شاهد داستان جدیدم خواهید بود البته امیدوارم تا حق چه خواهد... وامیدوارم رضایت خاطر شما ودیگر دوستان واقع شود . بازهم بی نهایت از شما سپاسگزارم
زهرا راد
پنجشنبه 11 آذر 1395 01:57 ب.ظ
سلام روزتون بخیر. خوب هستید؟
آپم، خوشحال میشم با دیدگاههاتون به پیشرفت روزافزونم كمك كنید.
پاسخ منصور قلی زاده : سلام خواهش می کنم تلاش شما برای راه یابی خود موید تفکر خوبتان است حتما موفق خواهید شد و من نیز حتما خواهم آمد تا ناظر موفقیت شما باشم به امید حق.....
دل سوختگان
دوشنبه 8 آذر 1395 10:12 ب.ظ
گاهی وقتا فراموش کن کجایی ،
به کجا رسیدی و به کجا نرسیدی ، گاهی وقتا فقط زندگی کن ...
یاد قولهایی که به خودت دادی نباش ،
یه وقتایی شرمنده خودت نباش ،
تقصیر تو نیست
تو تلاشتو کردی اما نشد ...
یه وقتایی جواب خودتو نده
هر كى پرسید : چرا اینجای زندگی گیر کردی لبخند بزن و بگو کم نذاشتم اما … نشد
یه وقتایی فقط از زنده بودنت لذت ببر ...
از بودن کنار کسانی که دوستشان داری و دوستت دارن ...
از طلوع خورشید از صدای آواز قمری ها ...
از باد ... باران از همه لذت ببر ...
پاسخ منصور قلی زاده : سلام‌بزرگوار‌بسیار‌زیبا‌بود‌بسیار‌زیبا
ایران
دوشنبه 8 آذر 1395 12:49 ب.ظ
انگه که قطار سر به کوه می کوبید
دهقان فداکار دران ساکن بود
پاسخ منصور قلی زاده : سلام ... کوتاه مختصر ومغید بی نهایت ممنونم ای کاش با ادرس بود
فریبا
دوشنبه 8 آذر 1395 12:19 ق.ظ
زمان بندی خدا بی نظیر است
نه هیچ گاه دیر, نه هیچ گاه زود
کمی بردباری می طلبد
و ایمانی بسیار
اما ارزش انتظار را دارد
پاسخ منصور قلی زاده : سلام حقیقتش انتظار تنها واژه ای که همه بدان سخت امیدوارند من نیز امیدوار....
hasti
شنبه 6 آذر 1395 10:11 ب.ظ
////

مثلث خود مشغولی ... مثلث خود مشغولی چیست ..؟ " رنجش " " عصبانیت " " ترس " مثلث خودمشغولی را به وجود می‌آورند . تمام نواقص اخلاقی از این سه واکنش سرچشمه می‌گیرند . خودمشغولی منشا عدم سلامت عقل و روح ماست . رنجش واکنش ما در برابر گذشته‌مان است . از این طریق ما دوباره به گذشته باز می‌گردیم و در آن زندگی می‌کنیم . از سوی دیگر عصبانیت روش رویارویی ما با زمان حال و واکنشی به منظور انکار واقعیت است . ترس احساسیست که وقتی ما به آینده‌مان فکر می‌کنیم دچار آن می‌شویم و به بیان دیگر واکنش ما در مقابل ناشناخته‌ها و احساس نگرانی از به وقوع نپیوستن رویاهایمان است . هر سه‌ی این احساس‌ها عوارض خودمشغولی است ...... این واکنش‌ها در مقابل آدم‌ها و مکان‌ها و وقایع گذشته و حال و آینده زمانی ظاهر می‌شود که انتظارات ما از آن‌ها برآورده نشود . ما می‌توانیم از خود مشغولی رهایی پیدا کنیم و پذیرش را جایگزین رنجش ، محبت را جایگزین عصبانیت و ایمان را جایگزین ترس کنیم .....

پاسخ منصور قلی زاده : سلام اشاره قشنگی داشتی به سه مسئله مهم از رنجش شروع کردید که می رنجیم شاید بخاطر عکس العمل بدی که در قبال کار خوبی که کرده ایم می بینیم ونیز بالطبع عصبانی می شویم اما ترس از تنهایی هم می تواند مقوله ای دیگر نیز داشته باشد یعنی می ترسم که تنها شوم و اما نترسیم چون هیچ عاملی قابل ترس نیست اگر به فرمایش خوبتان ایمان داشته باشیم به اینکه خدایی هم هست همین نزدیکی ها....
hasti
شنبه 6 آذر 1395 10:08 ب.ظ
سلام و احترام////

تکیه بر دیوار کردم

خاک بر پشتم نشست

دوستی با هر که کردم

عاقبت قلبم شکست

تکیه بر دیوار کردم

خاک بر فرقم نشست

خاک بر فرقش نشیند

آنکه اعتماد یارم را از من گرفت ...

پاسخ منصور قلی زاده : سلام امیدوارم تنها یک سروده باشد ودر همه حال شاد وسلامت باشید...
ریحانه
شنبه 6 آذر 1395 08:43 ب.ظ
سلام بعدازمدت هااپم خوشحال میشم بیای.
پاسخ منصور قلی زاده : سلام.... خوشحالم بعد از مدت ها دوباره با سرفصل جدید آغاز کردید حتمن خواهم آمد....
roz
شنبه 6 آذر 1395 01:31 ق.ظ
همه ی انسان ها وقتی که کسی صحبت می کند و یا یک کسی را می بینند ، معمولا آن شخص را از فیلتر های ذهنی خودشون رد می کنند انچه که داره گفته میشه انچه که داه دیده میشه انچه که داره حس میشه از یک سری فیلتر های ذهنی ما گذر می کنه این فیلتر های ذهنی از تجربیات ما ، برداشت های ما و دیدگاه ما به زندگی تشکلیل میشه بنابراین ان شخصی را که ما می بینیم یا حس می کنیم یا میشنویم خیلی خیلی متفاوت است با ان چیزی که ما برداشت می کنیم و یا ان چیزی که ان شخص داره می گه یا واقعا هست . منتها انسانها بر این باور هستند که انچه را که می بینند و می شنوند و حس می کنند، واقعا عینا همان چیزی است که گفته شده ، دیده شده و شنیده شده در صورتیکه اینطور نیست
ما انسان ها را وقتی انها صحبت می کند ، خیلی وقتها نمی شنویم .
خیلی وقتها نمی بینیم و خیلی وقتها حس نمی کنیم .
آنچه را که حس می کنیم و برداشتمان است ...
دکتر آزیتا ساعیان
پاسخ منصور قلی زاده : سلام... دقیقن مشکل همین جاست ما بدنبال خودمان هستیم دقیقن بدنبال خودمان و آن کسی را که بتواند مارا ترغیب به خود کند واین بزرگترین مشکل ماست چه ممکن است کامل نباشیم واینجاست که وانفسای دیگری حاصل می شود... موفق باشید متاسفانه آدرس وبلاگ شمارا نداشتم .....
نگار
پنجشنبه 4 آذر 1395 09:46 ب.ظ
ما هیچ گاه هم دیگر را به تأمل نمی نگریم ،

زیرا مجال نیست!

این گونه است که عزیز ترین کسانمان را در چشم به هم زدنی ،

به حوصله ی زمان ، از یاد می بریم
پاسخ منصور قلی زاده : درود....‌نطفه‌انسان‌را‌گویی‌با‌فراموشکاری‌بسته‌شده‌ وشاید‌ روزمرگی‌ما‌انسان‌ها‌که‌دیگر‌ختم‌ به‌عادت‌
‌باعث‌ و بانی‌‌این‌فراموشی‌شده‌ پس‌چرا‌ از‌ یاد نمیبرم‌ آن‌درخت‌توتی‌را‌که‌همیشه‌به‌من‌ بدون منت توت‌ داد......
دل سوختگان
چهارشنبه 3 آذر 1395 07:31 ب.ظ
غم دیروز و پریروز و فلان سال و فلان حال و فلان مال که بر باد فنا رفت نخور
به خدا حسرت دیروز عذاب است
مردم شهر به هوشید
هر چه دارید و ندارید بپوشید و بخندید که امروز
سر هر کوچه خدا هست
روی دیوار دل خود بنویسید خدا هست
نه یکبار و نه ده بار که صد بار به ایمان و تواضع بنویسید
خدا هست و خدا هست و خدا هست


" مولانا "
پاسخ منصور قلی زاده : درود عالی بود عالی ممنونم......
رویــــــROYAــا
چهارشنبه 3 آذر 1395 01:39 ب.ظ
سلام روز بخیر

تقدیر بسیار ناچیزی از دوستان کرده ام در کامنتی!
در پست جدیدم
شما را به خوانش آن دعوت میکنم
پاسخ منصور قلی زاده : سلام ممنونم از اطلاع رسانی خوبتان ، حتما خواهم آمد....
دل سوختگان
سه شنبه 2 آذر 1395 11:31 ب.ظ
عادتی شده برایم از رفتن نوشتن، از دلتنگی ، از بی معرفتی...
می دانی چرا؟
چون این روزها پای حرف های هر که نشستم دلتنگ بود، از بی معرفتی گفت و سعی داشت خاطرات یک آدم رفته را از یاد ببرد....
عزیز جان
این قصه ها قصه نیست واقعیتی ست که یک شهر را دچار کرده...
این ها را بخوان و بدان که عشق ورزیدن مهارتی ست اکتسابی به تمرین و ممارست...
و حاصلش آرامشی ست بینظیر اگر سازنده ترین گونه عشق را ابراز کنی...
بدان که هر رابطه ای دچار اشکال و تردید و تکرار میشود
مهم ماندن و درست کردن است که شجاعتی ستودنی میخواهد
و از ابتدا رفتن کار ترسوهاست....
بدان که راه رفتن گزینه ای ست که گاه به نجات دو نفر می انجامد اما انتخابش را بگذار بعد از تمام تلاش ها...
و اما خیانت.... در همه ادیان ها، در همه فرهنگ ها، در همه کشورها خطایی ست نا بخشودنی...
چرا....؟ چون کسی که خیانت می کند در مرحله اول خائن به خویشتن خویش و خائن به روح خویش است....
و در مرحله دوم حقی از طرف مقابل بر گردن دارد که دنیای انعکاس رفتارها آن را به شکل بدتری از او باز پس میگیرد...
اما تو از سر ترس، وفادار نباش
تو وفادار به خویشتن باش و وفادار به ذات عشق...
می نویسم تا ابعاد احساس آدم ها را برایت بازگو کنم
که بدانی زمانی که دوست میداری چه دنیای زیبایی می سازی
و زمانی که بذر بی مهری میکاری چه برداشت می کنی....
و بدان که گفتگو دروازه صلح است خواه وصل بیاورد خواه فصل...
شاید ندانی اما تو می توانی سازنده دنیایی پر عشق تر باشی
یا حداقل از ادامه این روند سقوط انسانیت و اخلاق با ابزار عشق جلوگیری کنی
برایت خواهم نوشت تا روزی که بالاخره قدرت عشق را باور کنی
و بدانی تنهایی بلایی ست که خود بر سر خود آوردیم آنگاه که قدر عشق را ندانستیم


" پریسا زابلی پور "
پاسخ منصور قلی زاده : سلام دوست خوبم اشاره خوبی داشتی به عشق اما حیف که
تا دل هرزه گرد من رفت به چین زلف او

زان سفر دراز خود عزم وطن نمی‌کند

پیش کمان ابرویش لابه همی‌کنم ولی

گوش کشیده است از آن گوش به من نمی‌کند

جنیفر
دوشنبه 1 آذر 1395 12:46 ق.ظ
سلام خدا به استاد گرانقدر
ممنون از لطف و محبت بیکرانتونل
طف شما همیشه شامل حال من بوده منم خوشحالم که باز که در جمع فرهیختگانی چون شما هستم

پاسخ منصور قلی زاده : سلام ... باید خوشحال باشم که می توانم از اطلاعات جامع ومفید شما بهره مند شوم ولذت برم درواقع وبلاگ خوب شما یه جورایی دایره المعارف برای من شده بهرصورت از شما قدردانی می کنم ، موفق باشید...
یلدا
یکشنبه 30 آبان 1395 08:13 ب.ظ
دوست مهربانم شرمندم خیلی وقت بود نیومده بودم.شاید دلایلم منطقی وشاید هم نه ولی دلم توی همین دنیا شکست امروزه بعد مدتها اومدم وکامنت شما را دیدم وچه خوشحال شدم هنوز دوستانی دارم که به یادم هستند
پاسخ منصور قلی زاده : سلام خواهش می کنم شما جز دوستان بسیار قدیم من هستید که همواره مرا به بهتر نوشتن تشویق می کردید هرگز شما را از یاد نخواهم برد....
یلدا
یکشنبه 30 آبان 1395 08:11 ب.ظ
سلام
ابتدا اربعین حسینی به شما تسلیت میگم
بعدش داستان زیبایی بود وقلم توانای شما هم یه جا باعث لبخند شد هم غمم منم بیماری دارم که ناراحتی قلبی داره التماس دعا دارم براش
پاسخ منصور قلی زاده : سلام.... من نیز بابت اربعین اقا ابا عبدالله الحسین(ع) از صمیم قلبم به شما تسلیت عرض می کنم
رویــــــROYAــا
یکشنبه 30 آبان 1395 06:43 ب.ظ
سلام مجدد
چقدر خوبه وجود دوست قدیمی وبلاگی مانند شما که وقتی پا میزارم تو.ی وبلاگتون گویی تمام غم هام از بین میره

گاهی بی اینکه بدانم چرا اینجام کامنت دوستان را میخوانم واین نوعی علاقه شخصی است
کاش داستان جدیدتان زودتر اماده میشد

الهیی همیشه سلامت باشید
پاسخ منصور قلی زاده : سلام... از لطف ومحبت شما بی نهایت ممنونم امیدوارم بتوانم با داستانی بهتر رضایت خاطر شما ودیگر دوستان را داشته باشم من که سعی خود را می کنم الباقی نظر شما ودیگر دوستان است...
زهرا راد
یکشنبه 30 آبان 1395 05:21 ب.ظ
سلام دوست عزیز
جناب قلی زاده
پوزش میخوام، شما نگفتید با تبادل لینك موافقید، ممنونم ازتون با افتخار لینك شدید.
پاسخ منصور قلی زاده : سلام ... خواهش می کنم هردوستی که تمایل به لینک داشته باشد با کمال افتخار لینک می کنم با این دقت که خدا کنه در حد لینک نباشد بلکه بتوانیم تبادل نظر هم داشته باشیم ، ممنونم از توجه شما....
رویــــــROYAــا
شنبه 29 آبان 1395 10:52 ب.ظ
سلام

اربعین حسینی تسلیت باد
پاسخ منصور قلی زاده : سلام... من نیز به مناسبت اربعین اقا ابا عبدالله الحسین(ع) از صمیم قلبم به شما تسلیت عرض می کنم
دریچه ای رو به هنر و فرهنگ
شنبه 29 آبان 1395 04:04 ب.ظ
عرض تسلیت بمناسبت فرارسیدن اربعین حسینی.
"با آن كه مدتی از واقعه كربلا گذشته و ما هم با صاحب واقعه هم وطن نیستیم، مع ذلك مشقات و مشكلاتی را كه امام حسین (ع) تحمل نمود احساسات سنگدل ترین خواننده را برمی انگیزد، چنان كه یك نوع عطوفت و مهربانی نسبت به آن حضرت در خود می یابد"
گیبون مورخ انگلیسی.
پاسخ منصور قلی زاده : سلام دوست ارزشمند مهربانم ، من نیز فرا رسیدن اربعین اقا ابا عبدالله الحسین (ع) را از صمیم قلبم به شما تسلیت می گویم...
زهرا راد
جمعه 28 آبان 1395 11:43 ق.ظ
درود دوست عزیز
همیشه تنتون سلامت و قلمتون همیشه نویسا
واقعا لذت بردم از این داستان، فضای جالب و البته متفاوت با رمان های اینترنتی آبكی داشت.
ممنون
خوشحال میشم به من هم سر بزنید و اگر با تبادل لینك موافقید خوشحال میشم تبادل داشته باشیم.
منتظرم
پاسخ منصور قلی زاده : سلام.... از حضور ونظر زیبایتان ممنونم با افتخار شمارا لینک کردم موفق باشید
جنیفر
پنجشنبه 27 آبان 1395 06:25 ب.ظ

میروم خسته و افسـرده و زار

سـوی منزلگــه ویرانه خویش



به خـدا می برم از شهـــر شما

دل شوریــده و دیوانــه خویش



می برم تا که در ان نقطه دور

شستشویش دهم از رنگ گنـاه



شستشویش دهم از لکه عشــق

زین همـــه خواهش بیجا وتباه



می برم تا زتو دورش ســـازم

زتو ،ای جلــــوه امید محــــال



می برم زنـــده بگورش سازم

تا از این پس نکنــد یاد وصال



ناله می لرزد،می رقصد اشک

آه ، بگــــذار که بگریزم مـــن



از تو ، ای چشمه جوشان گناه

شایـد آن به کـه بپرهیـــزم من



بخـــدا غنچـــــه شـــادی بودم

دست عشق آمد و از شاخـم چید



شعلــه آه شد م ، صــد افسوس

که لبــم باز بر آن لب نرسیـــد



عاقبت بنــد سفـــر پایـــم بست

میروم، خنده به لب،خونین دل



می روم از دل من دست بردار

ای امیـــــد عبث بی حاصــــل...



فروغ فرخزاد

سلام
درسته محتوای این شعر در مورد خداحافظیه ولی اومدم که بگم برگشتم
بابت نبودن هام عذر میخوام
پاسخ منصور قلی زاده : سلام ... بی نهایت از بازگشت شما خوشحالم موفق باشید....
نگار
چهارشنبه 26 آبان 1395 09:32 ب.ظ
درود ....موافقم با حرف هاتون
پاسخ منصور قلی زاده : سلام... خواهش می کنم بهره می برم از فرمایش خوبتون وممنونم از حضورتان....
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.


نمایش نظرات 1 تا 30


Admin Logo
themebox Logo