تبلیغات
داستان های کوتاه منصور - نرگس

دوست دارم صدای خاص خود باشم چرا که می دانم هرگز چخوف نخواهم شد.

نرگس

تاریخ:پنجشنبه 11 آذر 1395-10:45 ب.ظ

حالم مساعد نیست ولی سعی می کنم خود را پیدا کنم ، برای این منظور گاهی بی هدف وسرگردان در خیابان ها پرسه می زنم، تا شاید با کسی حرفی بزنم ویا حتی جدلی داشته باشم ، هوا خوب روشن نشده و سوز سرما مانع می شد که شیشه را پایین تر بیاورم،  که یهو دستهای دختر بچه ای که گلی در دست داشت به شیشه چسبیده شد ونگاهم را به او نزدیک کرد. چقد نگاه او آشناست، شیشه را پایین کشیدم چراغ قرمز بود منتظر چراغ سبز بودم اما این چراغ سبز نمی شد.  قصد فروش گل را داشت با خنده گفتم می خرم به شرطی که سوار شوی با تعجب گفت : راست میگی وسوار شد وچراغ سبز شد . هاج واج نگاهش کردم بوق ممتد ماشین های عقبی که هول رفتن داشتن مانع شد حرفی زده شود. حرکت کردم با این تفاوت که متلک ها را بارم می کردن، مرتیکه کثافت ، خجالت نمی کشه! و آخریش بچه باز! توجه ای نداشتم به راهم ادامه دادم ، بربر داشت جلو را نگاه می کرد. ناچارن پرسیدم :

-        خب نمی ترسی از اینکه سوار ماشین یک مرد غریبه شدی ؟ گفت

-         نه آقا چون پاهام یخ کرده، می خواستم جایی اونو گرم کنم،  ببین جوراب پام نیست حتی صبونه هم نخوردم شما به من صبونه میدی؟

طول خیابان را طی کردم در حالی که دختر بچه ای کنارم  نشسته بود که دوست داشت پایش  در جورابی  پوشیده ونیز صبحانه ای میل کرده باشد. دیدن لباس نامرتب واجق وجق نمی تواند دلچسب باشد مخصوصا وقتی روسری هم بخواهد موهای شانه نخورده اش را بپوشاند. پرسیدم چند سالته و کجا زندگی میکنی ؟ ساده وبدون مکث گفت :

-        درست نمی دونم آقا ده سال ،  شایدم یازده سال ! وبا دوستام هستم دوباره پرسیدم :

-        چطور تو این هوای سرد که پرنده پر نمی زنه اومدی بیرون ! ساده گفت :

-         آقا من پدر ومادر ندارم، یعنی دارم ولی خیلی وقته که طلاق گرفتن ولی تا دلتون بخواد پسرعموو پسردایی دارم که خیلی دلسوزی می کنن ولی اصلن اونا رو نمی شناسم و بعضی وقتا هم اذیتم می کنن، ولی چاره ای ندارم باید کار کنم ، حالا شما دوس داری پسرعموم باشی یا پسرداییم ! بعد ادامه داد.  می خری ؟ گفتم  : چی ؟ گفت : جوراب گفتم : آره ، باید بریم یه مغازه ای که بتونم یه چیزای برات بخرم ، باور نمی کرد گفت : پس جایی ببر که جوراب آبی داشته باشه ، بعد هم ببر عروسک فروشی یک عروسک بخر و اگه دوس داشتی یه لباس خوشگل ، فکر کن دخترت هستم !

گیج منگ شدم تا گفت : فکر کن دخترت هستم، ناخوداگاه به یاد دخترم افتادم، واز شانس خوبش اولین مغازه عملی کردم ،  جوراب ، عروسک و لباسی که فروشنده اش بانویی پیری بود . سعی کرد مناسب ترین سایز را برای او پیدا کند . هاج واج بود باورش نمی شد که درست عرض یک ساعت نو نوار شده باشد.  بر بر جلو را نگاه می کرد گفت : آقا من خیابونارو بلد نیستم باید منو ببری همون جایی که سوار شدم گفتم باشه، بعد مثل اینکه تازه یادش آمده باشد. گفت: اوخ جون همچی دارم غیر از کفش وروسری، فقط الان کفش و روسری ندارم ، گفتم : درسته ، انتخاب کن الان بریم بخریم یا صبونه بخوریم گفت: صبونه ، گفتم باشه، گفت: پس کجا ؟ گفتم میریم خونه خودم اونجا صبونه هم می خوری خوبه ؟ فقط گفت : اذیتم نکنی

... هیچی نگفتم ، خونه ام  در طبقه دوم ساختمانی در خیابان پرتی که چندین سال ساکن هستم و هر ماه اجاره اش را پرداخت می کنم ، اینبار تنها نبودم بلکه یک دختر بچه را نیز به همراه داشتم ، یهو پرسید آقا شما دختر دارید؟ گفتم داشتم گفت : اسمش چی بود.؟ گفتم از چه اسمی خوش ات میاد؟ گفت : نرگس درست اسم خودم  گفتم باشه ، اسم دخترم نرگس بود . حالا صمیمی تر شده بود. تا رسیدیم  گفت:  شما زن ندارید ؟ گفتم بیرون ؟ ولی بهتر تو اول بری تو اتاقت و لباسی که خریدم بپوشی تا خوب ببینمت ، مات شده بود پرسید کدوم اتاق گفتم کدوم اتاق چیه ! خب اتاق خوابت ، نشانش دادم ، گیج ومنگ رفت . اتاق دخترم بود گاهی شب ها صدایش را می شنوم ولی هیچکس باور نمی کند . در همین فاصله من هم نیمرویی آماده کردم اما بیشترین هوش وحواسم پیش او بود ودرست وحسابی اورا زیر نظر داشتم تا اینکه دیدم  چطور دارد جلوی آینه موهای بلند ش را شانه می کند . خدای من یعنی دخترم زنده شده ، درست هم قد و قواره دخترم بود  و اندامی لاغر مثل خودم وصورتی استخوانی ، گاهی نمیشود باور کرد. حدود اتفاقات غیر قابل باور چقد سخت است  وباور پذیری آن اندک ، اما امروز این اتفاق برای من افتاد. دوباره ، خوب نگاه می کنم به لباسی که برازنده تنش بود دقیقن فروشنده می دانست یک دختر بچه ده، یازده  ساله به چه لباسی نیازمند است. آمد پشت میز صبحانه در حالیکه موهاش باز بود وبلوز سرمه ای زیبایی که نقش خرگوش سفید روی سینه اش  نشان می داد با شلواری کتانی قهوه ای ویک جورابی به رنگ آبی وسفید، هاج واج همدیگر را نگاه کردیم و خندیدیم علت خندیدن ما گم بود. راستی چقد مرتبه آدم ها با لباس تغییر می کند. یهو یاد قرصهایی افتادم که مدت ها نخورده بودم اشاره کردم ، دخترم می شه قرصامو از قفسه بیاری ،  می ترسم نخوردنش برای من مکافات درست کنه چون دکترم تاکید داره حتما باید بخورم وگرنه  دوباره باید برگردم به اون بخش لعنتی با تعجب پرسید کدوم بخش!  مگه شما چه تونه ،  گفتم:

-          هیچی باور کن  هیچی ، ولی خوب می دونم  این زندگی مرموز بالاخره کار خودش رو کرد و باعث یه اشتباه شد. چون بی احتیاطی درتصادف سنگین باعث کشته شدن دخترم شد که بعد از سالیان سال خدا به ما داده بود. طوری که همسرم هرگزمنو نبخشید وانقدر پیش رفت که نتونستیم همدیگر رو ببخشیم چون همش منو مقصر می دونست وهمین باعث شد که از من طلاق گرفت وتازه از کاری هم که در شرکت می کردم بیکار شدم با این تفاوت که تنها معرفت اونا حقوقی بود که برحسب اون سال هایی که انجام وظیفه میکردم به صورت ماهیانه پرداخت می کنن ، دیگه شاد نیستم ویا حتی خواهان شادی کسی هم نیستم،  دوست دارم همه مثل من غمگین وافسرده باشند که این یک واقعیت تلخ، اگه ناراحت باشی شادی هیچ کسی رو دوست نداری و تنها صدایی که می تونه به من آرامش بده صدای دخترم در شب هاست ، حتی صدای اونو در بخش لعنتی اعصاب هم می شنیدم که می خواست ناراحت نباشم ، ولی  نمی شد از وقتی که شوک برقی به مخم زدن تازه  بدترهم شد. ولی مهم نیست  مهم اینه که حالا باید ببینن  که اشتباه کردن چون دخترم اومده اونم بعد از این همه سال اونا اشتباه فکر می کردن ومنو مقصر جلوه می دادند چون اون اصلن کشته نشده بود ودر حالی که زل زده بودم به چشماش ازش می پرسیدم  

-        مگه نه دخترم مگه تو دختر من نیستی ؟ مگه این تو نیستی که هرشب منو  صدا می زدی خب اینجا خونه توست چرا یادت رفته  تو باید به مادرت زنگ بزنی که بیاد وببینه اشتباه کرده که از من طلاق گرفت چون تو زنده ای آره دخترم به مادرت  زنگ بزن وبهش بگو که زنده ای وبرگشتی  خونه ، تورو خدا همین الان زنگ بزن،  چرا اینقد غیر طبیعی رفتار می کنی مادرت منتظر تو بود ومنو بخاطر تو ترک کرد. دخترم دیر فهمیدم مادرت منو نمی خواست او تو رو می خواست خب بهش بگو که اومدی آره بهش بگو ، رنگش پرید و دستپاچه شده بود. بر بر به من نگاه می کرد ودر حالی که عروسکش را محکم به سینه اش چسبانده بود. با تته پته گفت:

-          آقا من باید به کی  زنگ بزنم من تا امروز به کسی زنگ نزدم ،

داشتم کم کم از کوره در می رفتم مجبور شدم سرش داد بزنم

-         دخترم چرا متوجه نیستی یادت نیست همیشه به من زنگ می زدی خب حالا هم به مادرت زنگ بزن بگو که مامان من زنده ام وبرگشتم خونه،  سریعترزنگ بزن زود باش نکنه تو هم فکر می کنی من دیوونه ام...  بیچاره  دخترم گرفتار شده بود. هیچ وقت دخترم را اینقد مستاصل وپریشان ندیده بودم ، سریع شماره گوشی همسرم را گرفتم وبا او حرف زد. " مامان من  زنده ام وبرگشتم خونه! " طولی نکشید که هراسان آمد درست حالیم نیست اشک شادی بود یا غم که گفتم

-        دیدی عزیزم دیدی دیوونه نبودم، یادته بهت می گفتم زنده ست شبا با من حرف می زنه، بیا ببین ! این دخترماست که زنده شده ، مگه تو همین رو نمی خواستی خب ببین اومده خونه ، همسرسابقم هاج واج به من نگاه می کرد ودخترمان به هردوی ما  !!!  ....




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 
manicure
دوشنبه 21 فروردین 1396 04:57 ب.ظ
It's an awesome article designed for all the online visitors; they will
take benefit from it I am sure.
پاسخ منصور قلی زاده :
manicure
پنجشنبه 17 فروردین 1396 05:44 ب.ظ
Link exchange is nothing else except it is only placing the other person's web site link on your page at proper place and other person will also do similar for you.
پاسخ منصور قلی زاده : سلام تنها لینک شدن فایده ای ندارد بلکه تبادل نظر مهم است....
زهراجارسی
شنبه 30 بهمن 1395 07:42 ق.ظ
خدا هرگز وعده آسمان همیشه آبی، مراتع همیشه سبز و قلب همیشه رها از رنجها را نداده است، بلکه او وعده عشق و محبت نامیرا و حضور وفادارانه و همدلانه خود را داده است
پاسخ منصور قلی زاده : سلام بانو ، حقیقتش می بینم در برخی از کشورها بقدری سرسبز هستند که مشکل می توان انرا با بهشتی که برای ما متصور کرده اند تفاوتی گذاشت مثلن نروژ که می شود بهشت را دید ویا اینکه شنیده ام مثلا در سوئد دادگستری انجا بیکارترین دادگستری جهان است چرا که نیاز به دعاوی شخص خاصی نیست همه چیز بطور منظم ودقیق کنترل می شود و همه موارد قانونی از پیش تعیین شده است و باید همگان بدون استثنا به قانون عمل کنند. که مشکل در بساط قانون وناهنجاری آن از ایجاد تفاوت است این هم از عدالت پس به روایتی انها بیشتر ونزدیکتر از ما به اسلام هستند گویی ما مسلمان هستیم تنها در اسم وظاهر ولی انها مسلمان نیستند در ظاهر ولی فی الواقع مسلمان هستند بیشتر از من...
زهراجارسی
چهارشنبه 20 بهمن 1395 07:11 ق.ظ
حجاب

منشور زیبایی های لیلی ست تا وقتی نباشد،

تنها زیبایی های ظاهری دیده میشود

اما

همین که پوشیده شد،جزء به جزءش به چشم می آید:

رفتارش

اخلاقش

لطافت روحش

آرمان هایش!
سلام مطالب وبتون عالیه خوشحال میشم به من هم سربزنید

پاسخ منصور قلی زاده : سلام حتمن حضور خواهم داشت.....
یلدا
چهارشنبه 29 دی 1395 08:24 ب.ظ
سلام دوست مهربانم
داستان وخوندم اولش وقتی دختر گل فروش خوندم یاد اکثرموضوعاتی که دور بجه های کار وخیابانی هست چرخید ولی اشتباه کردم بایه بیمار مواجه شدم واین منو از اشتباهم درآورد زیباست گاه همه یه جور فکرمی کنند با خوندن سطر اول ولی درآخر شگفت زده بشند .بنظرم حالا وقتش طوری بنویسید که اصلا اصلا قابل حدس نباشه خواننده رو به کاوش در داستان مجبور کنید من این سبک دوست دارم .جا داره بگم یه خورده شگفت زده شدم که حدسم غلط بود ولی بنظرم زیبا بود وحتی می تونست زیباترم باش
پاسخ منصور قلی زاده : سلام ممنونم از حضور ونظر زیبایتان بی نهایت سپاسگزارم.....
پارسا
چهارشنبه 29 دی 1395 07:06 ب.ظ
شاد بودن هنر است
شاد کردن هنری والاتر
لیک هرگز نپسندیم به خویش
که چون یک شکلک بیجان
شب و روز بیخبر از هم
شاد و خندان باشیم
بیغمی عیب بزرگیست
که دور از ما باد...
“ژاله اصفهانی”
پاسخ منصور قلی زاده : سلام دوست خوبم واقعن چه کامنت زیبایی فکر کنم کسی که دل کسی را شاد کند جاش تو بهشته
گیتی رسائی
دوشنبه 27 دی 1395 11:57 ب.ظ
سلام . برای بار دوم داستانتون رو خوندم و بازم برام جالب بود .
از شما سپاسگزارم که مرا مورد لطف خودتون قرار میدهید . نمیدونم شما چه داستانی از من خوانده اید خوشحال میشم هم بدونم کدوم داستان و هم نظرتون رو این سعادت منه . یکدنیاسپاس
پاسخ منصور قلی زاده : سلام .... از شما خواندم گویا خاطرات خودتون باید باشه که بصورت رمان نوشته بودید البته من کلا عشق وعلاقه ام به خواندن داستان های کوتاه است ولی همان چند بخش ابتدایی رمان شما را خواندم متوجه قلم زیبای شما شدم اما انچه که مورد نظر من بود وهست شما می توانید علاوه بر اشعار زیبایتان ، داستان هم بنویسید این بخش مورد نظرم بود که خواستم به شما اعلام کنم بهرصورت بازهم اشاره می کنم قلم شما زیباست..... در ضمن خانوم رسایی دیشب خواب گفتگو کامنت با شما داشتم مفهوم کامنت وگفتگو برای من معلوم نبود صبحگاه وقتی بلند شدم خیلی متعجب شدم از دیدن خواب ورویت کامنت در صبح اینم جهت اطلاع شما ولی لطفن به کسی نگید
نگار
یکشنبه 26 دی 1395 08:57 ب.ظ
سلام استاد گرامی...
طبق قانون فیزیک، قرار دادن یک آهن در میدان مغناطیسی، پس از مدت کوتاهی آنرا به "آهنرُبا" تبدیل می‌کند.

حال قراردادن یک ذهن در میدان مغناطیسی بدبختی، می شود بدبختی رُبا !!
و قرار دادن در میدان مغناطیسی خوشبختی، می‌شود خوشبختی رُبا...

هرچه را که می‌بینید،
هرآنچه را که می‌شنوید،
و هر حرفی که می‌زنید،
همه دارای انرژی هستند و ذهن شما همان را جذب می‌کنند.

به قول حضرت مولانا:
هرچیز که در جستن آنی، آنی
پاسخ منصور قلی زاده : سلام حقیقتش بعد از خواندن کامنت جالب شما لبخندی بر لبانم نشست شاید خواندن بدبختی ربا یا خوشیختی ربا باشد خب واژه ای جالب بود برای من چون تا امروز این ایده ذهن در حوزه مغناطیس وعکس العمل آن به این شکل در فکرم متصور نشده بود که شما امروز انرا برای من عیان کردید وممنونم با یک توضیح که انسان تمامن ذهن است وذهن دستخوش انتخاب وانتخاب حاصل لذت و لذت است که باعث می شود که نبینیم ونشنویم یا ببینیم وبشنویم...
پارسا
یکشنبه 26 دی 1395 08:10 ب.ظ
سلام. . . .
آقا منصور بابت حضورگرم و نظرزیباتان بسیار مشتکرم ..

گاهی شکستن هم بد نیست !!!شکستن خلوت یک دوست، تا باور کند به یادش هستی...
پاسخ منصور قلی زاده : سلام دوست ارزشمندم ارادت قلبی مرا همواره پذیرا باش......
مراکز خرید کرمانشاهان
یکشنبه 26 دی 1395 07:47 ب.ظ
درویش را گفتند بهشت بهتر است یا رفیق...درویش خندید و گفت:بهشت بی رفیق جهنم است

وبسایت دیدنیهای کرمانشـاه+مراکز خرید کرمانشـاه
kermanshahan2020.blogfa.com
پاسخ منصور قلی زاده : سلام حقیقتش تا اسم کرمانشاه را می شنوم علاوه بر سوغاتی های شیرین وخوشمزه یهو یاد روغن کرمانشاهی می افتم البته در حال حاضر از ما بهتران بهره مند هستن
محمدرضا ندیم پور-وبلاگ پارک شهر
شنبه 25 دی 1395 08:38 ب.ظ
سلام منصور عزیز
اگر واژه ها نبودند ارتباط انسانها چگونه بود؟
ایما و اشاره؟
یا نگاه؟
ولی همه که اهل نگاه نیستند. جز اندکی اصلا بلد نیستند!
(گل)
پاسخ منصور قلی زاده : سلام اقا محمد رضای گل من که همواره به دیده تحسین به نظرات شما می نگرم موفق وموید باشید....
پارسا
شنبه 25 دی 1395 07:13 ب.ظ
سلام آقا منصور یه گلگی دارم اونهم اینه که چندمرتبه بهتون سرزدم ولی دریغ از قدم رنجه شما دوست گرامی علت چیه نمیدونم...
پاسخ منصور قلی زاده : سلام دوست ارزشمندم باور کنید دوستانی چون شما برای من غنیمت است سعی من همیشه این بود وخواهد بود که جواب هیچ کامنتی را بدون پاسخ قرار ندهم ودر خور شایسته از کامنت دوستان قدردانی نمایم با این وجود اگر باز مورد کوتاهی از جانب من دیده شد شرمنده شما هستم وامیدوارم با داستان زیبا تقدیم به شما جوابگوی محبت شما دوست عزیزم باشم، همواره موفق وموید باشید ...
پارسا
شنبه 25 دی 1395 07:11 ب.ظ
سلام...
فـاصـله ها کـسی را از بـیـن نمــی برد

نـزدیــکـی هـای سـرد اسـت کـه انـسـان را نـابـود مـی کـند

چـه دنـیـــای سـاكـتــی؟!!

دیـگــر صـدای تـپــش قـلـبــها غـو غـا نـمـیـكند

بـه گـمـانــم هـمــه شـكـستـــه انــــد .
پاسخ منصور قلی زاده : سلام کامنت بسیار زیبایی بود باید دید سردی روابط که باعث فاصله ها می گردد ناشی از چیست مهمترین فاکتور می تواند دل مشغولی های زمانه باشد که بد جوری مخیله مارا به خود مشغول کرده ، با این توجه که امید است این دل مشغولی سازنده ومثبت باشد ومن نیز امیدوارم قلب ها به یکدیگر با خلوص بیشتر نزدیکتر گردد ....
رویــــــROYAــا
پنجشنبه 23 دی 1395 12:38 ق.ظ
هیچ زنی را ، در هیچ کجای دنیا

نمی توانی پیدا کنی که یکباره عاشق مردی شود ...!!!

زن ها آرام آرام در یک مرد جوانه میزنند،

اما... امان از وقتی که زنی ، در وجود مردش ریشه بدواند ... !!!

این جور عشق های یک زن را هیچ تبری نمی تواند از پای دربیاورد حال میخواهد تبر زمان باشد ، یا حتی تبر مرگ ...!!!

اما... برای خشکاندن ریشه عشق یک زن

همیشه یک استثنا وجود دارد...!!!

((خیانت ))

خیانت به عشق اوست ... !!!

پاسخ منصور قلی زاده : سلام... در اینکه خیانت ریشه تمام خطای نابخشوده موجود است هیچ شکی نیست حال تنها یک سوال آیا زن نمی تواند هم پای مرد به خیانت تن در دهد این سوال همیشه در ذهن من رژه می رود. وچرا همیشه در اینگونه مواقع ما مردان را پایه اصلی می بینیم !!!!
رویــــــROYAــا
پنجشنبه 23 دی 1395 12:36 ق.ظ
ﭘﺪﺭﻡ ﻣﻴﮕﻔﺖ : ﺯﻥ ﺑﺎﻳﺪ ﮔﻴﺴﻮﺍﻧﺶ ﺑﻠﻨﺪ ﻭ ﭼﺸﻤﺎﻧﺶ ﺩﺭﺷﺖ ﺑﺎﺷﺪ...!!!
ﻣﺎﺩﺭﻡ... ﻫﺮﮔﺰ ﻣﻮﻯ ﺑﻠﻨﺪ ﻧﺪﺍﺷﺖ ﻭ ﭼﺸﻤﺎﻧﺶ ﺩﻟﺨﻮﺍﻩ ﭘﺪﺭﻡ ﻧﺒﻮﺩ!..!
ﻣﺎﺩﺭﻡ ﻣﻴﮕﻔﺖ : ﺯﻳﺒﺎﻳﻰ ﺑﺮﺍﻯ ﻣﺮﺩ ﻧﻴﺴﺖ ...!!!

ﻣﺮﺩ ﺑﺎﻳﺪﺩﺳﺘﻬﺎﻳﺶ ﺯﻣﺨﺖ ،ﻭ ﮔﻮﻧﻪ ﻫﺎﻳﺶ ﺁﻓﺘﺎﺏ ﺳﻮﺧﺘﻪ ﺑﺎﺷﺪ ...!!!

ﭘﺪﺭﻡ ،ﺯﻳﺒﺎ ﻭ ﺟﺬﺍﺏ ﺑﻮﺩ،ﻧﻪ ﺩﺳﺘﺎﻥ ﺯﻣﺨﺘﻰ ﺩﺍﺷﺖ

ﻭ ﻧﻪ ﮔﻮﻧﻪ ﻫﺎﻯ ﺁﻓﺘﺎﺏ ﺧﻮﺭﺩﻩ ...!!!

ولی هرگز نگفتند : که زن باید (عاشق ) و مرد باید (لایق) باشد...!!!

عشق را سانسور کردند ... اما من سالها جنگیدم تا فهمیدم

که بدون عشق ... نه گیسوان بلندم زیباست و نه چشمان سیاهم ...!!

و نه مردی با دستان زمخت و گونه های آفتاب سوخته

خوشبختی مرا تضمین میکند ...!!!


پاسخ منصور قلی زاده : سلام از کامنت زیبای شما ممنونم لذت بردم واژه عشق واژه مقدسی است که هنگامی که به وصالش نائل شدن نه اوصاف ظاهری زن مورد سوال است ونه اوصاف ظاهری مرد مورد سنجش بلکه جذبه عشق است که شعله آن می تواند در سازش ، یکرنگی و صداقت دید...
رویــــــROYAــا
پنجشنبه 23 دی 1395 12:34 ق.ظ
می توان عاشق بود ...!!
نوشته شده در تاریخ پنجشنبه ۱۳۹۴/۰۷/۰۹ توسط سنگ صبور | 1 نظر

ﻣﯽ ﺗﻮﺍﻥ ﻋﺎﺷﻖ ﺑﻮﺩﺑﻪ ﻫﻤﯿﻦ ﺁﺳﺎﻧﯽ ..
ﻣﻦ ﺧﻮﺩﻡﭼﻨﺪﺳﺎﻟﯽ ﺳﺖ ﮐﻪ ﻋﺎﺷﻖ ﻫﺴﺘﻢ
ﻋﺎﺷﻖ ﺑﺮﮒ ﺩﺭﺧﺖ
ﻋﺎﺷﻖ ﺑﻮﯼ ﻃﺮﺑﻨﺎﮎ ﭼﻤﻦ
ﻋﺎﺷﻖ ﺭﻗﺺ ﺷﻘﺎﯾﻖ ﺩﺭﺑﺎﺩ
ﻋﺎﺷﻖ ﮔﻨﺪﻡ ﺷﺎﺩ !
ﺁﺭﯼ
ﻣﯿﺘﻮﺍﻥ ﻋﺎﺷﻖ ﺑﻮﺩ
ﻣﺮﺩﻡ ﺷﻬﺮ ﻭﻟﯽ ﻣﯿﮕﻮﯾﻨﺪ
ﻋﺸﻖ ﯾﻌﻨﯽ ﺭﺥ ﺯﯾﺒﺎﯼ ﻧﮕﺎﺭ !
ﻋﺸﻖ ﯾﻌﻨﯽ ﺧﻠﻮﺗﯽ ﺑﺎ ﯾﮏ ﯾﺎﺭ !
ﯾﺎﺑﻘﻮﻝ ﺧﻮﺍﺟﻪ،
ﻋﺸﻖ ﯾﻌﻨﯽ ﻟﺤﻈﻪ ﯼ ﺑﻮﺱ ﻭ ﮐﻨﺎﺭ !
ﻣﻦ ﻧﻤﯿﺪﺍﻧﻢ ﭼﯿﺴﺖ
ﺍﯾﻨﮑﻪ ﺍﯾﻦ ﻣﺮﺩﻡ ﮔﻮﯾﻨﺪ ..
ﻣﻦ ﻧﻪ ﯾﺎﺭﯼ ﻧﻪ ﻧﮕﺎﺭﯼ ﻧﻪ ﮐﻨﺎﺭﯼ ﺩﺍﺭﻡ …
ﻋﺸﻖ ﺭﺍ ﺍﻣﺎ ﻣﻦ،
ﺑﺎﺗﻤﺎﻡ ﺩﻝ ﺧﻮﺩ ﻣﯿﻔﻬﻤﻢ !

ﻋﺸﻖ ﯾﻌﻨﯽ ﺭﻧﮓ ﺯﯾﺒﺎﯼ ﺍﻧﺎﺭ ...!!!

فروغ فرخزاد
پاسخ منصور قلی زاده : سلام فروغ براستی عاشق بود عاشق برگ درخت عاشق بوی طربناک چمن عاشق رقص شقایق در باد عاشق گندم شاد آری فروغ عاشق بود....
رویــــــROYAــا
پنجشنبه 23 دی 1395 12:28 ق.ظ
جوان ثروتمندی نزد یک روحانی رفت و از او اندرزی برای زندگی نیک خواست. روحانی او را به کنار پنجره برد و پرسید:
- `پشت پنجره چه می بینی؟`
- `آدم‌هایی که می‌آیند و می‌روند و گدای کوری که در خیابان صدقه می‌گیرد.`
بعد آینه‌ی بزرگی به او نشان داد و باز پرسید:
- `در این آینه نگاه کن و بعد بگو چه می‌بینی.`
- `خودم را می‌بینم.`
- ` دیگر دیگران را نمی‌بینی! آینه و پنجره هر دو از یک ماده‌ی اولیه ساخته شده‌اند، شیشه. اما در آینه لایه‌ی نازکی از نقره در پشت شیشه قرار گرفته و در آن چیزی جز شخص خودت را نمی‌بینی. این دو شی‌ئ شیشه‌ای را با هم مقایسه کن. وقتی شیشه فقیر باشد، دیگران را می‌بیند و به آن‌ها احساس محبت می‌کند. اما وقتی از نقره (یعنی ثروت) پوشیده می‌شود، تنها خودش را می بیند. تنها وقتی ارزش داری که شجاع باشی و آن پوشش نقره‌ای را از جلو چشم‌هایت برداری تا بار دیگر بتوانی دیگران را ببینی و دوست‌شان بداری.`
پاسخ منصور قلی زاده : سلام از فقر وبی چیزی بشدت هراس دارم فقر باعث بزهکار بودن وحتی تهی از ایمان هم می شود من از فقر به خدا پناه می برم اما حدیث الفقر فخری که استناد به آن می کنند فقر مادی نیست بلکه شکل گیری آن سمت وسوی فقیر باشیم اما کرنش به هر ظالم وسیه دلی نکنیم فقیر باشیم اما تن به هر رذالتی ندهیم فقیر باشیم اما با گناهکاران هم سو وهم جهت نباشیم انگاه شما مفخرید به اینکه به خود ببالید که فقیرید به اسباب این دنیای فرو مایه ودرود به این گروه افراد....
رویــــــROYAــا
پنجشنبه 23 دی 1395 12:14 ق.ظ
دو کس رنج بیهوده بردند و سعی بی فایده کردند یکی آن که اندوخت و نخورد و دیگر آن که آموخت و نکرد

علم چندان که بیشتر خوانی

چون عمل در تو نیست نادانی

نه محقق بود نه دانشمند

چارپاپیی برو کتابی چند

آن تهی مغز را چه علم و خبر

که بر او هیزم است یا دفتر
پاسخ منصور قلی زاده : سلام ... انتخاب عالی بود از گلستان سعدی که الحق تمام کرد عامل بی عمل را نشاید که نامش برند آدمی از شما ممنونم با کامنتای زیبایتان که الحق هر کامنت شما درس است بازهم ممنونم
رویــــــROYAــا
پنجشنبه 23 دی 1395 12:09 ق.ظ
روزی یکی از دوستان بهلول گفت : ای بهلول! من اگر انگور بخورم آیا حرام است؟

بهلول گفت : نه!

پرسید : اگر بعد از خوردن انگور در زیر آفتاب دراز بکشم آیا حرام است؟

بهلول گفت : نه!

پرسید : پس چگونه است که اگر انگور را در خمره ای بگذاریم

و آن را زیر نور آفتاب قرار دهیم و بعد از مدتی آن را بنوشیم حرام می شود؟

بهلول گفت : نگاه کن! من مقداری آب به صورت تو می پاشم. آیا دردت می آید؟

گفت : نه!

بهلول گفت : حال مقداری خاک نرم بر گونه ات می پاشم آیا دردت می آید؟

گفت: نه!

سپس بهلول خاک و آب را با هم مخلوط کرد و گلوله ای گلی ساخت و آن را محکم بر پیشانی مرد زد!

مرد فریادی کشید و گفت : سرم شکست!

بهلول با تعجب گفت : چرا؟ من که کاری نکردم!

این گلوله همان مخلوط آب و خاک است و تو نباید احساس درد کنی

اما من سرت را شکستم تا تو دیگر جرات نکنی احکام خدا را بشکنی …


سلام
پاسخ منصور قلی زاده : سلام ممنونم درس عبرتی که با مثال ساده بهترین درک را حاصل می کند بهتر دیدم با کمک ( ویکی پدیا ) تا حدودی به زندگی نامه بهلول ورود کنم که بهتر بشناسم ... یکی از عقلای مجانین سدهٔ دوم هجری و معاصر هارون‌الرشید بود. وی در کوفه نشو و نما یافت و مردم محل او را با نام فارسی بهلول دانا می‌نامیدند. هارون و خلفای دیگر از او موعظه می‌طلبیدند. او در همان شهر ادب می‌آموخت و سپس خود را به دیوانگی زد. او در سال ۱۹۰ قمری درگذشت. اخبار و نوادر و اشعار زیادی به وی منتسب است. وی شیعه و احتمالاً در سال ۱۸۸ق/ ۸۰۴م بود که هارون‌الرشید را ملاقات کرد. بهلول را از شاگردان امام کاظم دانسته‌اند. زمانی که از سوی هارون‌الرشید در معرض خطر قرار گرفت خود را به جنون زد ولی در مواقع لزوم به مردم پند واندرز می‌داد. بار دیگر از شما بانو ممنون وسپاسگزارم که باعث بازبینی به این شخصیت نزدیک شدم
نگار
چهارشنبه 22 دی 1395 09:23 ب.ظ
وقتی احساس خوبی درباره خود دارید

دیگران هم بهتر از همیشه به نظر می‌رسند

چرا که جهان بازتابی از خود ماست

منشأ تمام افکار و حرکات ما چگونه دیدن خویشتن است
پاسخ منصور قلی زاده : سلام.... علامت های دریافتی معمولا حامل پیام هایی هستند که گیرنده های ما انرا ضبط ودر آن غور می کند انعکاس خروجی های ما همان ورودی های ماست که طالب آن هستیم اگر ورودی های ما بی شائبه باشد می توان امید داشت که ماحصل آن یک احساس شادی توام با نگاه زیبا به اکناف باشد وبالطبع اگر ورودی های حافظه پر از استرس وناامیدی باشد هیچ احساس خوبی نمود پیدا نخواهد کرد. کوتاه سخن اینکه تا می توانیم زیبا وپاک دریافت کنیم....
رویــــــROYAــا
دوشنبه 20 دی 1395 04:24 ب.ظ
سلام روز به خیر
مدت هاست منتظر داسان جدید هستیم استاد
لطفا ...

راستی برای دوستی مشهدی پدری که تازه نوزادی را زودتر از موعد داره وبه جای هفت ماه انتظار
سور پرایز شده اند خانواده
برسم هدیه براشون وبلاگی تهیه کردم سری میزنید ؟
اگه ممکنه ....
سری بزندی ونظرتون را بدهید
http://lenajoonyadegar.mihanblog.com/
پاسخ منصور قلی زاده : سلام از لطف شما ممنونم اتفاقعن پیش از شما نگار خانوم محبت کردن وجویا شدن که خدمت ایشان عرض کردم چشم بالطبع به شما نیز عرض می کنم بزودی ثبت می کنم ، بار دیگر از محبت شما هم ممنون وسپاسگزارم که مرا به نوشتن تشویق می کنید . در مورد وبلاگی که زحمت کشیدید نیز حتمن خواهم رفت ومی بینم ونظر خود را به شما خواهم گفت حتمن هرچن که پیشاپیش قدردانی مرا بابت این هدیه به دوست دیگری پذیرا باشید ....
نگار
یکشنبه 19 دی 1395 06:59 ب.ظ
زندگی در اعماق امن است،اما زیبا نیست..!
‎ماهیانی که در اعماق زندگی
‎می کنند،صید نمی شوند
‎اما هـرگز طلوع آفتاب را هم
‎نمی بینید....
پاسخ منصور قلی زاده : سلام زیبا بود بسیار زیبا درود . سطح واعماق در نگاه ماست ان کس که سرشت اش برای اعماق خلق شده در سطح نمی تواند باشد وبالعکس.....
نگار
یکشنبه 19 دی 1395 04:51 ب.ظ
سلام استاد
روز به خیر
منتظر داستان جدید هستم.
این بار خیلی طولانی شد ...
پاسخ منصور قلی زاده : سلام... از اینکه مرا تشویق به نوشتن داستان جدید می کنید ممنونم ... چشم بزودی ثبت خواهم کرد
رویــــــROYAــا
یکشنبه 19 دی 1395 08:02 ق.ظ
سلام و عرض ادب
صبحتان زیبا
چقدر کار من شده مثل ملا نصر الدین والاغش

نیستم میان میگن چرا نیستی
ونمینویسی میام مینویسم !

مجید بمن میگه پر حرف

دنبال مباحث و گفتگوهی خاص در دسر ساز هم نیستم
ودلم نمیخاد خیلی به این چیزها بپردازم
خوب اون هم گاهی مورد اعتراضه
باید همه بدونیم هر کسی علایقی داره
برای مثلا من خورش الو اسفناج دوست ندارم ولی خیلی ها علاقه مندند
من خورش فسنجون خیلی تمایلی ندارم
با اینکه گرانقیمت ترین خورش ایرانی محسوب میشه !
علاقه ای نیست و ندارم
نمیدونم چرا
ذائقه است دیگر....

چه میشود کرد
خوب حال به فرض تصور کنید من منزل اشنایی میروم که سالهاست منو میشناسد وعلایق خوردن منو

برای پذیرایی من خورش الواسفناج و فسنجون تهیه میکنه
بالطبع من ماست میریزم روی غذام و میل میکنم !
خیلی هم منت میزارمم ک هفالنی از پذیرایی دلخور نیستم ! چون میباید باشم !

طرف پستی داره صد درصد بر خلاف علاقه من وسعی داره من اظهار نظر کنم ....
برادر من من خورش الو وفسنجون دوست ندارم !
پاسخ منصور قلی زاده : سلام خدمت شما دوست گرامی از کامنت صمیمانه شما ممنونم اتفاقن من هم الو فسنجون دوست ندارم من فسنجون خالی رو دوست دارم
دل سوختگان
جمعه 17 دی 1395 09:51 ب.ظ
تصور کن یک روز صبح که از خواب بیدار میشی
ببینی به جز خودت هیچ کس توی دنیا نیست و تو صاحب تمام ثروت زمین هستی
اون روز چه لباسی می پوشی؟
چه طلایی به خودت آویزون می کنی؟
با چه ماشینی گردش می کنی؟
کدوم خونه رو برای زندگی انتخاب می کنی؟
شاید یک نصفه روز از هیجان این همه ثروت به وجد بیای اما کم کم می فهمی حقیقت چیه.
وقتی هیچ کس نیست که احساستو باهاش تقسیم کنی، لباس جدیدتو ببینه.
برای ماشینت ذوق کنه، باهات بیاد گردش، کنارت غذا بخوره، همه این داشته هات برات پوچه .

دیگه رانندگی با وانت یا پورشه برات فرقی نداره... خونه دو هزار متری با 45 متری برات یکی میشه.

طلای 24 عیار توی گردنت خوشحالت نمی کنه..
همه اسباب شادی هست اما هیچ کدومشون شادت نمی کنه چون کسی نیست که شادیتو باهاش تقسیم کنی.
اون وقته که می بینی چقدر وجود آدم ها با ارزشه چقدر هر چیزی هر چند کوچیک و ناقص با دیگران بزرگ و با ارزشه.
شاید حاضر باشی همه دنیا رو بدی اما دوباره آدم ها کنارت باشند.....
ما با احساس زنده هستیم نه با اموال.
قدر همدیگه رو بدونیم


" دکتر الهی قمشه ای "
پاسخ منصور قلی زاده : سلام دوست ارزشمندم حتی می خواهم اشاره کنم از یک زاویه دیگر که مهم در کنار یکدیگر بودن هم نیست که بسیارند کنار یکدیگر زندگی می کنند اما با هم نیستند . مهم درک متقابل احساسات پنهانی انسان است که متاسفانه مورد ارزیابی کنش و واکنشی صحیح قرار نمی گیرد. بطوری که گویی در جزیره داری تنها زندگی می کنی این درد ناک است . دوست خوبم باید این زاویه را دوباره پرداخت کرد تا جلا یابد...
رویــــــROYAــا
پنجشنبه 16 دی 1395 10:01 ب.ظ
ازعزرائیل پرسیدند: تابحال گریه نکردی زمانیکه جان بنی آدمی را میگرفتی؟ عزرائیل جواب داد: یک بارخندیدم، یک بارگریه کردم ویک بارترسیدم. ."خنده ام" زمانی بودکه به من فرمان داده شد جان مردی رابگیرم،اورادرکنارکفاشی یافتم که به کفاش میگفت:کفشم را طوری بدوز که یک سال دوام بیاورد! به حالش خندیدم وجانش راگرفتم.. "گریه ام"زمانی بود که به من دستور داده شدجان زنی رابگیرم،او را دربیابانی گرم وبی درخت وآب یافتم که درحال زایمان بود..منتظرماندم تا نوزادش به دنیا آمد سپس جانش را گرفتم..دلم به حال آن نوزاد بی سرپناه درآن بیابان گرم سوخت وگریه کردم.."ترسم"زمانی بودکه خداوندبه من امرکردجان فقیهی را بگیرم نوری ازاتاقش می آمد هرچه نزدیکتر میشدم نور بیشترمی شد وزمانی که جانش را می گرفتم ازدرخشش چهره اش وحشت زده شدم..دراین هنگام خدا وندفرمود: میدانی آن عالم نورانی کیست؟.. او همان نوزادی ست که جان مادرش راگرفتی. من مسئولیت حمایتش را عهده دار بودم هرگز گمان مکن که باوجودمن،موجودی درجهان بی سرپناه خواهد بود..
پاسخ منصور قلی زاده : سلام زیبا بود ممنونم
رویــــــROYAــا
پنجشنبه 16 دی 1395 09:55 ب.ظ
به هیچ عنوان در مورد کسی که نمیشناسیدش قضاوت نکنید

شما او را نمیشناسید پس قضاوت ناروا نکنید
این دوست من فرشته نام داره وانسان والایی است منتهی نمیدوانم مدتی است شیطون در جلدش رفته است
من هنوز هم امیدوارانه در انتظار تغییر رفتارش هستم
پاسخ منصور قلی زاده : سلام ممنونم از حضور ومحبت شما نسبت به دوستتان نظر شما برای من قابل تقدیر است
رویــــــROYAــا
پنجشنبه 16 دی 1395 09:02 ب.ظ
سلام
در میانه امتحانات دبیرستانها هستیم
و خانواده ایی که دبیرستانی دارند همگی گویا محکوم به خانه نشینی مفرطند
در نتیجه پناه اوردن به شبکه های اجتماعی مجازی امری اجتناب ناپذیره
با توجه به کششی که در این شبکه ها هست
و پیرو جوان را مجذوب مجازیت خود کرده است ....کسانی که حرفهای خود را بی هیچ مشکلی بیان میکنند
ودلبستکی هایی پدید میاید
اگر میشد این دلبستکی ها را خط و وسوی صحیح داد ودوستانه در مواقعی بداد همنوع رسید خوب می بود
کاش مردم ازا ین رسانه مجازی درست استفاده میکردند و دلشاد میکردن همنوع خود را ...وبه ازار همنوع خود نمیرداختند ....
همگی میدانیم و که در اموزه های دین ماست
ارحم ترحم
رحم کن تابر تو رحم کنند

دوستی میگفت:


به فرزندانم گاهی مادرانه میگویم رحم کنید به دیکران تا بشما رحم کنند
واین را با تمام و جودم پذیرفته ام
روزهای زیادی است در پی کم لطفی دوستی در برزخی عجیب فرو رفته ام
وحال ا نکه نمیتوانم به او تفهیم کنم
که انسانها دارای اراده و فدرت تصمیمند
وگاهی اختلاف در سلایق به معنی بستن شمشیر روی لباس نیست ....روزهای فراوانی است لحظات رامیشمارم تا بتوانم نگرانی هایم را کم کنم
روزای زیادی است از اصل منت کشی بهره برده ام
وبرایم مهم نیست که من سنگ زیر اسیابم
قرار است پیوندی پا بر جا بماند این مهم است ....
پاسخ منصور قلی زاده : سلام ... امیدوارم مشکل شما با دوست کم لطف شما حل شود وکماکان دوستی شما با آن شخص مورد نظر پایدار که اگر نشد نگران نباشید شاید او از اول هم دوست خوب شما نبوده است ....
رویــــــROYAــا
پنجشنبه 16 دی 1395 03:05 ب.ظ
«بر دوستی که حسود باشد،


ایمن نمی‌توان بود.»


بزرگمهر
پاسخ منصور قلی زاده : سلام ممنونم از کامنتای زیبای شما ، الحق حسود لا یسود است به عبارتی هرگز آرامش ندارد که امیدوارم وجود نداشته باشد وهمه در آرامش باشند. بی تعارف بابت کامنتای خوبتان شرمنده شدم چون خود را لایق این همه محبت نمی دانم بار دیگر از شما بی نهایت ممنون وسپاسگزارم...
رویــــــROYAــا
پنجشنبه 16 دی 1395 03:03 ب.ظ
«آری آغاز دوست داشتن است

گرچه پایان راه ناپیداست

من به پایان دگر نیندیشم

که همین دوست داشتن زیباست»
فروغ فرخزاد
پاسخ منصور قلی زاده : سلام کامنت زیبایی از فروغ انتخاب کردید ممنونم....
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.


نمایش نظرات 1 تا 30


Admin Logo
themebox Logo