تبلیغات
داستان های کوتاه منصور - راز

دوست دارم صدای خاص خود باشم چرا که می دانم هرگز چخوف نخواهم شد.

راز

تاریخ:چهارشنبه 29 دی 1395-09:59 ب.ظ

مادرم روی تخت بیمارستان منتظربود. بخاطر همین شرکت رو به امون خدا رها کردم تا ببینیم می تونم ببرمش خونه ، آخرین باری که دکتر منو دید . آب پاکی رودستم ریخت که می تونید مادرتونو ببرید وهرچی هم خواست بهش بدید، دیگه منع غذایی نداره،  دلم هرّی ریخت وهاج واج نگاش کردم ، فهمیدم ته خط رسیدم حالا باید این چند روز آخر رو خودمون نگه داری کنیم ، ابتدا چیزی جز سوزش سر دل نبود بعد به مری رسید که عفونی شد ودیگه حتی دکترهم بخاطر کهولت سن جوابگوی مادرنیست جزقرص وشربت های مربوطه ویک معجزه ، تنها چیزی که هنوز درک نمی کنم اینه که مادر همون جا و تو اون حال می خواست چیزی بگه ونگفت ، ویه جورایی بین بگم و نگم گرفتار بود. یهو فکرم رفت که شاید می خواد سفارش خواهرم را دوباره تاکید کنه که مراقبش باشم البته نیازی به سفارش نیست . چون همچنان خوش اندام ومومشکی با چشمانی روشن منتظر خواستگارجدید بود نه اینکه نداشت اتفا قن داشت ولی نمی دونم چرا اینقد سختگیری می کنه،  با اینکه بارها ازش پرسیدم : مریم بالاخره برنامه آینده ات چیه ، چرا جواب نه میدی فراموش نکن ، عمر مثل برق باد میگذره متوجه هستی یا نه؟ و اونم مثل همیشه نگاه عاقل اندر سفیه میکرد ومی گفت:

-        آقا پسر! اینقد به فکر من ومادر هستی چرا فکر خودت نیستی ، سی پنج سالت شده، داره موهات میریزه و تنها یه قد دراز و یه چهارشونه برات مونده اگه فکر می کنی ، دروغ میگم کمی جلوی آینه وایسا و خودتو ببین ، فکر کردی زندگی به همین سادگی که انتخاب کنی وتموم بشه نه زندگی حرف یه عمر، باید دقت کنم ، حالا متوجه شدی آقا پسر! منم با تعجب زل می زنم به چشماش ومیگم هرجوری که صلاح می دونی ولی از یه چیزی سر در نمیارم ، نمیشه به من بگی داداش ، آقا پسر،  دیگه چه صیغه ای که همیشه منو با این عنوان صدا می کنی  و جالب اینکه می دیدم هیچی نمی گفت ، فقط می خندید ومی رفت ، البته  خودش بهتر می دونست  دل مشغولی ام در حال حاضربه جای ازدواج  سلامتی مادر بود ولی واقعیتی که هردو می دونیم و دوس نداریم  به روی خود مون بیاریم  اینه که دیگه حال مادرخوب شدنی نیست ومثل چشمهای مسافر بین راهی شدیم که هرلحظه باید منتظر یک خبر بد باشیم، امروز هم باید در غیاب خواهرم که می گفت کار درشرکت تلمبار شده وقادر نیست بماند باید بمانم واز مادر پذیرایی کنم ، چرا که زهرا خانوم پرستاری که  چندین وچند سال دور برمادرمان می چرخد. حالش خوب نیست ، زن خوب ومهربونی که تا چشم باز کردم اونو تو این خونه دیدم ، سن وسالی ازش گذشته و هرچه تقاضا داریم نه نمی گه و در ضمن خیلی مراقب احوال مادرهم هست ، اما تنها چیزی که هنوز درک نمی کنم اینه که خیلی با من راحت برخورد می کنه طوری که درست ملتفت حرکات وسکناتش نمیشوم،  وصمیمتی به من نشون میده که برای من قابل قبول نیست . اول صبحی وقتی وارد اتاق مادر شدم فضا رو تاریک دیدم ، رفتم سمت پنجره آسمان ابری بود ابری ابری، دلم گرفت. یهو شنیدم مادر گفت : بهمن تویی ؟ گفتم : سلام مامان ، اره منم ، گفت : پس زهرا خانوم کو ؟ گفتم : مریض احوال رفته دکتر ، دیگه الان باید سر کله اش پیدا بشه، جلو رفتم مادر هر روزنبود رنگ صورتش سفید  درست مثل موهای سفید قشنگش وتند تند سرفه می کرد. دلم هرّی ریخت سریع زنگ زدم به شرکت مریم ، گفتم بیا احساس می کنم مامان حالش خوب نیست من دست تنهام یه جورایی بو برد.  چون سریع گفت باشه ، باشه ، دیدم مادرصدام کرد " بیا کنارم " رفتم کنارش ، تو اون حال دستشو دراز کرد. دستشو گرفتم ، سرد بود. تند تند صورتشو بوسیدم ، آروم گفت :

-        بالاخره آفتاب لب بومم - هر لجظه ممکن تموم کنم - ولی خوب شد اومدی – چون باهات کار دارم - مکث می کرد وحرف می زد

طپش قلبش بالا رفته بود تا حالا اینجوری ندیده بودمش احساس کردم خبری در راه است نگران شدم گفتم بزار ببرمت بیمارستان گفت : نه همین جا بهتر، دوس دارم تو خونه خودم تموم کنم، بغضم گرفت نمی دونستم چه غلطی کنم بعد شنیدم که گفت: بهمن جان می خواستم ، یه رازی رو به ات بگم که تو گلوم سالیان سال گیر کرده ، گفتم: خب مامان موضوع چیه ، دوس داشتم مریم هم بود واونم می شنید گفت : مریم می دونه ! جا خوردم یعنی چی که مریم می دونه ، ومن نه !  بنای شوخی رو باز کردم وگفتم یهو بگو زهرا خانوم هم می دونه که با تعجب شنیدم گفت : اتفاقن، زهرا خانوم هم می دونه وحتی بعضی از فامیل های نزدیک ! دیگه خفه شدم واقعن خفه شدم ، این چه رازی که همه می دونن غیر از من ، سعی کرد از دلم در بیاره اول یه چکه آب خواست بهش دادم بعد یه نفسی کشید و با دستای سرد وبی جونش دستای منو گرفت ، صداش واضح نبود گنگ وگرفته بود تک سرفه هاش بیشتر شد. سعی کردم سرم رو نزدیکتر ببرم که بهتر بفهمم که شنیدم 

-        بهمن جان نمی دونم چه جوری باید به ات بگم واز کجا شروع کنم بزار از اول بگم ، یه روزی چله زمستون در خونه رو زدن رفتم درو باز کردم،  دیدم یه پسر نوزاد لای پتوپیچ شده پشت در افتاده بود بغلش کردم وآوردم خونه مرحوم رضایی شوهرم گفت ببین خانوم تو این چله زمستون معلوم نیست خدا چه جوری آدرس این خونه رو به دل مادر این بچه انداخته که درست آورده اینجا حالا هم وظیفه داریم بزرگش کنیم درست مثل مریم دختر سه سالمون ، بهمن جان اون پسر تو بودی بعد مادرت اومد گفت : من بودم که بچه رو پشت در خونه شما گذاشتم چون شوهرم رفته ودیگه بر نگشته ومن یه زن تنها وبی کسی هستم خواهش می کنم اجازه بدید بیام ، بخدا کنیزگی شما ها رو می کنم و هر روز هم پسرم رو ببینم میشه  به من رحم کنید من کسی رو ندارم این شد که شوهر مرحومم قبول کرد که از اونم پذیرایی کنیم در ازاء اونم کارهای خونه وتورو انجام بده ، خب من شیر نداشتم به یه نوزاد بدم بعد سعی کردم بعد از شش ماه تورو از شیر خوردن مادرت بگیرم وخودم کنترل تورو بدس بگیرم  ولی موفق نبودم چون گاهی می دیدم که چطور مخفیانه بهت شیر می داد نمی خواستم غیر از من مادری بالای سر تو باشه چون قبل از تو دوتا از پسرام مرده بودن وتورو جای اونا می دیدم بعد با لحنی غمزده ادامه داد.  پس بهمنم ، مادرحقیقی تو من نیستم مادر حقیقی تو همین زهرا خانوم که کارهای خونه رو انجام میده این رازی که می خواستم بهت بگم ، یهو یه نفس عمیقی کشید مثل اینکه یه خروار بار از دوشش برداشته بود. بعد دستاش شل شد و ودوتا تک سرفه کرد و قفسه سینه اش بالا پایین می شد ونفس بسختی می کشید. و گاه گاه پلکهایش سنگین می شد وبعد دوباره باز می کرد. یه دفعه یه نفسی عمیق کشید دیگه نکشید . دهانش باز موند و روحش پرواز کرد . هاج واج مونده بودم ومثل مشت زنی شده بودم که با هوک راست حریف به گوشه رینگ پرت شده باشم، بی حس وبی حرکت ، یه جورایی فلج شدم، فلج فکری ، خدای من یعنی چی این حرفا ، دارم دیوونه میشم که دیدم در اتاق باز شد وزهرا خانوم یا به گفته مادرم ، مادر حقیقی من وارد اتاق شد مات نگاش کردم در حالیکه از گوشه چشمام اشک سرازیر شده بود . نمی دونستم این گریه بخاطر این بود که مادرم رو از دست رفته می دیدم ویا اینکه دوباره مادر دار شدم ، سعی کردم خودم رو کنترل کنم  فقط گفتم : مادرم تو بودی، پس چرا این همه مدت  نگفتی؟ بغلم کرد وگفت :

-         تورو خدا تو دیگه هیچی نگو که بخاطر تو سی پنج سال کنیزگی کردم

اینجا بود که کنترل از دست دادم ودر بغلش زار زار گریستم  که  دیدم مریم وارد شد . فهمید که تموم کرده ، سریع رفت افتاد روش و بغلش کردو به پهنای صورتش اشک می ریخت بالای سرش رفتم ، سرش رو بلند کرد منو دید در میان هق هق گریه اش گفت:

-        آقا پسر! حالا تو مادر داری من ندارم،  دیدی چه جوری تنها شدم؟

 اینجا بود که خیلی چیزارو خوب درک کردم ، طاقت دیدن اشکاشو نداشتم، بلندش کردم وصورتشو بوسیدم طوری که طعم شوری اشک هاشو در دهنم حس کردم در حالی که حال من، کمتر از حال او نبود . گفتم :

-        مریم خیالت راحت فقط مرگم می تونه منو از تو جدا کنه  ومحکم بغلش کردم

 سرش روی سینه ام بود و نمی تونست جلوی هق هق گریه اش رو بگیره،  ومادرم  طبق برنامه هر روز در حالی که اشک می ریخت پنجره رو باز کرد وپرده رو کنار زد. نور به درون اتاق نفوذ ورگبار بارون شروع به باریدن کرد و هوای تازه میل به نفوذ اتاق داشت. 


داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 
Why do they call it the Achilles heel?
دوشنبه 30 مرداد 1396 12:38 ب.ظ
The other day, while I was at work, my sister stole my iPad and tested to see
if it can survive a 40 foot drop, just so she can be a youtube sensation. My apple ipad is now broken and she has 83 views.
I know this is totally off topic but I had to share it with someone!
پاسخ منصور قلی زاده :
How do you grow?
یکشنبه 15 مرداد 1396 02:10 ب.ظ
Thank you for the auspicious writeup. It in fact was a amusement account it.
Look advanced to far added agreeable from you! However, how could we communicate?
پاسخ منصور قلی زاده :
Foot Complaints
سه شنبه 10 مرداد 1396 04:15 ق.ظ
I think the admin of this site is truly working hard
in support of his web site, since here every material is quality based information.
پاسخ منصور قلی زاده :
manicure
دوشنبه 21 فروردین 1396 10:04 ق.ظ
I do not even understand how I finished up here, however I thought this put up used to be good.

I do not recognize who you are however certainly you are going
to a famous blogger for those who are not already.
Cheers!
پاسخ منصور قلی زاده :
farzaneh
یکشنبه 20 فروردین 1396 05:07 ب.ظ
ما مسئول آدم هایی هستیم که به خودمون نزدیکشون کردیم :قلب:
پاسخ منصور قلی زاده : سلام ... قبول دارم خودمون مقصریم ولی خب چاره ای نیست چون فرکانس محبت ارتعاشات زیادی داره که از دل صادر می شود و نمی شود انرا انکار کرد. اما زیاد نمی شود به این ارتعاش دل بست چرا که بعضی از ارتعاشات منطقی نیست بیشتر از روی هوی وهوس است این خودش بعدها کلی مصیبت به دوش می گذارد ولی اگر ارتعاش سالم ومنطقی واحساسی توام با عشق ومحبت باشد بازی رو برده ومتاسفانه بسیار اندک است
mina
شنبه 19 فروردین 1396 04:59 ب.ظ
مواقعی هم هست
که آدم چمدانش را برای رفتن نمی بندد
بلکه می خواهد طرف مقابلش را بترساند
زن ها ....
همه ی زن ها ....
برای یک بار هم در زندگی شان که شده
چمدان های شان را بسته اند
آدم این کار را می کند که ، نگهش دارند.

مارگیریت دوراس
پاسخ منصور قلی زاده : سلام ... کامنت زیبایی بود وقتی چمدانی بسته می شود گاهی به امید زندگی جدید گاهی نا امید از زندگی...
leila hosseini
شنبه 19 فروردین 1396 04:56 ب.ظ
سلام ، امیدوارم سال نو سال خوب و پر از موفقیت برای شما و خانواده ات باشه و از خدا می خوام که فقر و بیکاری و بیماری و اختلاس و دزدی و دروغ رو در کشورمون نیست و نابود کنه و اداره کشورمون رو در دستان کسانی قرار بده که ایران و مردم ایران رو دوست دارند و توانایی و عرضه خدمت به کشور رو هم دارند. چون به تجربه دیدیم که کسانی که احساس تعلق به این سرزمین و فرهنگش رو ندارند ، احساس تعهدی هم نداشتند. به امید آینده ای خوب
پاسخ منصور قلی زاده : سلام... وممنونم از محبت شما ، دقیقن اشاره ای درست داشتید یاد شعر قدیمی افتادم که ، دیگران کاشتند ما خوردیم راستی ما چه کاشتیم که دیگران بخورند
BHW
جمعه 18 فروردین 1396 05:02 ب.ظ
Hey very nice site!! Man .. Beautiful .. Amazing ..
I'll bookmark your blog and take the feeds also?
I'm glad to find numerous helpful info right here within the put up, we need work out
extra strategies in this regard, thanks for sharing.
. . . . .
پاسخ منصور قلی زاده :
دلسوختگان
پنجشنبه 19 اسفند 1395 10:38 ق.ظ
در پس هر زندگی . . .
رازی نهفته شده . . .
که تنها در لحظه های آخر . . .
آشکار می شود . . !!


پاسخ منصور قلی زاده : سلام دوست گرامی پس از مدت ها دوری کامنت زیبای شما را دیدم و خوشحالم که دوباره هستید وبلاگ وزین شما را دوست دارم موفق باشید...
hasti
پنجشنبه 12 اسفند 1395 08:36 ب.ظ
سلام و احترام////

زهـــرا کــه عـنایتش به دنیا برسد

بــاشد که به فــریاد دل ما برسد

یا رب سببی ساز که در روز جزا

پرونده ما بــه دست زهرا برسد

شهادت حضرت زهرا (س) تسلیت باد.

پاسخ منصور قلی زاده : سلام شهادت دخت نبی اکرم(س) را به شما از صمیم قلبم تسلیت عرض می کنم....
انجمن فرزانگان کویر
چهارشنبه 11 اسفند 1395 04:12 ب.ظ
با سلام
اهل آرامش که شدی .....
انجمن فرزانگان کویر

پاسخ منصور قلی زاده : سلام دوست گرامی حتمن حضور خواهم داشت...
محمدرضاندیم پور-وبلاگ پارک شهر
چهارشنبه 11 اسفند 1395 06:24 ق.ظ
سلام منصور عزیز
ابتدا ایام شهادت حضرت زهرای اطهر س. دخت گرامی پیامبر رحمت و مهربانی ص. را تسلیت عرض میکنم.
ونیز موفقیت جناب اصغر فرهادی در کسب جایزه اسکار برای فیلم فروشنده را تبریک میگویم که افتخار مردم ما شد.
)گل(
پاسخ منصور قلی زاده : سلام بزرگوار من نیز به مناسبت شهادت دخت گرامی رسول اکرم محمدبن عبدالله (ص) به شما تسلیت عرض می کنم واز عصمت طهارت این خاندان پاک مسئلت دارم که همواره پیروان راستین این خاندان پاک باشیم انشالله ودر مورد جایزه اسکار تنها این نکته اشاره بسنده کنم که در تاریخ جایزه اسکار تنها چهار کارگردان بزرگ مانند فلینی و دسیکا توانسته اند دوبار جایزه دریافت کنند این خود می تواند نشانه عالی برای کارگردان جوان ایرانی جناب اقای فرهادی باشد درود ...درود .....
نگار
دوشنبه 9 اسفند 1395 11:08 ب.ظ
درود بر شما ...بسیار عالی بود
اگر هشیار اگر مستم نگیرد غیر او دستم
وگر من دست خود خستم همو درمان من باشد

منم مصر و شکرخانه چو یوسف در برم گیرم
چه جویم ملک کنعان را چو او کنعان من باشد

حضرت_مولانا

پاسخ منصور قلی زاده : سلام‌ودرود‌برشما.......
نگار
دوشنبه 9 اسفند 1395 10:13 ب.ظ
سلام..
همگی رهگذر هستیم
به کسی کینه نگیرید
دل بی کینه قشنگ است

به همه مهر بورزید
به خدا مهرقشنگ است

بشناسیدخدا را
هرکجا یادخدا هست..

هر کجا نام خدا هست سقف آن خانه قشنگ است..

پاسخ منصور قلی زاده : سلام کامنت عالی بود خیلی لذت بردم تمام دشمنی ریشه در کینه دارد وقتی خوب به نباتات می نگرم حتی حیوانات می بینم کینه ای ندارند این امر در حیوانات به شکلی که برای سیر کردن شکم خود و ادامه راز بقای خود می جنگند اما کینه ندارند اما انسان اینطور نیست ودر ذات خود متاسفانه در برخورد ناصواب آلوده به کینه می شود که ایکاش نمی شد بهرصورت شعر زیبای شما باعث نظری اندک شد ممنونم از شما....
سبزاکلیلی
شنبه 7 اسفند 1395 03:00 ب.ظ
سلام استاد

امیدوارم سلامت باشید

منتظر داستانهای خوبتون هستیم.
پاسخ منصور قلی زاده : سلام امیدوارم تا اخر همین هفته تقدیم شما ودیگر دوستان کنم ممنونم از توجه ومحبت شما.....
فداییه رهبرم
پنجشنبه 5 اسفند 1395 05:34 ب.ظ
میان آرزوی تو ومعجزه خداوند، دیواری است به نام اعتماد. پس اگر دوست داری به آرزویت برسی با تمام وجود به او اعتماد کن. هیچ کودکی نگران وعده بعدی غذایش نیست زیرا به مهربانی مادرش ایمان دارد. ای کاش ایمانی از جنس کودکانه داشته باشیم.

سلام خوبید وب زیبایی دارید خوش حال میشم حضور سبزتان را در وبم ببینم باتشکر
باتبادل لینک موافقید
پاسخ منصور قلی زاده : سلام دوست خوبم حتمن حضور خواهم داشت ....
سیدجوادموسوی
پنجشنبه 5 اسفند 1395 03:02 ب.ظ
سلام ودرود پیام وبرداشت شما از دیدگاه های کارشناسی شده وارزشمند است که بنده به آن افتخار می کنم واین که قابل دونستید وسر زدید بنده را شرمنده بزرگواری تان نمودید
استاد گرامی ممنونم همیشه منتظر مطالب وداستن های زیبای تان هستم
خوشحال می شوم داستانی در این مورد (موضوع وبلاگم) داشتید ارائه فرمایید به نام خودتان در وبلاگم قرار دهم
پاسخ منصور قلی زاده : سلام از لطف ومحبت شما امیدوارم که بتوانم این امر را انجام دهم البته زمان انرا نمی دانم بهرصورت از لطف شما سپاسگزارم...
زهرا راد
پنجشنبه 5 اسفند 1395 11:16 ق.ظ
ممنونم از شما ، درسته متاسفانه ...
پاسخ منصور قلی زاده : سلام بهرصورت روحش شاد.....
نگار
چهارشنبه 4 اسفند 1395 10:27 ب.ظ
سلسله موی دوست حلقه دام بلاست
هر که در این حلقه نیست فارغ از این ماجراست
گر بزنندم به تیغ در نظرش بی‌دریغ
دیدن او یک نظر صد چو منش خونبهاست

گر برود جان ما در طلب وصل دوست
حیف نباشد که دوست دوست‌تر از جان ماست
دعوی عشاق را شرع نخواهد بیان
گونه زردش دلیل ناله زارش گواست

مایه پرهیزگار قوت صبرست و عقل
عقل گرفتار عشق صبر زبون هواست
دلشدهٔ پای بند گردن جان در کمند
زهرهٔ گفتار نه کاین چه سبب وان چراست

مالک ملک وجود حاکم رد و قبول
هر چه کند جور نیست ور تو بنالی جفاست
تیغ برآر از نیام زهر برافکن به جام
کز قبل ما قبول وز طرف ما رضاست

گر بنوازی به لطف ور بگدازی به قهر
حکم تو بر من روان زجر تو بر من رواست
هر که به جور رقیب یا به جفای حبیب
عهد فرامش کند مدعی بی‌وفاست

سعدی از اخلاق دوست هر چه برآید نکوست
گو همه دشنام گو کز لب شیرین دعاست

پاسخ منصور قلی زاده : سلام .... دیوان اشعار غزلیات سعدی یکی از یکی بهتر و زیباترین غزل هم شما انتخاب کردید که ممنون وسپاسگزارم....
نگار
چهارشنبه 4 اسفند 1395 10:26 ب.ظ
سلام.بله شاید بی تفاوتی بیاره.
اما وقتی فکرشو می کنیم می بینیم واقعا گاهی نبود بعضی چیزها همچین هم در زندگی مون تاثیر نداره
پاسخ منصور قلی زاده : سلام.... بنظرم باید ابتدا هدف را نشانه گرفت ونسبت به دور و یا نزدیک شدن به هدف آنرا مورد بررسی قرار داد . معمولن اینطور است که اگر آدمی دست یابی به هدف غیر ممکن باشد به مرز بی تفاوتی می رسد . اما کلن انسان در رابطه با مسائل مثبت ورو به جلو نباید بی تفاوت باشد ونسبت به مسائل بی ارزش و بد بی تفاوتی قابل قبول وارزشمند می شود بستگی دارد موجی که انسان را تحریک می کند ایا مثبت است یا منفی....
hasti
چهارشنبه 4 اسفند 1395 09:35 ب.ظ
سلام و احترام ////

خاصیت دنیـــاست

در اوج داشتــن و خوشبختـــی

دلهـــره ی از دست دادن ، پر رنگ تر

است ... ////
پاسخ منصور قلی زاده : سلام دنیا افسون وفریب است هرچه بیشتر چشم بدوزیم بیشتر فریب می دهد...
زهراجارسی
چهارشنبه 4 اسفند 1395 06:52 ق.ظ
سلام علیکم
رسول خدا (صلّی ‌‌الله‌ علیه‌ وآله):

مُداراةُ النّاسِ نِصْفُ الإیمانِ، وَ الرِّفقُ بِهِْم نِصْفُ العَیْشِ **

مدارا کردن با مردم نیمى از ایمان است و ملاطفت با آنان نیمى از زندگی

**Tolerance towards people secures half of one’s faith, and showing leniency towards them is half of one’s life.

کافی، ج 2، ص 117 alkafi
موفق باشید
پاسخ منصور قلی زاده : سلام بانو دستور العمل بسیار قابل توجه ای است خدا کند همگان از این دستور العمل بهره ببرند....
hasti
سه شنبه 3 اسفند 1395 05:12 ب.ظ
سلام و احترام ////

خدایا

گاهی که دلم از این و آن و زمین و

زمان می گیــرد

نگاهم را به سوی تو و آسمـان می گیرم

و آنـقـدر با تــو درد دل می کنـم

تا کم کم چشـم هایم با ابـرهای بارانیت

همراهی می کنند

و قلبـــم سبک می شود آنوقت تو می آیی و

تمــــــام فضای دلـم را پر می کنی

و مـــــن دیگــــر آرام می شــــــوم

و احساس می کنم هیچ چیز نمی تواند

مرا از پای دربیـاورد

چون تو را در

قلبــــــــــــــم دارم …////
پاسخ منصور قلی زاده : سلام مهم هم همین است که در قلب خود خدای مهربان خالق هفت آسمان را دارید این خود یک موهبت الهی و سعادت بزرگ است که خیلی ها ندارند... درود
سایگل
یکشنبه 1 اسفند 1395 07:50 ب.ظ
سلام اقا منصور عزیز. ممنون از حضور گرمتون. داستان قشنگی بود افرین
پاسخ منصور قلی زاده : سلام‌...خواهش‌میکنم‌وظیفه‌بود.‌ممنونم‌از‌محبت‌شما
زهرا راد
یکشنبه 1 اسفند 1395 07:13 ب.ظ
سلام، ممنون از حضورتون.
خیلی هم خوب، هر كسی به زبون خودش با خداش حرف میزنه
پاسخ منصور قلی زاده : سلام...دقیقن‌هرکسی‌به‌زبون‌خودش‌حرف‌میزنه‌ممنونم‌‌از‌شما
ریحانه
یکشنبه 1 اسفند 1395 06:52 ب.ظ
سلام اپم
پاسخ منصور قلی زاده : سلام‌....حتمن‌خواهم‌امد
انجمن فرزانگان کویر
یکشنبه 1 اسفند 1395 08:01 ق.ظ
با سلام
از آدم های منفی فاصله بگیرید.......
انجمن فرزانگان کویر

پاسخ منصور قلی زاده : سلام بی پایان ، حضور خواهم داشت....
hasti
یکشنبه 1 اسفند 1395 07:50 ق.ظ
سلام و احترام////

خزان هم با سرود برگ ریزان عالمی دارد

چه جای من که از سردی و خاموشی

زمستانم ... ////

شهریار
پاسخ منصور قلی زاده : سلام باید به بهار وجوانه زدن فکر کرد از زمستان باید گریخت که یخبندان است...
کالکشن
شنبه 30 بهمن 1395 10:56 ق.ظ
سلام.
وبلاگ خوب و جالبی دارین...
خوشحال میشم که به وبلاگ ما هم سر بزنید...
http://collections.mihanblog.com
پاسخ منصور قلی زاده : سلام ممنونم از محبت شما مطمئن باشید حتمن خواهم امد ...............
hasti
جمعه 29 بهمن 1395 12:30 ق.ظ
سلام و احترام////

پرنده ی بی بال هم یك پرنده است

حتی بدون پرواز هم اوج همان اوج است و

رهایی همان رهایی آزادی پرواز توست خارج

از وجود واسطه ای چون بال آیا این

فلسفه ی زندگی نیست كه هنر پرواز را بدون

بال بیافرینی پرنده ی بی بال نیز یك

پرنده است و این به تو بستگی دارد كه

بالهای پروازت را در ورای آزادی

اندیشه هایت جستجو كنی یا در كویر

مملو از سراب . . .

پاسخ منصور قلی زاده : سلام... در تاریکی همه ی ما شبیه یکدیگریم...

داستایوفسکی
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.


نمایش نظرات 1 تا 30


Admin Logo
themebox Logo