تبلیغات
داستان های کوتاه منصور - حق انتخاب نداشتم

دوست دارم صدای خاص خود باشم چرا که می دانم هرگز چخوف نخواهم شد.

حق انتخاب نداشتم

تاریخ:جمعه 1 اردیبهشت 1396-08:30 ق.ظ

در قمار زندگی ام ، هیچ وقت برام روشنی نیومد، هیچ وقت ! هر چی اومد تاریکی بود. و به هرچی که دل بستم خراب شد . نمی دونم بازهم مثل همیشه بزارم تقصیر تقدیر در حالی که خودم  هم بی تقصیر نبودم ، بهتر سر بزارم تو کوه دشت، هم حالی عوض کنم هم یه هوایی بخورم البته تنها نه ، بلکه  با این دوتا  گنجشکی که تو دستم مونده ، اینا که تقصیر نداشتن ، بهشون گفتم : آماده شید ، دو سه روز میریم هوا خوری ،  فلک زده ها از شادی مثل اینکه از قفس می خواستن فرار کنند.  بعد الهام گفت: عمه رو با خودمون می بریم، گفتم نه ، مادر جون مریض شده عمه باید مراقبش باشه ، اینه که بدون عمه میریم ، یهو وروجکای بی انصاف چنان جلوی چشمان زل زده ام از خوشحالی رقصیدن که هاج واج شدم و بر بر اونا رو نگاه کردم ، یعنی چی ! بیخیالی طی کردم و از اتاق زدم بیرون وتو این فکر، حالا کجا اونارو ببرم، از الهام خاطر جمع بودم که مطیع بود بالاخره دوازده ساله ست ومی فهمد ولی آرزو نه ساله رو چکار کنم که هی بهانه مادرش رو می گیره ، ولی  باید مادرشون اینو بفهمه که با من لج نکنه چون خودش هم می دونه من زیر بار حرف زور نمیرم ، فکر کرده  نمی تونم از پس دوتا بچه بربیام ویا اینکه خیال کرده با التماس می افتم جلوی پاش !  نخیر پریسا خانوم این خبر ها نیست بخوای کل شقی کنی همینه ، تا تو باشی که با من کل کل نکنی ، همین که صبح شد راه افتادیم ، هیچکدوم نیومدن صندلی جلو کنار من ، هردو چپیدند صندلی عقب،  شدم راننده آژانس ، خوشم نیومد ، یاد پریسا افتادم ، می نشست کنارم و گاهی حرف می زد ومن بی خیال حرفش  سعی می کردم با اره ویا نه  تمومش کنم ، از حرف زدن زیادی خوشم نمیاد از اول هم این اخلاق گند رو داشتم و وقتی می دید حرف نمی زنم سکوت می کرد . حالا هم نباید اول سفر فکرم رو خسته کنم من تا آخرش هستم میخواد جدا هم بشه که چه بهتر ، ازتوی آینه  عقب دوتا دخترا رو دید زدم ،  حالشون کمی گرفته بود. اول سفر و چهره گرفته حال نمیده ، سفر باید شاد وبشاش بود. نه این حالت ، که  یهوآرزو گفت : بابا ما که هنوز صبحونه نخوردیم ، بلافاصله الهام گفت : من درست کردم با تعجب گفتم  : چی ؟ گفت : چنتا تخم مرغ آب پز کردم ونون پنیر ، تازه بابا ، فلاسک چای وچنتا  تی بگ  هم برای بین راه آوردم، خیالت راحت باشه ، هاج واج شدم وپیش خودم گفتم نه بابا این  دیگه برای خودش خانومی شده ، بچه نیست و یه چیزایی حالیشه ، گفتم بابا ماشالله خوب بلدی چکار کنی که گذاشت تو قابلمم که خب بابا مگه یادت نیست ،  همیشه قبل از حرکت مامان اینارو آماده می کرد تازه مامان خوشگلم میوه هم می آورد که من یادم رفت. همین که اسم مادرش روشنیدم دمغ شدم ، هیچی نگفتم ، فقط شنیدم که الهام پرسید :

-        آرزو این اولین سفری که بدون مامان داریم میریم  فکر می کنی به ما خوش می گذره ؟  اونم بلافاصله جواب داد :  نه !  بدون مامان اصلن خوش نمی گذره، ای کاش با ما بود.  یه جوری ما تنها شدیم مگه نه ؟ بعد الهام گفت : خب ما که تقریبن هر روز صداشو می شنویم

-        درسته ولی دیدن یه طور دیگه ست چه فایده هر روز صداشو بشنویم  من بعضی وقتا از اینکه مامان خونه نیست خوابم نمی بره ،  بعد شنیدم آروم گفت ، الهام  گوشتو بیار یه چیزی بگم ، که از آینه عقب دیدم چطور الهام کشیده شد و من هم سعی کردم سرم رو عقب ببرم تا بهتر بشنوم که شنیدم گفت :

-        حتی بعضی شب ها از نبود مامان گریه میکنم  

... آهی از ته دلم کشیدم ، انتظار این حرف رو نداشتم تازه اول سفر وشنیدن این حرفا که دیدم چطور الهام ساکتش کرد که "  نه ،  آرزو گریه نه ، بزرگ میشیم میرم پیشش و هر روز می بینمش ! ناراحتی نکن " بعد آرزو شروع کرد که چرا باید دوستاش تو مدرسه مامان داشته باشند ومن نداشته باشم؟  چرا باید همیشه عمه رو ببرم مدرسه وجواب معلمم رو بده ، خب فکر کن ، اگه مامان داشتم که پیش عمه آبروم نمی رفت . این دفعه هم امتحان رو خراب کردم ، بار سوم که عمه رو می برم ، حالا خوبه کسی نمی دونه این مادرم نیست این عمه منه وسکوت حاکم شد. پیش خودم هیچ وقت اینجوری حلاجی نکرده بودم ومشکلات بی خوابی ویا مدرسه رو تشخیص نمی دادم وبدتر از همه گریه پیش از خواب برام سنگین  شد سعی کردم سی دی رو عوض کنم و یه آهنگ شاد بزارم ولی تاثیری نداشت چون یهو آرزو پقی زد زیر گریه ، هول شدم ، زدم کنار،  مضطرب ونگرون پرسیدم چیه آرزو! چرا گریه می کنی؟ تازه اول عید باید شاد باشی ، ببین دارم شمارو می برم مسافرت که جواب داد :

-        بابا جون من مامانم رو می خوام

واقعن درمونده شده بودم والهام هم هیچی نمی گفت ، فقط داشت بیرون رو نگاه می کرد . مونده بودم  چه غلطی کنم ، دوباره حرکت کردم ویاد حرف های همسرم افتادم که چطور گذاشت رفت پیش مادرش که هر وقت خواستی بیا اونجا منو ببین ، دیگه طاقت سردی تو رو ندارم خستم کردی ، بخدا مرد اینقد سرد نوبره ، هنوز برام روشن نشده این برخورد سردت برای چیه ؟ نه شوری ونه هیجانی ونه حتی احساسی ، حرف هم که حرف خودته ، چی می خواستی که بهت ندادم چی ! بگو ؟ ولی مثل خیار سردی،  همش داری تو گذشته زندگی می کنی چه جوری بگم ، گذشته ، گذشته، مرد حالا فکر بچه هات باش ،  خب من هم جوونیم رو از دست دادم ، دیگه تحمل ندارم ، انگار نه انگار که من هستم ، داره عید میاد، هیچ کاری نکردی ، خسته شدم ، پا به پای تو دارم  جون می ِکنم ،  دیگه باید برات چکار کنم وبعد رفت که رفت... نا خوداگاه چهارراه بعدی برای بچه هام آشنا شد . آرزو اشکاشو پاک می کرد ویهو گفت ِاِاِاِااینجا که خونه مامان بزرگیه! بابا نزدیک خونه مامان بزرگی  هستیم ، خوشحالی اونا رو می بینم ومحوخوشحالی اونا هستم و وقتی که رسیدیم ، الهام زود درماشین رو باز کرد. بعد هم آرزو پرید بیرون بدوبدو دنبال الهام وزنگ خونه رو زدن که دیدم پریسا به اتفاق مادر وپدرش اومدن دم در، از ماشین پیاده شدم رفتم به استقبال اونا وتبریک عید که بچه ها با پدر ومادرپریسا رفتن داخل خونه وما تنها شدیم ، همدیگر رو بر بر نگاه کردیم که گفت چی شد اومدی دنبالم ؟ گفتم : می خواستم ببرمشون مسافرت دیدم به بچه هام در غیاب تو خوش نمی گذره این شد که اومدم دنبالت ، بعد پرسید : خب پدر بچه ها چی ؟ بهش خوش می گذشت ؟ گفتم  : راحتت کنم ، اگه نمی خواستم ،  نمی اومدم ، پس می خواستم ، بهتر سال نو تمومش کنیم وزندگی کنیم ، دیدم سکوت معنا داری کرد . بعد گفت : باشه ، چکار کنم که بهت وابسته ام ،  حالا بگو چرا اینقد ژولیده هستی چرا موهاتو شونه نکردی ؟ چرا لباس معمولی تنت کردی؟  با این قیافه می خواستی بچه هامو ببری مسافرت ! باید به من قول بدی دست از این شلختگی هات برداری و کمی به خودت برسی ، عقل مردم تو چشمشونه ، نگاه نمی کنن تو خوبی یا بدی نگاه می کنن چی پوشیدی متوجه شدی ! فراموش نکن یه زمانی برای خودت خوش قد وقامتی بودی ولی حالا چی! دیدم دوباره شروع کرد که عادت های بی مزه ام رو تغییر دهد در حالی که اصل مطلب جای دیگه بود . سرم رو انداختم پایین و هیچی نگفتم ، بهش  نگفتم  دل خوشی ندارم ، اصلن به هیچی دل خوشی ندارم ، اشتباه از من بود نباید چیزی که به دلم نمی نشست انتخاب می کردم ولی ازاون جائیکه هیچ وقت در زندگیم  حق انتخاب نداشتم وتنها حرف ، حرف مادرم بود اینجا هم حق انتخاب همسر را از من گرفت و من احمق این  حق انتخاب رو بهش دادم وبا  خونواده پریسا  که همسایه ما بود .  نزدیک و انتخاب خودم  که فرد دیگری بود قربانی شد. واین بزرگترین اشتباه زندگی من بود . حالا هم وقتی تقدیرکسی بازگشت وتحمل ادامه این زندگی باشد  کاری نمی شود کرد. فقط خوشحالم آرزو هم به آرزویش رسید، ساعتی بعد در حالیکه هر دو دخترم شاد بودن  وپریسا هم کنارم نشسته بود سفر روادامه دادم ....


داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 
Foot Problems
سه شنبه 10 مرداد 1396 08:16 ق.ظ
I have learn a few good stuff here. Certainly worth bookmarking for revisiting.

I surprise how much effort you put to make this kind of fantastic informative web site.
پاسخ منصور قلی زاده :
گل بهار
چهارشنبه 7 تیر 1396 04:43 ب.ظ
سلام...
_________¤¤¤¤¤¤¤¤____________¤¤¤¤¤¤¤¤¤
_______¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤_______¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤
_____¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤__¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤
___¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤_______¤¤¤¤¤
__¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤_________¤¤¤¤
_¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤________¤¤¤¤
_¤¤¤¤¤¤¤¤ مهربون ¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤_____¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤
¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤___¤¤¤¤¤
¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤ من آپم ¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤_¤¤¤¤¤¤
¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤ گذری ¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤
¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤ نیم نگاهی ¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤
_¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤ نظری ¤¤¤¤¤¤¤
__¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤
____¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤
______¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤
_________¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤
____________¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤
______________¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤
_________________¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤
___________________¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤
_____________________¤¤¤¤¤¤
______________________¤¤¤¤
_______________________¤¤


...........................................................................

بر محمد و ال محمد صلوات...
پاسخ منصور قلی زاده :
سایگل
شنبه 3 تیر 1396 09:05 ق.ظ
خانه ام ابریست

اما در خیال

روزهای روشنم..


((نیما یوشیج))

پاسخ منصور قلی زاده : بی نهایت از شما ممنونم....
مریم
پنجشنبه 25 خرداد 1396 06:22 ق.ظ
سلام .نوشتهاتونو خوندم قسنگ بود به دل مینشست هرچند تلخ بود .البته منظورم از نوشته هاتون همین دوتای اخری بود
منم دوستدارم پایان نوشته هام غمگین باشه
پاسخ منصور قلی زاده : سلام وممنونم از حسن محبت شما البته دوست داشتم با ادرس باشد که می توانستم من نیز از وبسایت شما بهره ای می بردم
دلسوختگان
سه شنبه 9 خرداد 1396 10:52 ب.ظ
آیا می دانید چرا خوشبخت بودن مشکل است ؟

چون از رها کردن چیزهایی که باعث غمگینی ما می شود، سر باز می زنیم .
چون کلید خوشبختی خودمان را در جیب دیگران قرار داده ایم و باور نداریم که خوشبختی مان در دستان خودمان است .
کلید خوشبختی درک این واقعیت است که آنچه برای شما رخ می دهد ، مهم نیست ، بلکه چگونگی پاسخ شما مهم است .
خوشبخت کسی نیست که مشکلی ندارد ، بلکه کسی است که با مشکلاتش مشکلی ندارد .
پاسخ منصور قلی زاده : سلام ممنونم از کامنت زیبای شما بنظرم خوشبختی یعنی فارغ البال بودن از ذهن ، ذهنی که آدمی را به هر سویی می کشاند واین خود زنگ خطر است.
عمو علی
یکشنبه 7 خرداد 1396 08:05 ب.ظ
سلام
و ارادت
پاسخ منصور قلی زاده : سلام به دوست ارجمند خودم ، از اینکه کامنت شما را دارم خوشحالم موفق باشید...
دلسوختگان
یکشنبه 31 اردیبهشت 1396 08:32 ب.ظ
تصور کنید مردی که همسرش به شدت بیمار است و چیزی به مرگش نمانده.
تنها راه نجات یک داروی بسیار گران قیمت است که در شهر فقط یک نفر هست که آن را می فروشد.
مرد فقیر داستان ما هیچ پولی ندارد، هیچ آشنایی هم برای قرض گرفتن ندارد.
به سراغ داروفروش می رود و التماس می کند.
به دست و پایش می افتد و عاجزانه خواهش می کند آن دارو را برای همسر بیمارش به عنوان وام یا قرض به او بدهد.
داروفروش به هیچ وجه راضی نمی شود، به هیچ وجه.
حالا مرد ما 2 راه دارد:
1. یا دارو را بدزدد
2. یا نظاره گر مرگ همسرش باشد.
مرد دارو را شبانه می دزدد و همسرش را از مرگ نجات می دهد.
پلیس شهر او را دستگیر می کند.
کلبرگ، روانشناس و نظریه پرداز بزرگ قرن بیستم، با طرح این داستان از مردم خواست به 2 سؤال جواب دهند:
1- آیا کار آن مرد درست بود؟
2- آیا برای این دزدی، مرد باید مجازات شود؟ چرا؟
داستان معروف کلبرگ تمام بزرگان دنیا را به چالش کشید.
وی پس از طرح آن گفت از روی جوابی که می توانید به این سؤال بدهید، من می توانم میزان هوش و شعور اجتماعی شما را تشخیص دهم و مهمترین قسمت این سنجش، پاسخ به سؤال "چرا" در سؤال دوم بود.
هر کس جواب متفاوتی می داد.
حتی سیاستمداران بزرگ دنیا به این سؤال پاسخ دادند:
-آری، باید مجازات شود، دزدی به هر حال دزدی است.
- زیر پا گذاشتن مقررات به هر حال گناه است، فارغ از بیماری همسرش.
- کار آن مرد درست نبود، اما مجازات هم نشود. زیرا فقیر است و راهی نداشته.
اما هنگامی که از گاندی این سؤال را پرسیدند، پاسخ عجیبی داد.
گاندی گفت: کار آن مرد درست بوده است و آن مرد نباید مجازات شود.
چرا؟
زیرا قانون از آسمان نیامده است. ما انسانها قانون را وضع می کنیم تا راحت تر زندگی کنیم. تا بتوانیم در زندگی اجتماعی کنار هم تاب بیاوریم، اما هنگامی که قانون منافی جان یک انسان بی گناه باشد، دیگر قانون نیست. جان انسانها در اولویت است. آن قانون باید عوض شود.
گاندی گفت: انسان بر قانون مقدم است.
کلبرگ پس از شنیدن سخنان گاندی گفت: بالاترین نمره ای که می توان به یک مغز داد، همین است.
پاسخ منصور قلی زاده : سلام ... بسیار کامنت با ارزشی بود وبهره لازم بردم قانون برای خدمت به انسان است نه انسان برای خدمت به قانون
دلسوختگان
یکشنبه 17 اردیبهشت 1396 11:54 ب.ظ
تو را امشب
با آبِ چشم ،
خاطراتی خاک خورده ،
وَ دستهایی عاشق
می سازم ؛

باد می آید!
رؤیای سفالی ام
تََرَک می خورد...



" مینا آقازاده "
پاسخ منصور قلی زاده : سلام دوست خوبم یعنی اشکال ارسال کامنت بر طرف شد ؟ بهرصورت خوشحالم که کامنت شما را دارم اما سعی من در اینست فعلن باز در همان وبلاگ قدیمی خود باشم تا ببینم چه خواهد شد ممنونم از محبت شما که یاد آوری کردید
زهرا
چهارشنبه 13 اردیبهشت 1396 09:59 ب.ظ
ﺍﻧﺴﺎﻥ ﻫﺎ
ﺗﻨﻬﺎ ﻣﻮﺟﻮﺩﺍﺕ ﺭﻭے ﺯﻣﯿﻦ ﻫﺴﺘﻨﺪ
ﮐﻪ ﺍﺩﻋﺎ ﻣﯿﮑﻨﻨﺪ ﺧﺪﺍﯾے ﻫﺴﺖ
ﻭﻟﯽ ﺗﻨﻬﺎ ﺟﺎﻧﺪﺍﺭﺍﻧے ﻫﺴﺘﻦ ﮐﻪ
ﺭﻓﺘﺎﺭﺷﻮﻥ ﻃﻮﺭﯾﻪ ﮐﻪ
ﺍﻧﮕﺎﺭ ﺧﺪﺍﯾﯽ ﻭﺟﻮﺩ ﻧﺪﺍﺭﻩ
پاسخ منصور قلی زاده : سلام...بعضی وقتا ، خود خدا هم خیلی غریب تر از آدماست ، باور کنید
باصفاترین
چهارشنبه 13 اردیبهشت 1396 09:02 ب.ظ
من هرگز نخواستم از عشق افسانه ای بیافرینم، باورکن
من می خواستم که با دوست داشتن زندگی کنم-کودکانه و ساده و روستایی
من هرگز نمی خواستم از عشق برجی بیافرینم ،مه آلود و غمناک با پنجره های مسدود و تاریک نادر ابراهیمی
پاسخ منصور قلی زاده : سلام...همه چی در هم تنیده وپیچیده شد و مانند کلاف سردرگم خود را گم کردیم
باصفاترین
چهارشنبه 13 اردیبهشت 1396 08:56 ب.ظ
هر آشنایی تازه، اندوهی تازه است... مگذارید که نام شما را بدانند و به نام بخوانندتان. هر سلام، سرآغاز دردناک یک خداحافظی است . نادر ابراهیمی
پاسخ منصور قلی زاده : ... یاد طلوع خورشید افتادم که بخشی از زمین در نور و اتفاقن بخش دیگر در تاریکی مطلق فرو می رود وهر دو در یک زمان واحد ، ما بین نور مطلق وتاریکی مطلق قرار گرفته ایم پس اندوه برای چیست
باصفاترین
چهارشنبه 13 اردیبهشت 1396 08:54 ب.ظ
و عشق را
کنار تیرک راه بند
تازیانه می زنند
عشق را در پستوی خانه نهان باید کرد...
روزگار غریبی است نازنین...
آنکه بر در می کوبد شباهنگام
به کشتن چراغ آمده است
نور را در پستوی خانه نهان باید کرد... شاملو
پاسخ منصور قلی زاده : عشق معجون عجیبی است چون همه می جویند و هیچ نمی یابند
باصفاترین
چهارشنبه 13 اردیبهشت 1396 08:51 ب.ظ
به پرواز
شک کرده بودم
به هنگامی که شانه هایم
از توان سنگین بال
خمیده بود... شاملو
پاسخ منصور قلی زاده : ... کلمه شک کلمه عجیبی است اگر شک نکنیم به یقین هر چیز نمی رسیم واگر شک بکنیم اصلن نمی رسیم
باصفاترین
چهارشنبه 13 اردیبهشت 1396 10:46 ق.ظ
خوابهایم گاهی زیباتر از زندگیم می شوند
کاش گاهی برای همیشه خواب می ماندم . . .

...
پاسخ منصور قلی زاده : سلام بسیار زیبا بود . الحق بعضی وقت ها خواب قشنگ می بینیم وگاهی هم کابوس
باصفاترین
چهارشنبه 13 اردیبهشت 1396 10:44 ق.ظ
لحظه های سکوتم؛



پرهیاهو ترین دقایق زندگی ام هستند؛



مملو از آنچه می خواهم بگویم و نمی گویم ....
پاسخ منصور قلی زاده : حرف های نگفته بسیاری در دل داریم که با خود به گور می بریم....
باصفاترین
چهارشنبه 13 اردیبهشت 1396 10:34 ق.ظ
سلام
ممنونم از حضور مداومتان در وبلاگ باصفاترین
در مورد کامنتی که در باب ریاست جمهوری گذاشتید، پاسخی نوشتم.
از این لحاظ که حالتی طنز گونه داشت کلی خندیدم .
اما به لحاظ تأثیر گذاری بر اندیشه این حقیر بی تأثیر بود.
خداوند اجرتان عطا کند
پاسخ منصور قلی زاده : طنز قشنگی خواندم و برای شما ارسال کردم بالاخره به انتخابات نزدیک می شویم و بی دلیل نبود...
باصفاترین
چهارشنبه 13 اردیبهشت 1396 10:30 ق.ظ
کم سرمایه ای نیست؛
داشتن آدمهایی که حالت رابپرسند!
ولی…
از آن بهتر داشتن آدمهاییست،
که وقتی حالت را میپرسند؛
بتوانی بگویی:
خوب نیستم…!کم سرمایه ای نیست؛


...
پاسخ منصور قلی زاده : بی تعارف بالاترین سرمایه می تواند دوست خوب هم باشد و خوشحالم که با شما دوست هستم موفق باشید...
انجمن فرزانگان کویر
سه شنبه 12 اردیبهشت 1396 04:11 ب.ظ
با سلام

حرفهای بند تنبونی .......
انجمن فرزانگان کویر

پاسخ منصور قلی زاده : سلام...از‌‌ اون‌‌ حرفهاست‌ ‌ ‌ ‌ خدمت‌میرسم.....
مهرداد
سه شنبه 12 اردیبهشت 1396 12:37 ق.ظ
اعیاد شعبانیه رو تبریک میگم
پاسخ منصور قلی زاده : سلام ...به شما دوست خوب ومهربانم نیز اعیاد شعبانیه را تبریک وتهنیت عرض می کنم
سبزاکلیلی
دوشنبه 11 اردیبهشت 1396 03:39 ب.ظ
سلام استاد

اللّهمّ صلّ علی محمّد و آل محمّد و عجّل فرجهم

اعیاد شعبانیّه بر شما مبارک.

به مناسبت ماه شعبان 10 صلوات هدیه بفرمایید، التماس دعا
پاسخ منصور قلی زاده : سلام ... به شما نیز تبریک می گویم تعجب می کنم از عزاداری های موجود که سه ماه مانده به کربلا دیده شده که پیشواز پای برهنه برای عزادری به کربلا می روند. پس چگونه است که تولد همین امام همام سوت کور می شویم واز جشن وسرور خبری نیست ، گویی بساط ما فقط در عزاداری ها برپاست اعیاد شعبانیه مبارک
علی....ali
یکشنبه 10 اردیبهشت 1396 08:21 ب.ظ
سلام
عالی بود عالی نمی دانم دلم برای وروجکا خوب بخواد یا برای عمه دلم بسوزه
پاسخ منصور قلی زاده : سلام دوست خوبم خوشحالم از حضور شما که بعد از مدت ها زیارت کردم، حقیقتش درست یا غلط کاری ندارم ولی دختر بچه ها اینقد که خاله رو دوست دارند زیاد به عمه راغب نیستند البته این یک شوخی بود . اینطوری برای راوی داستان صدق پیدا کرده بود . بهرصورت از حضور شما ممنون وسپاسگزارم...
محمدرضاندیم پور-وبلاگ،پارک شهر
یکشنبه 10 اردیبهشت 1396 09:01 ق.ظ
سلام
یک مینیمال روان و تمیز با پایانی منطقی که علت پریشانی شخصیت داستان را در ثلث پایانی آن خوب توضیح میدهد تا کانالیزه بودن بسیاری از تصمیمات و انتخابهای زندگی سنتی ، بیشتر قابل درک باشد و خواننده باقدرت مقایسه و نقد بیشتری با آن درگیر شود.
ارادتمندیم(گل)
پاسخ منصور قلی زاده : سلام خدمت دوست وبرادر ارزشمندم ، ممنونم از حضور ونقد زیبایت ، بی نهایت سپاسگزارم
گیتی رسائی
جمعه 8 اردیبهشت 1396 11:03 ب.ظ
سلام . عالی بود . در طول زندگی بسیار به نظایر این داستان شما پی بردم اصلا انگار بیشتر زندگیها گذشته ای یکسان دارند . ولی حس میکنم اگر برای کسی رخ بدهد گذران این جنین زندگی بسیار سخت است .
بهر حال من از خواندش لذت بردم . سپاس
پاسخ منصور قلی زاده : سلام خانوم رسایی چقد از حضور شما خوشحال شدم متاسفانه ارشیو نظرات شما بسته است ومن قادر نبودم حضور داشته باشم بهرصورت از نظر شما بی نهایت ممنون وسپاسگزارم...
لیلا حسینی
جمعه 8 اردیبهشت 1396 08:43 ب.ظ
با نهایت احترامات ویژه برای این فرد دلسوز و انقلابی و پر تلاش ، ایشان علم و توانایی و قدرت و برنامه های فوق عالی قالیباف را ندارد. و بهترین گزینه آقای قالیباف می باشد. اما متاسفانه ما هیچوقت افراد دلسوز و بهتر را نمی بینیم و باز شاهد خواهیم بود به احتمال زیاد که یک زالو صفت چهار درصدی فتنه گر که به برنامه های پیش تعیین شده به سفارت عربستان هم به دستور وزارت اطلاعات دولت تدبیر و امید حمله کردند که روحانی ، جهانگیری و هاشمی طبا هم جزو این اشخاص نادان و وطن فروش هستند. انتخاب می شوند.

امروز فقط شاهد جنم و غیرت ، و رقابت یک مرد به نام قالیباف بودیم که مانند دوره های گذشته یکی از کاندیدا ها جلوی میر حسین موسوی و کروبی و ...فتنه گر و وطن فروش و دروغگو و خناس ایستاد ، هست . و درود و سپاس بر آقای قالیباف که حداقل مردانه ، صادق و شفاف جلوی این خناسان عالم و دنیای که با اجرای برجام ریختن هزاران خون بی گناه یمنی جزو کارنامه روحانی کذب کرد ایستاد.

تعطیلی کارخانه و کارگاه ها و بیکاری و توهین و پلاسکو و تصادف قطار را فراموش نکردیم.

حالا کانال ها شروع می کنند به حمایت از روحانی و دولت کذبش . و من میگم صادق باشید و اخلاقی انتخاب کنید . نه کسانی که به صاحت مقدس ائمه معصومین (ع) توهین می کنند.... که بخشی از کارنامه ی نادرست و افتضاح دولت تدبیر وامید است..

بی غیرت های وطن فروش ،

تا کشور رو نفروشید یک جا نمی شینید.../

/// مگه دکتر قالیباف توهین کرد که میگین ، رئیسی رعایت ادب و فلان کرد.////پس مردم از کجا اصلح رو تشخیص بدن ./// چطوری ؟؟؟ ///

.... خیلی مردی قایباف ....

""""" رای ما دکتر قالیباف """""

سپاس
پاسخ منصور قلی زاده : سلام از اینکه تحلیل انتخاباتی دارید وبه یک کاندیدای مورد نظرتان معتقد هستید تبریک می گویم دوست داشتم با آدرس می امدید تا بهتر از دیدگاه شما باخبر باشم ، بالطبع با اینکه سیاسی نیستم وبیشتر داستان نویسی من اجتماعی است اما در سرنوشت کشورم بی تفاوت نیستم والبته طرفدار حق وحقیقت هستم ومی دانم کشوری که استعمار امپریالیسم غرب امریکا و متحدانش وکومو نیسم شرق شوروی و سرمایه داری به سبک چینی هرگز نمی گذارند آب خوش از گلوی ما پایین رود که ما هم نسبت به ایندگان این مرز وبوم مسئول هستیم که دیگران کاشتند وما خوردیم وما هم باید بکاریم تا نسل بعدی این مملکت بتواند بهره ببرد . البته بدون جنگ وبدون خونریزی ... ایرانی که می خواهد آباد باشد ای ایران آزاد باشد ای ایران از ما فرزندان خود دلشاد باش ای ایران ... انشالله
خلیل
پنجشنبه 7 اردیبهشت 1396 09:58 ب.ظ
سلام،

کوتاه و قشنگ بی حواشی!
پاسخ منصور قلی زاده : سلام ...ممنونم دوست خوبم از حضورت ونظر زیبایت ، بی نهایت سپاسگذارم
زهرا
پنجشنبه 7 اردیبهشت 1396 08:46 ق.ظ
سلام دوست عزیز
ببخشیداون نقطه چین من نوشتم چون امکان ارسال کامنت نبود خواستم امتحان کنم ببینم درست شده یانه
شماباافتخارلینک شدین
پاسخ منصور قلی زاده : سلام ممنونم از محبتتان که مرا متوجه این مسئله کردید من نیز با افتخار شما را لینک کردم با این امید که مثل سایر دوستان در حد لینک نباشیم بلکه بتوانیم تبادل نظری هم داشته باشیم ....
زهرا
چهارشنبه 6 اردیبهشت 1396 11:02 ب.ظ
سلام داستانتان زندگی خیلی ازمابود که بتصویرکشیدید دخالتهای بی مورد تصیمات اشتباه وپشیمانی های بی فایده جالب بود
پاسخ منصور قلی زاده : سلام... ممنونم از حضور وکامنت زیبای شما که حکایت راوی داستان بود. بی نهایت از شما سپاسگزارم ...
راد
چهارشنبه 6 اردیبهشت 1396 08:51 ب.ظ
بیچاره دلم براش سوخت....

از این ادمایی که مجبوری همسرشون رو انتخاب میکنن بعد مجبورن زندگیشون رو تحمل کنن زیاد دیدم...

زندگی سختی دارن
بعضیام کنار میان
پاسخ منصور قلی زاده : واقعن در این مورد چه باید کرد و آینده آن فرزند چه خواهد شد و سوالات دیگه ، آیا واقعن طلاق تنها راه حل موجود است خب آینده فرزندان چه خواهد شد ودر صورتی که طلاق عاطفی صورت بگیرد لذت زندگی را کجا باید پیدا کرد
راد
چهارشنبه 6 اردیبهشت 1396 08:48 ب.ظ
سلام
پاسخ منصور قلی زاده : سلام وممنونم از حضور شما بی نهایت ممنونم
hasti
سه شنبه 5 اردیبهشت 1396 08:53 ب.ظ
داستانِ زیبایی بود. موفق باشین.

امیدوارم همه خانواده ها تا آخر عمرشان با

آرامش و خوشحالی در کنارِ هم زندگی کنند.

و قدرِ یکدیگر را بدانند.

زندگی کوتاه است.

قلمتان مستدام////
پاسخ منصور قلی زاده : سلام از حضور وکامنت زیبای شما بی نهایت سپاسگزارم. الحق که زندگی کوتاه است ..
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.


نمایش نظرات 1 تا 30


Admin Logo
themebox Logo