تبلیغات
داستان های کوتاه منصور - کنار اسیران خاک

دوست دارم صدای خاص خود باشم چرا که می دانم هرگز چخوف نخواهم شد.

کنار اسیران خاک

تاریخ:یکشنبه 14 تیر 1394-08:07 ق.ظ

از دور صدای شیون وگریه وناله وزاری شنیده می شد. زن با پیراهن قهوه ای وشلوار مشکی درست مثل برج زهر مارخسته مضطرب ایستاده بودوبا لحن وصدایی که از جنس اعتراض بود گفت:

-         خودت می دونی چه کارداری می کنی؟ جا قحط بود مارو آوردی اینجا، نمی تونستی لااقل به خاطر بچه هات هم که شده کمی حواست رو جمع می کردی، راست گفتن قدیمیا یه دیوونه سنگی رو داخل چاه میندازه که صد تا عاقل هم نمی تونن در بیارن. فهمیدی چه کار کردی با ما؟ نه به خدا هنوز نفهمیدی !

مرد بلند قامت لاغر اندام با صورت استخوانی با پیراهن سفید وزیر شلواری همچنان از پشت قاب پنجره اتاق طبقه سوم ساختمان به قبرستانی که فاصله چندانی با محل سکونت آنها نداشت نگاه می کرد با حالتی گیج رو به زنش کرد وشرمنده گفت:

-          این رو می دونم اما کاری که شده وچاره ای نیست مجبوریم برای مدتی اینجا زندگی کنیم دوباره به بیرون نگاه کرد وادامه داد فراموش نکن بالاخره باید روزی دنیا رو ترک کرد . چقد زودهمه چیزرو فراموش می کنیم آه چقدر زود بعد مثل اینکه خبر مهمی می دهد گفت:

-         بدو بیا بدوبیا ببین دارن یه نفر رو دفن می کنند دقت کن خوب که نگاه کنی معلومه ببین چه شیون وچه زاری دارن به پا می کنن.  یک مرتبه یاد چیزی افتاد وشور واشتیاق دیدن را از دست داد پرسید " راستی هنگام دفن کردن من هم همین طور شیون وزاری به پا می کنند؟ " زن که نا امید شده بود گفت:

-         بستگی داره

 مرد به او نگاه کرد وگفت :

-         به چی؟

و زن بی حوصله جواب داد به اینکه چقد آدمهای دوربرت با تو دوست باشند یا دشمن مرد سرش رو پایین انداخت و جواب داد :  گفتی دوست، ولی من هرگز دوستی نداشتم تنها دوستم شریکم بود که سرم رو کلاه گذاشت وتمام سرمایه ام رو به باد فنا برد اصلا فراموش کن وقتی ُمردیم چه فرقی می کنه  کسی در مراسم دفن باشه یا نباشه مهم اینه که وقتی زنده هستیم دور هم جمع وشاد باشیم، زن با تعجب به او نگاه کرد وحرف خود را تکرارکرد  اصلا می فهمی چی داری میگی تو شادی رو دوست داری بعد مارو آوردی کنار قبرستون! اما قبل از اینکه شوهرش حرفی بزند یکی از دو دختر بچه شان که دیگر از این همه بگومگو خسته شده بود همین طور که مشغول نوشتن مشق بود  گفت:

-          مامان ، مامان ، فکر کنم این خونه بر عکس خونه قبلی مهمون زیاد داشته باشیم مادر کنجکاو حرف او شد و پرسید مهمون اونم اینجا! دختر بچه جواب داد

-          آره دیگه مامان مگه یادت نیست مادر جون یه روزی بهت گفت بعد از مرگ روح از بدن جدا میشه پس ما باید اینجا خیلی مهمون داشته باشیم و اولین مهمون ما هم باید خود مادر جون باشه!

زن با چشم غره به مرد که از پشت پنجره کنار نمی رفت نگاهی انداخت و آهسته گفت

-         بفرما آقا تحویل بگیر آدمایی که اشتباه می کنن هم خودشونو وهم اطرافیانشونو به درد سر وزحمت میندازن تو کاری کردی که می ترسم بعدا جبرانش برای بچه هام غیر ممکن باشه چه جوری بهت بگم من از اینجا بیزارم اینجا متروکست کسی اینجا زندگی نمی کنه مرد پاسخ داد

-         عزیزم! عزیزم ! چرا دوست داری مدام تکرار کنم فراموش کردی که تمام سرمایه ام رو باد برد، آدم ورشکسته چه کارمی تونه بکنه، باور کن همین ساختمون متروکه به زودی پر از آدم های جورواجور میشه قبول دارم نمیشه هر روز کنار گریه وزاری ومرگ زندگی کرد مخصوصا برای دخترای گلم اصلا درست نیست و باعث میشه زندگی قشنگ از یاد اونا بره امّا خب کاری از دستم بر نمیاد همیشه آدم چوب اشتباه خودش رو می خوره بعد انگار یک لحظه چیزی به ذهنش رسید با شادی گفت:

-          اصلا چرا اینجوری فکر نمی کنی که شاید این یک توفیق اجباری باشه که کمتر گناه کنیم

زن که بر بر او را نگاه می کرد گفت:

-          تو حالت خوبه، مغزت آسیب ندیده، من ودو دختر کوچکت هر روز گریه وزاری ببینیم که کمتر گناه کنیم حالا مگه گناه ما چی هست تنها گناه من این بود که با تو آشنا شدم !

مرد دیگر چیزی نگفت  وبه غروب آفتاب که سرخی خود را به نمایش گذاشته بود خیره شده بود . کم کم  با رفتن خورشید ، سکوت در قبرستان برقرار وشب مانند همیشه چادر سیاه خود را پهن کرد آن شب بر عکس شب های قبل برق قطع شد واتاق ها در تاریکی فرو رفت و مرد خسته از این وضعیت به دنبال شمع می گشت که با لاخره دوتا شمع پیدا و بر روی میزروشن کرد. ناگهان صدای تق تق در شنیده شد همه ناخوداگاه سکوت کردند وبه در خیره شدند صدای قهقهه دخترها بلند شد یکی از انها با خنده گفت :

-         نگفتم مادر جون میاد، دیدی اومد

کسی جرات باز کردن در را نداشت ، در زیر نور لرزان شمع چهره نزار وعصبی ومضطرب مرد که سعی می کرد ترس خود را کنترل کند اشاره کرد

-          نترسید نترسید حتما صدای باد بود. باد تمام روز می وزید همیشه همراه باد سر وصدا هم هست وبرای نشان دادن درستی حرفش در خانه را باز وبعد بلافاصله محکم بست! چشمش داشت از حدقه بیرون می زد ودر حالی که فکش می لرزید با صدای  لرزان که به سختی شنیده می شد  "  دیدید کسی پشت در نبود.  گفتم که این صدای باد است."

 قیافه مرد دیدنی بود او براستی مفلوک وترسو شده بود پس از سکوتی کوتاه و اضطرابی شدید، دوباره صدای در شنیده شد تق تق تق  ... این بار کسی برای باز کردن در نرفت زن خواب را بهترین بهانه قرار داد واز ترس روی تختخواب دو نفری با دو دخترش دراز کشید او که در این وضع زورش به مرد بیش از پیش می رسید با تغیر گفت :

-         تو رو خدا فکر کن ببین چی به سر ما آوردی، اون از صبح واینم از شب ، مرد مارو به چه روزی انداختی، اینجوری نمیشه باید یه فکر اساسی برای خودم بکنم در همین لحظه یکی از دو دختر بچه بازیگوش گفت:

-         مامان ما تا امروز اینقد مهربانانه بهم نچسبیده بودیم و خواهر بزرگتر با خنده جواب داد و تا امروزهم مادر جون رو پشت در اینقد معطل نمی کردیم و مرد زیر نور شمع کنار میز چمباتمه زده با ترس و لرز آهسته گفت :

-         خیال می کردم که دیگه در نمی زنه !

و سپس همه جا ساکت شد...

چاپ شده در مجله اطلاعات هفتگی 10 تیر 94

 




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 
alessandragrahm.weebly.com
چهارشنبه 18 مرداد 1396 03:01 ب.ظ
It's really a cool and useful piece of information. I'm glad that you simply shared
this helpful info with us. Please keep us informed like this.
Thanks for sharing.
پاسخ منصور قلی زاده :
Rashad
دوشنبه 25 اردیبهشت 1396 02:30 ق.ظ
Pretty! This was a really wonderful article. Many thanks
for supplying this info.
پاسخ منصور قلی زاده :
BHW
یکشنبه 20 فروردین 1396 09:32 ب.ظ
You actually make it seem so easy with your presentation but I find this topic to be actually something which
I think I would never understand. It seems too complex and very
broad for me. I'm looking forward for your next post, I will try to get the hang of it!
پاسخ منصور قلی زاده : سلام وممنونم....
دل آرام
شنبه 30 مرداد 1395 03:25 ب.ظ
منصور عزیز این وبلاگ خلوت بنده هست .. پرسشی داشتم از تمام دوستان نوسنده منجمله شما .. اگر مایل بودید پاسخی کوتاه محبت بفرمایید ...



http://delaram-62.blogsky.com/1395/05/10/post-19/%D9%BE%D8%B1%D8%B3%D8%B4-%D9%88-%D9%BE%D8%A7%D8%B3%D8%AE
مولود
شنبه 4 مهر 1394 02:38 ب.ظ
سلام
چه حزنی داشت ولی حرف هم زیاد داشت
و دوست دارم قلمتان را هر گاه وقت داشته باشم میام و می خونم
زمانی که پدرم رفت در شهر اصفهان به خاک سپرده شد گورستانی معمولی و در آرامگاه خا نواد گی مان پدرم را دفن کردیم کاملا خلوت بود و در اطرافش منازلی بودند که همیشه به اطراف که نگاه میکردم دلم برایشان می سوخت چون غم این جور اماکن زیاده ولی به مدت زمان کوتاه ان گورستان خلوت و آرام تبدیل شد به آرامگاه شهدا و از ان صورت قبلی کاملا خارج شد و ........

فقط یک چیزی شما اینها را کتاب کردید یا به ثبت رساندید چون سرقت ادبی بیداد می کند
در پناه ایزد متعال باشید
پارسا
پنجشنبه 19 شهریور 1394 09:58 ب.ظ
بی خبر می روم و بی خبری توهین نیست
به خدا روح من از دست تو دلچرکین نیست

می روم تا که به فرهاد بگویم: ای مرد!
عشق اگر خوب به آن فکر کنی شیرین نیست

از تو دلگیرم و این درد بزرگی است، ولی
همه ی مشکل من با تو لزوما این نیست

گنج پنهانم و عادت به تواضع دارم
این گناه تو و آن مردم ظاهربین نیست

خار رویاندی و تهدید به خواری کردی
هر که آمد به تماشای لبت گلچین نیست

گرچه لبخند تو زیباست ولی چاره ی زخم
آن زمانی که دهان باز کند تسکین نیست

کند چشمان تو با دست خودش گورم را
خاطرت جمع! سرم بعد تو بی بالین نیست

هر که یک بار شنیده است " خداحافظ" را
از خداحافظی بار دگر غمگین نیست!

مهدی عابدی
شنبه 7 شهریور 1394 10:44 ب.ظ
دو قطره آب که به هم نزدیک شوند، تشکیل یک قطره بزرگتر میدهند
اما دوتکه سنگ هیچگاه با هم یکی نمی شوند !
پس هر چه سخت تر و قالبی تر باشیم ،فهم دیگران برایمان مشکل تر،
و در نتیجه امکان بزرگتر شدنمان نیز کاهش می یابد..
آب در عین نرمی و لطافت در مقایسه با سنگ،به مراتب سر سخت تر،
ودر رسیدن به هدف خود لجوجتر و مصمم تر است.
سنگ، پشت اولین مانع جدی می ایستد.
اما آب... راه خود را به سمت دریا می یابد.
در زندگی، معنای واقعی سرسختی، استواری و مصمم بودن را، در دل نرمی
و گذشت باید جستجو کرد.
گاهی لازم است کوتاه بیایی
گاهی نمیتوان بخشید و گذشت...اما می توان چشمان را بست و عبور کرد
گاهی مجبور می شوی نادیده بگیری
گاهی نگاهت را به سمت دیگر بدوز که نبینی
ولی با آگاهی و شناخت
آنگاه بخشیدن را خواهی آموخت....
پاسخ منصور قلی زاده : سلام ... عالی بود ولی ایکاش ادرسی از شما داشتم با این وجود باید از شما ممنون وسپاسگزار باشم موفق وموید باشید...
رفیق
پنجشنبه 22 مرداد 1394 09:16 ب.ظ
سلام آقا منصور ,
برقرار باشی ..
مسعود
یکشنبه 18 مرداد 1394 03:41 ب.ظ
و خدا می داند

چینی نازک تنهایی ما

نازک نیست ...
هنگامه
جمعه 16 مرداد 1394 05:13 ق.ظ
پشت هر کوه بلند
سبزه زاریست پر از یاد خدا
و در آن باغ کسی می خواند
که خدا هست، دگر غصه چرا؟!؟!...
آرزو دارم:خورشید، رهایت نکند
غم، صدایت نکند
ظلمت شام، سیاهت نکند
و تو را از دل آنکس که دلت در تن اوست
حضرت دوست جدایت نکند...
نسیم...
چهارشنبه 14 مرداد 1394 07:40 ق.ظ
سلام صبحتون زیبا و با طراوت
ایام به کام
مسعود
جمعه 9 مرداد 1394 03:51 ب.ظ
سلام

بسیار زیبا

امیدوارم روز به روز بر تجربیاتتان در زمینه ی نگارش افزوده شود

لیلا
سه شنبه 6 مرداد 1394 09:35 ب.ظ
لبخند بزن!
بدون انتظار پاسخی از دنیا ،
بدان روزی دنیا انقدر شرمنده می شود
که به جای پاسخ لبخند ،
با تمام سازهایت می رقصد ...

چارلی چاپلین.
فرنگیس
سه شنبه 6 مرداد 1394 04:20 ب.ظ

سلام روز شما بخیر منصور گرامی ..بینهایت سپاسگزارم از لطف و محبت شما دوست عزیزم ..خدمتتون عرض کنم متاسفانه من هنرمند نیستم که بتونم شعربگم یادلنوشته بنویسم اماهر غزل یاشعری که دلنشین باشه رو سعی میکنم بذارم توی وبلاگم تا دوستان عزیزی مثل شما ازخوندنش لذت ببرنداما بخاطر لطف و نظر زیبای شماکمال تشکر را ازشما دارم و نظر خوب شما به من انرژی مثبت داد با ارزوی بهترین ها برای شما دوست هنرمند و عزیز و گرامی [لبخند
مسعود
دوشنبه 5 مرداد 1394 05:57 ب.ظ
انسانیت آنجاست

جایی که پسر بچه ای هنگام بازی ،برای این که دوست فقیرش خوراکی هایش را بخورد نقش فروشنده را بازی می کرد


عمو علی
جمعه 2 مرداد 1394 02:24 ق.ظ


سلام
قلمت سبز باد
پنجشنبه 1 مرداد 1394 10:51 ب.ظ
سلام
ممنون که بنده را نیزدعوت نمودین برای خواندن داستان زیبایتان
پاسخ منصور قلی زاده : سلام شرمنده بدون اسم وادرس خدایی برای من سخت است شناسایی شما چون دعوت من از دوستان توسط همین کامنتای دوستان است بهرصورت حضورت را دوست دارم
هنگامه
پنجشنبه 1 مرداد 1394 01:37 ب.ظ
روزگار همیشه بر یک قرار نمی ماند.
روز و شب دارد
روشنی دارد، تاریکی دارد
کم دارد،بیش دارد.
دیگر چیزی از زمستان باقی نمانده
تمام می شود
بهار می آید ...

سلام نویسنده گرامی روزگارت بهاری
افسانه
پنجشنبه 1 مرداد 1394 12:01 ب.ظ
وقتی در دریای احساساتت غرق میشوم دست و پا را انقدر بحرکت در میاورم
گوئی احساست کور هست با عصا نیز به حرکت در نمیاید و من در عمق بی احساسی غرق و در خویشتن خویش گم میشوم

رویـــROYAــا
پنجشنبه 1 مرداد 1394 10:32 ق.ظ
امید دارویی است كه شفا نمی دهد، اما درد را قابل تحمل می كند.

سلام و عرض ادب
روزت بخیر
پاسخ منصور قلی زاده : سلام وعرض ادب خدمت شما کلمات شما بی نهایت زیباست موفق باشید.
رویـــROYAــا
چهارشنبه 31 تیر 1394 05:04 ب.ظ
خداوندا مرا از کسانی قرار دِه که دنیاشان را برای دینشان میفروشند نه دینشان را برای دنیاشان. (دکتر علی شریعتی


سلام .....روز بخیر

نسیم.خ
چهارشنبه 31 تیر 1394 10:40 ق.ظ
آپ هستم دوستم
simah
چهارشنبه 31 تیر 1394 01:22 ق.ظ
سلام آقا منصور

عید شما هم مبارک

عبادات مقبول

ببخش که دیر شد

داداش حبیب متخلص به مهدی
سه شنبه 30 تیر 1394 09:59 ب.ظ
با سلام خدمت شما دوست عزیز و مهربانم آپ کردم تشریف بیارید
رویـــROYAــا
سه شنبه 30 تیر 1394 08:48 ق.ظ
شنیده بودم و به فرزندم گفتم :
دخترم هر کس معمار بخت خویش است
و دیگر این که
دنیا به شایستگی های آدمها جواب میدهد
نه به آرزوهایشان ....


سلام و عرض ادب
روزگارتون خوش ...
پاسخ منصور قلی زاده : سلام... ممنونم امیدوارم روزگار شما هم خوش باشد
مهشیدمدد
دوشنبه 29 تیر 1394 06:26 ب.ظ
زیبا بود
موفق باشید
هنگامه
دوشنبه 29 تیر 1394 01:28 ب.ظ
سلام جناب قلی زاده دربرابرلطف نویسنده زبردستی چون شما انسان حرفی برای گفتن ندارد ممنونم ازلطف شما درهرحال من همیشه خواننده داستانهای زیبای شماهستم وبه دوستی بابزرگانی چون شماافتخارمی کنم

منتظرداستانهای زیبای شما هستم
پاسخ منصور قلی زاده : سلام...هنگامه خانوم خواهش می کنم من نیز از دوستان خوبی چون شما خداوند را سپاسگزارم....
هنگامه
دوشنبه 29 تیر 1394 11:33 ق.ظ

به دریا می زنم ! شاید به سوی ساحلی دیگر
مگر آسان نماید مشکلم را مشکلی دیگر

من از روزی که دل بستم به چشمان تو می دیدم
که چشمان تو می افتند دنبال دلی دیگر

به هر کس دل ببندم بعد از این خود نیز می دانم
به جز اندوه دل کندن ندارد حاصلی دیگر

من از آغاز در خاکم نمی از عشق می بینم
مرا می ساختند ای کاش ، از آب و گلی دیگر

طوافم لحظه دیدار چشمان تو باطل شد
من اما همچنان در فکر دور باطلی دیگر

به دنبال کسی جامانده از پرواز می گردم
مگر بیدار سازد غافلی را ، غافلی دیگر

سلام آقامنصورازداستانهای وب قدیم بزارین
پاسخ منصور قلی زاده : سلام... بزودی داستان جدیدی ثبت می کنم که امیدوارم مورد پسند شما ودیگر دوستان واقع گردد
رفیق
دوشنبه 29 تیر 1394 10:29 ق.ظ
سلام و ممنونم از حضور همیشه
سبز شما دوست عزیز
زیتون (رفیق)
یکشنبه 28 تیر 1394 10:16 ب.ظ
سلام , عید گذشته فطر بر شما مبارک .. امیدوارم ایام شادی رو سپری کرده باشید و خوش گذشته باشه ..طاعات و عبادات شما قبول
خداوند متعال , ان شاءا...
.. موفق باشی دوست گرامی
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.


نمایش نظرات 1 تا 30


Admin Logo
themebox Logo