تبلیغات
داستان های کوتاه منصور - شک

دوست دارم صدای خاص خود باشم چرا که می دانم هرگز چخوف نخواهم شد.

شک

تاریخ:پنجشنبه 1 مرداد 1394-09:38 ب.ظ

پنجره شیشه ای گرفتار در حصار نرده آهنی، بیشتر فضای یک سلول زندان را برایم مجسم می کند و زندگی ام شبیه یکی از ارواح سرگردان شده که به سرعت در تاریکی گم می شود.  همسرم مربی شنا ورقص و بقول خودش در هر رشته کارآمد در خانه نیست، البته بودن ونبودنش  به حال من فرقی ندارد و  هر وقت هم بود. انگار که نبود و همین عمل او باعث می شد که همیشه  دلتنگ وبهانه گیر شوم وتازه می پرسیدم این چه وضعی  که درست کردی وچرا باید این وقت شب از غریبه پیام داشته باشی شروع می کرد به وراجی کردن وقضاوتی که در نهایت به محکوم کردن من تمام می شد و وقتی به بن بست می رسیدم می گفتم: مریم، خدایی کجای کار هستیم بی تفاوت می گفت:

-         ته ته جهنم

-        جهنم؟

-        اره جهنم

-        چرا بهشت نه ؟

-        با تو نمیشه بهروز، چون تو اصلا فقط حرف خودتو می زنی و به همه چی، شک داری به زمین شک داری به زمان شک داری دیگه خسته شدم از دستت، می فهمی دیگه از دستت خسته شدم، حتی برای یک دقیقه هم عذاب آور شدی!

و منتظروقت بود که بهر بهانه ای دوباره خانه را ترک کند درست مانند نوبت آخری که  پرسیدم

-        کجا بودی ؟ گفت :

-        خونه مادرم شک داری زنگ بزن

درست یا به غلط ، زنگ زد م شنیدم  

" بله بهروزخان  اینجا بود چطور مگه ، نرسیده خونه ؟ "

و اونم  بلافاصله  گفت : پس اینطور بهروز،  تو به من هم شک داری!  

...سعی می کنم به او مشکوک نباشم ولی نمی شود پس خود را با خواندن کتاب وحل جدول و شنیدن اهنگ ملایم مشغول می کنم، اما بدون انگیزه و زندگی ام شبیه کولی ها شده،  کاشکی مثل پدر بزرگم  کم طاقت نبودم وعاشق نمی شدم، او چند سالی تنها بود آن هم بعد از فوت همسرش تا اینکه سرنوشت،  دخترکولی را برای گرفتن عکس سر راهش قرار داد.  کاملا بی پناه که فکر می کرد پناهی برای خود پیدا کرده غافل از اینکه به کسی پناه آورده بود که به همه چی و به همه کس شک داشت.  و زیبایی آن دختر کولی بیچاره باعث شد که عملا او را در خانه حبس وتا آنجا پیش رفت که زندگی آنها از هم پاشید . آن موقع هنوز نوجوان بودم و در محل کار عکاسی پدر بزرگم کار می کردم واز نزدیک با درس های اخلاقی او آشنا می شدم یادمه که همیشه می گفت:


- خوب گوش کن چی دارم بهت میگم ، ساده نباید باشی وزود به چیزی اعتماد نکن، باید به همه چی شک کنی  چون حقیقت اون چیزی نیست که می بینی یا می شنوی اگر زود اعتماد کنی در آینده تاوان بدی می بینی ،  فهمیدی چی گفتم؟ 

حتی کار به جایی رسید چند بار مرامامور تعقیب او کرد که به الاسکا یخی خوردن ویا با بچه ها فوتبال بازی کردن مشغول می شدم ودر بازگشت دروغی سرهم تحویل می دادم  تا اینکه رشته این زندگی پنبه شد و برای همیشه رفت وباز نگشت بدون هیچ کلامی ویا حتی طلاقی.  واز زمانی که رفت پدر بزرگم در حالی که چهره اش چروکیده شده بود فقط  روی صندلی در تاریکخانه عکاسی می نشست  ونگاتیوهای گرفته شده او را نگاه می کرد و حتم داشتم که  دیگر دیوانه شده ودروغ های من هم  دیگررنگی برای او نداشت. حالا بعد از گذشت آن سال ها و ازدواج می بینم مریم هم سرکش واز خانه گریزان است  درست مانند آن دختر کولی بیچاره که منتظر بود از خانه فرار کند. آن شب حدود ساعت دوازده شب روی تختخواب دراز کشیده بودم و خوابم نمی گرفت که اتفاقی پیامی آمد و او نبود پس خواندم

" مریم جان ، ضمن توافق با تصمیم تو که قبلن مفصلا حرف زدیم جلسات تمرین  طبق بخشنامه از روزهای زوج به روزهای فرد منتقل شد لطفا به شاگردا بگو در ضمن مریم جان ، بابت دستمزد کلاس های اضافی بعدا حرف می زنیم ، مریم جان اگه پیامی داری جواب میدم چون امشب خوابم نمی بره" 

 خب مطلب یه مطلب کاری بود اما چرا باید این وقت شب واین همه جان ، جان وبی خوابی ،  دیدم یهو داخل شد پرسید

-         بهروز،  پیامی دارم ؟

-        اره از طرف بهمن

-        بهمن کدوم خری ؟

-        فکر کنم مدیر باشگاهت باید باشه

-        اوهوم پس خوندی ؟

-        اره می خواستم ببینم چی برات ارسال کرده

-        خب چی ارسال کرده؟

-       چه می دونم ، در رابطه با جابجایی  روزای زوج  به روزای  فرد ، والبته گفته طبق توافق با تصمیم تو که قبلن مفصلا حرف زده ،  ولی هنوز برام روشن نیست شما مفصلا سر چه موضوع ای  با هم حرف می زنید که ادامه آن حتی تا این وقت شب با جان جان گفتن طول می کشه و تازه منتظر کسی او را بخواباند!

-        بهروز، یعنی چی این حرفا ، بخدا زشته بعیده از تو، خب معلومه

باید بابت کار حرف زد واون یه آدم مودب وشریفی که لق لقه زبانش  گفتن جان است

-        اها، اینطور! پس  فقط لق لقه زبان این اقا این وقت شب جان است وخواب، ببین مریم به من نگو چون بچه نیستم ، معلومه این مردک الواطی کردنش خوبه ولی نمی دونه در این جور حرف زدن ها من از او خبره ترم  بزار یه جور دیگه بهت بگم ،

 " چراغتو خاموش کن تا جونورا بیرون نیان " می فهمی چی دارم بهت میگم یا نه ؟

-         تو اصلا حالت خوبه بهروز؟ این حرفا  چیه که داری می زنی ، جونور دیگه چیه، چراغتو خاموش کن یعنی چی، بخدا هنوز نفهمیدم ریشه این بی اعتمادی تو چیه،  جهت اطلاع سرکار من خودم به خودم اعتماد دارم وتو هم جوش بیخودی نزن در این رابطه باید بگم، بهش گفته بودم روزای زوج نمی تونم بیام چون روزای زوج باید برم برای شاگردان کلاس ایروبیکم

-        خب کاری نداره می تونی به رضا مفصلا بگی که کلاس های روز زوج رو به روزای فرد منتقل کنه

-        رضا دیگه کدوم خری ؟ چرا اعصاب منو بهم می ریزی

-        نمی دونم،  حتما کلاس های رقصت زیر نظر رضا اداره میشه

-        بهروز خواهش می کنم چرت پرت نگو!  و چیزی رو که نمی دونی حرف نزن، اولا مدیریت کلاس های رقص زیر نظر یه زن اداره میشه ، ثانیا من سی تا شاگرد دارم که هرکدومشون یه سوال از من بپرسند کلی وقت منو میگیره که تماما زن هستن بعدش تو رو خدا اینقد در مورد من شکاک نباش ، راست میگن " مار پوست خودشو ول می کنه  اما خوی خودشو نه " یهو بگو بهت شک دارم خیالم رو راحت کن

حس کردم کلماتش جویده وکشدار توام با غیظ شده که من هم حرف آخر را به او زدم

-        ببین مریم مار نیستم وکسی رو نیش نمی زنم  ولی به این راحتی نمی تونم به حرفات اعتماد کنم و حتی نمی تونم بهت دروغ بگم آره به تو مشکوکم با این همه پیامای شب روز اگه مشکوک نباشم احمقم ، می فهمی چی دارم میگم یا نه؟

یهو بر بر نگاه کرد وسکوت ، اما همین که گفتم نفس راحتی کشیدم مثل این بود که بار سنگینی از روی سینه ام برداشته شد اما دیر فهمیدم بعضی حرفا مثل تیغ  سریع رگ حیاتی زندگی را قطع می کند چون از آن روز زندگی ما سرد شد و در برابر سوال من  سکوت می کرد و بعد از مدتی اصلا به خانه نیامد تا اینکه نامه جدایی از دادگاه را خواندم، فهمیدم همیشه سکوت علامت رضایت نیست بعضی وقتا علامت جدایست حالا هم در حالی که از فکر وخیال به او لاغر شده ام فقط عکس هایش را در تاریکخانه عکاسی هرروز می بینم  درست مثل پدر بزرگم  که عکس های آن کولی را می دید. با این تفاوت که اصلا دوست ندارم بخواهد مرا پیش هر کس وناکسی یک آدم شکاک معرفی کند!....




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 
joslynlangen.hatenablog.com
چهارشنبه 18 مرداد 1396 01:28 ب.ظ
I always spent my half an hour to read this web site's articles or reviews
every day along with a mug of coffee.
پاسخ منصور قلی زاده :
BHW
جمعه 25 فروردین 1396 11:08 ق.ظ
Hi just wanted to give you a brief heads up and let you know a few of the
images aren't loading properly. I'm not sure why but I
think its a linking issue. I've tried it in two different browsers and both show the same results.
پاسخ منصور قلی زاده :
حوری
پنجشنبه 5 آذر 1394 11:04 ق.ظ
منظورم داستان شک بود
حوری
چهارشنبه 4 آذر 1394 07:06 ب.ظ
داستان خوبی بود.اما حق با کی بود؟
مولود
جمعه 3 مهر 1394 06:50 ب.ظ
سلام
این داستان رو که خوندم یاد این شعر افتادم
تما مم را گچ گرفتی!!
تا مجسمه ات باشم
مدام در کنارت باشم
اما روحم به پر واز رفت !!
با دیگری نردِ عشق باخت و رفت !!
حالا چه می کنی ؟؟!!!
مولود

ولی زیبا نوشتید و حسن نگارش شما اینه که کوتاه مینویسید و در خور حوصله این روزها هست
بی نیاز از غیر باشید
بهار آرزو
چهارشنبه 1 مهر 1394 10:49 ب.ظ
من هم این عید خیلی بزرگ رو به شما و خانواده محترمتون تبریک عرض میکنم.
امیدوارم یه روزی توی مکه گوسفند قربونی کنین...
فقط گوشتش رو هم برای ما بفرستین...
هر چی بیشتر بهتر.
بهار آرزو
چهارشنبه 1 مهر 1394 10:48 ب.ظ
سلاااااااااااااااام منصور جان...
خیلی جالبه ها...
میدونی چی؟؟؟
همین دیشب بود گفتم بیام وبلاگتون ببینم چه خبره آخه خیلی وقت بود نیومده بودم اینجا. اما تا کامپیوترم رو خاموش کردم یادم افتاد. گفتم فردا میرم. تا اینکه الآن دیدم نظر گذاشتین...
مرسی از شما...
nasrin
جمعه 6 شهریور 1394 11:41 ق.ظ
سلام بر اقا منصور گرامی
سپاس گذارم از حضورتون
بهترین ها را برای شما ارزومندم



رویـــROYAــا
چهارشنبه 4 شهریور 1394 09:16 ق.ظ
زیباترین انسانهایی که دیدم چشم رنگی ها نبودند،

قد بلندها،لب برجسته ها،مو بلوندها هیچ کدام زیباترین نیستند،

مدلهای برندهای معروف زیباترین نیستند،

آنهایی که شبیه به ستارگان سینمای جهان اند،زیباترین نیستند.

زیباترین ها فقط شبیه به حرفهایشان هستند،

و چقدر دوست داشتنی اند انسانهایی که شبیه به حرفهایشان هستند،

آنهایی که بوی انسانیت از ده متریشان به مشامت می رسد،

آنهایی که چایت کنارشان سرد میشود و ارامششان در وجودت رخنه میکند.

اگر در زندگیتان یک زیباترین دارید،قدرش را بدانید.

آنها بسیار اندک اند.

رویـــROYAــا
چهارشنبه 4 شهریور 1394 09:14 ق.ظ
گفت دانایی که: گرگی خیره سر،
هست پنهان در نهاد هر بشر!...
هر که گرگش را در اندازد به خاک
رفته رفته می شود انسان پاک
وآن که با گرگش مدارا می کند
خلق و خوی گرگ پیدا می کند
در جوانی جان گرگت را بگیر!
وای اگر این گرگ گردد با تو پیر
روز پیری، گر که باشی هم چو شیر
ناتوانی در مصاف گرگ پیر
مردمان گر یکدگر را می درند
گرگ هاشان رهنما و رهبرند...
وآن ستمکاران که با هم محرم اند
گرگ هاشان آشنایان هم اند
گرگ ها همراه و انسان ها غریب
با که باید گفت این حال عجیب؟

--------------
سلام صبحتان بخیر وخوشی
رفیق
پنجشنبه 29 مرداد 1394 09:03 ب.ظ
سلام .
تنها خداست که میداند
بهترین در زندگیتان چگونه معنا میشود .بهترین را برایتان آرزو
میکنم . شب خوش
فرنگیس
پنجشنبه 29 مرداد 1394 02:11 ب.ظ
دلــــم بالــکنــــــی مــــــی خواهـَــد رو به شَهـــر… و کَمـــــــی بـاد خنکــــ و تاریکـــــی … یکــــ فنجان بــزرگ قـَهوه … یک جــُـرعه تــو … یکــــ جـُرعـــه من … و سـکوتـــــــــی که در آن دو نگـــاه گـــره خـــورده باشَـــد … بــــــی کلام… میـــــدانـــــــی…!؟ دلـــَـم یک “من” مـــــی خواهــد بــَـرای تــو… و یک “تــو” تـــا ابــَــد بــرای مــَـن …
فرنگیس
پنجشنبه 29 مرداد 1394 02:10 ب.ظ
بـَــعـضــی آه هـــ ـــا را ، هـَـــر چـِــقــدر هـَــم کــه از تــه دل بـکـشــــی بــاز هـَــم سـینــه ات خـالــ ــی نمـیـشــود ...!
رویـــROYAــا
پنجشنبه 29 مرداد 1394 07:31 ق.ظ
فرنگیس
چهارشنبه 28 مرداد 1394 10:20 ب.ظ
به حباب نگران لب یک رود قسم . و به کوتاهی آن لحظه شادی که گذشت .
غصه هم میگذرد . آنچنانی که فقط خاطره ای خواهد ماند .
لحظه ها عریانند . به تن لحظه خود ، جامه اندوه مپوشان هرگز .
فرنگیس
چهارشنبه 28 مرداد 1394 10:03 ب.ظ
عروسک قصه ی من
گهواره ی خوابت کجاست
قصر قشنگ کاغذی پولک افتابت کجاست
بال و پر نقره ای کفتر عشقمو کی بست
اینه طوطی منو سنگ کدوم کینه شکست
عروسک قصه ی من زخم شکسته با تنت
بمیرمت شکسته دل چه بی صداست شکستنت
صدای عشق منو تو
که تلخ گریه اوره
تو اون سکوت قصه ای
شاید صدای اخره
بعد از منو تو عاشقی
شاید به قصه ها بره
شاید با مرگ منو تو عاشقی از دنیا بره
عروسک قصه ی من سوختن من ساختنمه
تو این قمار بی غرور بردن من باختنمه
عروسک قصه ی من شکستنت فال منه
این ساییه همیشگی مرگ که دنبال منه
عروسک قصه ی من زخم شکسته با تنت
بمیرمت شکسته دل چه بی صداست شکستنت
جفت های عاشقو ببین
از پل ابی میگزرن
عروسک قلبشونو
به جشن بوسه میبرن
اما برای عشق ما
اون لحظه ی ابی کجاست
عروسک قصه ی من
پس شب افتابی کجاست
عروسک قصه ی من زخم شکسته با تنت
بمیرمت شکسته دل چه بی صداست شکستنت
فرنگیس
چهارشنبه 28 مرداد 1394 07:48 ب.ظ
بزرگترین هدیه ای که می توان به کسی داد، زمان است! هنگامیکه برای یک نفر وقت می گذاری، قسمتی از زندگی ات را به او داده ای ... که پس نمی گیری!
تابان
چهارشنبه 28 مرداد 1394 07:10 ب.ظ
این گل تقدیم به شما

___████__████_███
__███____████__███
__███_███___██__██
__███__███████___███
___███_████████_████
███_██_███████__████
_███_____████__████
__██████_____█████
___███████__█████
______████ _██
______________██
_______________█
_████_________█
__█████_______█
___████________█
____█████______█
_________█______█
_____███_█_█__█
____█████__█_█
___██████___█_____█████
____████____█___███_█████
_____██____█__██____██████
______█___█_██_______████
_________███__________██
_________██____________█
_________█
________█
________█

..ღ♥ღ
..ღღ♥ღ♥ღ♥ღ♥ღ♥ღ
...ღ♥ღ♥ღ♥ღ♥ღ♥ღღ
.......................ღ♥ღ
...........ღ♥ღ...ღ♥ღ
...........ღ♥ღ
...........ღ♥ღ.........ღ♥ღ.....ღ♥ღ
...........ღ..ღ♥ღ.......ღ♥ღ.....ღ♥ღ
...........ღ......ღ♥ღ.....ღ♥ღ.....ღ♥ღ
...........ღ♥ღ♥ღღ♥ღღ♥ღ♥ღ♥ ......ღ♥ღ
...........ღ♥ღღ♥ღ♥ღ♥ღღ♥ღღ♥........ღ♥ღ
....................................................ღ♥ღ
..........................@@..@@.............ღ♥ღ
..........................@@..@@.............ღ♥ღ
..............................@@................ღ♥ღ
..............................@@...............ღ♥ღ
فرنگیس
چهارشنبه 28 مرداد 1394 03:02 ب.ظ
آهنگ شـــــام مهتاب داریوش

تو اون شام مهتاب كنارم نشستی
عجب شاخه گل ‌وار به پایم شكستی

قلم زد نگاهت به نقش‌ آفرینی
كه صورتگری را نبود این ‌چنینی

پریزاد عشق رو مه ‌آسا كشیدی
خدا را به شور تماشا كشیدی

تو دونسته بودی چه خوش ‌باورم من
شكفتی و گفتی از عشق پرپرم من

تا گفتم كی هستی تو گفتی یه بی ‌تاب
تا گفتم دلت كو تو گفتی كه در یاب

قسم خوردی بر ماه كه عاشق‌‌ ترینی
تو یک جمع عاشق تو صادق ‌ترینی

همون لحظه ابری رخ ماه رو آشفت
به خود گفتم ای وای مبادا دروغ گفت

گذشت روزگاری از اون لحظه ناب
كه معراج دل بود به درگاه مهتاب

در اون درگه عشق چه محتاج نشستم
تو هر شام مهتاب به یادت شكستم

تو از این شكستن خبر داری یا نه
هنوز شور عشق رو به سر داری یا نه


هنوز هم تو شب‌هات اگه ماه رو داری
من اون ماه رو دادم به تو یادگاری
فرنگیس
چهارشنبه 28 مرداد 1394 03:01 ب.ظ
سلام خیلی خیلی ممنونم از شما من هم این آهنگ رو خیلی دوست دارم
فرنگیس
چهارشنبه 28 مرداد 1394 01:00 ب.ظ
ممنونم از لطف شما


به ایوان پر از مهتابت آمدم به خوابت آمدم در باغ های خوابت حوضی بلور دیدم فواره ای در آن آواز می خواند یک خوشه نور چیدم کنار آن حوض آواز مردی دیدم که چهره اش روشن بود مردی که در شیدایی خیلی شبیه من بود.
رفیق
چهارشنبه 28 مرداد 1394 12:51 ب.ظ
سلام . احوال شما ؟
از احوالات ما خوبیم .
خدارو شکر ...
امیدوارم شما هم خوب و خوش و
سلامت باشید .
مستانه
چهارشنبه 28 مرداد 1394 11:34 ق.ظ
زمـــان چیـز عجیبیست ...

جلــــو میرود.. و دوست داشتنی ترین آدم های زندگیت را یا کهنه میکند یا عوض !!

#زمــان دیر یا زود
به تو ثابت خــواهـد کرد
که کدامشان ماندنی اند و کدامشان رفتنی !!
فرنگیس
چهارشنبه 28 مرداد 1394 09:56 ق.ظ
هر کس شایستگی دریافت زیبایی را داشته باشد ،هرگز پیر نخواهد شد.
پارسا
سه شنبه 27 مرداد 1394 11:26 ب.ظ
هنر ، عاقل بودن ، عبارت است از ...
هنر آگاهی از این که از چه چیزهایی چشم پوشی کنید...



رویـــROYAــا
سه شنبه 27 مرداد 1394 06:04 ب.ظ
فرشته
سه شنبه 27 مرداد 1394 09:50 ق.ظ
سلام داداش منصورخوبم.
ممنونم روزموتبریك گفتین
نسیم...
سه شنبه 27 مرداد 1394 09:35 ق.ظ
سلام منصور خان خوب هستید
ان شاالله ایام به کامه؟
روزگاری سبز براتون آرزومندم
محمدرضاندیم پور-وبلاگ پارک شهر
دوشنبه 26 مرداد 1394 07:22 ب.ظ
سلام
همیشه ارادتمندیم.
گفتم یادت نره! (گل)
مامیترا
دوشنبه 26 مرداد 1394 05:31 ب.ظ
خاک قم گشته مقدس از جلال فاطمه

نور باران گشته این شهر از جمال فاطمه

گر چه شهر قم شده گنجینه علم و ادب

قطره‌ای باشد ز دریای کمال فاطمه . . .



با عرض تبریک به مناسبت ولادت حضرت معصومه (س) و روز دختر

برگ هایی از خاطرات را این بار با ما ورق بزنید.

قربانت مامیترا


 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.


نمایش نظرات 1 تا 30


Admin Logo
themebox Logo